رمضانعلی اسماعیل زاده متین آبادی
برف و باران نمی بارد-داستان کوتاه

آخرین مطالب



ماجرای یک ساعت   1395/5/30

روبه‌روی پنجره باز در اتاق مبله و نسبتا بزرگ و راحتش ایستاد. گویی خستگی شدید جسمی به روحش هم رخنه کرده بود. از قاب مربع شکل پنجره نوک درختان را تماشا کرد که با نسیم بهاری می لرزیدند. عطر دلپذیر باران به مشامش می رسید.در خیابان دستفروش دوره گرد برای فروش اجناسش با صدای بلند فریاد می زد.



 
کیت چوپین
ماجرای یک ساعت

 
 
همه می دانستند که خانم مالارد بیماری قلبی دارد، بنابراین تا جایی که امکان داشت سعی شد خبر فوت همسرش را به ارامی به او اطلاع بدهند.
خواهرش « ژوزفین» موفق شد با جمله‌های کنایه امیز و در لفافه نیمی از حقیقت را به او بگوید. دوست همسرش « ریچارد» هم انجا کنار او بود. در دفتر روزنامه کار می کرد و اولین کسی بود که از کشته شدن « برنتلی مالارد»   در سانحه راه اهن مطلع شد. فقط کمی معطل کرد و تلگرافی فرستاد تا از درستی خبر مطمان شود.و بعد عجله کرد تا خبر را پیش از دیگران که شاید خیلی مراعات همسر دوستش را نمی کردند، بدهد.
مثل خیلی از زن‌های دیگر باورش نشد. بعد یکدفعه شروع به گریه و زاری کرد و ناگهان خود را در اغوش خواهرش انداخت.
بعد از اینکه کمی ارام شد به اتاقش رفت. از دیگران خواست که تنهایش بگذارند.
روبه‌روی پنجره باز در اتاق مبله و نسبتا بزرگ و راحتش ایستاد. گویی خستگی شدید جسمی به روحش هم رخنه کرده بود. از قاب مربع شکل پنجره نوک درختان را تماشا کرد که با نسیم بهاری می لرزیدند. عطر دلپذیر باران به مشامش می رسید.در خیابان دستفروش دوره گرد برای فروش اجناسش با صدای بلند فریاد می زد.
صدای نامفهوم یک اهنگ از مسافتی دور به گوشش می رسید.یک دسته گنجشک روی بام اواز می خواندند  و صدای بلندی را تولید می کردند.
بخش‌هایی از اسمان صاف و غالبا ابری بود. از پنجره اتاق نگاهی به طرف مغرب کرد.ابرها به ان سمت در حرکت بودند.
روی صندلی نشست و سرش را به عقب تکیه داد.کاملا بی  حرکت. گه گاه به یاد چیزی می افتاد،  بغض گلویش را می گرفت. اشک از چشمانش سرازیر می شد. مثل بچه ای که  انقدر گریه کرده تابه خواب رفته و همچنان در رویاهایش هم گریه می کند.
جوان بود و زیبا با چهره ای ارام که خطوط و چین و چروک‌هایش حاکی از نوعی سرکوبی خواسته‌ها و پایداری در برابر مشکلات به نظر می رسید.
و حالا با نگاهی مرده و بی رمق به دوردست‌ها خیره شده بود. این برق تامل نبود، بلکه به فکری هوشمندانه اشاره داشت که در ذهنش معلق بود.
چیزی به مغزش خطور کرده بود و او به طرز وحشتناکی منتظر وقوع ان بود.
موضوع از چه قرار بود ؟ حتی این را هم نمی دانست. مساله انقدر مبهم و پیچیده بود که نمی دانست برای بیان ان از چه کلماتی استفاده کند.اما می توانست ان ر ا احساس کند. احساس این که چیزی از اسمان عبور کند و از طریق صدا، بو و رنگ‌هایی که فضا را پر کرده به افکار او راه پیدا می کند.
در سینه اش غوغایی بود.قلبش از هیجان به شدت می تپید. کم کم داشت متوجه ان موضوع مبهم می شد.با تمام وجود ان را حس می کرد.سعی کرد فکرش را منحرف کند اما در برابر ان احساس ضعف می کرد.
بالاخره از خودداری دست کشید و خود را به هیجانات شدیدش سپرد. ناگهان از میان لب‌های نیمه بازش کلمه ای به ارامی خارج شد. کلمه را با صدایی اهسته مثل نفس کشیدن تکرار کرد :«ازاد ازاد ازاد»
با نگاهی گیج و منگ، سرشار از ابهام  به نقطه ای نامعلوم خیره شد. یکدفعه گویی چیز وحشتناکی دیده باشد،  اضطرابی عمیق در چشمان ذل زده اش اشکار شد. همچنان خیره و شوکه مانده بود.ضربان قلبش تند شده بود و جریان خون کم کم بدنش را گرم و ارام می کرد.
مدام از خودش می پرسید که ایا این یک خوشی  هولناک است یا نه که سراسر وجودش را فراگرفته است. نمی توانست از پس کنترل این احساس خوشی بی حد و حصر بر بیاید. این را هم می دانست که اگر جسد همسرش را در حالی که دستان پر مهر و صمیمی اش را روی سینه گذاشته، با ان چهره رنگ پریده ای که هیچ گاه  عشقی نسبت به او در ان نبود را می دید دوباره گریه اش می گرفت.
اما از طرفی سالهای خوش و ازاد بی همسر ی را،
.  سالهایی که تنها به خود او تعلق داشت را تصور کرد،  خوشی هولناکی به دلش چنگ می زد و او در نهایت رضایت، بازوانش را باز کرد تا در نهایت شادی به استقبال روزهای خوش اینده برود.
در ان لحظه کوتاه روشنگری به ان هیجان فکر کرد.نیتی محبت امیز یا بیرحمانه سبب می شد تاملش کمتر از ارتکاب گناهی به نظر نیاید.
باورش کمی سخت بود.یعنی سالهای اتی را می توانست به تنهایی و فقط برای خودش  زندگی کند.دیگر هیچ قدرتی خارج از وجود خودش نبود که بخواهد چیزی را با زور به او تحمیل کند.
با این حال گاهی اوقات او را دوست داشت، البته نه همیشه.  
چه اهمیتی داشت ؟ چگونه عشق این راز کشف نشده می توانست در مقابل این حس که حالا تمام وجود او را تسخیر کرده بود ابراز وجود کند ؟ حسی که ناگهان ان را قوی ترین انگیزه وجود خودش دانست.
مدام زمزمه می کرد »: 
 
جسم رها، روح رها،  جسم رها....
ژوزفین پشت در اتاق زانو زده بود و ملتمسانه اجازه ورود می خواست »: لوییس،  خواهش می کنم، خواهش می کنم، در رو باز کن.اینجوری خودت رو مریض می کنی.الان داری چه کار می کنی؟ به خاطر خدا در رو باز کن.»
- برو کنار ! من خودم رو مریض نمی کنم.
نه گویی داشت از پنجره باز اتاقش  اکسیر جوانی و اب حیاط را می نوشید.
حتی یک لحظه هم از تصور روزهای  زیبای بهاری،  تابستانی و یا تمام روزهایی که فقط خودش بود و خودش،  دست بر نمی داشت.        
 ارزو می کرد که ای کاش عمر طولانی تری داشته باشد.فکرش هم لذت بخش بود.هیجان شدیدی تمام وجودش را پر کرده بود.
انگار
 
 
همین دیروز بود که از فکر عمر طولانی،  ترس و نوعی نفرت سراسر وجودش را فرا گرفته بود.
با اصرار زیاد و بیش از حد خواهرش بلند شد و در را باز کرد.  
در چهره اش برق پیروزی نمایان بود. در کمال تعجب، با غروری که حاکی از حس موفقیت بود راه می رفت. مچ خواهرش را گرفت و با هم از پله‌ها پایین رفتند. ریچارد در طبقه پایین منتظر انها بود.
صدای کلید امد   .کسی وارد خانه شد. برنتلی مالارد بود و در حالی  که چمدان و چتری در دست داشت، خسته وارد خانه شد. او زمان حادثه در محل حضور نداشته و حتی از قضیه اطلاعی نداشت. از گریه‌های ژوزفین که حاکی از شادی و شکرگزاری بود  و از ریچارد که بعد از دیدن لوییس در حالی که شوکه شده بود به او نگاه می کرد، جا خورده بود.
اما ریچارد خیلی دیر کرده بود. وقتی دکتر رسید گفت که لوییس از بیماری قلبی فوت کرده،  البته از خوشی زیاد.
 
 


کلمات کلیدی این مطلب : کیت چوپین ، ساعت ، بیمار قلبی ، داستان ترجمه ،
تعداد بازدید :482  |   تاریخ ثبت : 1395/5/30
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی