توسط انتشارات سوره مهر منتشر و روانه بازار کتاب شد
مجموعه رباعی این کوه سرش همیشه زیر برف است ازمحمد عالی‌زاده منتشر شد
باگردآوری و تنظیم خسرو باباخانی و رقیه‌سادات صفوی
مجموعه داستان بزرگسال روح مرطوب منتشرشد

آخرین مطالب



شفاف‌سازی ، روشن‌سازی/ مصاحبه‌ای با میلان کوندرا   1395/5/25

مصاحبه‌ها، مانند آنهایی که در مطبوعات می‌بینید، تنها رونوشتی تقریبی از آن‌چیزی که مصاحبه شونده گفته است، هستند. این مساله تا وقتی اهل علم و منتقدان به حرف‌های شما اشاره نکنند چندان مهم به نظر نمی‌رسد؛ اما در غیر این صورت جمله‌بندی‌های شما و کلمه‌های شما واقعا اهمیت پیدا می‌کنند. صحت و درستی یک کار در تقریب از بین می‌رود.




 
شفاف‌سازی ، روشن‌سازی/ مصاحبه‌ای با میلان کوندرا
مصاحبه‌گر : لوئیس اوپنهایم
مترجم علی قانع
 
 
میلان کوندرا در اول آوریل 1929 در چک‌واسلواکی به دنیا آمد. اولین شعرهای خود را در دوره‌ی دبیرستان نوشت و بعد از جنگ جهانی دوم مدتی به عنوان فروشنده و نوازنده‌ی جاز کار کرد. سپس تحصیلات خود را در رشته‌ی ادبیات و هنر در دانشکده‌ی هنر دانشگاه چارلز در پراگ آغاز کرد. بعد از فارغ‌التحصیلی در 1952، به عنوان دستیار و سپس استاد در دانشکده‌ی هنرهای نمایشی فعالیت داشت. در طی این دوران، او به نوشتن شعر و مقاله و نمایشنامه روی آورد و با گروه  ویرایش مجله‌های آن زمان همکاری داشت. در دهه‌ی 50، کوندرا به عنوان مترجم، مقاله‌نویس و نمایش‌نامه‌نویس کار کرد و در 1953 اولین کتابش به چاپ رسید. هر چند کوندرا پیش از آن مجموعه شعرهای خود را منتشر کرده بود، اما با مجموعه‌ی داستان کوتاه عشق‌های خنده‌دار به شهرت رسید. اولین رمانش، شوخی، را در 1967 نوشت. پس از اشغال کشورش توسط شوروی، از انتشار کتاب‌هایش جلوگیری به عمل آمد و کرسی استادی‌اش را نیز از دست داد. رمان دومش، زندگی جای دیگری است، 1953 در پاریس منتشر شد. او در سال 1975 استاد مهمان دانشگاه فرانسه شد. در 1979 به خاطر کتاب خنده و فراموشی از حق شهروندی‌اش در چک محروم شد و در 1981 شهروند فرانسه گردید. مشهورترین کتابش، بار هستی، در 1984 چاپ شد و در 1999 جاودانگی را نوشت. اولین اثر فرانسوی‌اش مقاله‌ی هنر رمان و آخرین رمانش جهالت است. کوندرا همیشه خواسته که او را تنها یک رمان‌نویس و نه نویسنده‌ای مخالف، بدانند.
 
 
آن چیزی که من را در اولین ملاقاتم از سری ملاقات‌هایم با کوندرا، جذب کرد، رسیدن به این نکته بود که محبوبیت این رمان‌نویس مطرح اروپایی در گرو عاملی است که شاید کمتر به چشم بیاید. دلیلی ناخودآگاه و غیرمنطقی، عاملی که راهنمای استعداد هنری اوست. من به دنبال کشف نیروهای ناپیدایی رفتم که به بنیادی‌ترین اصول، ظاهری تصورپذیر و زبانی فوق‌العاده بخشیده‌اند. شکلی گویا و ظریف که لازمه‌ی توصیف تعاملات انسانی است. امتیازهای مثبتی که از یک ملاقات شخصی به دست می‌آیند، بلافاصله برای من آشکار شدند. همانگونه که اغلب شانس این وجود ندارد که با هنرمندی که کارش تحسین شده، دیدار داشته باشیم، بسیار نادر است که بتوان بر شهود هنرمند از طریق کارش نظری داد. اعتبار بخشیدن به یک هنرمند، اعتبار بخشیدن به هنر اوست، نه به خود او. دو مفهومی که ممکن است به هم مربوط باشند یا نباشند. پاسخ‌های فروتنانه و امتناع از پناه بردن به لفاظی‌های معمول نشان از تناسب شخصیت او با صداقتش هنرش داشت. هنری که اهمیتش در تفکر عمیق نسبت به معمولی‌ترین مسائل متافیزیکی و شرایط منحصر به فرد اجتماعی و تاریخی نهفته است. بر خلاف احترامی که او برای حریم شخصی قائل است، کوندرا میل داشت که درباره‌ی موضوعات متفاوتی بحث کنیم. محتوا و هدف مصاحبه نهایتاً از گفت و گوهای ما به دست آمد. کاری که در ادامه می‌خوانید ترکیبی است از همه‌ی آنچه به نظر جالب و ضروری می‌رسید.
اوپنهایم: مایلم که در ملاقات‌هایم با شما چندی از نکات کم و بیش مبهم را روشن کنیم. برای شروع، در هنر رمان‌نویسی، شما بسیار صریح مصاحبه را در شکل سنتی خودش محکوم کرده‌اید و به دفعات اعلان نموده‌اید که هیچ مصاحبه‌ای را قبول نمی‌کنید مگر این‌که شامل قانون کپی رایت باشد. من درک می‌کنم که شما ناراحت باشید از خبرنگارانی که بدون اعتنا به عواقب احتمالی، مصاحبه شونده را از مرور حرف‌هایش قبل از چاپ محروم می‌کنند و همچنین به تفاوتی که شما بین یک گفتگو و مصاحبه می‌گذارید احترام می‌گذارم. چون که در گفتگو حرف از دیدگاه‌های مورد نظر طرفین است اما در مصاحبه تنها سوالاتی مطرح می‌شود که هدف مصاحبه را تامین کند و حتی گاهی هم مصاحبه‌ی چاپ شده با نظر اولیه‌ی مصاحبه شونده متفاوت  به نظر می‌رسد. با وجود این، اگر تنها به مصاحبه‌های بازنویسی شده‌ی خود مجوز انتشار دهید، آسیبی به وجهه‌ی اجتماعی شما نمی‌رسد؟
کوندرا: مصاحبه‌ها، مانند آنهایی که در مطبوعات می‌بینید، تنها رونوشتی تقریبی از آن‌چیزی که مصاحبه شونده گفته است، هستند. این مساله تا وقتی اهل علم و منتقدان به حرف‌های شما اشاره نکنند چندان مهم به نظر نمی‌رسد؛ اما در غیر این صورت جمله‌بندی‌های شما و کلمه‌های شما واقعا اهمیت پیدا می‌کنند. صحت و درستی یک کار در تقریب از بین می‌رود. من یک بار به بی‌دقتی‌هایی که در یکی از همین مصاحبه‌ها شده بود، اعتراض کردم. نظراتی که در آن آمده بود، کاملا متعلق به من نبودند. جوابی که دادند این بود: روزنامه‌نگار، اصل مطلب را حفظ کرده است. من چیز بسیار ساده‌ای را فهمیدم: وقتی که خبرنگاری از نویسنده‌ای حرف بزند، دیگر آن نویسنده صاحب حرف‌های خودش نیست. خبرنگار حقوق نویسنده را سلب می‌کند و البته که این غیرقابل پذیرش است. راه حل این مشکل ساده است و من امیدوارم که شما آن را قبول کنید. ما گفتگویی داشتیم. شما و من. ما مدتی طولانی صحبت کردیم. در مورد موضوعاتی که برایمان جالب بود توافق کردیم ، شما سوال‌ها را نوشتید و من جواب‌ها را  و در پایان حق کپی رایت را به آن اضافه می‌کنیم به این ترتیب همه چی عادلانه و خوب است.
اوپنهایم: به نظر من که بسیار عاقلانه است. در واقع آنچه که شما می‌خواهید چیزی بیشتر از ضمانتی نیست که کپی رایت برای حمایت از اثری عرضه می‌کند. شما بحث‌های بسیاری در مورد اروپای مرکزی به راه انداخته‌اید. تمام کارهای شما در چک و اسلواکی روی می‌دهند. حتی در کتاب نظری شما، هنر رمان‌نویسی، اروپای مرکزی بسیار مهم است. ممکن است توضیح دهید که نظر شما درباره‌ی اروپای مرکزی چیست و وسعت واقعی آن تا کجاست؟
کوندرا: اجازه بدهید این مساله‌ی بزرگ را ساده کنیم و خودمان را به رمان محدود کنیم. چهار رمان‌نویس بزرگ وجود دارند : کافکا، بروش،  ماسیل و گامبروویچ. من آنها را، پلیاد، گروه نامداران رمان‌نویس اروپای مرکزی می‌نامم. از زمان پروست، من هیچ کسی را نمی‌بینم که در تاریخ رمان از وی اهمیت بیشتری داشته باشد. بدون شناخت اینها، فهمیدن بسیاری از رمانهای مدرن، غیر ممکن می‌شود. حرف من این است که این نویسندگان مدرنیست هستند. یعنی به دنبال قالب‌های تازه و حسی نو می‌گردند. اما در عین حال نمی‌خواهند که آوانگارد جلوه کنند. مشخصه‌ای که روی دیگر تاریخ هنر به ما نشان می‌دهد این است که آنها هرگز لزومی برای تغییرات بنیادی نمی‌بینند؛ فکر نمی‌کنند که شکل معمول رمان از مد افتاده است و دیگر به کار نمی‌آید. آنها فقط می‌خواهند که دامنه‌ی رمان را به طور جدی گسترش دهند. از این نظر رابطه‌ی خوب دیگری با گذشته‌ی رمان برقرار می‌شود. نمی‌توان از این نویسنده‌ها به خاطر سنت گرایی‌شان ایراد گرفت اما مشکل در نوع گرایش آنها به سنت است: آنها همه  شیفته‌ی رمان‌های ابتدای قرن نوزده بودند. من این دوره را نیمه‌ی اول تاریخ رمان می‌خوانم. این دوره و هنرش تقریبا در طول قرن نوزده به فراموشی سپرده شده بود. خائن این نیمه‌ی اول، رمان را از ایفای نقش اصلی‌اش محروم و تفکر رمان گونه را محدود کرد. منظورم از تفکر رمان گونه آن چیزی که رمان فیلسوفانه خوانده می‌شود، نیست. رمان فیلسوفانه زیر مجموعه‌ی رمانی قرار می‌گیرد که در راستای فلسفه نوشته می‌شود، رمانی که بایدها و نبایدها را می‌گوید، از ایده‌ها حرف می‌زند. این یعنی سارتر و گاهی هم بیشتر کامو. این نوع رمان تقریبا همان قالبی است که من نمی‌پسندم. قصد ماسیل و براش مساله‌ی کاملا متفاوتی است. آنها از فلسفه ننوشتند، بلکه در مقابل، به بخش‌هایی که فلسفه از آن خود داشت نفوذ کردند. تا آن موقع فلسفه مسائل متافیزیکی و مشکلات هستی‌شناسی خودش را داشت که هرگز نتوانسته بود به ذات آنها دست یابد و رمان این کار را کرد. این رمان‌نویسان به رمان، مقامی شاعرانه و والا در تمامیت فرهنگی بخشیدند. این نویسنده‌ها چندان در آمریکا شناخته شده نیستند و من همیشه رسوایی روشن‌فکرانه خواندمش اما در حقیقت مشکل از یک کژفهمی هنری ناشی می‌شود و وقتی کسی سنت‌های خاص رمان آمریکایی را مد نظر قرار می‌دهد ، موضوع کاملا قابل درک می‌شود. ابتدا این‌که آمریکا در فضای نیمه‌ی اول تاریخ رمان زندگی نکرده است. دوم، در همان زمانی که اروپای مرکزی مشغول نوشتن آثار بزرگ خود بود، آمریکا نیز آدم‌های نامدار خودش مانند همینگوی و فالکنر را داشت که بر همه‌ی جهان تاثیر گذاشتند. اما زیبایی‌شناسی آمریکا کاملا مخالف موسیل بود. برای مثال، مداخله‌ی روشن‌فکرانه‌ی نویسنده در نقش راوی رمان، در این نوع زیبایی‌شناسی، روشن‌فکری نا به جا  به حساب می‌آید، نوعی عامل خارجی و غریبه برای جوهره‌ی رمان.
حالا یک خاطره‌ی شخصی بگویم. نیویورکر اولین قسمت از مجموعه‌ی سه قسمتی سبکی تحمل‌ناپذیر وجود را منتشر کرد. اما آنها قسمت بازگشت ابدی نیچه را حذف کرده بودند. هنوز هم در نظر من، مطلبی که درباره‌ی بازگشت ادبی نیچه نوشتم هیچ ربطی به مباحث فلسفی ندارد. اینها پیوستاری از متناقضها هستند که چیزی کمتر از رمان‌هایی که حرکت و دیالوگ را توصیف می‌کنند، ندارند.
اوپنهایم: می‌خواهید بگویید که این نویسندگان به طور مشخصی روی شما تاثیر گذاشته‌اند؟
کوندرا: تاثیر روی من؟ نه، این چیز دیگری است. من زیر همان سقف زیبایی که آنها بودند، هستم. نه زیر سقف پروست یا جویس، نه زیر سقف همینگوی با همه‌ی احترامی که برایش قائلم. نویسندگانی که من راجع به آنها صحبت می‌کنم هیچ کدام تحت تاثیر یکدیگر نبودند. آنها حتی همدیگر را دوست نداشتند و از هم خوش‌شان نمی‌آمده است. بروش به شدت موسیل را نقد می‌کرد و موسیل از بروش بدش می‌آمد. گامبروویچ کافکا را دوست نداشت و هیچ‌وقت از بروش و ماسیل حرفی نزد و احتمالا خودش هم برای آن سه تا ناشناخته بوده است. اگر آنها می‌فهمیدند که چهارتایشان را در یک دسته قرار دادم از من دلخور می‌شدند. اصلا ممکن است که من این دسته‌ی نامداران را اختراع کرده باشم تا سقفی بالای سر خودم ببینم.
اوپنهایم: به نظر شما رابطه‌ی اروپای مرکزی با دنیای اسلوونی از فرهنگ اسلوونی چگونه است؟
کوندرا: یک نوع وحدت زبان‌شناسی بین زبان‌های اسلوونی وجود دارد اما برای فرهنگش هیچ اثری از یکپارچگی نیست و ادبیاتی به نام ادبیات اسلوونی وجود خارجی ندارد. اگر کتاب‌های من در فضای اسلوونی بودند، من دیگر خودم را نمی‌شناختم. این یک فضای ساختگی است. فضای اروپای مرکزی، فضای واقعی‌تری برای کتاب‌های من است. اما حتی این فضا هم نمی‌تواند معنای واقعی رمان را به ما نشان دهد. من باز هم تکرار می‌کنم که تنها میزانی که می‌توان با آن به ارزش و معنای رمان پی برد، تاریخ رمان اروپایی است.
اوپنهایم: شما مدام اشاره به رمان اروپایی دارید،آیا در نظر شما رمان آمریکایی دارای ارزش کمتری است؟
کوندرا: شما حق دارید که این سوال را بپرسید. من واقعا ناراحتم که نمی‌توانم واژه‌ی مناسب را پیدا کنم. اگر بگویم رمان غربی، می‌گویند رومان روسی را فراموش کرده‌ام. اگر بگویم رمان جهانی، یعنی دارم این نکته را پنهان می‌کنم که دارم درباره‌ی دوره‌ی تاریخی اروپا حرف می‌زنم. برای همین است که می‌گویم رمان اروپایی. اما از نظر معنوی در برگیرنده‌ی آمریکا و برای مثال اسرائیل هم هست. آنچه را که من رمان اروپایی می‌خوانم، تاریخی است که از سروانس تا فالکنر را شامل می‌شود.
اوپنهایم: در بین نویسنده‌هایی که شما به عنوان مهم‌ترین‌ها به عنوان تاریخ رمان نام بردید و در بین آنهایی که در هر جای دیگری از ایشان در پیش برد رمان و مباحث تاریخ و فرهنگ اسم برده‌اید، هیچ زنی وجود ندارد. اگر اشتباه می‌کنم شما تصحیح کنید. اما شما هیچ‌وقت در مقاله‌ها و مصاحبه‌هایتان به زنی اشاره نکرده‌اید. می‌توانید این را توضیح دهید؟
کوندرا: این جنسیت رمان است که من را جذب می‌کند نه جنسیت نویسنده‌ی آن. تمام نویسنده‌های بزرگ، تمام رمان‌ها ی حقیقی دو جنسیتی هستند. این بدان معنی است که آنها دنیا را هم از نگاه مردانه و هم زنانه بیان می‌کنند. جنسیت نویسندگان به عنوان آدم‌های فیزیکی یک مساله‌ی شخصی است.
اوپنهایم: تمام رمان‌های شما مستندی از وقایع چک است. من تعجب می‌کنم که شما رمانی در فضای اجتماعی و تاریخی دیگری مانند فرانسه بنویسید.
کوندرا: خواهیم دید، توجه کنید که من تا 45 سالگی در چک و اسلواکی زندگی کرده‌ام. از 30 سالگی به طور جدی نوشته‌ام و می‌توانم بگویم  که قسمت اعظم زندگی خلاق من در فرانسه صورت گرفته است. من بیشتر از آن چیزی که ممکن است تصور شود به فرانسه وابسته‌ام.
اوپنهایم: هنر رمان‌نویسی شما به طور قطع یک بیانیه‌ی شخصی جذاب است. من فکر می‌کنم که، تا حد زیادی، می‌خواهد ابعاد جهانی تجارب جهانی را به ما نشان دهد که واقعا قابل توجه است. کتاب یک نظریه‌ی شخصی در مورد رمان را به ما عرضه می‌کند.
کوندرا: این حتی یک نظریه هم نیست. اعترافات یک کارورز است. من شخصا خیلی دوست دارم که پای صحبت کارورزان هنر بنشینم. تکنیک زبان موسیقی من الیویه مسیان برای من هزار بار خواندنی‌تر است از فلسفه‌ی موسیقی مدرن آدرنو. شاید من باید بیشتر در انتخاب عنوانی که ممکن است از آن اشتباه برداشت شود، دقت می‌کردم. آرون آشر، ویراستار آمریکایی من، پیشنهاد کرد که عنوان کتاب از قسمت آخر آن گرفته شود: بشر فکر می‌کند، خدا می‌خندد. من ا مروز می‌بینم که انگار آن عنوان بهتر بوده است. اما من هنر رمان را برای یک دلیل شخصی حفظ کردم. وقتی 27 یا 28 سال داشتم رمانی نوشتم که از ولادیسلاو ونکورا، نویسنده‌ی چک، تاثیر گرفته بود. اسم کتاب هنر رمان بود. این کتاب دوست داشتنی و البته پر نقص دوباره چاپ نمی‌شود و من خواستم که دست کم عنوانش را همچون خاطره‌ای از سال‌های گذشته نگه دارم.
اوپنهایم: و در آخر، آیا شما نقطه‌ی تغییر بزرگی در مسیر تکامل اندیشه‌ی خود درباره‌ی ادبیات، رابطه‌اش با هستی و فرهنگ می‌بینید؟ به نظر خودتان، سیر تکاملی شما خطی است یا این‌که می‌توانید لحظه‌ای را ذکر کنید که در آن تغییر قابل توجهی در رشد زیبایی‌شناسی شما روی داده است؟
کوندرا: از وقتی که سی ساله بودم، چیزهای زیادی نوشتم. بیشتر از همه موسیقی، گاهی هم شعر و نمایش. در زمینه‌های بسیار متفاوتی کار کرده‌ام. به دنبال صدایم، ظاهرم و خودم رفته‌ام. با اولین کتابم،عشق‌های خنده‌دار در سال 1959، مطمئن شدم که خودم را پیدا کرده‌ام. تبدیل شدم به یک نویسنده، یک رمان‌نویس و نه هیچ چیز دیگر. از آن زمان، زیبایی‌شناسی من هیچ تغییری نکرده است، به قول شما، تکامل من خطی بوده است.


کلمات کلیدی این مطلب : میلان کوندرا ، روشنایی ، علی قانع ، نویسنده ، مصاحبه ،
تعداد بازدید :632  |   تاریخ ثبت : 1395/5/25
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی