توسط انتشارات سوره مهر منتشر و روانه بازار کتاب شد
مجموعه رباعی این کوه سرش همیشه زیر برف است ازمحمد عالی‌زاده منتشر شد
باگردآوری و تنظیم خسرو باباخانی و رقیه‌سادات صفوی
مجموعه داستان بزرگسال روح مرطوب منتشرشد

آخرین مطالب



طلسم گمشده   1395/7/13

مثل هميشه اولين چيزي كه نظرم را جلب كرد، سبيل‌هايش بود. اما منهای تغيير حالت آشكارش از اين‌كه مي‌ديد پرسه‌زنان در مسير پارك مي‌آيم، نمی‌شد چشم‌هاي همیشه بي‌قرارش را كه زير عينك آفتابي پنهان بود، دید. قبل از اين‌كه به او برسم، سلام می‌کند. حس كردم وقتي نهايتاً در ديدرس او قرار گرفتم، راحت‌تر شده است. به نظر من و به دلايل متعددي كه سخت مي‌توان بيان كرد، من هم از ديدن او احساس خوبي داشتم. از آپارتمانم بيرون زده بودم تا كمي راه بروم و هوايي تازه كنم؛ آن هم بعد از خوردن آن وعده غذاي سنگين برنج و لوبي






راس ناس آکا ناسیبو موانوکوزی، موسیقی‌دان، نقاش، نمایشنامه‌نویس، شاعر و نویسنده‌ی داستان‌های کوتاه، متولد شهر موروگورو (Morogoro) کشور تانزانیا (Tanzania)در قاره آفریقاست. او کارهای تجربی‌اش را با نقاشی و کنده‌کاری روی چوب آغاز کرد و در 1968 و در سن ده‌سالگی، نوازنده‌ی سرودهای مذهبی کلیسای جامع سانت پیتر شهر دودومای تانزانیا بود.
ناسیبو در هفده سالگی اولین مجموعه شعرهای خود را که بیشتر حال و هوای نیایش‌های مذهبی را داشت، منتشر کرد که با استقبال خوبی روبه‌رو شد. او بیشتر در زمینه‌ی موسیقی فعالیت دارد و تلفیقی از سبک‌های بومی آفریقایی را با موسیقی مدرن ایجاد کرده است.
موانوکوزی در رشته‌ی حقوق دانشگاه دارالسلام تحصیل کرد و بعد از فارغ التحصیلی در سال 1984، به عنوان روزنامه‌نگار در نشریه‌ی آفریقا مگزین (Africa Magazine) متصدی صفحه‌ی فرهنگی روزنامه شد. در همان ایام، به همراه عده‌ای از دوستانش گروه کوچک نمایشی به نام سایاری (SAYARI) تشکیل دادند و قطعات بسیاری در زمینه‌ی فولکلور آفریقا را روی صحنه بردند.
ناسیبو موانوکوزی در سال 1985، برای ادامه‌ی تحصیل به شهر اسلو در کشور نروژ رفت و در رشته‌ی ارتباطات جمعی فارغ‌التحصیل شد و هم‌اکنون با همسر و سه فرزندش در اسلو زندگی می‌کند.
موانو کوزی کارهای بسیاری در زمینه‌های ادبی و نمایشی، به‌خصوص موسیقی آفریقایی ارایه داده است که در این‌جا یکی از داستان‌های کوتاه او را می‌خوانیم:
 
 
طلسم گمشده
ناسيبو موانوكوزي
 برگردان علی قانع

دسته‌اي موي سياه در روشنايي صبح زود يك روز تابستاني پديدار شد؛ انگار قلم‌موي نقاشي مبتدي، باعجله رنگ سیاه را روي ديوار مترو پاشيده و بعد همان‌طور مانده و خشك شده باشد. با همين اوصاف، موهاي سبيل از كنج لب بالايي به لب پایيني‌اش ريخته است. وقتي حرف مي‌زند، هماهنگ با چيزهايي كه مي‌گوید، سبيلش پيچ و تاب مي‌خورد و به حركت درمي‌آید و دست‌هايش شبيه انجام دادن مكرر نوعي مراسم عبادي، هوا را چنگ مي‌زند و مي‌قاپد.
مثل هميشه اولين چيزي كه نظرم را جلب كرد، سبيل‌هايش بود. اما منهای تغيير حالت آشكارش از اين‌كه مي‌ديد پرسه‌زنان در مسير پارك مي‌آيم، نمی‌شد چشم‌هاي همیشه بي‌قرارش را كه زير عينك آفتابي پنهان بود، دید. قبل از اين‌كه به او برسم، سلام می‌کند. حس كردم وقتي نهايتاً در ديدرس او قرار گرفتم، راحت‌تر شده است. به نظر من و به دلايل متعددي كه سخت مي‌توان بيان كرد، من هم از ديدن او احساس خوبي داشتم. از آپارتمانم بيرون زده بودم تا كمي راه بروم و هوايي تازه كنم؛ آن هم بعد از خوردن آن وعده غذاي سنگين برنج و لوبيا که تازه صرف شده بود.
كينگو سر حال به نظر مي‌آمد. با دو نفر گرم صحبت بود كه قبل از آن نديده بودمشان. همان‌طور كه سيگار مي‌كشيد و دود را بيرون مي‌داد، با صداي بلندی رو به آن‌ها می‌گفت: «ردش كن بياد ببينم، پسر.» بعد نفسش را طوري توي سينه برد كه انگار بخواهد به سيگار پك بزند. هر وقت حرف مي‌زد، همين كار را مي‌كرد. برگشت و نگاهی به من انداخت. در چهره‌اش خواندم انتظار دارد هوايش را داشته باشم؛ با این‌که حتی هنوز نمي‌دانستم چه اتفاقي افتاده و يا در حال شكل گرفتن است. مأيوس به نظر مي‌رسيد. تقريباً داشت فرياد مي‌زد. با لرزشي در صدايش مي‌گفت: ردش کن بیاد.»
يكي از آن دو نفر گفت: «داري اشتباه مي‌كني، خودت هم نمی‌دونی چی داری می‌گی.»
ـ «خيلي هم خوب مي‌دونم، خودتان هستید، غير از شما كار كس ديگه‌ای نمی‌تونه باشه، يكي از شما دو نفر طلسم من رو دزديده.»
يكي از آن‌ها جواب داد: «اوه!»
ديگري با لحن مسخره‌اي گفت: «يه طلسم؟»
ـ «آره طلسم، ده ساله با خودم دارمش، طلسم محافظ من، نكنه دلتون فحش و بد و بيراه مي‌خواد؟»
اولي جواب داد: «هي، بي‌خيال... ديگه طلسمت اين‌جا نيست كه نجاتت بده...»
دومي گفت: «راست مي‌گه كينگو، جاي اين حرف‌ها مي‌بايست كمتر نوشیدنی بخوری...»
ـ «شما دو نفر، شماها نمي‌دونين راجع به چه چيزي حرف مي‌زنين، مي‌خواين زندگي من رو به هم بريزين.»
هر دو نفر هم‌صدا جواب دادند: «و تو به اين چيزها اعتقاد داری؟»
ايستاده بودم و به حرف‌هايشان گوش مي‌دادم. كينگو و من، شب قبل توي كافه با هم شام خورديم، اما او حرفي از طلسم گمشده‌اش به ميان نياورده بود. ولي حالا در گفت‌وگوهايش با آن دو نفر، ادعا مي‌كرد حدود يك هفته پيش طلسم را گم كرده است. عجيب بود كه حرفي راجع به اين جريان نگفت، هرچند توي كافه صحبت‌هاي زيادي در مورد سحر و افسون مي‌كرد تا شاید مرا سر ذوق بياورد. يكي از آن دو نفر سيگار مي‌كشيد، پك عميقي به سيگار زد و بعد به‌آرامي دود خاكستري كم‌رنگی بيرون داد. ته سيگارش را روي چمن‌ها انداخت و زير پاهايش له كرد. هر دو، كمتر علاقه‌اي به وجود من نشان مي‌دادند و حتي زحمت معرفي كردن خودشان را هم ندادند. من هم ميلي به معرفي خودم نداشتم. عجيب‌تر اين‌كه حتي كينگو هم كار معرفي ما را انجام نداد. گرچه زياد هم مهم نبود و همين انتظار را داشتم.
روز جشن ملي بود، يك روز تعطيل، و پارك از جمعيت موج مي‌زد؛ هزاران نفر. بعضي‌ها پرچم‌ها را تكان مي‌دادند و لباس‌هاي مخصوص به تن داشتند؛ جشنی باشكوه كه از صبح زود شروع شده بود. از صداي دسته‌هاي موزيك كه داخل خيابان رژه مي‌رفتند، بيدار شده بودم. هيچ ماشيني اجازه‌ی تردد در خيابان را نداشت. همه‌ی مردم خوشحال به نظر مي‌آمدند و گرماي سوزان خورشيد در بالای سرشان می‌تابید. روي جايگاه چوبي (كه به خاطر اين مراسم با عجله سرهم‌بندي شده بود) گروه موزيك سازها را كوك مي‌كردند. آمپلي‌فاير، گيتارها، كيبورد و چند طبل كنگو.
يكي از افراد گروه موزيك پشت بلندگو اعلام كرد تا چند لحظه‌ی ديگر كار را شروع مي‌كنند. جمعيت دست زدند و هورا كشيدند. جشن با آب و هواي فصل هم‌خواني داشت. بستني‌فروش‌ها بازار خوبي داشتند و دوره‌گردها اجناس مورد علاقه‌ی بچه‌ها را مي‌فروختند. همه مي‌خنديدند چون كارها خوب پيش مي‌رفت.
يكي از آن دو مرد (همان كه سيگار مي‌كشيد) كوتاه‌تر بود و قيافه‌ی مقبول‌تري داشت و ديگري چشم‌هايش انگار به هيچ كجا بند نبود. به همين علت، مشكل می‌شد توي چهره‌شان دقيق شد و چيزي فهميد. دست آخر هم نه من اسمشان را فهميدم و نه آن‌ها اسم مرا، چراكه با شتاب و ناگهاني از آن‌جا رفتند و داخل جمعيت ناپدید شدند. كينگو فقط با دستش به طرف آن‌ها اشاره كرد كه مثلاً «خداحافظ» يا اين‌كه «بعداً دوباره گيرم مي‌افتيد.» و يا يك چيزي شبيه به اين‌ها. نگاهش كردم و گفتم:
ـ «مثل اين‌كه مزاحمتون شدم.»
ـ «نه پسر، بي‌خيال...»
ـ «اما دوستات انگار واسه رفتن خيلي عجله داشتند.»
همان‌طور كه با چشم‌هاي بي‌رمق نگاهم مي‌كرد، ادامه داد:
ـ «هي ديگه، ولي تقريباً تمام حرف‌هامون رو زده بوديم، همون موقعي كه تو اومدی.»
عينك آفتابي‌اش را به چشم زد. كيسه‌ی تنباكو را از جيبش در آورد، يك سیگار پيچيد و از من فندك خواست.
گفتم: «ندارم، اين روزها دارم سعي مي‌كنم سيگارو كنار بگذارم، خيلي گران تمام مي‌شه.»
چيزي نگفت. حتي حالتي نشان نداد كه حرف‌هايم را شنيده است. جيب‌هاي ژاكتش را به هم ريخت و يك قوطي كبريت بيرون كشيد. دست‌هايش را جمع كرد. سرش روي شعله به يك طرف كج شد و سيگارش را روشن كرد. مي‌ديدم كه بدنش كمي مي‌لرزيد. در روشنايي كبريت، شعله مي‌پريد و كم و زياد مي‌شد و گاه انعكاس نور روي شيشه‌هاي عينك آفتابي‌اش مي‌افتاد. دود سيگار را بلعيد و گفت: «مي‌دوني... صبر كن تا راستش رو واسه‌ات بگم.»
گفتم: «سخت نگير، مرد.»
گفت: «بعضی از این آدما خیلی بدجنس هستند. اون‌ها طلسم منو دزدیدند. چون‌که می‌خوان زندگی‌مو به هم بریزن و داغونم کنند. هیچی حالی‌شون نیست ولی اینو بهت بگم، خلاصه گرفتار می‌شن و تقاص کارهاشون رو پس می‌دن.»
كينگو با وجود گرمای روز، ژاكت چرمي كلفتي پوشيده بود و زير آن هم يك بلوز ديگر، به نظر مي‌رسيد چند روزي است غذا نخورده باشد. فقط زنده بود. لاغر و باريك مثل لوله‌ی تفنگ شکاری. گروه موزيك اعلام كرد كه با آهنگ بعدی، مراسم به پايان مي‌رسد.
ـ «دوباره همديگر رو می‌بینیم.»
جمعيت خوشحال و خندان در زير نور آفتاب راه می‌رفتند. همه‌ی چيزها واقعي بود. داشتم در مورد حرفي كه يكي از آن دو مرد به كينگو گفت، فكر مي‌كردم.
«واقعاً بهتره كه دست از این کارهات برداری...»
درباره‌ی جریان طلسم هم مطمئن نبودم. هرچند شايد موضوع واقعيت داشته باشد؛ يكي از همين عتيقه‌هاي شناوري كه توفان از سواحل هند مي‌آورد. تشخيص دادن اين چيزها آسان نيست. كينگو از اين حرف‌ها زياد مي‌زد، حتي وقتي در مورد طلسم صحبت مي‌كرد، من به طور خودكار موضع مي‌گرفتم و عكس‌العملي منفي نشان مي‌دادم. حالا نمي‌دانم دوباره اين بار مي‌خواست چه داستاني سر هم کند. رو به من كرد و پرسيد: «جايي مي‌خواستي بري؟»
ـ «همين طوري گشتي مي‌زدم، تازه غذا خورده بودم و حس كردم توي آپارتمان يه جورايي هواي تازه كم آوردم...»
ـ «ببين، فردا قراره كه يه چك دستم بياد، مي‌تونم يه كمي ازت پول قرض بگيرم؟»
كينگو فراموش كرده بود که همین يك هفته پيش بود كه گفت كيف پولش را گم كرده و من آخرين پس‌اندازم را به او دادم. با این حال، می‌دانستم که ديگر نه چك را خواهم دید و نه پولي را كه به او مي‌دادم...

 
AFRICAN FICTION
A STOLEN AMULET BY NASIBU MWANUKUZI
 Translated by Ali Ghane
 


تعداد بازدید :615  |   تاریخ ثبت : 1395/7/13
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی