رمضانعلی اسماعیل زاده متین آبادی
برف و باران نمی بارد-داستان کوتاه

آخرین مطالب



کارساکی   1395/5/26

اگر جشنی نبود يا بلايی نازل نمیشد و عزايی نمیبود، آنها اينگونه دستافشانی نمیکردند. در آن منطقه، صدای کف دستی اگر شنيده میشد، تصادفی نبود. اما اکنون بهسختی میشد تشخيص داد که عروسی هست يا عزا؛ بازی هست يا جدی. چشمهاشان... چشمانی نبود که همه به وقت بازی دارند




کمک قليوف / نويسندهی ترکمنستانی
ترجمه: يوسف قوجق

 
از آن زمان که زمين پديد آمد، اين بادهای آواره از بس دور آن گرديدند و گرديدند و خوب و بد را ديدند و ديدند، خُل شدند و دست آخر، در يکی از اين گردشهای خود، خبری ناگوار از روی صحرای مانقيشلاق آوردند:
ـ دشمن دارد میآيد... لشگر عظيم دشمن دارد پيش میآيد!
با شنيدن اين خبر، آن که اسب داشت، روی اسبش و آنکه شتر داشت، روی شترش پريد و آنکه ايندو را نداشت، سوار الاغش شد. شمشيرداران شمشيرهاشان را صيقل دادند و سپرهاشان را امتحان کردند. آنها هم که اسلحهای نداشتند، خانههاشان را گشتند و آنچه را که فکر میکردند به پولی میارزد، جمع کردند و به جايش سلاحی برای خود دست و پا کردند.
در منطقهای کوچک از اين ايل بزرگ، طايفه‌‌ای کوچک به نام اِسگی زندگی ميکرد. از اين طايفه، مردانی که زور بلند کردن سلاح را داشتند، سوار اسبهاشان شدند و به آن جماعت پيوستند. به اين ترتيب آنها هم خانواده را در غم و نزديکان را به روز سياه نشاندند و رفتند.
سياهی پيدای قشون که ناپيدا شد و گرد و خاک پشت سرشان که خوابيد، صدای گرومپگرومپِ دف در منطقهی اِسگیها طنينانداز شد. زنی که هيبت و ابهتی داشت، صدا در صدای دف داد و فرياد زد:
ـ آی... هوی... زنها! بيایيد بيرون همهتان. آنها که میگويند مردانمان به سلامت برگردند، بيايند وسط گود!
در يک آن، زنان از هر سو به بيرون ريختند. آنها لباسهای سرخ بر تن داشتند و کمرهاشان را محکم بسته بودند و روسریهاشان را به دور سر پيچانده بودند و پيچانده بودند و آن بالا گره زده بودند.
وسط سياهچادرهايی که چهارچنگولی به زمين چسبيده بودند تا مبادا کنده شوند و به آسمان بروند، ميدانی وسيع قرار داشت. طولی نکشيد که آنجا پر از زن شد. آنها هماهنگ با صدای گرومپگرومپِ دف، دستهاشان را بالای سر، به هم میکوبيدند و آن وسط میچرخيدند. گاه دو به دو، گاهی نيز گروهی، وسط ميدان به يکديگر نزديک میشدند؛ عقبعقب میرفتند و بعد هم ناگهان به جلو يورش میآوردند. دستهاشان گاه بالا بود و گاهی هم پایين؛ گاه سمت راست و گاهی هم سمت چپ بود.
اگر جشنی نبود يا بلايی نازل نمیشد و عزايی نمیبود، آنها اينگونه دستافشانی نمیکردند. در آن منطقه، صدای کف دستی اگر شنيده میشد، تصادفی نبود. اما اکنون بهسختی میشد تشخيص داد که عروسی هست يا عزا؛ بازی هست يا جدی. چشمهاشان... چشمانی نبود که همه به وقت بازی دارند. اگر کسی از بيرون نگاه میکرد، میگفت لابد اينها نه برای بازی، که برای جنگی سخت به ميدان آمدهاند. دستهاشان که به هم میخورد، صدای به هم خوردن تيغههای شمشير را میداد. صدای ممتد دف نيز چنان بود که گويی مرتب میگفت: «ای ايل و تبارم! بکوشيد! ای شجاعانم، بپاخيزيد و بجنگيد! بکوشيد! بکوشيد!»
اين، جزوی از آداب و رسوم اينها بود. مردان و برادرانشان را که به جنگ میفرستادند، خود نيز وارد گود میشدند. حرکاتی را که در جنگ انجام میگرفت، بين خود به قدر توان خود انجام میدادند و میپنداشتند که با اينکار، از مردان و برادرانشان حمايت میکنند.
گرومپگرومپ. شارپشارپ... گروومپگروومپ. شاررپشاررپ.
زنان سالخورده نيز همپای نوعروسان و دختران در حرکتاند. هر کس گمان میبرد اگر خسته شود و نتواند تا آخر، همپای ديگران بماند و از گود بيرون بيايد يا زمين بخورد، همان دم، بلايی سر عزيزش که در گوشهای از ميدان جنگ، با دشمن به نبرد پرداخته، خواهد آمد. اگر دست درازشدهی زنی را که روبهرويش چرخ میخورد، وسط راه نگيرد و آن را پس نزند، تو گويی آن عزيزش در گوشهای ديگر، شمشيری را که دشمن برای زدن سرش حواله کرده، نتوانسته بگيرد و حالاست که او به زمين افتد.
اينگونه بود باور اينها؛ بيشتر مواقع نيز همين باور پيروز هم میشد. هرچند با آه جگرسوز و ناله و افغان و گروهگروه کشته و مفقود، اما بالأخره پيروز میشد.
اما اينبار، اين حمايت آنها به بار ننشست. جوانانی که به استقبال دشمن رفته بودند، عليرغم اينکه شبها و روزها پی در پی میجنگيدند و هرچند که يکی از دستان خالی خود را سپر میکردند و دست ديگر را به عنوان شمشير به چپ و راست میچرخاندند و مینواختند، نتوانستند دشمن را عقب برانند. سرها يکی يکی از بدن قطع شد و به زمين غلتيد و چشمان باز آن سرها، با خاک سم اسبهای دشمن، بسته شد و دفن گرديد.
همواره اين گونه است. آنکه شکست میخورد، يا بايد تقدير را بپذيرد و زانو خم کند، يا اينکه بگريزد و خود را نجات دهد. اهالی اِسگی نيز پشت سر ديگر اقوام خويشاوند آن ايل، از آن صحرای وحشت گريختند. بر خود لرزيدند و کودکانشان را و مخصوصاً پسرانشان را پنهان کرده، گريختند. بعضیها از کوه و دريا گذشتند و سر از نقاطی دور در آوردند، بعضیها نيز رسيدند به سرزمين ازبکها و تاجيکها و از آنان پناه خواستند. برخی نيز آمدند و کنار جيحون مسکن گزيدند. هر جا هم که رفتند و رسيدند، زنها و نوعروسان و دختران و دخترکان، روبند سفيد به صورت زدند و پارچهی سفيد بر پيشانی بستند به اين معنا که در ماتم عزيزانشان هستند. بعدها همان پارچهی سفيد، پيشانیبند هميشگی زنان سالخوردهی اِسگیها شد.
***
قرنها يکی يکی آمدند و هر کدام سوار بر ارابههايی که قيژقيژ چرخهاشان در آمده بود، گذشتند. روزگار جديد آمد و مطالعهی آداب و رسوم جالب و جذاب اِسگیها و ميراث قديمیشان آغاز شد. نخستين چيزی که توجه دانشمندان را به خود جلب کرد، همان بازی قديمی زنها بود. دانشمندی جوان از پايتخت آمد و همراه با اوراز آقالياف، مدير ادارهی فرهنگ کالخوز، از اين جشن به آن جشن و بالأخره آن بازی را به فلانمين قرن منسوب کرد. او در بين زنهای ميانسالکه داخل گود میچرخيدند، خواست دربارهی آنچه که آنها بازی میکنند، توضيح دهد. گفت: «در اين رقص، اوهوم... عناصری از هنر دورهی آنتيک هم مشاهده میشه. در اصل، خود کلمهی «اِسگی» هم... اوهوم... به معنای «قديمی» و «کهنه» است.»
ـ ای وای... اين آنتيق که اين ميگه، چی میتونه باشه؟
ـ به گمانم منظورش دورهی پدرانمان است.
جوان دانشمند چون نمیدانست آن رقص به چه نام است، اندکی من و من کرد. يکی از زنان ميانسال با شرم و حيا به زبان آمد: «ما که بهش کارساکی میگيم.»
ـ کارساکی يعنی چی؟ در زبان ادبی، چنين واژهای وجود نداره. وارساکی هست... اوهوم... اما کاراسکی نيست. ... بيایيد به اين «چاپاک» (= کف زدن) بگویيم.
ـ ای بابا.... «چاپاک ـ چاپاک» که بازی بچههاست.
ـ نه، اسمش فقط میتونه همين باشه. ويژگیهای اصلی اين رقص، فقط همين را ايجاب میکنه.
هرچند ته دلشان میدانست که نام اصلی آن «کارساکی» است و چيز ديگری نيست، اما هر چه دانشمند جوان گفت، زنها هم «بله» گفتند.
تا دانشمند جوان به سلامت از آنجا رفت، پشت سرش فرد ديگری آمد و زنان ميانسال رقاص را جمع کرد و شروع کرد به تمرين و آموزش.
ـ وقتی گفتم «ای»، شروع کنيد و وقتی گفتم «استوپ»، بايستيد. برويم!... ای! يک ـ دو... يک ـ دو... استوپ استوپ!
او با حرفهايی که زد، زنها را گيج کرد.
ـ اينجوری نه. اين که نشد. آخه کجا ديديد زن اينجوری بپرد؟ اينجوری حمله کند؟! شماها که مرد نيستيد تا اينجوری هی به همديگر حمله کنيد! زنها ظريفاند و بايد حرکاتشان متين و ظريف باشد. بدن زنها هنگام بازی بايد کش بيايد. مثل پلاستيک. درست مثل پلاستيک! متوجه شديد؟
او اينها را گفت و گفت و بالأخره قبل از اينکه حنجرهاش پاره شود، يک گروه را ايجاد کرد.
بخت و اقبال اوراز، گل کرده بود. راستش اگر از اين جوانان امروزی بخواهی که سازی بزنند، بايد از درآمد سالانهی يک کالخوز بگذری. اين‌‌ها قبل از هر چيزی به يک آلت موسيقی نياز دارند که هرچه ازش بخواهی، همان را بزند. آن هم وسيلهای که توليد يکی از کشورهای دور باشد. بعدش هم کت و شلوار و آرايشگر و گريمور... اما اين زنهای ميانسال نيازی به هيچکدام از اينها ندارند. پس با داشتن اينها نيازی هم به اين نيست که مقابل رئيس کالخوز گردن خم کنی. کافي است زنهای ميانسال را جمع کنی و يکی دو دف زهواردررفته را به دستشان بدهی. برايت میشوند يک گروه فرهنگی فولکلوريک. میشوند گروه رقص، آنهم رقصی قديمی.
جوما آقا شوهر «سوناگلدايزا» بلند بلند میخنديد و میگفت: «آقا اوراز خوب سرگرمیای برای اين پيران ما پيدا کرده!» و قاه قاه میخنديد اما تا شنيد که خود سوناگلدايزا هم بايستی در آن رقص شرکت کند، رنگ صورتش برگشت. وقتی هم اوراز گفت: «... بعدش هم اينها را میبرم تا از نظر گذرانده بشوند»، چهره در هم کرد و واپس رفت. پيش خودش گفت: «های... هوم... از اول هم میدانستم توی پيرزن، با اين لنگ لنگ راه رفتنت، کار دست خودت خواهی داد. هوم... حالا که سن از هفتاد هم گذشته، بايد از نظر گذرانده بشه! هوم...»
وقتی اندکی از اين فکر سنگينش را به بيرون بروز داد، همان دم اوراز گفت: «جوما آقا! تو از قافله عقب افتادهای. افکارت خيلی عقبمانده است و در يک کلام اُمُّل هستی. تو مانع پيشرفت فرهنگی روستای مايی.»
جوما آقا تا اتهامات را شنيد، گفت: «باشد. باشد. خوبه. من موافقم.»
مردان ديگر روستا هم وقتی ديدند او دو دستش را بالا آورده و تسليم شده، يکی يکی آن وضعيت را پذيرفتند. فردی که گروه رقص را تشکيل داده بود، وقتی کار گروهی زنان را در تنها تالار بخشداری و بعد هم در مرکز استان آن منطقه ديد، در دلش ابراز رضايت کرد. اما در هر صورت، همان زنانی که زمان تمرين، کش میآمدند و متين و آرام بازی میکردند، روی صحنه مقابل چشمان مردم که میرفتند، باز هم برمیگشتند به حالت قبلی و خشن میشدند و به همديگر يورش میآوردند. رفتارشان هنگام بازی به گونهای بود که انگار میگفتند: «حيف که زن هستيم؛ اگر مرد میبوديم، اينجوری میکرديم.»
آن که مؤسس گروه بود، تا آخر عمر از زنانی که پلاستيکش را ويران کرده بودند، دلخور و آزرده شد. حتی وقتی شنيد اين گروه از استان به پايتخت پريدهاند، آن را امری تصادفی دانست و حتی در آخرين نمايشهای آنها هم حضور نيافت و شرکت نکرد.
... و به اين ترتيب، رفته رفته بعد از بازبينیهای ريز و درشت و بررسیهای خرد و کلان، اين گروه از زنان ميانسال به مسکو رسيدند.
***
«اوراز فرهنگ» که خون خونش را میخورد، روی سوناگل دايزا را به زمين زد و سرش داد زد:
ـ من نيازی به تاريخی که تو میگی ندارم. مهمترين چيز برای من آبرو و حيثيت کالخوز، بخشداری و مهمتر از همه، آبروی جمهوری است. فهميدی؟
و باز هم به سوناگلدايزای هفتادساله گفت: «تو خودت زن جاافتادهای هستی. فکر کردم میخواهی بگويی «بيایيد اين کار را بکنيم، اون کار را بکنيم؛ آماده بشويم؛ گروه رقص مال خودمان است و اعتبار و آبروی اين گروه خيلی ارزش داره»، بلکه برعکس، حرفهای زمان اجدادی را پيش میکشی و با اين حرفهايی که يک غاز هم نمیارزه، سر ديگران را گرم میکنی! از مانقشلاق حرف میزنی، از چهل کپبه میگويی، تمامش نمیکنی...»
و به اين ترتيب، «اوراز فرهنگ» تبر را به همان شاخهای زد که خودش نشسته بود. با اين حرفها، سردارِ زنان ميانسال گروهش را که از راهی دور به آنجا آمده بودند، مقابل خودش گذاشت.
ابتدا سوناگلدايزا و بعد هم ديگر زنان ميانسال، شروع کردند به سخن گفتن دربارهی حرفهای عادی که در روستا میگذرد. انگار نه انگار که اورازی وجود دارد و يا گروه رقصش و آبرو و اعتباری که او سنگش را به سينه میزند. اصلاً ککشان هم نگزید که اوراز با خشم بلند شد و از آنجا رفت.
اين همه خودخوری اوراز، بیمورد هم نبود. دو روز از آمدن گروه رقص «چاپاک» به مسکو میگذشت، اما هنوز يکبار هم درست و حسابی تمرين نکرده بودند. آن هم در مکانی غريب و در صحنهای ناآشنا و جديد. بايد صحنهی نمايش را از نزديک میديدند و به آن مکان آشنا میشدند و عادت میکردند... اما اينها انگار نيامده بودند روی صحنه بروند، بلکه آمده بودند بازار تا پارچه بخرند و خريدی بکنند يا اينکه آمده بودند تا حرف بزنند و غيبت کنند. اگر جوان میبودند يک چيزی؛ جوانترينشان چهل و پنج سال را ترسانده بود.
اوراز فکر کرده بود اين زنان وقتی پا به مسکو میگذارند، همه دست به دامن او خواهند شد و اوست که بايد آنها را مثل نابينايان، همراهی کند و به اين طرف و آنطرف ببردشان. ساختمانهای بلند مسکو، بازارها و فروشگاههايش و ساختمانهای بلند و سربه فلک کشيدهای که وقتی به نوکش نگاهش میکنی، میبينی به ستارهها رسيده و سرت گيج میرود، بايستی زنهای ميانسال اوراز را مبهوت میکرد و بايستی میگفتند: «وای... اورازجان! يواشتر راه برو!» اما عجيب آنکه همه چيز عکس آن چيزی بود که تصورش میرفت. انگار که زيرسازی اين ساختمانها، اگر نه به دست خود اين زنان ميانسال، حداقل به دست برادرشوهرهاشان صورت گرفته است. مثل قرقی راه باز میکردند و سياهیشان گم میشد. از اين طرف بازار وارد میشدند و از آن طرف بيرون میرفتند.
دشمن بزرگ اوراز، همين فروشگاههای مسکو بود. فروشگاههايی که يکی زيباتر از ديگری و آن يکی غنیتر از آن يکی بود، فروشگاهها انگار آهنربا داشتند. چون زنان ميانسال اوراز را به سمت خود میکشيدند. بعد هم اگر اوراز میرفت و يکی را پيدا میکرد و میکشيد بيرون، آن دوتای ديگر نبود و وقتی آن دو تا را پيدا میکرد و میکشيد، میآورد بيرون، آن سه تای ديگر غيبشان میزد.
حتی وقتی از کنار فروشگاه لوازم صيد و شکار میگذشتند، میديدی يکی دو نفر از زنان خزيدهاند داخل آن فروشگاه و جا ماندهاند. کالخوز هم انگار میخواسته دق دلش را خالی کند؛ زمانی قبل از حرکت به سمت مسکو، درآمد سالانه را بين مردم تقسيم کرده بود.
قبل از سوار شدن به مترو، اوراز با انگشت اشاره، خواست همراهانش را بشمارد. زنها گفتند: «اوهوی پسر! اينجوری که تو داری میشماری، مال شمارش گاو و گوسفند است. اينها که همراهت هستند، ناسلامتی مثل خودت آدماند!»
و اوراز چارهای نداشت جز اينکه با چشم آنها را بشمارد و آمارشان را بگيرد. و تا ترن با صدای بیصدايش میآمد و میايستاد و درهايش را باز میکرد، صدای کسی بلند میشد که: «ای وای! فلانی کجاست؟ نکنه زودتر سوار شده؟»
و صدای ديگری شنيده میشد که جواب میداد: «سوار شد.» و صدايی ديگر که میگفت: «نه بابا، هنوز سوار نشده.» و درست در همان لحظه، فرهنگ سوار شدن به ترن آنها گل میکرد و شروع میکردند به احترام گذاشتن به همديگر که: «تو رو خدا بفرمایيد! شما اول سوار شويد! نه، اول شما...» و در همان حال، درهای ترن بسته میشد و نصف زنها بيرون ترن میماندند و میگفتند به هم که: «اينکه پر شد و رفت!» بعد هم اوراز فرهنگ، بايستی ايستگاه بعدی پياده میشد و منتظر میماند که بقيه برسند. بقيهی زنها سوار بر ترن بعدی، وقتی به آنجا میرسيدند، از داخل واگن، میزدند به شيشه و اوراز را نشان هم میدادند و میگفتند: «اينهم اوراز. میبينی اوراز را؟ اوناهاش!» و از کنارش رد میشدند.
همان شب وقتی همگی در مهمانسرا جمع بودند، اوراز سر زنها داد زد: «حالا من شدهام درست مثل گوسفندچراها که بايد بدوم دنبال شماها؟!»
اما زنها به اين حرف خنديدند و لقب «فرهنگ» را از پسوند اسم اوراز برداشتند و به جايش «گوسفندچران» چسباندند. به اين ترتيب، اوراز آقالیاوفِ تحصيلکرده که مدير کلوب بزرگ کالخوزی بزرگ از يک جمهوری بود، رسيده بود مسکو و لقب «گوسفندچران» را هم کسب کرده بود.
اوراز که پشتش به حمايت معاون امور فرهنگی رئيس کالخوز گرم بود، تهديد کرد: «فقط برگرديم روستا و برسيم کنار خانهی فرهنگ، آن وقت خواهيم ديد چه کسی چی میچراند!»
برای زنانی که نسخهی گهوارهی «فرهنگ» را پيچيده بودند، اين تهديدها مگر کارساز بود!
اوراز اينبار خواست با حرفهای نرم، رگ خواب آنها را پيدا کند. گفت: «اين همه راه را آمدهايم اينجا، حالا بهتره اينجوری نکنيم و خودمان را نبازيم و مسخرهی اين و آن نشويم. آمديم و يکی از شماها گم شديد و يا زبانم لال رفتيد زير ماشين. من با چه رويی برگردم روستا و بروم پيش فلان دايیام و يا فلان آقايم و چه بگويم؟»
زنها با خيالی آسوده گفتند: «حتماً تو هستی که خودت را باختهای! ما که خودمان را نباختهايم. اينجور شهرها را خيلی ديدهايم.»
اوراز يکبار ديگر لحن صدايش را بالا آورد و امتحان کرد: «من شما را از بخش به استان و از استان به سطح جمهوری و حالا هم به مسکو آوردم. حالا اينه پاداشی که شماها بايد به من بدهيد؟ آيا اينه دستت درد نکنهی من؟!»
زنها گفتند: «چرا داد میزنی و صدايت را بلند میکنی؟ تا امروز نشده دايی و يا فلان آقای تو که شوهرمان است، اينجوری سرمان داد بزند که تو بخواهی صدايت را بلند کنی! مسکو را هم، اين تو نبودی که کولی بدهی و ما را روی کولت سوار کنی و بياوری! هواپيمای حکومت، ما را آورده!»
اوراز آخرين حرفهايش را به سمت دلخوری کشيد. گفت: «اگر از پايتخت کسی بيايد و چيزی بگويد، آنوقت دهانتان باز میماند و گوش به حرفهايش میدهيد و به آنچه میخواهد عمل میکنيد؛ اما در مورد من، من فکر میکنم چشمتان عادت کرده و عادی شده برايتان.»
معلوم نبود چه شده بود که هر کدام از اتاقهای زنها در آن مهمانسرا، افتاده بود طبقات مختلف. اما اين وضعيت مانع اين نمیشد که آنها نتوانند هر موضوع دلخواه را در هر زمانی که بخواهند، از هر طبقهای که باشند، با همديگر مشورت نکنند و از نظر همديگر مطلع نشوند.
ـ اوهوی... قيزيلگل!
صدای سوناگلدايزا بود که از طبقهی دوم شنيده میشد.
ـ ها...
صدا از نهمين طبقه میآمد که جوابش را میداد.
ـ میگم... نوهام که يادت هست... همانی که روز تولدش نزديکه...
ـ همانی که اسمش «قدم» است؟
ـ نه بابا... از اون کوچکتر. «قانديم» را میگويم...
ـ خب...
ـ اونو ببين! نگاه به سر اون پسر جوانی که داره از خيابان رد میشه بکن! چطوره کلاهی مثل کلاه اون پسره را برايش بخرم؟ فکر کنم بهش بياد.
ـ پس بپرس از اون پسره که از کجا خريده. اما اين پسره مثل پسرت چاق و چله نيست. اگر میخری بايد کمی بزرگترش را بخری.
ـ آره. اينو راست گفتی... آهای مالچيک[1]اوهوی... مالچيک! صبر کن!
اوراز که اتاقش در طبقاتی مابين آنها بود، بلند شد و از بالکن به بيرون سرک کشيد. هرچند اين نخستين بارش نبود که از آنجا به پایين نگاه میکرد، اما اينبار سرش گيج رفت. آن پایين، تقريباً در کنار پنجرهی اتاق سوناگل دايزا، پسری کلاه به دست، ايستاده بود و داشت سرش را میخاراند. ايستاد و ايستاد و بالأخره با لبخندی، سرش را به اين طرف و آن طرف تکانی داد و شانهاش را بالا انداخت و راهش را کشيد و رفت.
صدای سوناگل دايزا باز هم شنيده شد که میگفت: «ای...هو. قيزيلگل! اين بندهی خدا که اصلاً زبان آدميزاد حاليش نمیشد. درست مثل اوراز خودمان...»
اوراز داشت مثل خوره، خودش را میخورد و دندانهايش را به هم میسایيد. مرتب به خودش میگفت: «ها... متلک بگویيد... هنوز هرچه دوست داريد بگویيد...»
بين طبقات دوم و نهم نيز از مدتی قبلتر، صحبت از گاو و گوساله میرفت. احتمالاً چمن سبز جلوی مهمانسرا، باعث آغاز اين بحث شده بود.
اوراز داشت حرص میخورد: «زنان مردم... زنان همهی نقاط جهان، پلاکارد به دست، به خيابان میريزند و فرياد میزنند زنده باد صلح! مرگ بر امپرياليزم! توی تلويزيون، جلوی دوربين میآيند و زل میزنند توی چشم بينندگان و مصاحبه میکنند. چنان حرف میزنند که هاج و واج میمانی. حالا نگاه به اينها بکن! پارچه، کلاهپوستی، گاو، گوسفند...»
اوراز به ياد حرفهای معاون فرهنگی بخشدار افتاد که گفته بود: «رفيق آقالياوف! تو بايد تربيت و دانش سياسی را بين اين زنها نهادينه کنی.» حالا کو وقت برای تربيت و نهادينه کردن؟ حالا وقت تمرين هست، بعدش هم...
اوراز يک به يک به اتاق زنها رفت اما بعضیها حتی در را هم به رويش باز نکردند. اوراز، آخر سر رفت طبقهی دوم خدمت سوناگلدايزا، تا گردن خم کند و از او کمک بخواهد.
ـ سوناگل دايزا، خالهی عزيزم. نکنيد اين کارها را! تو خودت يک کاری بکن اينها بيايند بيرون، وگرنه حالاست که آبرو و حيثيت ما تمام و کمال ضايع بشه. نمیگذارند پايمان را بگذاريم روی صحنه.
سوناگل دايزا وقتی نفسهای تند و مضطرب او را که همچون نوهاش بود، ديد، رگ کينهایاش نرم شد. دلش به حال او سوخت. گفت: «آخ. برهی من!»
و گفت: «نيازی به اين حرفها نيست. آبرو و حيثيت همچنانکه برای تو مهم هست، برای آنها هم مهم است. اما خب، زن جماعت ـجوان و پير فرقی ندارهـ هميشه وقتی چشمش میافته به پارچه و از اين جور چيزهای رنگ و وارنگ، ممکنه کمی قدمهاشان را کُند کنند. خدا اينها را اينجوری آفريده ديگه. کاريش نمیشه کرد و توی اين موقعيتها، اصلاً درست نيست هل بدهی جلو که راه بيفتند و نگاه نکنند. بعدش هم، هر کدام از اينها پشت سرشان کلی چشم به راه، ايستادهاند و دستهاشان دراز که چه میآورند. بعدش هم، تو نبايد بگويی که چون يک ديپلم مقوايی دارم، حق دارم با پيرزنها يک و دو کنم. بعدش هم...»
اوراز، مردانه ايستاد و همهی «بعدش هم... بعدش هم»های پيرزن را تا آخر گوش داد و هيچ نگفت. سوناگلدايزا آخر سر هم گفت: «پسرم! تو خيالت راحت باشد. هر کجا که تمرين و ممرين و چيزهای ديگر هست، بگو به من تا همهی اين پيرزنها را هی کنم و بياورم.!»
اوراز با شنيدن اين حرفها، دماغش را بالا کشيد و توی دلش گفت: «حالا برسيم نزديک فرهنگ، آنوقت...»
***
گرومپگرومپ. شارپشارپ... گروومپگروومپ. شاررپشاررپ.
داغ حماسهای که قرنها از روی آن گذشته بود، امروز بار ديگر در صحنهی نمايش افروخته شد. پارچه هم از ياد رفت، فروشگاه هم. نه کينهای به دل ماند و نه کدورتی. دليلش معلوم نبود. يا از سوزی بود که زمانی پيش از اين، از گوشت به استخوان رسيده بود و از استخوان هم گذشته، به قلب رسيده بود و يا عشق رساندن حمايت از فرزندانی که زمانی سينهی خود را مقابل دشمنی زشت به نام جنگ قرار داده بودند. نيرويی قدرتمند، همهی زنانی را که سنی نزديک به چهل و پنج داشتند، در يک چشم به هم زدن اين همه تغيير داد، جوانشان کرد، هيبتی شجاع، نترس و نيرومند به آنها بخشيد. به چشمان آنها آتش و به کمر آنها نيرو داد.
        اوراز تازه فهميد آنچه اين زنها میخواستهاند بيان کنند در طول اين قرنها، اکنون در اين رقص گنجانده شده بود. او در اين لحظه، نه نشست و نه صاف ايستاد. حالتی بين اين دو داشت. عذابهايی که پيرزنهايش در اين مدت به او داده بودند، همه را فراموش کرد.
گرومپگرومپ. شارپشارپ... گروومپگروومپ. شاررپشاررپ.
اين صداهای گنگ اما واضح، بیحوصله اما پرطاقت که از پشت ده قرن شنيده میشد، مدام از بالای سر جشنوارهی سراسری اتحاد شوروی فرود میآمد و بين دستاوردهای کشاورزی رخنه میکرد و حل میشد... زنان با پيشانیبندهای سفيد و کمرهايی که محکم بسته شده بود، بر روی صحنه میچرخند؛ در هم تنيده میشوند، قاطی میشوند و به پيکری واحد و بزرگ، به يک مادر کبير تبديل میشوند. اين چشمان پرلهيب و آتشين اوست که به تو چشم دوخته. در دستی طفلی دارد و دست ديگرش هم به سمت تو دراز است. و همان تقاضای قديمی و همان شعار قديمی: «ايل و تبارم! بکوشيد! دليرمردانم! بپاخيزيد و جلوی دشمن را بگيريد!»
همهی تماشاچيان، کف زنان، از جا برخاستند.

 


[1]               . به روسی يعنی: آقاپسر.
 

کلمات کلیدی این مطلب : کمک قليوف ، نويسنده ، ترکمنستان ،
تعداد بازدید :366  |   تاریخ ثبت : 1395/5/26
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی