توسط انتشارات سوره مهر منتشر و روانه بازار کتاب شد
مجموعه رباعی این کوه سرش همیشه زیر برف است ازمحمد عالی‌زاده منتشر شد
باگردآوری و تنظیم خسرو باباخانی و رقیه‌سادات صفوی
مجموعه داستان بزرگسال روح مرطوب منتشرشد

آخرین مطالب



عاشقانه های سپید - داستان کوتاه   1394/11/11

«مامان الان ماشين مي‌رسه هنوز وسايل تو سالن رو نيستيم!» آخ خ خ... پايين صفحه سوخت. داد مي‌زنم: «چقدر هوار مي‌زني خاطره!»




«مامان الان ماشين مي‌رسه هنوز وسايل تو سالن رو نيستيم!»
آخ خ خ... پايين صفحه سوخت. داد مي‌زنم: «چقدر هوار مي‌زني خاطره!»
«اين كارتن‌ها رو چرا باز كردي؟ چه وقت چيز خوندنه؟»
«دنبال شمع‌ها مي‌گشتم. برو پايين مواظب اثاث باش!»

همه جا را گشتند‎؛ لاي كتاب‌ها، لاي پنبه تشك‌ها، پرهاي متكا. تمام موزاييك‌هاي كف خانه را با پوتين پا كوبيدند مبادا زيرش خالي باشد. يكي‌شان تنگ ماهي لب طاقچه را روي موزاييك‌هاي كف حياط خالي كرد تا توي آن صدف تو در توي درشت را بگردد؛ همان كه آن روز از بين صدف‌هايت برايم جدا كردي. تنگ را كه برگرداند، فقط دست دراز كرد كه صدف را بگيرد و ماهي كوچك قرمز افتاد روي موزاييك‌هاي رنگي حياط. آن قدر بالا و پايين پريد تا مرد. يكي‌شان دست‌هايم را از پشت سر گرفته بود و آن يكي حوله را از ميخ برداشته بود و تپانده بود توي دهانم و با آن دست، به شكم و پهلوهايم مي‌كوبيد. درد را نمي‌فهميدم. دلم بي‌تاب جان كندن ماهي كوچكم بود.

«اين كتاب‌ها رو باز مي‌خواي بياري، بذار همين‌جا تو دكور بمونه!»
آخر اسفند بود. ننه‌جان خانه تكاني‌اش را تمام كرده بود. همه كاري كرده بود كه معلوم نباشد خانه ديگر مادر ندارد. مادر تازه از پا در آمده بود؛ راضي و بي‌صدا. ننه‌‌جان هم مي‌خواست زندگي را بي‌صدا به خانه برگرداند. تمام طاقچه‌ها را تميز كرده بود و روي هر كدام سفره‌هاي قلمكار جهازي‌اش را پهن كرده بود. تمام كتاب‌هايم را ريخته بود به هم و دوباره جمع كرده بود. ملحفة نيل‌زده را كه بالا زدم، خبري از يادداشت‌هايم زير تخت آهني كهنه نبود. زير تشك هم ورق روزنامه‌هاي نو پهن بود. رفتم لب حوض. انگار از پنجره اتاقش ديده بود كه آن طور ماتم گرفته‌ام‏، كنارم آمد و گفت: «دلت گرفته باز ننه‌جان؟» چيزي نگفتم، يعني اگر نگاهش مي‌كردم يا لب از لب باز مي‌كردم، گريه امانم نمي‌داد. عصايش را به لبه حوض تكيه داد، پايين گيس‌هاي خاكستري روشنش را كه از چارقد سفيد بيرون زده بود گرفت و انداخت پشتكمرش. لبخند زد و گفت: «جان آقات چته؟»
دلم مي‌خواست سرم را روي پايش بگذارم كه انگشت‌هاي كِرخورده‌اش را توي موهايم فرو كند و دوباره بگويد: «دلت كجا بنده ننه؟» بعد زل بزنم به ديوار هر چه از جلوي چشمم مي‌گذرد، برايش تعريف كنم. از تو و صداي قشنگت كه گه‌گاه صدايم مي‌زد؛ از پشت اطلسي‌ها، از آينه توي طاقچه‌ اتاقم.
هيچ‌وقت اسم كوچكم را به تو نگفته بودم، اما هر وقت در خيالم از جايي سرك مي‌كشيدي، به همان اسم كوچكي را به تو نگفته بودم، اما هر وقت در خيالم از جايي سرك مي‌كشيدي، به همان اسم كوچكي كه نمي‌دانستي صدايم مي‌زدي.
چند دقيقه‌اي نشست لب حوض، بعد هم عصايش را برداشت و راه افتاد طرف ايوان و از آنجا باند گفت كه ورق‌هايم را جمع كرده و گذاشته توي صندوق خانم، پايين كتابخانه.
«هنوز كه نشستي پاي اين صندوقچه و ورق پاره‌ها؟ شمع چرا روشن كردي تو اين هير و ويري؟»
صبح‌ها كه مي‌رفت دبيرستان و من نوبت ظهر بودم، مي‌ديدم مادر با چه عشقي اتاقش را تميز مي‌كند. خوشش نمي‌امد مادر تر و خشكش كند، يا شايد هم فهميده بود اول از همه به ورق پاره‌هاي زير تشكش سر مي‌كشد. هر وقت دلم مي‌گرفت، توي اتاق او حالم عوض مي‌شد. بازي مي‌كرديم و او يواشكي از زير زبانم مي‌كشيد كه مادر نوشته‌هايش را مي‌خواند يا نه و من راپُرتِ همه را مي‌دادم. هنوز يك دسته برگة دست نخورده توي صندوقچه خاتم هست. دسته ورق را در مي‌آورم؛ صاف و سفيد.
جعبه خاتم، پايين كتابخانه بود؛ با جلد مخمل قرمز؛ با نوارهاي سفيد كه مثل جا قرآني دوخته شده بود. روي درش ليلي و مجنون در هم پيچيده بودند. از بچگي آرزو داشتم اين صندوقچه را داشته باشم. هر وقت ننه‌جان مي‌رفت صندوقخانه چيزي بردارد يا بگذارد، پشت سرش مي‌رفتم. خودش مي‌فهميد. صندوقچه را در مي‌آورد ببينم. هميشه درش قفل بود. يك‌بار فقط ديده بودم انگشتر عقيق ننه‌جان و چند ورق پاره قديمي تويش بود. صندوقچه را كه سير مي‌ديدم، ننه مي‌گرفت و مي‌گذاشت توي چمدان بالاي رف و مي‌گفت: «هر وقت مُردم ورش دار، يه فاتحه بده براي ننه جان.» كليد كوچكي افتاده بود توي جلد مخمل. تمام ورق‌هاي زير تشك و قالي را مرتب چيده بود توي صندوقچه. دوست ندارم هيچ‌وقت اين ورق‌پاره‌ها را ببيني يا بخواني. دلم نمي‌خواهد چشم‌هايم را نامحرم فرض كني؛ چيزي كه هيچ‌وقت نخواسته‌ام باشم. فقط مي‌نويسم كه درد دل كرده باشم.
در را كه مي‌كوبيدند، ننه جان انگار به دلش افتاده باشد، آمد مرا از پشت بام فراري بدهد، پريد توي اتاقم.
«الآن درو مي‌شكنن... فرار كن!»
رفتم در را باز كنم. به گمانم همان‌وقت ننه پريده بود و صندوقچه را برداشته بود و برده بود سر رفت صندوقخانه؛ چند دقيقه بعد سر آن مردك داد زده بود كه: «به قرآن خدا چكار داري از خدا بي‌خبر؟» . چنان صندوقچه را از دستش قاپ زده بود، كه طرف ماتش برده بود. حتماً گفته بود ولش كن‏، پيرزن هيچ نمي‌فهمد، بگذار به همان دلش خوش باشد! لباس‌هايم را ريختند كف اتاق. آسترِ كتم را جر دادند و لايي يقه‌اش را گشتند و تمام نهانگاه‌ها بدنم را.
ورق‌هاي دو ـ سه شب پيش زير تشكم بود. يكي برشان داشته بود و بلند مي‌خواند و دو ـ سه نفري مي‌خنديدند. اگر وقت ديگري بود سير گريه مي‌كردم، اما نمي‌‌خواستم. ننه جان نرسيده و حيران از پايين توي حياط نگاه مي‌كرد. دو لنگه در اتاق، رو به حياط باز بود. كتك كه مي‌زدند، فقط نگاهم به او بود. او هم زل زده بود به من. نبايد فكر مي‌كرد دردم مي‌آيد. همه را جسور و صبور نگاه كرد. اما وقتي صداي خنده به عاشقانه‌هايم توي حياط پيچيد، طاقتش طاق شد، نشست لب حوض و آرام آرام اشك ريخت. هيچ‌وقت راز و نيازهايم را نخوانده بود، اما دلم گواهي مي‌دهد هر شب كه جمع‌شان مي‌كرد مي‌گذاشت توي صندوقچه، با لمس انگشتهايش همه را مي‌فهميده. همه كتاب‌هايم را ريختند وسط حوض و آتش زدند؛ يكي يكي. همه قلم‌هايم را شكستند و قلمتراشم را ضبط كردند. داشتند مي‌رفتند كه يكي‌شان برگشت. سبيل‌هاي فلفل نمكي اويخته‌اش خشن‌تر نشانش مي‌داد و شكمش كه از بالاي كمربند كهنه و ترك خورده‌اش زده بود بيرون، توي ذوق مي‌زند. تازه بلند شده بودم. چنان با زانو وسط پاهايم كوبيد كه فريادم به آسمان بلند شد. به خودم لعنت فرستادم. كاش آن حوله كذايي را از دهانم در نياورده بودم!
شيشه جوهر را روي تَلِّ پنبه و پَرِ وسط اتاق ريخت و ته مانده‌اش را هم پاشيد به در و ديوار. آخرين لگد را هم به پهلويم كوبيد و رفت. چشم‌هايم را كه باز كردم، سرم روي پاي ننه جان بود و داشت جاي مشت و لگدها را مالش مي‌داد و نفرين مي‌كرد.
آن وقت‌ها خواهر كوچكم هميشه به آشپزخانه سَرَك مي‌كشيد، برايم سركه سفيد بياورد. هر وقت مي‌خواستم سركه بياورد، قول مي‌گرفت بگذارم خودش خودنويس را پر كند. ريزريز مي‌خنديد و قسمت پلاستيكي خودنويس را فشار مي‌داد و بعد توي كاسه سركه رها مي‌كرد. سركه‌ها كشيده مي‌شد توي مخزن خودنويس و دوباره فيشش ش ي ي مي‌پاشيدشان توي كاسه. هر روز عصر با سيني لرزان برايم چاي مي‌آورد؛ با نعلبكي پر از چاي و استكان نيمه پُر. وقتي پشت به من مي‌نشست تا موهايش را ببافم، تعريف مي‌كرد كه مادر كاغذهاي سفيد را كه زير تشك مي‌ديده چقدر قيافه‌اش خنده‌دار مي‌شده؛ تا قبل از آن كه بيايند و پول گلوله‌هايي را كه خرج پدرم كرده بودند از مادرم بگيرند؛ هر وقت پدر پيغامي داشت با نوك چاقو توي سركه مي‌زد و مي‌نوشت. كاغذ سفيد را كه به من مي‌داد، تا مي‌كردم مي‌گذاشتم توي جيب پشتي شلوارم و دِ بدو!

«ببين همه وسايل مونده‌ن. الان ماشين مي‌آد، تا عصر بايد وسايل رو برده باشيم ها. گريه مي‌كني مامان؟»
«چيزي نيست.»
«پاشو تو رو خدا. من اينا رو مي‌برم پايين.»
يادت هست آن روز آمده بودي گالري؟ نديده بودمت. يكي آمد و گفت چند تا از تابلوها را نمي‌‌تواند بخواند. تابلو وسط يكي از راهروها بود. شعرها را كه برايش خواندم يك طرف كت چهار خانه درشتش را كنار زد و دستش را كرد توي جيب شلوارش. بعد از چند لحظه نگاهم كرد و لندلندكنان گفت كه شعرهاي بدي نيستند اما چرا آن‌ها را طوري مي‌نويسيد كه نشود خواند؟ چه فايده؟ آخر بيننده از كجا بفهمد كه اين شعر «عطار» است يا سطري از «جمهور ارسطو؟»
سر نبش يكي از راهروها، صاف آمده بودي توي دلم، چقدر ترسيدنت دلچسب بود و صداي موقرت وقتي گفته بودي كه قبلاً مرا ديده‌اي يا نه؟!
«مامان! آلما زنگ زد گفت داره مي‌آد.»
ورق‌ها را مي‌گذارم كنار. بدون عينك خواندن كمي برايم سخت شده. سرم را مي‌گذارم روي ميز. اصلا يادم رفته بود با آلما خداحافظي كنم. ياد اولين روزي مي‌افتم كه ديدمش. نه؛ دومين بار بود. زنگ كلاس خورده بود. بچه‌ها با سر و صدا و سلانه سلانه مي‌رفتند طرف كلاس‌هايشان، دور تا دور حياط يا طرف آبخوري كه آخرين جرعه‌ها را بخورند؛ بعضي‌ها هم هنوز ايستاده بودند توي صف توالت‌هاي آخر حياط. رفته بودم دم دفتر. معلم‌ها سر پا ايستاده بودند؛ گرم صحبت. مدل النگوهايشان را به هم نشان مي‌دادند يا يقه بلوزشان نرا. هر چه نگاه مي‌كردم معلم را پيدا نمي‌‌كردم. از اول سال كه خاطره را رسانده بودم و با معلم‌شان سلام و عليك كرده بودم، ديگر سر نزده بودم. زنياز ته دفتر سرك كشيد. دفتر جلد قرمزي را كه توي دستش بود بست و گذاشت روي دفترهاي روي ميز و آمد طرفم. خودش بود. تند تند برايم گفته بود چه طور خاطره ديكته‌هاي شبش را رونويسي مي‌‌كند و خودش با مداد قرمز يك «بيست آفرين دخترم» مي‌نويسد زير صفحه. حدس زده بود احتمالاً مشكلي در بين باشد و نوشته بود سري بزنم مدرسه. زنگ كلاس بود ديگر. شماره تلفنم را گرفت و همان شب تلفن زد. گفت با اين كه شايد درست نباشد اما هرازگاهي به ما سر مي‌زند. مي‌آمد و پسرش را هم هميشه مي‌آورد. سه ـ چهار سالي از خاطره بزرگ‌تر بود. آمدن‌شان تنها دلخوشي من و خاطره بود. با آن كه چند سالي هم از من بزرگ‌تر بود، به نظر شاداب و سرحال ترا مي‌آيد. ديكته كوچكي به خاطره مي‌گفت، به اتاقش سر مي‌زد، بعد مي‌نشستيم صحبت مي‌كرديم. درد دل‌ها و هق هق‌هايم را مي‌شنيد و مي‌رفت. بعد‌ها ديگر با خنده و شادي‌هاي دم به دمش مهلت هق هق به كسي نمي‌داد.
ني قلمت كه روي كاغذ مي‌رقصيد، تو مي‌رفتي توي بحر سه نقطة «الف» و پنچ نقطة «ب» و من نمي‌فهميدم كي به خودم مي‌آمدم؟ سر مشقي به اين مي‌دادم و قلم آن يكي را مي‌تراشيدم و مي‌رفتم سرم را گرم كنم به كاري كه نبود، يا چيزي كه دلم هوايش را نداشت. چه زود كنار پنجره مي‌رفتي و دستت را بالا مي‌بردي، يعني كه: «مي‌آيم.» دم به دقيقه خيابان را ديد مي‌زدي و بي‌طاقت، برگه خيس را در هوا تكان مي‌دادي. چشم به‌هم‌زدني جمع مي‌كردي و مي‌آمدي كه: «اجازة مرخصي هست استاد؟»
«شمع آب شده ريخته رو ميز. چرا گذاشتي توي تعلبكي؟»
«بذار آلما بياد بعد سالن رو جمع مي‌كنم.»
ننه‌جان هنوز اتوي زغالي‌اش را دارد. يعني فقط همان يكي را دارد. هنوز چرخ و فلك بازي زغال‌هاي نارنجي توي آتشگردان سيمي را كه مي‌بينم ياد ماهي قرمزم مي‌افتم. فقط صدفِ توي تنگش مانده روي طاقچه. گفته بودي روي چيزي غير از كاغذ  هم بنويسيم قشنگ مي‌شود؛ مثلاً گوش‌ماهي كوچك نيست. يك صدف پيچ در پيچ بزرگ داده بودي دستم كه صداي دريا مي‌داد و رنگ دندان‌هايت بود وقتي لب مي‌گزيدي مبادا دستت بلرزد و سياه مشقت را خراب كني. انگار زيادي نگاهش كرده بودم كه گفتي: «از اين دو تا دارم. اگر خوش‌تان مي‌آيد مال شما استاد؟!» پرسيده بودم: «بله؟» از پنجره به پايين نگاه كردي و گفتي: «هميشه سر ساعت. و نفهميدم چه طور از پله‌ها پرواز كردي؟
«چند ماهه اون خونه كلنگي رو فروختي؟ مگه قول ندادي اينا رو بنداري دور؟ رختخواب‌ها و اسبا ننه‌جان كه همه پوسيده‌ن. اتو زغالي رو بردار با همون صندوقچه كه تو دستته، قاب عكس دايي رو هم مي‌بريم، خوبه؟ به راننده مي‌گم بقيه رو ببره يه جايي سر به نيست كنه. خب؟ به كتابها هم دست نمي‌زنيم ميذاريم همي‌جا. به درد ما كه نميخورن، يادگاري يه تيكه، دو تيكه، نه اين همه!
«اينا يادگاري نيست. مال خودمه، هم اسباب، هم كتابا. هيچ جا هم نمي‌ذارم‌شون.!»
چيزي به غروب نمانده بود. بايد برمي‌گشتم به پناهگاهي كه گفته بودند، اما دلم چيز ديگري مي‌گفت. بايد گرگ و ميش كه مي‌شد به محله قديمي‌مان مي‌رسيدم. دوباره گل‌هاي كاغذي قرمز را كه از ديوار خانه سرك مي‌كشيد و شره مي‌كرد روي ديوار كاهگلي خانه، مي‌ديدم و تا رهگذري سر نرسيده بود، در حياط را باز مي‌كردم و مي‌رفتم تو. بوي نم كاهگل ديوار حياط دلم را هري ريخت پايين. كليد اتاق، زير گوشه شكستة پله بود. ملحفه‌هاي سفيد تميز روي تخت و كتابخانه پهن بود و صدفِ روي طاقچه مي‌درخشيد. صندوقچه جلد مخمل هنوز گوشه كتابخانه بود و كليدش افتاده بود توي جلد. مجلس ختم ننه‌جان را كه گرفته‌اند، انگار خواهرم نگذاشته كسي به اتاق من دست بزند. همه چيز سر جاي خودش. گل محمدي تازة روي ملحفه سفيد، ديوانه‌ام كرد. برش كه داشتم، از نمناكي ملحفه زيرش بي‌طاقت روي ملحفه سفيد، ديوانه‌ام كرد. برش كه داشتم، از نمناكي ملحفه زيرش بي‌طاقت شدم. كاش كوچه‌ها را تندتر آمده بودم!
آخرين بار دوستش خبر داده بود كه توي كوهستان جاي‌شان امن‌تر است. ديگر نه ‌دوستي آمد نه خبري. شمع آب شده و دوباره از نعلبكي شره كرده روي ميز. يك شمع ديگر از پاكت در مي‌آورم. قلبم تند تند مي‌زند. اين چند تا را كه بخوانم ديگر صندوق را مي‌بندم.
صبح زود بلند شدم. يك بسته كوچك كيك روي ميز بود كه ديشب در تاريكي نديده بودم؛ نرم و تازه. كاش ديشب كوچه‌‌ها را دويده بودم! از پلكان ته ايوان، رفتم پشت بام. كوچه را كه رد مي‌كردم ديگر خيلي خطر نداشت. هنوز خبري نداده بودند. مي‌شد كمي هم به خيالات خودم سرگرم باشم. از وقتي كه قرار شد توي آن كلبه كوهستاني بمانم رنگ كوچه و خيابان را نديده بودم. مثل يك زنداني كه تازه آزاد شده باشد شروع كردم به خيابان‌‌گردي. آمدم همان‌جا، همان نمايشگاه دائمي هنرهاي زيبا. يادت هست؟ نگاه كردم بالا، آن پنجره كه خيابان را نشانت مي‌داد و تو پرواز مي‌كردي. هنوز بسته بود. توي اين بلواهاي خياباني، كي ديگر دل و دماغ نمايشگاه ديدن دارد؟ فكر مي‌كردم ديگر مدرسه‌ات عوض شده باشد، اما با خيال آن‌روزها به تماشا ايستادم. بچه مدرسه‌اي‌ها غوغا مي‌كردند. دخترها با روبان صورتي و روپوش آبي آسماني و پسرها با يقه‌هاي سفيد و سرهاي كچل. معلم هم باشد، توي مهربان و به ياد ماندني... راستي هنوز مرا به ياد داري نازنين؟
چقدر گفتم دلم گواهي مي‌دهد آمده و رفته؟ يادم هست. هواي اتاق را عطر تنش پر كرده بود. ملحفه‌ها بوي سينه و بغلش را مي‌دادند. حتي گل را برداشته و بوييده بود. پس چرا كيك و كنسروها را دست نزده؟ دوباره شمع شُره كرده روي ميز.
نقطه‌ها هميشه ملاك اندازه‌هاست. فقط يك «الف» بود كه چهار «نقطه» داشت. سه تا براي «قامت» و يكي خال روي گونه... اما امروز نقطه‌اي بر گونه سپيد «ميم» نشسته بود كه دست در دست الف بچه‌اي به مدرسه مي‌رفت. رقص برگ‌هاي زرد و نارنجي كنار جدول سياه و سفيد خيابان، حس صداي كشيدن قلم بي‌جوهر بود روي كاغذ بي‌خط. ظهر كه از مدرسه برگشتي كسي منتظرت نبود. تو بودي، آن پسرك و ماشين آن طرف خيابان كه كسي پشت فرمانش نشسته بود. هنوز رنگ سبز را دوست داري. باراني‌ات سبز مات بود و جاكليدي توي دستت سبز پر رنگ . حتي دامن و روسري‌ات هم رگه‌هاي سبز داشت. آن‌وقت‌ها هم با جوهر سبز نمي‌نوشتي. زمينه قلمدانت سبز بود، با گل‌هاي قرمز و آن روز كه اولين بار پنجره را ديد مي‌زدي، امدي با يك سيني كه رويش را با پارچه‌اي با جِقّه‌هاي سبز پوشانده بود. سيني را به من دادي. قُطّاب بود‎؛ سبز از پسته. از فيروزه انگشتر تازه‌ات چيزي پرسيدم كه بعد بايد سرم را مي‌انداختم زير، به كفش‌هاي سفيدت زل مي‌زدم و مي‌گفتم: «مبارك است ان شاءالله!»
شمع‌ها دارند تمام مي‌شوند. كاغذها را كه مي‌‌گيرم تزديك شعله شمع، سركه‌هاي روي كاغذ رنگي مي‌شوند و كلمه‌ها روي كاغذ شكل مي‌ گيرند. هنوز خيلي كاغذِ نخوانده هست. ورق آخري را بر مي‌دارم. شايد نامي نشاني يا تاريخي نوشته باشد.
فكر نمي‌كردم خانه قديمي‌مان هنوز هم سرپا باشد، باغچه آب پاشي شده و اتاق تميز و بي‌گرد و غبار. اما فكر نكنم ديگر روزها، آفتاب توي حياط ولو بشود. هر سه طرفش را سه ساختمان چند طبقه پر كرده‌اند. كوچه را هم به زحمت پيدا كردم. خوبي كوهستان اين است كه هميشه يك جور است. كوه‌ها همان‌طور كه بوده‌اند مي‌مانند. يكباره درختي يا ساختماني از گوشه‌اي سر در نمي‌آوزد و حركت كوچك‌ترين جنبنده‌اي از يك فرسخي پيداست. همين كه خيالت راحت است هيچ كوهي با هيچ بادي يك مرتبه از جا كنده نمي‌شود و از جاي ديگر سر در نمي‌آورد، خودش مايه دلگرمي است. ديگر تحمل كوچه‌هايي را كه معلوم نيست چه جور آدمي از آن بيرون مي‌آيد يا خيابان‌هايي كه نمي‌تواني حدس بزني ماشيني كه دارد مي‌آيد در يك آن چه قدر مي‌تواند سرعت بگيرد كه لحت كند، ندارم. اما بالاخره خانه‌تان را پيدا كردم. يعني خودت نشانم دادي، از پست برمي‌گشتي. براي پسرت خِرت و پِرت پست كردي پادگان محل خدمتش. مي‌داني اصلاً دل من توي اين محله‌گير است. خواهر كوچكم همين‌جاست با خاطره. يعني يك وقتي بودند. همان اوائل بود كه بچه‌ها خبر اعدام شوهرش را دادندو هيچ‌وقت از آن چاپخانه زير زميني چيزي به من نگفته بود. الان ديگر بايد چهل و پنج سالش باشد. خاطره هم لابد رفته سر زندگي خودش. پدرش كه مرد، تازه هشت سالش بود. هر بار آمده‌ام، حوالي آپارتمان‌شان پرسه زده‌ام و نديده‌امش. اصلاًَ انگار بيرون نمي‌آيد. شايد هم مي‌آيد و من ديگر نميشناسمش. شايد هم از اينجا رفته باشند. نمي‌دانم. اگر اوضاع طور ديگري بود؛ جايي، مثلاً سر كوچه كه مي‌رسيدي سلام مي‌كردم و بعد با آن‌ها مي‌آمديم خانه‌تان. عصر؛ تا تو برايم چاي بياوري با يك چادر سفيد با گل‌هاي سبز.
صبح زود بر مي‌گردم. مي‌بيني؟ هنوز با سركه مي‌نويسم. يك عمر اين طوري نوشته‌ام. حالا وقتي با جوهر مي‌نويسم، از رد جوهر روي كاغذ سفيد وحشت برم مي‌دارد. بعد از بيست و چند سال امشب فقط برگشته بودم اين‌ها را بنويسم بگذارم توي صندوقچه؛ سفيد سفيد.
«مامان؟ آلما اومد. ماشين هم رسيده داره بار مي‌زنه.»
«وسايل رو پياده كن!»
«چي؟»
«يه زنگ بزن بنگاه، بگو آپارتمان رو اجاره بده. ما هم دوباره قرارداد همين‌جا رو مي‌بنديم.»
«اي خدا... مي‌شه بدونم چه‌ت شده يهو؟»
«سلاااام! خاطره تو هنوز بيخ ريش ماماني؟ مگه نگفتم يه هفته وقت داري خودتو نجات بدي تنبل؟»
«سلام! من با راننده مي‌رم وسايل رو ببرم. تو را خدا ببين مامان چه‌ش شده؟ مي‌گه نمي آد خونه جديد. يه جوري درستش كن. من زود برمي‌گردم.»
رسيده و نرسيده روسريش را در مي‌آورد و مي‌اندازد روي دسته مبل كناري. ولو مي‌شود روي مبل. اندامش لابه‌لاي مانتوشلوار ماشي‌اش گم شده.
صدف درشتي از كيف دستي‌اش در مي‌آورد مي‌گذارد روي ميز؛ لنگه صدف توي صندوقچه؛ با يك سياه‌مشق كوچك روي سطح صيقلي‌اش.
«اينو تو انباري پيدا كردم. يه وقتي خط مي‌نوشتم. روي همه چي. گفتم حالا كه اين طرفها نيستم يه يادگاري ازم داشته باشي؛ براي سلامتيت مفيده.»
باد پنجره را باز مي‌كند و دوباره محكم مي‌بندد. روسري آلما توي هوا تاب مي‌خورد و باد پنجره را باز مي‌كند و دوباره محكم مي‌بندد. روسري آلما توي هوا تاب مي‌خورد و مي‌افتد جلوي پايم. حاشيه سبز روسري هنوز موج مي‌خورد. به دست چروكيده‌اي كه خميازه‌اش را مي‌پوشاند خيره مي‌مانم. نگین انگشتر فيروزه ترك برداشته. خال روي گونة فرو افتاده‌اش كم‌كم دارد لاي چروك‌هاي ريز صورتش گم مي‌شود. همه‌چيز را نقطه نقطة سبز مي‌بينم. صداي آلما با قطره‌هاي آب پاشيده مي‌شود روي صورت و گردنم. نقطة سبز مي‌بينم. صداي آلما با قطره‌هاي آب پاشيده مي‌شود روي صورت و گردنم. چشم‌هايش را باز مي‌كنم و گيج زنان بلند مي‌شوم. نمي‌گذارد. حالا هر دو دراز كشيده‌ايم روي فرش نيمه لوله شدة وسط سالن. دارم قرص زير زباني‌ام را مي‌مكم و به استكان چايي كه آلما دم كرده نگاه مي‌كنم. چاي آخرين بخارهايش را نشانده بالاي استكان.
«بالاخره خاطره محبورت کرد دل بکني؟ يه هفته من سرم گرم بود ها، کلي متحول شدي.»
«بايد کارتن‌ها رو دوباره باز کنم.»
«پس اسباب‌کشي؟ خاطره نصف اثاثيه رو برد.»
«برمي‌گرده. خب بگو بازنشستگي خوش مي‌گذره؟»
«چه مي‌دونم. تنهايي و... اين پسره هم خدمتش يه عمر طول کشيد. زودتر از اينا بايد خونه رو عوض مي‌کردم. ديگه روحيه‌م داغون بود. تو هم خيلي وقت پيش بايد جا‌به‌جا مي‌شدي. پوسيديم تو اين چارديواري‌هاي کلنگي.»
«دل آدم هميشه تو خونه‌هاي قديمي بيشتر باز مي‌شه.»
«خونه‌ي قديميۀ نه کلنگي! تو خونه‌هاي دوره‌ساز قديمي رو با اين آپارتمان‌‌خرابه‌ها يکي مي‌کني؟ فکر مي‌کني من دلم يه خونه بزرگ دوره‌ساز نمي‌خواد با يه حوض آبي، يه درخت که پر از گنجشک باشه؟ اما مجبورم برم توي يکي از اين خونه‌کاغذي‌هايي که يه جوجه‌فکلي ساخته که با اولين زمين‌لرزه رو سرم هوار بشه. قطرِ ديوارهاش نيم‌وجب هم نيست.»
«اگه خونه پدريم رو نفروخته بودم ـ کاش ديده بوديش ـ يه چيزي بود مثل هميني که مي‌گي. نه به اون بزرگي اما از اين خونه‌خرابه بهتر بود از اون آپارتمان نوساز مسخره هم خيلي بهتر بود، با اون آشپزخونه‌ي بي در و پيکرش!»
«عصرا حياط رو آب‌پاشي مي‌کردي زنگ مي‌زدي که منم بيام. حافظ مي‌خونديم يا مثنوي. چاي مي ريختيم، تخمه هم بد نبود نه؟»
«برم کارتن‌ها رو باز کنم.»
«پس... خاطره رو چه کار مي‌کني؟»
«يه سر و ساموني به خونه مي‌ديم. يه رنگ مي‌خواد با سري وسايل نو. بهونه‌ش بريده مي‌شه.»


کلمات کلیدی این مطلب : داستان کوتاه ،
تعداد بازدید :338  |   تاریخ ثبت : 1394/11/11
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی