توسط انتشارات سوره مهر منتشر و روانه بازار کتاب شد
مجموعه رباعی این کوه سرش همیشه زیر برف است ازمحمد عالی‌زاده منتشر شد
باگردآوری و تنظیم خسرو باباخانی و رقیه‌سادات صفوی
مجموعه داستان بزرگسال روح مرطوب منتشرشد

آخرین مطالب

  صفحه نخست  /  آرشیو مطالب  /  شعر  /  گل  


گل   1395/5/25

آتش به آرامی شعله‌ور بود. چهارتکه بزرگ کیک دست نخورده هم روی میز نهارخوری به‌چشم می‌خورد. اما جلوتر که می‌رفتی متوجه می‌شدی که هر کدام به قطعات مساوی تقسیم شده بودند و برای پذیرایی به همراه چای آماده شده بودند. این کار ماریا بود. برخلاف جثه ریزش، بینی و چانه‌ای نسبتاً دراز داشت. تودماغی و البته و با آرامش خاصی صحبت می‌کرد، «بله عزیزم و نه عزیزم». وقتی خانم‌ها بر سر وان‌های رختشویی با هم دعوای‌شان می‌شد غالباً ماریا برای حل و فصل ماجرا فرستاده می‌شد. البته غالباً در این کار موفق بود.




گل
جیمز جویس

 ترجمه: زهرا عظیم وند

سرکارگر گفته بود که ماریا می‌تواند بعد از این‌که خانم‌ها چای‌شان را صرف کردند برود. ماریا مشتاقانه منتظر وقت رفتن بود. همه‌جا تمیز و مرتب بود. سر آشپز که متوجه عجله او شده بود گفت: «انگار توی دیگ آب جوش گذاشتنت».
آتش به آرامی شعله‌ور بود. چهارتکه بزرگ کیک دست نخورده هم روی میز نهارخوری به‌چشم می‌خورد. اما جلوتر که می‌رفتی متوجه می‌شدی که هر کدام به قطعات مساوی تقسیم شده بودند و برای پذیرایی به همراه چای آماده شده بودند. این کار ماریا بود. برخلاف جثه ریزش، بینی و چانه‌ای نسبتاً دراز داشت. تودماغی و البته و با آرامش خاصی صحبت می‌کرد، «بله عزیزم و نه عزیزم». وقتی خانم‌ها بر سر وان‌های رختشویی با هم دعوای‌شان می‌شد غالباً ماریا برای حل و فصل ماجرا فرستاده می‌شد. البته غالباً در این کار موفق بود.
یک روز سرکارگر به او گفت: «ماریا تو یک مصلح واقعی هستی». جینگر مونی هم همیشه می‌گفت: «اگر ماریا نبود نمی‌دانست که با مسئول اتوزدن چه کار کند» زیرا او نمی‌توانست صحبت کند. خلاصه همه او را دوست داشتند. خانم‌ها تا ساعت 6 چای‌شان را می‌خوردند و او می‌توانست قبل از ساعت 7 برود. 20 دقیقه از «بالز بریمز» تا «پیلار» 20 دقیقه هم از «پیلار» تا «درام کندرا» و 20 دقیقه هم خریدهایش طول می‌کشد. تقریباً ساعت 8 آن‌جا بود. کیفش را که قفل نقره‌ای داشت در آورد و نگاهی به نوشته‌اش کرد: «هدیه‌ای از بلفست».
کیف برایش عزیز بود. آن‌را جو از سفر کوتاهی که با «آلفی» به «بلفست» رفته بود به‌عنوان سوغات آورده بود. چند سکه داخل کیف بود. کرایه تراموا را هم که می‌داد تنها 5 شیلینگ برایش باقی‌می‌ماند. چه عصر دل‌پذیری در پیش داشتند. همه بچه یک صدا شعر می‌خواندند. فقط امیدوار بود که «جو» الکل نخورده باشد چون در این صورت کلاً شخصیتش تغییر می‌کرد . جو همیشه به او می‌گفت که برود با آن‌ها زندگی کند. اگر چه رابطه خوبی با خانم دانلی داشت اما احساس می‌کرد سر بار آن‌ها خواهد شد و البته به زندگی در  رختشوی خانه هم عادت کرده بود .جو مرد خوبی بود. خودش جو و آلفی را بزرگ کرده بود. او همیشه می‌گفت: «مادر حقیقی من ماریاست». بعدها جو و الفي برای او این شغل را در «دوبلین»  در رختشوی‌خانه «لمپ لایت» پیدا کرده بودند . او شغلش را دوست داشت.
اوایل دیدگاه جالبی در مورد پروتستانی‌ها نداشت. اما حالا معتقد بود که آن‌ها آدم‌های خیلی خوب هستند. جدی و آرامی هستند و زندگی در کنارشان به آرامی می‌گذرد. گیاهانی را در پاسیون پرورش می‌داد و از این کار لذت می‌برد .هرگاه کسی به دیدنش می‌آمد یکی دو شاخه از آن‌ها را می‌چید و به او مي‌داد. تنها چیزی که او خوشش نمی‌آمد رد پاهایی روی دیوار بود اما سرکارگر شخص خوب و مهربانی بود پس با او به‌خاطر چنین مورد پیش پا افتاده‌ای درگیر نمی‌شد. او خیلی متین و مودب بود. وقتی سر آشپز گفت که همه چیز آماده است او به اتاق خانم‌ها رفت و زنگ را برای استراحت خانم‌ها به صدا در آورد.
خانم‌ها خیلی زود دست از کار کشیدند و دو به دو و سه تا سه تا در حالی‌که دست‌های خیس‌شان را با آستر دامن‌ها خشک می‌کردند و آستین بلوزشان را روی دست‌های سرخ از بخار می‌کشیدند سر جای‌شان نشستند و لیوان‌های چای را که سرآشپز و کارگر لالش آماده کرده بودند را با شیر و شکر مخلوط کردند. ماریا قطعات کیک را چرخاند و هرکدام چهار قطعه از آن‌را برداشتند. این دقایق با شادی و جوک گفتن می‌گذشت .«لیزی فلمینگ» گفت : «ديگه وقت ازدواجته.» البته بارها هنگام عید پاک این حرف را می‌زد و ماریا هم مجبور بود لبخندی بزند و بگوید که قصد ازدواج ندارد. وقتی چشمای سبزتیره لیزی با احساس نومیدی برق می‌زد نوک بینی‌اش تقریباً به نوک چانه‌اش می‌رسید. بعد «جینگر مونی» هم لیوان چایش  را برمی‌داشت و به سلامتی ماری مي‌نوشید! خانم‌ها هم با زدن ليوان‌هاي‌شان روي ميز سر و صداي زيادي راه مي‌انداختند. و ماریا هم آن‌قدر می‌خندید که تمام هیکل نحیف و کوچکش می‌لرزید و ناراحت هم نمی‌شد چون به عقيدۀ او  جينگر موني فقط یک زن عامه و بی‌سواد بود و قصد بدی از این رفتارها نداشت. اما وقتی این اوقات سپری مي‌شد و همه دوباره سرکارشان برگشتند ماریا دوباره دل‌گیر می‌شد.
سر آشپز و دستیار لالش شروع به تمیز کردن میز کردند.
به اتاق کوچکش برگشت یادش افتاد که فردا صبح مراسم عشاء ربانی است. زنگ هشدار ساعتش را یک ساعت جلو کشید بعد لباس‌های کارش را درآورد و برای مراسم فردا بهترین لباس‌هایش را کنار گذاشت. روبه‌روی آینه ایستاد. کمی به طرز پوشش یک دختر در همچین مراسمی فکر کرد. به بدن فوق‌العاده کوچک و غیر معمولش نگاه کرد . جثه‌اش اصلاً به سنش نمی‌خورد. وقتی از رختشوی‌خانه بیرون رفت خیلی زود هیکلش از باران تند و شدید خیس شد. تراموای خیلی شلوغ بود مجبور شد روی سکوی آخر واگن روبه‌روی مردم بنشیند. از اين‌كه باروني قهوه‌ايش را پوشيده بود خوشحال بود. یک‌بار دیگر کارهایی را که باید انجام می‌داد را مرور کرد.
گفت : چقدر خوب بود اگر مستقل بودم و مي‌تونستم با اين پول‌ها براي خودم چيزي بخرم. امیدوار بود که عصر خوبی داشته باشد از بقیه مطمئن بود اما جو و آلفی با هم قهر بودند. در كودكي دوستان خوبي بودند.
بالاخره  ایستگاه «پیلار» از تراموای پیاده شد و به سختی از میان جمعیت گذشت. به مغازه کیک فروشی «دونس» رفت.
خیلی شلوغ بود و مدت طولانی منتظر ماند تا توانست 12 کیک کوچک بخرد. با یک کیسه بزرگ از مغازه بیرون آمد بعد فکر کرد که چیز دیگری لازم دارد یا نه؟ می‌خواست یک چیز ویژه هم بخرد.
مطمئن بود که آن‌ها مقدار زیادی سیب و آجیل دارند. تصمیم گرفت به مغازه‌ای که در خیابان هنری بود برود براي سفارش كيك خيلي معتل كرد. خانم شیک و جوانی که پشت پیشخوان نشسته بود و از اين پا اون پا كردن ماريا خسته شده و پرسید: «آیا می‌خواهید کیک عروسی سفارش بدهید؟» ماریا از خجالت سرخ شد و خندید اما زن با جدیت تمام یک تکه بزرگ از کیک آلویی را برش زد و بسته‌بندی کرد و به او تحویل داد و قیمت کیک را گفت.
با خود فکر کرد که می‌بایستی در ايستگاه «درام توندرا» بایستم چون هیچ‌کدام از جوان‌ها خيال نداشت به خاطر او از جای‌شان بلند شود . اما مرد میانسالی جایش را به او داد. کمی چاق بود و يک کلاه قهوه‌ای روی سرش گذاشته بود.
صورت قرمز مربعی شکلی داشت و سبیل‌هایش هم خاکستری بود. ماریا با خود فکر کرد که شاید سرهنگی، کسی باشد. با خود گفت: «چقدر مودب‌تر از مردان جوانی که درست روبه‌روی آن‌ها به او خیره شده بودند، بود مرد در مورد عید پاک و هوای بارانی با او صحبت کرد. او تصور کرد که کیف ماریا پر است از هدایای خوب برای بچه‌ها و گفت: این جور مواقع بچه‌ها خیلی خوشحال می‌شوند و لذت بیشتری می‌برند. ماریا هم گفته‌هاي او را خیلی موقرانه تایید کرد. برخورد مرد با ماریا فوق‌العاده بود. هنگام خداحافظی به مرد تعظیم کرد و او هم به احترام او کلاهش را از سر برداشت. وقتی به خانۀ جو رسید همه گفتند: «وای ماریا اومد» جو از سر کار برگشته بود و همه بچه‌ها لباس‌های مخصوص روز یکشنبه‌شان را پوشیده بودند». 2 تا از دخترهای همسایه بغلی هم آن‌جا بودند و همه سرگرم بازی بودند.
ماریا کیک‌ها را به بزرگ‌ترین پسر الفی داد تا بین بچه‌ها تقسیم کند خانم دانلی از ماریا تشکر کرد و از بچه‌ها هم خواست که از ماریا تشکر کنند. اما ماریا گفت که برای بابا و مامان یک چیز ویژه آورده است. یه چیزی که حتما ازش خوش‌شان می‌آید و بعد رفت تا کیک آلو را بیاورد ولی هر چه گشت آن‌را پیدا نکرد. از بچه‌ها پرسید آیا کسی آن‌را اشتباهی نخورد. بچه‌ها همه گفتند نه ولی تا حدودی از این اتهام کمی دل‌گیر شدند. هر کسی یک چیزی می‌گفت خانم دانلی هم گفت امکان دارد در تراموای جا گذاشته باشی.
ماریا یاد مرد میانسال افتاد که چطور فکرش را مشغول کرده بود. از این‌که نتوانسته بود آن‌ها را با هدیه کوچکش غافل‌گیر کند خیلی ناراحت شده بود علاوه بر این پولش را هم از دست داده بود. نزدیک بود جلوی همه زارزار گریه کند. ا ما جو دل‌داریش داد و او را کنار آتش نشاند. جو با او همیشه به خوبی رفتار می‌کرد. برایش تعریف کرد که سرکار چه اتفاقاتی رخ داده است.
از گفته‌های جو ماریا  متوجه شد که رئیس جو شخص مغرور و از خود راضی هست ولی جوگفت نه اگر بدانی که چطور با او برخورد کنی آدم بدی نیست خانم دانلی برای بچه‌ها پیانو می‌نواخت و بچه‌ها هم دست می‌زدند و می‌رقصیدند. دخترهای همسایه هم آجیل‌ها را به بقیه تعارف می‌کردند.
هرچه گشتند فندق‌شکن را پیدا نکردند .جو داشت کم‌کم ناراحت می‌شد و گفت: شما چطور از ماریا انتظار دارید که بدون فندق‌شکن فندق‌ها را بشکند؟ ماریا گفت : نه من اصلاً فندق دوست ندارم  جو و همسرش هر کدام یک نوع نوشیدنی را به ماریا پیشنهاد کردند ماریا گفت که ترجیح می‌دهد الان چیزی نخورد ولی جو پافشاری کرد. ماریا پذیرفت. کنار شومینه نشستند و از گذشته‌ها گفتند. ماریا خواست از الفی هم حرفی بزند که جو  با عصبانیت مانع شد و ماریا از این‌که موجب نارحتی جو شده بود معذرت خواهی کرد خانم دانلی گفت: خجالت‌آوره که در مورد نزدیکانت این‌طور صحبت می‌کنی. و جو هم گفت که الفی اصلاً برادر او نیست  و خلاصه نزدیک بود دوباره یک دعوای دیگر سر بگیرد. جو گفت که شب شده نمی‌خواهم بیشتر از این عصبانی شوم و یک نوشیدنی دیگر از خانم دانلی درخواست کرد. دختران همسایه پیشنهاد یک بازی دیگر را دادند که در مورد عید پاک بود و دوباره شادی را از سر گرفتند ماریا از دیدن شادی بچه‌ها و رضایت جو و همسرش احساس خوبی داشت.
دخترها چند بشقاب کوچک روی میز گذاشتند و بچه‌ها را در حالی که چشم‌شان را بسته بودند به سمت میز راهنمایی کردند یکی کتاب دعا را برداشت و سه نفر دیگر آب را برداشتند یکی از دخترهاي همسایه هم حلقه خانم دانلی را برداشت و از خجالت سرخ شد.  بعد همه از ماریا خواستند که چشمانش را ببندد حین بستن چشم‌ها ماریا آن‌قدر خندید که نوک بینی‌اش به چانه‌اش رسید. با شور و هیجان چشم بسته او را به سمت میز بردند دستانش در هوا جستجو می‌کردند تا این‌که دستش را در درون یک بشقاب فرو کرد.
یک چیز نرم و خیس را لمس کرد و متعجب از این‌که چرا چشم بندش را بر نمی‌دارند. برای لحظاتی هیچ‌کس حرفی نمی‌زد و بعد همه به آرامی شروع به بگو مگو کردند چند نفر اسم باغچه را آورند و بعد خانم رانلی با تحکم به یکی از دختران همسایه گفت: برو آن‌را بیرون بیانداز. و این جزء بازی نبود ماریا فهمید اشتباه شده و باید از نو چشم‌هایش را ببندد و این دفعه کتاب دعا را برداشت. خانم دانلی شروع به نواختن آهنگ دیگری برای بچه‌ها کرد و جو از ماریا خواست که یک لیوان دیگر بنوشد دوباره همه شادی و خوشحالی را از سر گرفتند خانم دانلی گفت چون ماریا کتاب دعا را برداشت حتماً قبل از پایان سال وارد صومعه می‌شود .
ماریا با خود فکر کرد که جو تا به‌حال این‌قدر با او خوب نبوده است و گفت که امشب همه به او لطف کرده‌اند و از همه تشکر کرد.
بچه‌ها همه خسته و خواب‌آلوده شده بودند و جو از ماریا  خواست که اگر مایل است قبل از رفتن شعری از همان شعرهای قدیمی برای آن‌ها بخواند. خانم دانلی هم از این پیشنهاد استقبال کرد.
ماریا مجبور شد کنار پیانو بایستد خانم دانلی از همه خواست که سکوت کنند و به شعر ماریا گوش بدهند ماریا قسمت مقدماتی آهنگ را نواخت و خانم دانلی با صدای بلند گفت: «ماریا حالا». ماریا در حالی که از خجالت سرخ شده بود با صدای لرزانی شروع به خواندن کرد:
«ای کاش زندگی می‌کردم»
 وقتی به خط دوم شعرش رسید دوباره گفت:
«ای کاش در قصرهای مردی زندگی می‌کردم
در حالی‌که خدمتکاران در کنارم به خدمت ایستاده‌اند
 در پول غوطه‌ور بودم
 و به خوش‌نامی خود افتخار می‌کردم
و این رویایی بیش نیست که تصورش هم مرا مسرور می‌سازد
و تو عاشقم بماني.»
شعرش به پایان رسید.  جو خیلی متاثر شده بود .
چشمش پر از اشک شده بود و نمی‌توانست چیزی ببیند انگار دنبال چیزی می‌گشت اما پیدایش نمی‌کرد از همسرش پرسید که در باز کن کجاست؟
تحليل داستان از نظر شخصيت پردازي (ترجمه از كتاب درآمدي بر ادبيات (1) تاليف دكتر حسين پاينده)
   میان شخصیت ،زمان و مکان داستان رابطه تنگاتنگی وجود دارد. حتی اگر داستان در مورد آواره ای بی اصل و نسب و یا فردی باشد که با جامعه ای که در آن زندگی می کند به نوعی در تضاد و ناسازگاری باشد،باز هم در این بی اصل و نسبی  و یا آن تضاد و ناسازگاری نوعی ارتباط معنی دار وجود دارد.
   در داستان"گل "کاملاً روشن است که ماریا فردی از دوبلینی های طبقه متوسط زمان خودش است . فکر می کنم زمان داستان مربوط به اوایل همین عصر است ،طی جزئیات دقیق نويسنده زمان و مکان های داستان را برای خواننده روشن ساخته است. "دوبلین در رختشوی خانه ی "لمپ لایت"،"مردی که شبیه ارتشی ها بود"،یا در "تراموای درامکوندرا"،"کیف زنانه ای که قفل نقره ای داشت و رویش نوشته شده بود"هدیه ای از بغلست"و غیره .
البته نویسنده تنها به ذکر این جزئیات اکتفا نمی کند.او با استفاده از اصطلاحات و حتی ریتم و طرز سخن گفتن دو بلینی های طبقه ی متوسط آن زمان سعی می کند فضای داستان را هم به نوعی متناسب با همان سال ها سازد.
بنابراین خواننده خیلی زود متوجه ایستایی داستان خواهد شد.صحنه هایی که در داستان به آنها اشاره شده محدودند البته شاید به خاطر موثر کردن مفهوم داستان نویسنده این طور عمل کرده باشد،علاوه بر این داستان از هیچ طرح خاصی تبعیت نمی کند و فاقد جنبه ی دراماتیک می باشد.
برخلاف اینکه داستان چند تنش و بحران دارد شامل جریان آرامی می باشد اتفاقاتی برای ماریا رخ می دهد که در زندگیش تعیین کننده است.
واضح است که داستان در مورد ماریا است : آینده ای نامعلوم دارد. او چه جور آدمی است؟ او یک خدمتکار زشت و سالخورده با بینی نسبتاً دراز است که در یک رختشوی خانه کار می کند اما در مقایسه با زن بی ادبی که اغلب در تشت لباس می شوید به اصالت و شرافت خود آگاه است. خود او می دانست که "مونی"منظور بدی نداشته است.او یک زن بی سواد و عامی است.
در روزی که داستان توصیف شده است او تصمیم می گیرد که برای جشن عید پاک به دیدن خانواده برادرش برود.
شاید بعضی از خوانندگان متوجه نشوند که او خواهر بزرگتر جو و الفی بوده که انها را پرورش داده بلکه تصور کنند که او دایه ی آنها بوده است.
البته چنین خانواده ای با آن شرایطی که در داستان ذکر شده بعید است که برای پرورش فرزندانش دایه استخدام کند زیرا این نوعی تناقض در داستان به وجود می آورد.از طرفی اگر ماریا خواهر بزرگتر جو که علاقه ی خاصی به پذیرش ماریا ندارد بدانیم هم نکته ی زننده ای در داستان به نظر می آید .
البته همسر جو از این قضایا دور نگه داشته شده است و در داستان با عنوان خانم دانلی معرفی شده که همین امر حس یک فرد خارجی را در خانواده منتقل می کند:"جو برای ماریا همان جو است اما همسرش خانم دانلی".البته این نکته ی مهمی در داستان به حساب نمی آید. اینکه ماریا را خواهر جوو یا عمه ،خاله،دختر عمو،ویا خدمتکار جو بدانیم نکته مهمی در داستان به حساب نمی آید و اساساًچیز خاصی را تغییر نمی دهد.اما نکته مهم این است که پسرانی را که ماریا بزرگ کرده برایش این شغل مناسب را پیدا کرده اند.و اینکه همسر جو آینده ی خوبی را برای ماریا در صومعه می بیند.
ماریا نسبت به خودش چه دیدگاهی دارد؟هدف او از زندگی چیست؟این ها سوالاتی هستند كه خودش هم نمی داند.زیرا اوبه ندرت در مورد خود فکر می کند.البته از خلال داستان مواردی  را می توان حدس زد که او خود را فردی شاد و قانع می داند.اما در هر صورت اواز آرزوهایش آگاه است و  می داند که چه چیزهایی می خواهد. نویسنده ضمن داستان به این نکته اشاره کرده که او کارگری پیر است که همچنان مجرد مانده ولی ازدواج را امری محال در مورد خود نمی داند و همچنان امیدوار است که ازدواج کند و در یک خانه ای زیبا زندگی کند.او امیدوار است. 
چه نشانه هایی در داستان این فرضیه ها را اثبات میکنند؟
ماریا از اینکه از او به عنوان یک میانجی و مصلح یاد کنند و اینکه از روی قدردانی بگوید ماریا خواهرم نیست بلکه مادر واقعی من است بسیار خوشحال و راضی است. وقتی همکار بی ادبش در رختشوی خانه او را در مورد نزدیک بودن ازدواجش دست می اندازد و مسخره میکند سعی میکند خود را کنترل کند. (البته این نکته یک نشانه است از ماجرایی که در بازی عید پاک در خانه ی دانلی ها در مورد برداشتن حلقه خانم دانلی اتفاق افتاد)
وقتی برای عصر لباس می پوشد نگاهی موشکافانه از روی مهر به جثه کوچک خود می اندازد، که بر خلاف سن بالایش همچنان مانند بدن یک زن جوان به نظر می رسید.
در مغازه کیک فروشی وقتی فروشنده که یک زن جوان شیک پوش بود از روی طعنه و تمسخر از او می پرسد که آیا کیک عروسی انتخاب میکنید . ماریا فکر کرد که او جدی میگویدو او همچنان شانس ازدواج را خواهد داشت و از تصور چنین موقعیتی از خجالت سرخ می شود.( البته ماریا متوجه نیش زبان فروشنده میشود)
در تراموا ، ماریا از برخورد مودبانه شخصی که ظاهری مانند سرهنگ ها داشت لذت می برد. او آنقدر تحت تاثیر چنین برخوردی قرار گرفت و هول و ستپاچه شد که کیک الویی را که با وسواس خاصی انتخاب کرده بود را در تراموا جا گذاشت.در این صورت معلوم می شود که به ندرت ماریا مورد توجه کسی قرار می گرفته است. (به نظر هیچ کدام از جوان ها به او توجه نمی کنند.)
تمام این اشارات در لایه زیرین داستان پنهان شده است. در لایه بیرونی اینها جزئیاتی از آمادگی ماریا برای سرزدن به خانواده برادرش هستند. اما همین جزئیات هستند که چیزهای زیادی را در مورد ماریا نمایان می سازد. چیزهایی که خودش هم ناآگاهانه در شعری که پایان داستان می خواند به زبان می آورد.
در پاراگرافهایی که به توصیف مهمانی در خانه ی جو می پردازد هم می توان به نکاتی در مورد زندگی گذشته و حال ماریا دست یافت. "رابطه جو با او خیلی خوب بود" یا حداقل ماریا این طور فکر می کرد.  البته ماریا این را از طرز برخورد مودبانه جو نسبت به خودش دریافته بود.
همسر عاقل و کاردان جو، خانم دانلی با آغوش گرم از او استقبال  می کند. بچه ها همه به او علاقه مندند و شخصیت ماریا برایشان مهم و بزرگ است.(رفتار بچه ها نسبت به ماریا بارزترین نشانه نوع رفتار کل خانواده با ماریا است.)
نکته دیگر تعصب خانوادگی است که باعث می شود کاری را که بچه ها مجاز به انجام آن هستند بچه های همسایه اجازه آن کار را نداشته باشند.
خانم دانلی آنها را به خاطر اینکه اجازه دادند ماریا شيء پست و بی ارزشي(گل) را دست بزند سرزنش میکند.
آیا همه چیز در بازی به صورت اتفاقی و شانسی رخ میدهد که در نوبت دوم ماریا کتاب دعا را برمی دارد؟
آیا اشیا طوری قرار داده شده بودند تا ماریا دستش را روی شی مورد نظر که برای او روی میز قرار داده شده بود بگذارد؟ از داستان که چیز دیگری جز شانس برداشت نمی شود.
البته اثبات چنین امری خیلی ضروری نیست. زیرا کاملا واضح است که ماریا حلقه خانم دانلی را برنمی دارد و خانم دانلی عصر همان روز قصد داشت به طور جدی برداشتن کتاب دعا توسط ماریا را تفسیر کند : "ماریا قبل از اینکه سال تمام شود وارد صومعه خواهد شد"
می توان تعبير خانم دانلی را فقط یک شوخی کنایه آمیز تلقی کرد اما به نظر من جو و همسرش از اینکه ماریا واقعا وارد صومعه شود خوشحال خواهند شد. بدیهی است که او شانسی برای ازدواج ندارد.
جوان نیست و قرار هم نیست که برای همیشه در رخت شویی کار کند. (شغلی که جو و آلفی برای او دست و پا کرده بودند) در این صورت اگر به صومعه فرستاده شود جو از زیر بار مسئولیتی که در قبال ماریا دارد خلاص می شود.
اگر آنها چنین نقشه ای هم در سر داشته باشند مسلما برداشتن کتاب دعا کاملا اتفاقی بوده است. ماریا هم که مانند گلی که روی  میز بوده و انگشتانش را در آن فرو کرد کاملا شخصیتی منعطف دارد و خیلی سریع چنین شرایطی را می پذیرد.
دقت کنید که چطور جویس این بعد شخصتیه ماریا را در طول داستان نمایان می سازد: " او را مجبور کرد که بنشیند " و " ماریا اجازه دارد که او هرکاری که می خواهد انجام دهد " ، " و او مجبور شد بازی را تکرار کند" ... .
وقتی خانوم دانلی می گوید : "ماریا خواهش می کنم" ماریا مجبور می شود برود و کنار پیانو بایستد.
ماریا چه آوازی را برای خواندن انتخاب می کند؟ آوازی که به صورت کنایی خوانده شده دقیقا با وضعیت فعلی او جور در نمی آید. او در یک عمارت مرمری زندگی نمی کند او به افرادی که در اطرافش بودند نه امیدی داشت و نه نسبت به آنها افتخار می کرد. او نه ثروتمند بود و نه اسم و رسمی داشت و نه کسی را که برای همیشه عاشقش باشد. بدیهی است که او این شعر را چون بیشتر به حس درونیش نزدیک است و غمها و افسوس هایش را بیشتر بیان می کند انتخاب کرده است. آهنگی از یک آهنگساز ایرلندی به نام (بالفر) که کاملا انتخاب بجایی است. مسلما او خود نیز آگاهانه این شعر کنایی را انتخاب کرده است به عبارت دیگر این شعر آرزوهای ماریا را بیان می کند و او برای لحظاتی در شعر غرق می شود. این را می شود از تکرار ناخود آگاه مصرع شعر فهمید. آن قسمت از داستان که ماریا باصدای لرزان خود شروع به آواز خواندن می کند و واکنش احساسی جو به آن موقعیت ، اوج داستان است که دقیقا بجا و مناسب است.
ما میدانیم چه اتفاقی قرار است برای ماریا رخ دهد. اینرا هم که می دانیم که او با روی خوش هر چیزی را می پذیرد حتی اگر از ته دل راضی به انجام آن نباشد.
 از نظر یک خواننده معمولی که خیلی به لایه های زیرین معنایی داستان توجه نمی کند ماریا به گفته ی دانلی ها وارد صومعه می شود و این پایان داستان به حساب می آید در صورتی که این پایان می تواند اصلی ترین مورد ترحم انگیز زندگی ماریا هم باشد.
 از نظر جویس داستان باید افشاگر باشد به عبارت دیگر بعد درونی انسان و یا موقعیت ها را افشا کند.
 انتخاب کلمه ی ترحم انگیز کاملا حساب شده است زیرا این یک تراژدی نیست. در یک تراژدی دعوا و جدال ، سرسختی تقدیر و واکنش بسیار نسبت به اعمال قهرمان وجود دارد.
تراژدی نسبت به آثار ترحم برانگیز از پیچیدگی بیشتری برخوردارند. ماریا با کسی منازعه نمی کند و از نتایج امور نیز آگاه نیست. او شخصی محزون نیست بلکه شدیدا احساساتی و ترحم برانگیز است.
البته ترحم برانگیز بیشتر باکلمه احساساتی بودن خلط می شود. منظور ما بیشتر ترحم انگیز بودن ماریا است تا احساساتی بودنش.
جويس بيشتر سعي در عيني كردن مفاهيم دارد تا توضيح و توصيف وقايع . او به زور حس ترحم مارا نسبت به ماریا برنمی انگیزاند .
همچنين بيشتر به صورت استدلالی کار میکند تا اینکه در مورد جزئیات توضیح دهد. و شاید مهمترین دلیل این است که او ماریا را در حالی که برای خود افسوس میخورد نشان نمیدهد.
ما از چیزهایی ناراحت و متاثر می شویم که خود قهرمان داستان هم از آن ها مطلع نیست. ماریا امشب هم نسبتا آرام ، خوشحال و راضی به خانه میرود و این طبیعت اوست.
 
 
 
 
 

کلمات کلیدی این مطلب : جیمز جویس ، گل ، داستان ،
تعداد بازدید :522  |   تاریخ ثبت : 1395/5/25
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی