رمضانعلی اسماعیل زاده متین آبادی
برف و باران نمی بارد-داستان کوتاه

آخرین مطالب



قلب‌ها و دست‌ها   1395/5/19

لبخندی از روی سردر گمی زد و همین که می خواست حرفی بزند، شخصی که همراه ایستن بود شروع به صحبت کرد. او که تا به حال زیر چشمی دختر را زیر نظر داشت گفت:« ببخشید خانم، به نظرم شما با مارشال اشنایید. لطف می کنید سفارش من را به ایشان بکنید تا در زندان به من راحت تر بگیرند ؟ ایشان من را به جرم جعل اسناد به زندان « لیون ورث» می برند. من محکوم به هفت سال حبس در آنجا هستم.




 نویسنده: اَ.  هنری

در دنور موج  عظیمی از مسافران به سمت قطار سریع السیر « بی اند ام» که عازم شرق بود،  در حال
حرکت بودند. در یک واگن زن جوان زیبایی نشسته بود. که از وسایل مجهز و لوکسی که به همراه داشت معلوم بود که زیاد مسافرت می کند.  در بین مسافران دو مرد جوان بودند.  یکی از آنها ظاهری خوب و رفتاری جسور  و بی باک داشت و دیگری  در حالی که سر و وضع نا مناسبی داشت،  دارای هیکلی تنومند و چهره ای عبوس و ترشرو بود.
. تنها صندلی خالی،  درست رو به روی ان زن جوان بود.به سرعت از طول راهرو قطار عبود کردند و رو به روی ان زن جوان نشستند.  دست ها ی ان دو با یک دستبند به یکدیگر بسته شده بود.
زن با یک نگاه اجمالی یکی از آن دو را شناخت.  سپس در حالی که لبخندی ملیح و دوست داشتنی بر لب داشت دستکش کوچک خاکستریش را از دست در اورد.  و  گفت:
« خیلی خوب اقای ایستن،  مثل این که  شما  من را به جا نیاوردید. غرب که می ایید دوستان قدیمی تان را از یاد می برید؟»
لحن جذابی داشت. صدایی زیبا،  ظریف  و کاملا رسا داشت که حکایت از اعتماد به نفس بالای گوینده آن می کرد.  
مرد جوان با صدای زن از جا پرید.  بعد از چند لحظه یکدفعه زن را به جا اورد و با دست چپش با زن دست داد و گفت:« خانم ایستن! شمایید؟» خواهش می کنم من را ببخشید که با دست چپم به شما دست می دهم. »
بعد دست راستش را که به دست چپ همراهش بسته شده بود کمی بالا اورد تا به زن نشان بدهد. 
با دیدن ان صحنه رنگ از رخسار دختر پرید و دیگر لبخندی در چهره او به چشم نمی خورد.
دهانش باز مانده بود. نمی دانست چه بگوید. لبخندی از روی سردر گمی زد و همینکه می خواست حرفی بزند،  شخصی که همراه ایستن بود شروع به صحبت کرد.  او که تا به حال زیر چشمی دختر را زیر نظر داشت گفت:« ببخشید خانم،  به نظرم  شما با مارشال اشنایید.  لطف می کنید سفارش من را به ایشان بکنید تا در زندان به من راحت تر بگیرند ؟ ایشان من را به  جرم جعل اسناد به زندان « لیون ورث» می برند. من محکوم به هفت سال حبس در انجا هستم.
زن جوان که حالا  متوجه موضوع شده بود،  نفس عمیقی کشید و گفت:« حالا فهمیدم اینجا چه کار می کنید.  شما یک مارشال هستید!
 
ایستن با ارامش خاصی ادامه داد:
« خانم فر چاید عزیز،  من اینجا کارهای مهمی دارم.  همانطور که می دانید پول،  پول می آورد. در واشنگتن بودن هم پول می خواهد.  به نظرم غرب بهترین گزینه برای شروع بود.  خوب البته موقعیت یک مارشال به خوبی یک سفیر نیست  ولی.....
دختر  با لحنی صمیمی گفت « سفیر؟ خواهش میکنم دیگه از این حرف ها نزنید.  یک سفیر هیچ وقت مسولیت یک مارشال را ندارد.  و اما شما،  یکی از جذاب ترین قهرمان های غربی هستید که تن به هر خطری می دهید.  سبک زندگی شما کاملا با طرز زندگی در غرب متفاوت است.  ادم هایی مثل شما دیگه وجود ندارند.  شما من رو یاد قدیم ها می اندازید.
یکبار دیگر چشمان دختر  به دستبندها افتاد و همین طور خیره مانده بود.
زندانی  که متوجه تردید زن شده بود گفت     چیز مهمی نیست خانم محترم،  همه مارشال ها دستان زندانیان را به دست خود دستبند می زنند تا فرار نکنند.  اقای ایستن کارش را خوب بلد است.
 دختر پرسید. امیدی هست به زودی همدیگر را ببینیم؟
 ایستن جواب داد   نه .فکر نمی کنم،  متاسفانه روزهای خوش من به پایان رسیده اند.
دختر  که انگار نشنیده بود ایستن چه گفته است،  در حالی که از پنجره بیرون را نگاه می کرد،  گفت:
من عاشق غرب هستم.  با مادرم تابستان را در دنور گذراندیم.  هفته پیش به خاطر بیماری پدرم به خانه برگشت.
خیلی خودمانی تر از قبل صحبت می کرد.
« اینجا خیلی به من خوش می گذرد. اب و هوای اینجا خیلی با روحیه من سازگارتر  است. به نظرم پول همه چیز نیست. اما مردم اشتباه می کنند و در نادانی خود باقی می مانند...
مرد عبوس که حالا حوصله اش سر رفته بود گفت:
اقای ایستن این اصلا منصفانه نیست. من تشنه ام و تمام روز حتی یک پوک سیگار هم نکشیده ام.
به نظرتان گفتگوی شما خیلی طولانی نشده ؟ خواهش می کنم من را به قسمت سیگاری ها ببرید. هلاک یک پیپ هستم. ایستن در حالی که لبخندی سطحی بر لب داشت به اتفاق زندانی اش بلند شد و گفت:
اصلا نمی توانم با درخواست ایشون مخالفت کنم.
.   هنگام بلا و مصیبت،  یکی از دوستان موافق و همراه،  توتون و تنباکو است.
خدانگهدار خانم فرچاید، شما که می دانید،  مامورم و معذور.
سپس دستش را برای خداحافظی دراز کرد. فرچاید دوباره رفتاری تصنعی به خود گرفت و گفت: خیلی بد شد که به شرق نمی روید. به لیون ورث می روید، درسته؟
ایستن گفت: بله باید به لیون ورث بروم. ان دو مرد راهرو قطار را به سمت بخش سیگار طی کردند. ا 
دو مسافری که در صندلی کنار انها نشسته بودند صحبت های انها را شنیده بودند.  یکی از انها گفت عجب مارشال خوبی!
برای این سمت خیلی جوان نبود؟
دومی با تعجب فریاد زد:
جوان!  نکنه تو نفهمیدی؟! بگو ببینم تا به حال کدوم مامور را دیدی که دست یک متهم را به دست راست خودش ببندد؟
 

کلمات کلیدی این مطلب : ،
تعداد بازدید :360  |   تاریخ ثبت : 1395/5/19
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی