رمضانعلی اسماعیل زاده متین آبادی
برف و باران نمی بارد-داستان کوتاه

آخرین مطالب



سه روز برای دیدن   1395/6/14

گاهی من نابینا ، دو ستان خود را امتحان کرده ام تا کشف کنم به راستی چه می بینند . اخیرا یکی از آن ها بعد از یک گردش طولانی در جنگل ، به دیدنم آمده بود . خواستم کمی از آنچه در جنگل دیده بود ، برایم تعریف کند . جواب داد: چیز خاصی نبود .




 


 همه ما تاکنون قصه های هیجان انگیزی شنیده ایم که قهرمانان آن ها در چند قدمی مرگ قرار گرفته اند و در حال سرکشیدن آخرین جرعه های جام زندگی بوده اند .
   مجال آن ها گاهی یک سال و گاهی تنها یک شبانه روز بوده است و ما در مقام یک خواننده . همیشه دغدغه داشته ایم بدانیم این قهرمان بخت بر گشته  واپسین روزها و ساعات عمر خویش را چگونه سپری می کنند .
    قصه هایی از این دست ما را بر این اندیشه می دارد که اگر خودمان در چنان شرایطی بودیم ، چه می کردیم. در آخرین لحظات حیات خواهان تجربه چه چیز هایی بودیم ؟ دیدن چه واقعه ای و شرکت در چه اجتماعاتی را ترجیح می دادیم ؟ با مرور گذشته خویش به چه چیز هایی حسرت می خوردیم و از چه چیز هایی خرسند می شدیم ؟ به نظر می رسد بهترین شیوه زیستن به گونه ای است که گویی آخرین روز حیات ماست با چنین شیوه ای ارزش های زندگی در نظر ما صد چندان جلوه می کند و در آغاز هر روز سرشار از لطافت و نیرو و آکنده از اشتیاق و قدر شناسی خواهیم بود . اما وقتی زمان همچون چشم انداز بی انتهایی از روز ها و ماه ها و سال ها پیش روی ما گسترده باشد . زندگی از طراوت و اشتیاق و حس قدر شناسی تهی می گردد . معمولا قصه ها فرجام خوشی دارند و دست تقدیر در دم آخر به یاری قهرمان و نجات او از مرگ بر می خیزد . تقریبا همیشه دیدگاه قهرمان به زندگی ، دگرگون و نسبت به هستی و ارزش های روحانی آن قدر شناس تر می شود . پیام چنین قصه هایی این است که زندگی در سایه مرگ و فنا ، حلاوت و شیرینی خاصی مییابد . و تاثیری عمیق بر اعمال انسان می گذارد . اکثر ما حیات خویش را امری کاملا عادی و بدیهی تصور می کنیم. به روز مرگ باور داریم . اما آن را در آینده ای بسیار دور می پنداریم که با ما فاصله بسیاری دارد . وقتی در اوج سلامت هستیم . از مرگ خویش غفلت می ورزیم و به ندرت از آن یاد می کنیم در نظر مان گردونه فلک تا ابد به مراد ما خواهد چرخید و از این رو هستی و بی حالی بر زندگی ما سایه می اندازد و در زیستن شتاب نمی کنیم. باید از این رخوت نا خود آگاه به زندگی بیمناک باشیم . مبادا حواس و نیرو های خداداد ما نیز به آن دچار گردند . افسوس فقط ناشنوایان قدر شنوایی را می دانند و تنها نابینایان، نابینایی را درک می کنند. به ویژه کسانی که در میان راه این نعمات الهی را از دست داده اند .
   صاحبان چشم و گوش ، همواره کمتر قدر این حواس خود را دانسته اند و از آن ها بهره کامل نبرده اند . چشم ها و گوش های آنان از سر کم توجهی تار می بیند و مبهم می شنوند و به همین دلیل اهمیت این حواس را آن طور که باید ، نمی فهمند.  اگر چشم و گوش ، زبان داشتند ، بی گمان دهان به شکایت می گشودند که : « تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم ... »
   چه قدر خوب می شد اگر هر کسی در اولین روزهای بلوغ چند روزی کر و کور می شد . تاریکی او را نسبت به نعمت بینایی قدرشناس می کردو سکوت بی انتها مایه عبرت او می شد تا از شنیدن صداها لذت ببرد .
      گاهی من نابینا ، دو ستان خود را امتحان کرده ام تا کشف کنم به راستی چه می بینند . اخیرا یکی از آن ها بعد از یک گردش طولانی در جنگل ، به دیدنم آمده بود . خواستم کمی از آنچه در جنگل دیده بود ، برایم تعریف کند . جواب داد: چیز خاصی نبود .
    البته من به شنیدن این جور جواب ها عادت دارم و گرنه ممکن بود از شنیدنش شگفت زده شوم . مدت ها بود به این باور رسیده بودم که افراد بینا کمتر می بینند .در دل گفتم چگونه ممکن است ساعت ها در جنگل قدم زد و هیچ چیز خاص و با ارزشی ندید ؟ من نابینا با لمس کردن می توانم صد ها نکته جالب برای گفتن بیابم .من تقارن ظریف یک برگ را حس می کنم و با اشتیاق بر پوست نرم درختان یا پوست کرک دار صنوبر دست می کشم . در بهاران امیدوارانه شاخه های درختان را در جستجوی یک جوانه ،که اولین نشانه بیدار شدن طیبعت از خواب زمستانی است ، لمس می کنم. من گلبرگ های مخملی و لطیف یک گل را حس میکنم ، چین های آن را کشف میکنم و هر لحظه یکی از معجزه های طبیعت برای من آشکار می شود.
گاهی اگر بخت بار باشد ،نبض درخت کوچکی را می گیرم و طنین شادی بخش آواز پرنده ای را که بر شاخه آن نشسته است . حس می کنم .
    از خنکی آب جویباری که از میان انگشتانم سر می خورد . لذت می برم . برایم گام نهادن بر زمین های پوشیده از برگ های سوزنی کاج یا پوشش نرم چمن زار بسی خوشایند تر از راه رفتن بر قالی های پر تجمل ایرانی است . در تماشاخانه هستی با سر انگشتانم شاهد بازی افسونگر فصل ها هستم و جلوه گری و گذر آن ها را در عرصه تاریخ ، هیجان انگیز ترین و جاودانه ترین نمایش خلقت  می دانم .
     گاهی دلم برای دیدن این چیز ها پر می زند. وقتی می توانم فقط از طریق لمس کردن چیزی لذتی ببرم ، پس باید دیدن این چیزها سرشار از زیبایی باشد . با این حال آن ها که چشم دارند . آن طور که باید نمی بیند و چشم انداز زیبای رنگ ها و جنب و جوشی را که در جای جای دنیا پیش رویشان گسترده است . امری بدیهی تلقی می کنند .
     شاید این خصلت نوع بشر است که قدر آنچه را که دارد نمی فهمد و همیشه در پی آنچه ندارد . می دود . اما دریغ که در جهانی پر از نور ، آنان که مشعل بینایی دارند . از آن به منزله ابزاری برای تفریح و خوش گذرانی استفاده می کنند و کسی در پرتو روشنی آن به فکر تکامل و تعالی نیست . اگر روزی مسئولیت دانشگاهی را به من می سپردند. یک دوره اجباری تحت عنوان نحوه استفاده صحیح از چشم ها دایر می کردم. تا از این طریق دانشجویان را با نحوه درست دیدن آشنا و لذت رویت اشیا را نزد آنان صد چندان کنم . حیف است که این استعداد نهانی هرگز بیدار نشود و بی درک بهره آن بیاییم و برویم .
       تصور کنید فقط سه روز توان دیدن دارید . به راستی اگر تنها سه روز دیگر فرصت دیدن داشتید ، چگونه از چشم هایتان بهره می بردید ؟ با دانستن این که بعد از تاریکی شب سوم دیگر هرگز خورشید برایتان طلوع نخواهد کرد . این سه روز با ارزش را چگونه می گذراندید؟ دوست داشتید بیشتر به چه چیزهایی نگاه کنید ؟
     من در این فرصت کوتاه دیدن چیزهایی را ترجیح می دادم که برایم عزیزند و در این ظلمت و تاریکی حسرت دیدارشان را دارم . بی گمان شما نیز نگاهتان را به چیزهایی می دوختید که در گذر سال های عمر با آن ها انس گرفته اید و دوست دارید با قلم نگاه ، تصویر آن ها را برای همیشه در لوح ضمیر خویش حک کنید و پس از آغاز تاریکی به یادگار داشته باشید .
    دلم می خواست انسان هایی را ببینم که محبت و لطف آنان به زندگی نباتی من ، مرتبه انسانی بخشید . بیش از هر چیز دلم می خواست به چهره معلم عزیزم خانم آنا سولیوان خیره شوم که وقتی کودکی بیش نبودم ، به سراغ من آمد و دریچه های جهان خارج را به رویم گشود . نه تنها دلم می خواهد خطوط چهره او را ببینم و تصویرش را به خاطر بسپارم ، بلکه دلم می خواهد محو چهره او شوم. آثار محبت دل سوزانه و صبری را تماشا کنم که به واسطه آن ، رنج آموزش مرا به خود هموار کرد .
      دلم می خواهد در چشمان او عظمت روحش را ، که او را به ایستادن در برابر مشکلات قادر ساخت ، و دل سوزی او را نسبت به تمام بشریت ،  که گوشه هایی از آن را بر من آشکار کرد ، ببینم .
     نمی دانم که از طریق چشم ، این دریچه روح ، چه طور می توان از احوال دل یک دوست با خبر شد . من فقط می توانم با نوک انگشتانم خطوط چهره او را ببینم . من فقط خنده ، غم و حس هایی را که باز تاب بیرونی دارند ، تشخیص می دهم ، من دوستانم را با لمس کردن چهره آنان می شناسم اما نمی توانم شخصیت های آنان را با این کار بشناسم . البته از راه های دیگری می توان به شخصیت آن ها پی برد . آن ها افکار شان را برای من باز گو می کنند. یا این که من از روی رفتار شان به شخصیت درونی آنان پی می برم . اما این برداشت من از آنان عمیق نیست ؛ چون حالات چهره و واکنش های ناخود آگاه آنان با لمس کردن قابل رویت نیست .
    دوستان نزدیکم را خوب می شناسم چون به هر حال در طول ماه ها و سال ها خصوصیات آنان برایم آشکار شده است اما از کسانی که اتفاقی با آنان رو به رو می شوم . برداشت مبهمی دارم . برداشت من از آنان در حد لمس کردن چهره و حس کردن کلماتی است که یا با گذاشتن انگشتم روی لب هایشان متوجه می شوم یا با فشار هایی که بر کف دستم می آورند ،« می شنوم»  .
      اما برای شما چه قدر ساده تر و لذت بخش تر است. به راحتی می توانید با دیدن حالات چهره ،لرزش های عضلات و دیدن حرکات دست آنان ، اطلاعات مورد نیاز خود را به دست آورید. ولی آیا تا به حال از چشم های خود برای دیدن خصلت های درونی افراد استفاده کرده اید ؟ آیا غالبا چشم های خود را تنها برای دیدن صورت و ظاهر افراد به کار نمی گیرید؟ برای مثال آیا می توانید چهره پنج تن از دوستان را کاملا تشریح کنید ؟ شاید بعضی بتوانید ؛ اما این کار از اکثر مردم ساخته نیست . برای مطمئن شدن از این مسئله برخی از زوج هایی را که سال ها باهم زندگی مشترک داشته اند ، آزموده ام . از بسیاری از مردان رنگ چشمان همسرشان را پرسیده و آن ها اظهار بی اطلاعی کرده اند ! البته این مسئله شکوه قدیمی زن ها از شوهرانشان است که به رنگ ها ، لباس های نو و تغییر دکور اتاق ها و ... توجه نمی کنند.
     چشم های شما خیلی زود به مسایل عادی دور و برتان عادت می کنند و در حقیقت آن ها را کمتر می بینند. از آن به بعد ، فقط مسایل خاص و چیز های غیر معمول را می بینند .
  آمار وزارت دادگستری در مورد شاهدان عینی نشان می دهد که حتی آن ها نیز ماجرا را خیلی دقیق ندیده اند ، غالبا این طور است که هر کدام از شهود به نوعی متفاوت دیده اند !
     در میان انسان ها برخی کمتر می بیند و برخی بیشتر. اما چیزی که مسلم است این است که افراد بسیار معدودی همه چیز هایی را که در گستره دیدشان قرار دارد ، می بینند. این ها چیزهایی بودند که من می دیدم اگر فقط سه روز توان دیدن داشتم . اما افسوس فقط ناشنوایان قدر شنوایی را می دانند و تنها نابینایان ارزش بینایی را درک می کنند .
   این خصلت نوع بشر است که قدر آنچه را که دارد نمی فهمد و همیشه در پی آنچه ندارد . می دود .
 


کلمات کلیدی این مطلب : هلن کلر ، نامه ، نابینا ،
تعداد بازدید :856  |   تاریخ ثبت : 1395/6/14
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی