لِتی 1395/11/10
کنجکاو شد که بداند روز بود یا شب. می‌توانست پرده‌ها را کنار بزند و به بیرون نگاه کند، ولی ترجیح داد سر جایش بماند. در زیرِ نورِ روشنی که از بیرون می‌تابید، می‌شد خاکی که روی همه‌چیز را گرفته بود، دید. به او پیشنهاد کرده بودند کسی را برای کمک در تمیزکردن خانه بفرستند، ولی لتی از این‌که غریبه‌ها به خانه‌اش بیایند، در مسایلش دخالت کنند، به همه‌جا سرک بکشند و از همه‌چیز ایراد بگیرند، خوشش نمی‌آمد.

دختر کوچولوی مدرسه‌ای من 1395/11/5
اولين بار او را در يک صبح پاييزي در يک اتوبوس ديدم. صبح زودي بود و تنها مسافر يک مرد خشن بود که گوشه‌اي نشسته بود و مشغول خواندن روزنامه بود. وقتي ماشين ايستاد، نگاه کردم که ببينم چه کسي سوار مي‌شود؛ به اميد اين‌که مسافري باشد...

1

آخرین مطالب سایت

آرشیو کامل
حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی