رمضانعلی اسماعیل زاده متین آبادی
برف و باران نمی بارد-داستان کوتاه

آخرین مطالب



جنگ...    1395/6/7

حالا مگه بده که یک جوان شاد و سرافراز از دنیا بره. بدون چشیدن تلخی‌های زندگی و دیدن چیزهای ناگوار. بله. کسی نباید اشکی بریزه. باید خندید. مثل من. یا حداقل خدا رو شکر کنید. همین کاری رو که من همیشه می‌کنم. می‌دونید پسر من قبل از مرگش نوشته بود که از مردن به‌خاطر میهن‌اش راضیه و این بهترین پایانیه که همیشه توی زندگی آرزو می‌کرد. می‌بینید من هیچ‌وقت رخت سیاه تنم نکرده و نمی‌کنم. می‌بینید




  نوشته‌ی لوئیجی پیراندلو
   برگردان: علی قانع

 
  مسافرانی که با قطار نیمه‌شب رم را ترک کرده بودند، می‌بایست تا سحرگاه در ایستگاه کوچک «فابرینا» متوقف می‌ماندند تا از این ایستگاه قدیمی برای ادامه‌ی سفرشان به خط اصلی «سالمونا» ملحق شوند. نزدیک صبح بود و پنج نفر تمام شب را در واگن درجه دو با هوایی سنگین و دود گرفته بسر برده بودند. پیر زن درشت‌اندامی. غمگین و ماتم‌زده شبیه به یک بسته‌ی بزرگ بی‌قواره در لاک خود فرو‌رفته بود. در کنارش پیرمردی لاغر و ضعیف با چهره‌ای رنگ‌پریده و چشمانی که به زحمت باز  می‌شد، نشسته بود و هرازگاهی آه عمیقی می‌کشید و ناله‌ای به‌دنبالش. پیرمرد با حالت شرمندگی از باقی مسافران بابت جای مناسبی که در اختیار همسرش قرار داده بودند، تشکر کرد. بعد برگشت و لبه روانداز زنش را مرتب کرد و با همان لحن گفت:
-   حالت خوبه خانم...
 زن بدون این‌که پاسخی بدهد دوباره پارچه را روی چشم‌های خود کشید و صورتش را پنهان کرد. مرد لبخند تلخی زد و گفت:
ــ  ای دنیای بی‌وفا... ای داد و بیداد...
 پیر مرد برای هم‌سفر انش توضیح داد که علت غمگین بودن زن بیچاره ، غصه دوری تنها پسرشان است که جنگ او را از آن‌ها جدا کرده است. گفت که بیست سال تمام عمرشان را وقف او کردند. چند سال قبل راهی «رم» شد تا ادامه تحصیل بدهد. آن‌ها هم گاهی به دیدنش می‌رفتند. بعد جزو نیروهای داوطلب به جبهه جنگ رفت. گفت:
-   ناراحتیش بیشتر از این بابت است که اطمینان داده بودند او را تا شش ماه اول خط مقدم نمی‌فرستند، ولی همین دیروز تلگراف زدند و گفتند بیایید با بچه‌تان خداحافظی کنید...
 زن زیر سنگینی رو‌انداز ، مثل حیوانی زخم‌خورده در خود می‌پیچید و ناله می‌کرد. مطمئن بود برخلاف همه‌ی توضیحاتی که شوهرش می‌داد هیچ‌یک از آن آدم‌ها تا شرایط او را نداشته باشند، نمی‌توانند با او احساس هم‌دردی کنند. یکی از مسافران که با دقت بیشتر حرف‌ها را گوش داده بود، گفت:
-  حالا بیایید خدا را شکر کنید پسرتان فقط به خط مقدم اعزام شده و اتفاق دیگه‌ای نیفتاده. بچه‌ی من از همان روز اول جنگ رفت جبهه. حتی دو دوبار هم زخمی‌شد و برگشت عقب، ولی باز هم فرستادندش همان‌جا...
 مسافری دیگر گفت:
 ــ من رو چرا نمی‌گید. دو تا پسرهام و سه تا از برادر زاده‌هام خط مقدم هستند.
شوهر زن با ناراحتی جواب داد:
 ــ درسته... ولی در مورد ما فرق می‌کنه. آخر ما فقط همین یک پسر رو داریم...
چه فرقی می‌کنه. توجه بیشتر به بچه یک چیز دیگه است. اما اگر چند تا بچه داشته باشی. نمی‌تونی بگی کدام رو بیشتر دوست داری. مهر و محبت نان نیست که بشه تکهتکه بین بچه‌ها تقسیم کرد. یک پدر تمام عشق و محبت خودش رو بدون کوچک‌ترین توفیری به تک‌تک بچه‌هاش می‌ده. حالا چه یکی باشه چه ده تا. من هم دلواپسم. اما نمی‌گم نصف دلم پیش یکیه و نصف دیگه‌اش پیش اون یکی. دل نگران جفت‌شان هستم.
   شوهر زن من‌و‌من‌کنان گفت:
-  بله. کاملا درسته. ولی فرض کنید پدری دو بچه توی جبهه داشته باشه و خدای ناکرده یکی رو از دست بده. باز هم بک پسر داره که دلش رو به اون خوش کنه. ولی من چی....
- ای بابا. به خاطر همین یک بچه هم باید دوباره به این زندگی نکبت‌بار ادامه بدی. ولی اگه تنها بچه‌ات رو از دست بدی خودت هم می‌تونی راحت سرت رو بگذاری زمین و بد‌بختی‌هات به آخر می‌رسه....
 پیرمرد چاق سرخ رویی که از ابتدای سفر با چشم‌های متورم گوشه‌ای کز کرده بود طوری نفس‌نفس می‌زد که گویی تحمل هیکل سنگین و در عین حال ضعیف‌اش برایش مشکل بود یک‌باره روی صندلی تکانی خورد و غرید.
-   همه‌اش چرت‌و‌پرت. این‌قدر حرف‌های بی‌خود نزنید. مگه ما فقط به خاطر فایده شخصی بچه‌هامون رو به وجود می‌آریم.
 سایر مسافرها از سر همدردی نگاهی به او کردند و همان شخصی که پسرش از ابتدای جنگ در خط مقدم بود گفت:
-   تو درست می‌گی عمو جان. بچه‌ها متعلق به ما نیستند. اون‌ها به مملکت‌شان تعلق دارند. مرد چاق بلافاصله جواب داد.
هوم.... این هم نیست. مگه اون وقتی که بچه درست می‌کردیم، اصلا به فکر مملکت بودیم. اون‌ها به‌دنیا آمدند به خاطر این‌که... به خاطر این‌که باید بهدنیا می‌آمدند. و از وقتی که متولد شدند جای ما رو توی زندگی گرفتند. این عین حقیقت است. ما به اون‌ها تعلق داریم نه اون‌ها به ما. وقتی هم که بیست‌سالشان شد درست همان چیزی هستند که ما تو سن بیست‌سالگی بودیم. ما هم پدر و مادری داشتیم. تو دنیا خیلی چیزها هست. چه می‌دانم. مثل زن‌ها. تفریح. سیگار. و خیلی چیز‌های دیگه و البته مملکت. که اگر ما رو هم طلبید؛ باید بلافاصله همه برویم. حتی اگر پدر و مادر‌ها مخالفت کنند. عشق به وطن توی سن‌و‌سال ما هنوز هست. حتی گاه بیشتر از بچه‌هامون. کدامیک از شما ادعا می‌کند که از بودن پسرش در جبهه خوش‌حال نیست.
  همه ساکت بودند و فقط سرها را به علامت تصدیق تکان می‌داند. مرد چاق ادامه داد.
-  پس ما باید به احساسات بچه‌هامون تو بیست‌سالگی شان اهمیت بدهیم. این طبیعیه که عشق به وطن توی بچه‌ها بیشتر از ما باشه. درست نیست که مدام حواس‌شان به ما باشه و مثل ما پیرمرد‌ها نتوانند از جا‌یشان تکان بخورند و خانه‌نشین باشند....
- اگه قراره مملکت وجود داشته باشه، مثل یک نیاز طبیعی. مثل نانی که باید برای رفع گرسنگی خورد. یکی باید پیدا بشه که ازش دفاع کنه. و این‌کار رو جوان‌های بیست‌ساله‌ی ما می‌کنند. اصلا هم لازم نیست کسی براشون گریه کنه. چون اگر کشته شوند شاد و سرفراز می‌میرند. حالا مگه بده که یک جوان شاد و سرافراز از دنیا بره. بدون چشیدن تلخی‌های زندگی و دیدن چیزهای ناگوار. بله. کسی نباید اشکی بریزه. باید خندید. مثل من. یا حداقل خدا رو شکر کنید. همین کاری رو که من همیشه می‌کنم. می‌دونید پسر من قبل از مرگش نوشته بود که از مردن به‌خاطر میهن‌اش راضیه و این بهترین پایانیه که همیشه توی زندگی آرزو می‌کرد. می‌بینید من هیچ‌وقت رخت سیاه تنم نکرده و نمی‌کنم. می‌بینید....
  لبه کتش را با هیجان زیاد تکان می‌داد تا نشان آن‌ها بدهد. لب‌های بی‌رنگش بشدت بالای دندان‌های گمشده‌اش می‌لرزید و با چشم‌های مرطوب و بی‌حرکت به آن‌ها نگاه می‌کرد. بعد قهقهه تلخی سر دادکه بیشتر شبیه هق‌هق کردن بود. همه مسافران با هم گفتند.
-  کاملا درست می‌گی. کاملا درسته....
   پیر زن پیچیده لای رو اندازش در گوشه‌ای مچاله شده بود و به گفت‌وگوی آن‌ها گوش می‌داد. طی چند دقیقه اخیر سعی کرده بود چیزی در حرف‌های شوهر و دوستان و اطرافیانش پیدا کند که ذره‌ای غم و اندوه بزرگش را آرام کند. چیزی که ثابت کند یک مادر به بودن پسرش در محل پُرخطری راضی باشد چه رسد به این‌که با مرگ او مواجه شود. هنوز حرف قانع کننده‌ای میان همه‌ی دل دلداری‌ها نیافته بود و بیشترین درد از این بابت بود که می‌دید هیچ‌کس احساس واقعی او را درک نمی‌کند . حالا از شنیدن حرف‌های آن مسافر مات و تقریبا گیج شده بود. یک‌باره به این‌جا رسید نه تنها او را درک نمی‌کنند بلکه او نیز نمی‌تواند خودش را در ردیف پدر و مادر‌هایی قرار دهد که بدون ریختن حتی یک قطره اشک، تن به جدایی و دوری از فرزندشان و یا مرگ آن‌ها بدهند. سرش را بلند کرد و خود را کمی ‌به طرف بقیه قوس داد تا با توجه بیشتری به حرف‌های پیر مرد چاق در مورد پسرش گوش بدهد که چه‌طور مانند یک قهرمان بزرگ و تمام عیار به خاطر امپراتور و میهن خرسند و سرافراز به جبهه جنگ رفته. بدون ذره‌ای افسوس و پشیمانی.... به‌نظر می‌رسید وارد دنیایی شده که حتی هرگز در خواب هم ندیده است. دنیایی که تا آن زمان برایش ناشناخته مانده بود. خوش‌حال بود از این‌که می‌شنید  همه آن پدر شجاع را تسلی می‌دهند که صبورانه از مرگ فرزندش می‌گوید.
  بعد یک‌دفعه و بدون مقدمه انگار که هیچ‌کدام از صحبت‌هایی را که رد و بدل شده بود را نشنیده باشد. درست مانند کسی که تازه از خواب پریده و به دنیای فانی قدم گذاشته  رو به پیر مرد کرد و با لحنی ساده پرسید:
-  یعنی راست راستی پسر شما کشته شده؟
 همه به پیرزن خیره شدند. پیرمرد هم همین‌طور. رو به او کرد و چشم‌های پف کرده مرطوب خاکستری رنگش را به او دوخت. برای لحظه‌ای کوتاه سعی کرد جوابی به او بدهد اما کلمات یاری اش نکردند. چشم از او بر نمی‌داشت. گویی یک‌باره از سوال نابه‌جا و تا حدی احمقانه پیر زن دریافته بود که واقعا پسرش مرده و برای همیشه از بین آن‌ها رفته است. برای همیشه.
 در یک آن چهره‌اش به هم تنیده شد و در هم ریخت. با شتاب دست‌مالی را از جیب کتش بیرون آورد روی صورتش گرفت و در مقابل چشمان متعجب باقی مسافرین  با صدایی بلند و غیر قابل کنترل هق‌هق تلخ و دردناکی را سر داد.
 

 
 
    
 


کلمات کلیدی این مطلب : لوئی‌جی پیراندلو ، جنگ ، علی قانع ، رم ، ایتالیا ، جبهه ، قطار ،
تعداد بازدید :384  |   تاریخ ثبت : 1395/6/7
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی