رمضانعلی اسماعیل زاده متین آبادی
برف و باران نمی بارد-داستان کوتاه

آخرین مطالب



شعر و شاعرانگی محمدکاظم کاظمی   1395/6/14

آنچه می‌خوانید گزیده‌ای از گپ و گفت‌وگوی ادبی چندپاره‌ای با محمدکاظم کاظمی است. نوشته‌ی پیش رو، از شکل مصاحبه خارج و صورت خودزندگی‌نامه نوشت پیدا کرده است. در جمله‌ها و بیان و کلام کاظمی، تصرف شده است، نه از شناخت کاظمی می‌توان رویگردان بود و نه از خوانش شعرش. اخلاق شاعری او و رخداد شاعرانگی و خاصیت شعرش، مخاطب را به پی‌جویی و واکاوی، وامی دارد. نوشته حاضر، از تلفیق دریافت‌های نویسنده با دریافت‌های خود شاعر از شعرش برآمده است.





... شاعری در خانواده‌ی ما بی‌سابقه نبود. محیط خانواده‌ی ما، محیطی همراه با شعر بود. پدر بزرگم شاعر بود. کتابی هم از او باقی است. پدر، عمو و عمه و چند تن از خویشان دور و نزدیک من شاعری بلد بودند. خانه و خانواده‌ام، توأم با ادبیات بودند. مشاعره سرگرمی ما بود. در خانه‌مان همیشه چند کتاب شعر پیدا می‌شد. پس با شعر حشر و نشر پیدا کردم؛ و بیش از همه‌ی هنرها با آن سروکار پیدا کردم. در دوازده سالگی بیت‌های موزونی در ذهنم شکل گرفت. از سال 61، جدی‌تر شد.و این زمان من سال دوم دبیرستان را در کابل می‌گذراندم. در سال 63، غربت و هجرت به شاعرانگی من افزود و شرکت در جلسات شعر ایران (مشهد) آینده‌ی شعری مرا رقم زد.
با شعر «روایت» محمدکاظم کاظمی را شناختند و با شعر «بازگشت» خود را بیشتر یافتم. جز این‌ها، شعرهای دیگری هم بود که یا درخور چاپ ندیدم و یا سکر و تقلید از قدمای قوم که همراه با ناپختگی بود، صورتشان را خراب کرده بود. آن‌چه در ابتدا مهم بود، این بود که شعر امروز به‌ویژه شعر کلاسیک امروز، بایست با حال و هوای امروز، نسبتی می‌داشت...
شاید بشود گفت: دوره زندگی شاعران می‌تواند تقسیم شود به پیش از ورود به انجمن‌های ادبی و پس از ورود به انجمن‌های ادبی. تجربه این را می‌گوید. حضور در انجمن‌های ادبی، ذهن و زبان را از معیار و محک برخوردار می‌کند. نقادی و سبک سنگین کردن کلام و کلمات را می‌آموزد. به خصوص در ابتدای روند شاعری. انجمن‌ها یک پیچ تاریخی ـ ادبی ایجاد می‌کنند و آینده‌ی زبانی شاعر را رقم می‌زنند. بلوغ ذهنی و زبانی می‌آورند و البته همه‌ی این‌ها به کیفیت حاضران و پیرامونیان و نحوه‌ی گپ گفت‌های ادبی بستگی دارد. در مورد من، همه‌ی این‌ها، جهش ناگهانی ایجاد کردند. من و قدرت خلاقه‌ی شعری مرا ساختند و بارور کردند. انجمن‌ها، هم به لحاظ روحی، شاعران را تغذیه می‌کنند و هم قدرت استحضار و استخدام کلمات را در او بالا می‌برند. شعر زمانی به سراغ شاعر می‌آید که یا دارد شعر می‌شنود و یا دارد شعر می‌خواند یاحسی این‌چنینی در او بست می‌نشیند. انجمن‌ها ذهنیت و زبان را می‌سازند. ایجاد غلیان می‌کنند. نقادی را فربه‌تر می‌کنند.
هجرت به ایران برایم عامل ضربه‌زننده و خرد کننده نبود. در مورد شعر درمان‌گر بوده و هست. مرزی احساس نکردم و اگر هم مشخصه‌ی «اقلیم من» در سروده‌هایم راه پیدا کرده، به جغرافیای زبان فارسی تعلقدارد. بیشتر شاعر بوده‌ام تا این‌که بخواهم ردیه یا فاعلیه برای گروه‌های قومیتی بنویسم. زیستن ادبی در ایران مرا به عارضه‌ی دو زیستی در زبان و ذهن دچار نکرده است. ایران و افغانستان با هم خویشاوندی اجتماعی دارند. تاریخ و مذهب و زبان مشترک دارند. مطلق نیست اما برای اثبات آن هم نیاز به ارجاع متون تاریخی نیست. در ایران دچار دگردیسی فرهنگی نشدم و فضا برایم مطلوب بود. تأثیر پذیرفتم و به مرور این تأثیرها سازنده شدند. بگذارید کم‌تر از نام کشورها و پرچم‌ها استفاده کنم. ما در جغرافیای زبان فارسی، واژه‌ها را بدل به شعر می‌کنیم. قید ایران یا افغانستان کمکی به شناخت شاعر می‌کند؟ در پیکره‌ی شعر فارسی می‌توان شاعر فارسی را سراغ گرفت. در دهه‌ی اول شاعرانگی‌ام در ایران بسیار تأثیرها پذیرفتم. چه کهن و چه نوپرداز. در مقاطع مختلف با شاعران مختلف هم‌پا بوده‌ام و همه‌ی این‌ها سال‌ها بعد در ذهن و زبانم ته‌نشین شدند. در آثار چاپ نشده‌ام از مولانا، اقبال، ثنایی و پروین متأثر بوده‌ام. شاید بشود اسمش را تقلید هم گذاشت. بعدها از قیصر، حسینی، هراتی، معلم، ایرج میرزا، اخوان، شاملو به مرور هم این‌ها در من بودند و نبودند. بیدل را هم باید به گروه نخستین این‌ها افزود که شعرهای متأثر از او هم به نعمت چاپ نشدگی مفتخر است! یک حرف خوب این است که، شاعر نمی‌تواند متأثر نباشد و اگر هم بتواند، این فخری برایش نیست. تاجی بر سرش نیست. فرقی هست میان تأثیر و تقلید. تأثیر چیزی نیست که اقرار به آن، اعتراف از سر بی استعدادی به حساب آید...
در ابتدای کتاب «قصه‌ی سنگ و خشت»، به تأثیر از بیدل گفته‌ام شعر سوانح اوقات است و همین گونه هم بوده است. لااقل برای کاظمی این گونه بوده است. شعر بیدل هم برایم جاذبه داشته. ارتباطم با او از چند جهت بوده. استفاده از ترکیب‌ها و درنگ در کارکرد شعری آن‌ها و کاربردی بودن شعر. اما در رویه سوانح اوقات بودن شعر، از بیدل فراتر رفته‌ام. بیدل هم در رباعیاتش بیشتر چنین کرده است.
در مورد عدم ابهام و رویکرد به نوعی دشوارگویی، بیشتر سمت شاعری مثل ایرج میرزا رفته‌ام. به نظرم او بعد از سعدی به لحاظ سهل و ممتنع گویی، برجسته‌تر است. این‌جا شعر بیدل در من تأثیری نداشته، پس نباید دنبال ردپای بیدل بود. به بیان شفاف و بی واسطه معتقدم موانع را حذف کرده‌ام. زندگی من هم به همین وضوح و روشنی است. حتی نام کتاب‌هایم هم وضوح دارد. ساده است. مزاحمی در کار نیست. موانع در زبان خوب نیستند. باید به‌ راحتی و در دسترس بودن معتقد بود. جنبه‌ی سهل و ممتنع بودن در شعر من بیشتر ناخودآگاه بوده. بیش از آن‌که خواسته باشم آن را به اجرا در آورم، خود به اجرا در آمده است. مخاطب‌گرایی هم، عامل تعیین‌کننده نبوده است. احساس می‌کنم زبان و سلیقه‌ی آوایی مردم در من وجود داشته است. چیزی مصنوعی نبوده است.تسلط بر این شکل زبانی به دو طریق با کلمات و ظرف درونی، در من به دست آمده است. تربیتم این گونه بوده. از کودکی شعر حفظ بودم. با وزن سر و کار داشتم. نظم و نظام عروضی را بلد بودم. ساحت ابهام‌گرایی در جنبه‌ی درونی و تخیل و احساس برایمخواستنی‌تر بوده، اماوزن مثل گل در دستم بوده. طبیعتم این بوده و هست...
شعر هدف نیست. ابزار به معنای دم دستی‌اش هم نیست. شعر وسیله‌ای برای بیان اندیشه و جهان بینی است. اگر چه می‌تواند در پاره‌ای موارد گلگشت هم باشد. روایت هم باشد. اما شعر برای خودش نیست. برای چیز و چیزهای دیگری است. شعر حتماً تأکید بر بازی‌های زبانی نیست. حتماً ور رفتن با کلمات نیست. شعر باید کاربردی باشد، نه صرفاً زیبا. اگر مکتب «هنر برای هنر» ردیه‌ای بر اندیشناک بودن شعر است، آن را نمی‌پذیریم. البته با این جمله که «بیاییم از شعر ابزار بسازیم» هم، میانه‌ای ندارم. شعر باید با مسائل اجتماعی و درگیری‌های ذهنی بیامیزد. کارآمدی داشته باشد. دغدغه‌ها بر زیبایی ارجحیت دارند، نه این بر آن.
شعر در اقلیم فارسی زبانان، در میان هنرها، برجستگی دارد. آن قدر که در میان میراث‌های هنری، این دیوان حافظ است که قدرت هم‌نشینی با قرآن را دارد. اما این محترم بودن ادب و ادبیات به این معنا نیست که هر چیزی برای به هنر در آمدن باید با شعر بیامیزد. شاید به این باور هم نباشیم که شعر بهترین هنرهاست. ولی به هر حال در اقلیم ما، به جهت خلق شدگی و میراث شدگی، برجسته بوده. هر موضوعی، شکل هنری خود را می‌یابد. تعریف می‌کند. شاید جغرافیای ما، استعداد شعری ما را پررنگ‌تر کرده است و نمی‌توان تنها شعر را مقدس شمرد. شاید در ساحت هنرهای دیگر، درنگ و تأمل و البته آثار کم‌تری داشته‌ایم. موضوعی که زبان داستان را انتخاب می‌کند، چه ضرورتی برای به شعر در آمدن دارد. اگر شاهنامه، موثق بوده، آیا می‌توان بهتبع آن رأی به این داد که همه‌ی تاریخ ایران باید به شعر درآید؟ هنرها،قابلیت‌های منحصر به فرد دارند. متفاوت‌اند. آیا ادبیات داستانی امروز، نمی‌تواند ناکامی‌های شعر را در بسیاری موضوعات، جبران کند. کدام شعر می‌تواند، جای خالی یک داستان موفق را پر کند؟ باید بگذاریم، استعدادهای هنری، خودشان نمایان شوند و نما یابند. من ادبیات داستانی را دنبال کرده‌ام. زیاد خوانده‌ام. اما شعر گفته‌ام. چون، این استعداد در من به ودیعه گذاشته شده. طبع من در مرحله‌ی سرایش و خلق به سمت شعر رفت. این استعداد است که انسان را به پیش می‌برد.
من از کودکی و اوایل آشنایی با کلام موزون ـ شعر ـتربیت کلاسیک داشته‌ام. در محیطی ادبی بار آمدم. کتاب‌هایی که می‌خواندم، شعر کلاسیک بود. در افغانستان (البته در محیط‌های روشنفکری آن، امکان برخورد با شعر نو وجود داشت. اما آن چه شدت و غلظت بیشتری داشته باشد، در آستانه‌ی خلق شدگی، نمو بیشتری هم خواهد داشت. تربیت کلاسیک، مرا دچار شعر کلاسیک کرد و این دچارشدگی از ناگزیری نبود. در سرایش راحتم. در قالب‌های کلاسیک راحتم. چیزی نبوده که نتوانسته باشم بگویمش. قالب‌های کلاسیک، امکانات حرف‌های مرا داشته‌اند. نوعی حساب‌گری هم در کار است و آن، این است که شعر کلاسیک هنوز بقا و استمرار دارد و هنوز ذائقه‌هایی این‌چنینی برای خوانش و سرایش در کارند. ضمن قایل شدن محدودیت برای شعر کلاسیک، باید گفت: قابلیت‌هایی هم دارد. در خود حرف‌هایی نداشتم که در قالب نگنجد. باید اضافه کنم کسی که به شعر کلاسیک، گرایش پیدا می‌کند، زبانش از ذهنش، قوی‌تر است، ذهن هر چهبخواهد، زبان بیان می‌کند. کسانی هم هستند که ذهنشان قوی‌تر است. به هر حال نوعی حساب‌گری هم در کار است، ما هنوز با حافظه‌ی پیشینیان می‌اندیشیم و میراث شعری ما بیش‌تر و پیش‌تر، کلاسیک بوده است. مردم هم شعر کلاسیک را بیشتر می‌پسندند. از خودم بارها پرسیده‌ام: اگر شعر «روایت»، «کفران»،«شطرنج»، «بازگشت»، اگر در شکل نیمایی یا سپید، سروده می‌شدند، می‌توانستند در کارنامه‌ی شعری من، نقطه‌ی عطفی به حساب آیند؟ در ذات خود، خوب می‌شدند؟ تنگنای قافیه و وزن و دیگر بایدهای شعر کلاسیک و آشنایی خواننده با کم و کیف آن، به زیبایابی و فهم هنری کمک و بهره‌ی خوبی می‌رساند. با شعر نو، دیرتر آشنا شدم. دیگر امکان تغییر ذائقه البته در سرایش نبود. به طور مثال زمانی با سپهری آشنا شدم که مرا به عنوان یک شاعر می‌شناختند. این روزها، شعر نو در ذهنم (نه زبانم) رونق بیشتری دارد. به آن علاقه‌مندم اما باید بگویم که...
پوچ‌گرایی در شعر را نمی‌پسندم. یأس در شعر من دراز دامن نیست. کاستی‌ها را نمود داده و در عین حال امیدوار هستم.در شعر من سیاه چاله‌ی یأس نیست. شعر نگفته‌ام که اندوه را مرور کنم. شعر نگفته‌ام که به رنج جهان بیفزایم. ما چه خواسته و چه ناخواسته، محکوم به زیستن در این جهانیم و دنیا از همه‌ی جهات مطلوب نخواهد بود. در آینده، نسل‌های بعدی هم محکوم به زیستن‌اند. چه باید کرد؟ باید از دردها کاست یا به آن افزود؟ یا فرار کرد؟ شاعر، باید رنج انسان‌های محکوم به زیستن را کم کند و گم کند. کار ما دار زدن خود در کوچه‌ی بن بست نیست. کاستن رنج آیندگان است: «آن گلیم خویش بیرون می‌کشد ز آب / وان جهد می‌کند که بگیرد دریغ را»، ما فقط مسئول به در بردن، گلیم خود نیستیم، زندگی خالی از رنج نیست. جهان، سیاره‌ی رنج است به‌خصوص وقتی که نابسامانی، هجرت، خانه به نوشی و زمین سوخته و این قبیل به آن ضمیمه شود. پس به دوای انتحار(؟)، چیزی بسامان نمی‌شود. ایده‌آل‌گرایی وقتی خوب است که با واقعیت‌گرایی، کنار بیاید، توأمان شود.
محیط پیرامون، شرایط و سامانه‌ی اجتماعی،بر شاعر تأثیرگذارند، شاعر نیز بر محیط تأثیرگذار است. شرایط، نا خودآگاه شاعر را خواهد ساخت. اما شاعر نمی‌تواند، مقهور و بی دست و پای زمان و مکان باشد. آلوده‌ی مننفعل جهان باشد و بگذارد محیط، او را در یک چهار چوب قضا ـ قدری محتوم و مطلقاً اجباری، قرار دهد. گاهی اوقات شعرم متأثر از شرایط بوده. گاهی عناصر پیرامونم در انتخاب موضوع تأثیر داشته. اما کاظمی، خودش هم بوده. محیط و همه‌ی عناصرش از ذهن و زبان من رد نشده است. من در آن‌ها هستم و آن‌ها در من. آن چه درخور تأمل است، این است که «شاعر آرمانی» شاعری است که تأثیرش، بیش از تأثرش باشد. ما نیامده‌ایم که تنها تأثیر بپذیریم...
شعر، تنها برای پناه بردن و پناه دادن نیست. شعر مخفی‌گاه و پناه‌گاه زیر زمینی نیست. شعر، بستر فکر صوفیانه و ژنده‌پوشی و انزوا‌طلبی نیست. شعر برانگیختن و تلاش‌گری است، نه عامل روح و جسم. نه شکوه‌هایی از سر بی‌حوصلگی و ترس. شعر نه این است که بخواهیم با آن رنج‌هایمان را فراموش کنیم و مراد از فراموشی، آمیخته شدن با بی‌تدبیری و بی‌خردی اجتماعی است. باید به سمت روبه‌رو، حرکت کرد وخود و جامعه را از مصایب به در برد، هر چند شعار به نظر آید...
خود شاعر باید در شعرش باشد؛ ذهنش و زبانش.امضا و اثر انگشت داشته باشد. این «باید»، شرایط لازم است و نه کافی.
«خود» بودن در شعر از ویژگی‌های کمال شعری است. شعری هم هست که، وجه تمایزی در جهان بینی و زبان ندارد، اما تأثیرگذار است. این را هم می‌شود پذیرفت. البته اگر، طبیعی رخ داده باشد. انسان با انسان دیگر، فرق دارد. پس زبان شعرِ یکی با زبان شعر دیگری، فرق خواهد داشت. انگشت‌ها فرق دارند، اثر انگشت‌ها هم فرق خواهند داشت...
صحبت از جهان‌بینی در شعر من، ساختن چارچوبه‌ی فلسفی و پرداخت معنا و مفاهیم هستی‌شناسانه، نیست. تفلسف در شعر من نمی‌گنجد. من هم فیلسوف نیستم. جهان‌بینی من، جهان‌بینی یک شاعر است، شاید شاعری مثل اقبال یا متقدم‌تر از آن مولانا، می‌توانند در شعرشان جهان‌بینی داشته باشند و آن اندیشه‌ی عمیق که رابط انسان و جهان پیزامونش است. ما شاعریم تا متفکر؛ شاعری در مقیاس معمول خود. اگر بشود گفت، برنتافتن جنگ و خانه به دوشی، دعواهای قبیله‌ای، قوم‌گرایی‌ها و خودشیفتگی‌های ملی، سلفی‌گری های متعصبانه، ترس اجتماعی، کیسه دوختن از مذهب و وادادگی و باز هم از این قبیل، خرده‌جهان‌بینی شاعر به حساب می‌آید. بله، من هم صاحب جهان‌ببینی‌ام.
شعر باید راهی برای رسیدن به مطلوب و موعود را فراهم کند. کار شاعر، توصیف حادثه است و بیم دادن. شاعر نقد دارد. از هست‌ها و نیست‌ها، خوب و بد جهان وطنی و پیرامونی، پرده برمی‌دارد. ممکناست در این میان، کسی هم پیدا شود و بگوید: چه باید کرد؟...
شعر هم جامه‌ی حسرت پوشیده و هم سوگنامه است. حسرت محمدکاظم کاظمی که منم، حسرتی تاریخی است. حسرتی که از پدرانم به من رسیده است و تا آن‌جا می‌توان آن را پی گرفت که رد پای اجدادم را گم کنم. بخشی از این حسرت به تاریخ مذهبی‌ام برمی‌گردد. برای نمود حسرت اکنون، از تاریخ مذهبی‌ام هم برداشت کرده‌ام. برای رنج‌های کنونی، قرینه یابی کرده‌ام. تشیع با غم آمیخته بوده،من هم با حسرت برآمده از نابسامانی‌ها، همراه بوده‌ام. جز این، فکر این‌که زمانی و در قرونی، پیشرفت داشته‌ایم یعنی مسلمانان، پیشرفت داشته‌اند و حتی در دوره‌ی باستان و حال از آن دور شده‌ایم، ایجاد حسرت می‌کند. ما از خود فاصله گرفته‌ایم پس باید حسرت خورد. باید غبطه خورد؛ و این حسرت، مقوله‌ای شخصی نیست. دغدغه‌ی آب و نان خودم نیست...
فکر و رفتار برخی، زبان اعتراض مرا گشوده است. اعتراض به برخی جریان‌ها، اشخاص و پدیده‌های رنج را داشته‌ام.
عموم طعنه‌هایم که لباس رندی و شاعرانگی هم دارند و با طنز تلخی همراه‌اند، نمونه‌های عینی و اجتماعی دارند. آن‌ها که عمری است نه پاسدار شب‌اند و نه روز و تنها به امید کسان خفته‌اند، عده‌ایشان کارشان مسلمانی است، کربلا را وا گذاشته‌اند و به حج رفته‌اند، تشنه کام غنیمت‌اند، هستند اما نیستند، کار من نقد این قبیله‌ها بوده. دلایل را کشف کرده‌ام و به شکلی نمادین به نقد کشیده‌ام. مفهوم را مطرح کرده‌ام و مخاطببا تجربه‌ی اجتماعی خود، قادر به جستن مصداق‌هاست در هر زمان. چه امروز و چه فردا، بیان وضعیت با یک تصویر نمادین...
تاریخ تشیع و بعد حماسه‌گری و ظلم‌ستیزی آن، برایم اهمیت داشته، بعد شهادت‌طلبی و بازپذیری مرگ. مرگی شجاعانه. مرگی که انتخاب می‌شود برای زدودن چیزی که انتخاب نکردیم. این‌ها برآمده از روحیه‌ی مذهبی من است. در دیگران هم بوده و هست. ما وارث عقاید پیشینیان خودیم و هر جایی که این میراث خواسته باشد به فراموشی سپرده شود، شاعر زنگ را به صدا در می‌آورد و شروع به بازیابی و بازاندیشی می‌کند. هم در ایران به این فکر می‌کنم و هم در افغانستان و هر جایی دیگر. به سمت ارزش‌های فراموش‌شده رفته‌ام. دغدغه‌های کم‌رنگ را پر رنگ کرده‌ام. خودم بوده‌ام. همه‌ی این‌ها در من بوده...
از تقدیرگرایی روی‌گردانم. همیشه راه خلاصی وجود دارد. نخواسته‌ام «کاغذ بران» باشم. زشتی پدیده‌ها را بیان کرده‌ام؛ بیانی هنری و شعری. من با جبر مخالفم. پرهیز دارم.


کلمات کلیدی این مطلب : محد کاظم کاظمی ، گفتگو ، شعر ، افغانستان ، غزل ، مثنوی ،
تعداد بازدید :452  |   تاریخ ثبت : 1395/6/14
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی