رمضانعلی اسماعیل زاده متین آبادی
برف و باران نمی بارد-داستان کوتاه

آخرین مطالب



مطالعه علمي ‌زبان   1395/7/13

وجود روايت در هر اثر هنري که قصد بيان و عرضه دارد، ضروري و غيرقابل ترديد است (مارتين، 1382) اهميت روايت به اين لحاظ است که روايت، هم روشي براي فراگيري جهان پيرامون است و هم راهي در اختيارمان مي‌گذارد تا آن‌چه را كه آموخته‌ايم به ديگران بگوييم. ارسطو در بوطيقا، تعريفي ساده اما جامع از روايت به‌دست مي‌دهد. او هر چيز داستان‌‌گونه‌اي كه داراي آغاز، وسط و پايان باشد را روايت بر مي‌شمرد. اين تعبير ساده از روايت، به‌سادگي تماميت انسان، دنياي انساني و جهان را دربر مي‌گيرد تاجايي كه تولان[10] (1386: 1)





سيامك صاحبي
 
نوشتار حاضر جستاري است در ريخت‌شناسي[1] روايي و مبحث گفتمان روايي، كه مي‌كوشد در چارچوب زبان‌شناسي ادبيات به تحليلي كيفي و توصيفي از اين مقولات بپردازد. ازهمين رو، پس از معرفي زبان‌شناسي ادبيات به‌عنوان يك علم ميان‌رشته‌اي در مقدمه‌ي ورود به بحث، تعريفي روبنايي از روايت ارائه‌ مي‌كند. در ادامه عناصر ريخت‌شناسيك روايت كه عبارتنداز: درآمد، آشنايي، گره‌افكني، گره‌گشايي، ارزيابي و پايانه، مورد مداقه قرار مي‌گيرند تا نمايي از درونه‌ي ساختاري روايت به‌دست داده‌شود. سپس، مقاله مروري گذرا به مفهوم گفتمان مي‌نمايد و گفتمان را در نگاهي ديگرگونه به‌مثابه‌ي فرايند پوياي توليد معنا تلقي مي‌سازد و بر همين مبنا، به تبيين گفتمان روايي و طرح‌واره‌ي آن مي‌پردازد.
مقاله در پايان چنين نتيجه‌گيري مي‌كند كه گفتمان روايي موضوعي شناختي است كه در مشابه‌نمايي با واقعيت و بر پايه‌ي باورها و ارزش‌ها در روابط كنشي، تنشي، شَوِشي و رخ‌دادي به وقوع معنا مي‌انجامد.
واژگان كليدي
گفتمان، روايت، گفتمان روايي، ريخت‌شناسي، زبان‌شناسي، نشانه‌ـ‌معناشناسي
 
1ـ مقدمه
امروزه هيچ حوزه‌‌اي نيست که در تعامل با رشته‌هاي‌ ديگر قرار نداشته باشد. براي تحليل هر پديده‌‌اي يا تبيين هر نظريه‌‌اي نيازمند توجه به رشته‌هايي هستيم که در تعامل با آن هستند و از همين تعامل‌ها است که علوم بين‌رشته‌‌اي به‌وجود مي‌آيند. زبان‌شناسي ادبيات هم دانشي ميان‌رشته‌‌اي است که مي‌توان آن را حاصل درهم آميختن ادبيات به‌عنوان يک هنر کلامي، هنجارگريزي و حادثه‌‌اي در زبان (صفوي، 1383) با زبان‌شناسي دانست؛ رشته‌‌اي که فالک (1978: 4) از آن به «مطالعه علمي ‌زبان» ياد مي‌کند. به‌عبارت ديگر، اين حوزه‌ي مطالعاتي تلفيقي است از دو مقوله‌ي علم و هنر که در عين افتراقات موجود، داراي شباهتي بنيادين با يک‌ديگر مي‌باشند و آن شباهت اين است که زبان‌شناسي و ادبيات هردو بر پايه‌ي نظامي‌ مبتني‌بر نشانه‌ها شکل يافته‌اند. از سويي، وقتي مي‌پذيريم که ادبيات حادثه‌‌اي است که در زبان روي مي‌دهد «بدون ‌ترديد بررسي چه‌گونگي وقوع آن براي زبان‌شناسي اهميت خاصي مي‌يابد.» (صفوي،1383: 119) و اين‌گونه است که مي‌بينيم نظريه‌هاي‌ عمده‌ي زبان‌شناسي، شامل نظريه‌ي صورت‌گرا[2] و دستور گشتاري‌ـ‌زايشي[3] چامسکي[4]، نظريه‌ي نقش‌گراي[5] ياکوبسن[6] و دستور شناختي[7]، همگي در تعامل با ادبيات هستند و در تحليل‌ و تأويل به حوزه‌ي ادبيات وارد مي‌شوند (رفيعي،1387)[8].
به‌اين ترتيب و از منظر زبان‌شناسي ادبيات، زبان‌شناسي را بايد دريچه‌‌اي براي دريافت ماهيت ادبيات قلمداد کرد (همان)
اين‌گونه نگاه به ساري و جاري گشتن مفاهيم، روي‌کردها و نظريه‌هاي‌ زبان‌شناختي در بررسي و تحليل مقولات ادبي  منتهي مي‌شود؛ آن‌گونه که اساس و پايه‌ي شکل‌گيري مقاله‌ي حاضر در تحليل عناصر روايت، ريخت‌شناسي روايت و تبيين گفتمان روايي قرار گرفته است.
 
2- روايت[9]  
وجود روايت در هر اثر هنري که قصد بيان و عرضه دارد، ضروري و غيرقابل ترديد است (مارتين، 1382) اهميت روايت به اين لحاظ است که روايت، هم روشي براي فراگيري جهان پيرامون است و هم راهي در اختيارمان مي‌گذارد تا آن‌چه را كه آموخته‌ايم به ديگران بگوييم. ارسطو در بوطيقا، تعريفي ساده اما جامع از روايت به‌دست مي‌دهد. او هر چيز داستان‌‌گونه‌اي كه داراي آغاز، وسط و پايان باشد را روايت بر مي‌شمرد. اين تعبير ساده از روايت، به‌سادگي تماميت انسان، دنياي انساني و جهان را دربر مي‌گيرد تاجايي كه تولان[10] (1386: 1) بيان مي‌دارد كه «روايت در همه‌جا هست يا بالقوه چنين‌است و نقش‌هاي مختلف بي‌شماري در تعامل انساني ايفا مي‌كند.» وي چنين ادامه مي‌دهد كه «هركاري كه انجام مي‌دهيم، از مرتب‌كردن رخت‌خواب تا درست‌كردن صبحانه تا دوش‌گرفتن، مي‌تواند به منزله‌ي روايت ديده، قالب‌ريزي و بازگو شود. روايتي با ميانه و پايان، شخصيت‌ها، زمينه[11]، ماجرا[12]، تعليق[13]، راز[14]، جنبه‌ي انساني و نتيجه‌ي اخلاقي[15]
به‌اين‌صورت، رأي ريچاردسون[16] را صائب بايد دانست كه معتقد است «روايت هم يک‌شيوه‌ي استدلال و هم يک‌شيوه‌ي باز‌نمايي است. انسان‌ها مي‌توانند جهان را در قالب روايت درک کنند و مي‌توانند در قالب روايت درباره‌ي جهان سخن بگويند.» (به نقل از آسابرگر،1380: 24) از اين‌رو، شايد بتوان گفت، روايت شيوه‌ي اصيلي است که از طريق آن انسان‌ها تجربه‌هاي‌ خود را درون رشته رخدادهايي که از نظر زماني پرمعنا و با اهميت هستند سامان مي‌دهند و به اعتقاد رضاپور (1382) به واژگاني كردن تجربيات خود مي‌پردازند. پس، در يک نگاه کلان چنين دريافته مي‌شود كه روايت ما را دربر گرفته است. (شهبا، 1388)
اگر مطالب بالا يادآور اين باشند كه روايت شيوه‌اي است كه مي‌تواند به‌طور مستقيم يا غيرمستقيم درباره‌‌ي تقريباًهرجنبه‌اي از فعاليت انساني گزارش دهد، در اين‌جا بايد تأكيد كرد كه نگارنده در اين رساله به روايت در مفهومي محدود‌تر مي‌پردازد: روايت ادبي، كه در بردارنده‌ي حكايت نيز مي‌باشد. بنابر اين، از اين‌پس هركجا بحث از روايت به‌ميان مي‌آيد، مرادمان روايت ادبي مي‌باشد. آن‌چه روايات ادبي را از ديگر گونه‌هاي گفتاري متمايز مي‌‌سازد، حضور گوينده‌اي است كه در اكثر موارد نمود بسيار خاصي دارد. «به اعتقاد اسکالز و کلاک هر متن ادبي که داراي دو خصوصيت وجود قصه و قصه‌گو (راوي) است را مي‌توان يک متن روايي دانست.» (اخوت،۱۳۷۱) از نگاه ايبرمز و هرفم (1387: 260)«روايت به هرگونه داستان منظوم يا منثور گفته مي‌شود كه در ‌‌بر‌گيرنده‌ي مجموعه‌اي از وقايع، شخصيت‌هاي داستاني، و گفتار و رفتار آن‌ها باشد.»
اين‌جاست كه تولان (1386: 19) اظهار مي‌دارد: «روايت، توالي ادراک شده‌ي وقايعي‌است که ارتباطي غيراتفاقي دارند و نوعاًمستلزم وجود انسان، شبه انسان يا ديگر موجودات ذي‌شعور، به‌عنوان شخصيت تجربه‌گر است و ما انسان‌ها از تجربه‌ي آن‌ها درس مي‌گيريم.»
بر اساس تعاريفي كه مورد مداقه قرار گرفت و به زعم نگارنده، روايت عبارت است از نقل دو يا چند رويداد که به‌لحاظ منطقي با هم مرتبط‌اند، در زمان گذشته اتفاق مي‌افتند، از طريق يک مضمون ثابت، به‌صورت يک کل زبان‌شناختي و به منزله‌ي هنر كلامي راوي تشکل مي‌يابند و نشاني از حدوث دگرگوني و تغييري شناختي شده، كه به معنادهي مي‌انجامد را، با خود دارند.
 
3- روايت‌شناسي[17]
جرال فريس[18] در فرهنگ روايت‌شناسي چنين عنوان مي‌دارد كه «روايت‌شناسي يعني بررسي نشانه‌شناختي روايت» (به نقل از شهبا، 1388) و از اين‌رو «مي‌توان آن را شاخه‌‌اي از نشانه‌شناسي دانست.» (احمدي، 1380: 161) ايبرمز و هرفم در اظهار نظري، چنين عنوان مي‌دارند كه «روايت‌شناسي رشته‌ي جديدي است كه به بررسي نظريه‌ و شيوه‌‌ي كلي روايت در همه‌ي گونه‌هاي ادبي مي‌پردازد. اين نظريه مخصوصاًبه شناخت عناصري روايي مي‌‌پردازد كه پيوسته در آثار مختلف تكرار مي‌گردند، هم‌چنين، گفتمان‌هايي كه روايت از طريق آن‌ها بيان مي‌شود و مروي[19] را تحليل مي‌نمايد.» (همان) ايشان در ادامه چنين مي‌آورند كه نظريه‌ي روايت‌شناسي، در بررسي موضوعات از مفاهيم و شيوه‌هاي تحليلي اخير صورت‌گرايي و به ويژه ساختار‌گرايي فرانسوي بهره مي‌گيرد و روايت را به‌منزله‌ي يك ساختار قاعده‌مند و نظام‌يافته تحليل مي‌نمايند. هم‌چنين، اضافه مي‌كنند كه هدف كلي روايت‌شناسي اين است كه قواعد يا رمزگان نوشتار، كه در بازنمود‌هاي عيني مختلف نمايانده و در بسياري از داستان‌ها ديده مي‌شوند را تبيين كند.
لباو[20] (1967) از نخستين كساني بود كه كوشيد تا با انتزاع اجزاء روايت، راهي به‌سوي ساختار مشترك داستان‌ها و تبيين قواعد يا رمزگان نوشتار، بيابد. وي با اعتقاد به اين كه تمام داستان‌ها داراي ساختار مشابهي هستند به معرفي شش عنصر بنيادين پرداخت كه مي‌پنداشت، ريخت‌‌پذيري روايت در هم‌نشيني آن‌ها حاصل مي‌شود. (به نقل از هچ، 1992) اين شش عنصر عبارتند از:
 
الف) درآمد[21]:
درآمدِ داستان، مقدمه‌اي براي ورود به آن است. مخاطب به واسطه‌ي درآمد، متوجه‌ي آغازشدن داستان مي‌شود. به‌بيان ديگر، درآمد خبر مي‌‌دهد که داستاني در حال آغازاست. يک داستان مي‌تواند به شيوه‌هاي گوناگوني آغاز شود،براي نمونه، «يکي بود، يکي نبود...» درآمد کلاسيک افسانه‌ها و حکايت‌هاي عاميانهاست. هم‌چنين، عباراتي مثل «اگر بدوني چي شده!» يا «باور نمي‌کني چي شده!» مخاطب را آگاه مي‌کنند که شرح يک واقعه‌ي خلافِ عادت را خواهد شنيد. از اين‌دست است عبارات «آن شنيدستي...» در «آن شنيدستي كه در اقصاي غور/ بارسالاري بيافتاد از ستور» و هم‌چنين، آيه‌ي نهم از سوره‌ي طه، «وَ هَل أتَئكَ حَدِيثُ مُوسَئ[22]»، كه درآمد ورود قرآن به داستان موسا، از پيامبران قوم يهود، مي‌باشد. جمله‌هايي مانند«يادم هست وقتي هم‌سن تو بودم» و «وقتي که من بچه بودم»، درآمدِ مناسب خاطرات هستند؛ چنان‌كه «ياد دارم...» در «ياد دارم، شبي در كارواني همه‌شب رفته بودم و...» و «ياد دارم كه در ايام جواني، گذر داشتم به كويي و نظر با رويي» و عبارت «در ايام جواني، چنان كه افتد و داني...» كه توسط سعدي به كار گرفته شده‌اند نيز، از اين نوع‌اَند.
درواقع، درآمد گذشته از آن‌که آغاز داستان را نهيب مي‌زند، نوع آن را نيز مشخص مي‌‌کند،و نوع منطق روايت را نيز در دل خود دارد. حال اگر بين اين منطق و روايتي کهخواهد آمد، هم‌سازي و هم‌گوني نباشد، تناقض روي خواهد داد و مخاطب را سردرگم خواهدکرد.
 
ب) آشنايي[23]:
اين عنصر، هم‌چنان که از نامش نيزبرمي‌آيد، مخاطب را با فضاي داستان آشنا مي‌کند. آشنايي، اطلاعات پايه‌اي در اختيار مي‌نهد تا مخاطب به کمک آن‌ها بتواند تصويري از موقعيت داستان، زمان، مکان، شخصيت‌هايدرگير در ماجرا، فضاي داستان و چيزهايي از اين دست را ترسيم کند. براي مثال در «شبي در بيابان مكه از بي‌خوابي پاي رفتنم نماند»، «شب» و «بيابان مكه» مخاطب را با زمان و مكان ماجرا آشنا مي‌سازند و تك‌واژ تصريفي «- م»، شخصيت اصلي داستان كه همان راوي و در اين‌جا سعدي مي‌باشد را مشخص مي‌كند.
 
ج) گره‌افکني[24]:
گره‌افکني در واقعهمان عامل ايجاد توالي وقايع داستان است و عنصري است که باعث‌شده روايت در وجود آيد. به‌عبارتي، همان اتفاقي است كه در داستان رخ مي‌دهد. مثلاً «ربوده‌شدن دختر شاه پريانتوسطديو»، «كاري نيامدن تير بر اسفنديار» در داستان رستم و اسفنديار و «هجوم دشمن» در حكايت «ملك‌‌زاده‌اي كه كوتاه بود و حقير» از گلستان، آن‌جا كه سعدي مي‌آورد: «ملك را درآن قرب، دشمني صعب روي نمود»؛ به مسأله‌ي داستان بدل مي‌‌شوند. گاه نيز قهرمان داستان براي حل مسأله، ناچار با مسائل ديگري مواجه مي‌شود؛ مثل ماجراي گذر رستم از هفت‌خوان. هم‌چنين، سعدي در باب سوم گلستان به حكايت مشت‌زني مي‌پردازد كه گرهي از تنگ‌دستي به زندگيش افكنده شده، «از دهر مخالف به فغان آمده و حلق فراخ از دست تنگ به جان رسيده» و از همين‌رو، عزم سفر مي‌كند تا «مگر به قوت بازو، دامن كامي فراچنگ آرد»؛ و در مسير سفر با افراد و حوادث گوناگوني روبه‌رو مي‌شود.
گره‌افکني، معمولاً به شکلي ناگهاني در داستان شكل مي‌گيرد و مخاطب رابراي دانستن تأثيرِ آن اتفاق، حريص مي‌کند. گره‌افکني عموماً به کشمکش يا تعارض منجر مي‌شود؛ تعارض ذهني، جسمي، اخلاقي، عاطفي يا غير از اين‌ها. بدون گره‌افکني،راهي براي پرداخت داستان وجود ندارد.
 
د) گره‌گشايي[25]:
گره‌گشايي بهمخاطب مي‌‌فهماند که در نهايت داستان، چه اتفاقي افتاد. تماممعما‌ها و راز‌ها بازگشوده مي‌‌شوند و سرنوشت شخصيت‌ها آشکار. گره‌گشايي نتيجه‌ي پيچيدگي‌هايي‌است که گره‌افکني به‌وجود آورده بود. هرچند گره‌گشايي انواعگوناگون دارد، اما يکي از عمومي‌‌ترين آن‌ها، پايان غافل‌گير کننده‌ است. البته، گره‌گشايي خود يك روند است و عوامل و عناصري دارد. به‌تعبيري مي‌توان گفت كه بدنه‌ي اصلي روايت در حركت ميان بازه‌اي از گره‌افكني تا گره‌گشايي و به تعبير گرمس[26] (1987) از نقصان تا رفع نقصان شكل مي‌گيرد. براي مثال در حكايت سعدي از مشت‌‌زن كه ذكر آن رفت، در حالي‌كه مشت‌زن «تشنه و بي‌نوا روي بر خاك و دل بر هلاك نهاده» است، به ناگهان پادشه‌پسري كه «به صيد از لشكريان دور افتاده بود» بر سر وي مي‌رسد و پس‌از شنيدن آن‌چه بر سر مشت‌زن رفته بود، بر حال تباه او رحمتش مي‌آيد، خلعت و نعمت به وي مي‌بخشد و گره از كار مشت‌زن مي‌گشايد.
 
)ارزيابي[27]:
ارزيابي، دليلروايت شدن روايت را به مخاطب مي‌‌گويد. ارزيابي در رويارويي با اين پرسش شکل مي‌‌گيرد: «خب که چه؟»و نشان مي‌‌دهد که چرا يک اتفاق، تبديل به روايت شده‌است. به‌ ديگر‌کلام، به مخاطب مي‌‌فهماند که چرا بايد به راوي گوش فرا مي‌داده است.«دو نوع ارزيابي در اين خصوص مطرح است: ارزيابي شناختي كه شامل بررسي عمليات و نتايج به‌دست آمده بر اساس شواهد و مدارك است و ديگري ارزيابي عملي يعني اجراي حكم و اعمال تنبيه يا پاداش در مورد كنش‌گر. ... در بعضي از موارد و بعضي از متون نيز در انتهاي عمليات كنشي، ارزيابي و قضاوت شناختي به‌نوعي با عمليات القايي پيوند خورده‌است.» (شعيري، 1385: 66)
 
و) پايان‌بندي[28]:
اين عنصر، هم‌چنان که از نامش بر‌مي‌آيد، داستان را خاتمه مي‌‌دهد ومخاطب را آگاه مي‌‌سازد که داستان به‌پايان رسيده‌است. مثلاً جمله‌ي «همه‌چيز به‌خوبي‌وخوشي تمام شد» يا «آ‌ن‌ها تا ابد با صلح و صفا در کنار يک‌ديگر زندگي کردند»، پايان‌بندي آشناي بسياري از حکايت‌هاست. درحالي‌که جمله‌ي «خدا خيلي بهم رحم کرد» پايان‌بندي معمول در روايت خطر‌هاي از سر گذشته‌است (البته مي‌‌توانددرآمد مناسبي نيز براي همان دست روايات باشد). اين را هم اضافه كنيم كه گاه در بيان شفاهي حكايت‌هاي فولكلور، پس از پايان‌بندي عبارت‌هايي چون «قصه‌ي ما به سر رسيد، كلاغه به خونه‌اش نرسيد» يا «بالا رفتيم ماست بود، قصه‌ي ما راست بود؛ پايين اومديم دوغ بود، قصه‌ي ما دروغ بود» آورده مي‌شود كه پايان گفتمان روايي، خروج از دنياي روايت و بازگشت به دنياي غيرروايي را اعلام مي‌دارد.
***
‌روايت‌شناسان، روايت را به دو سطح اصلي تقسيم مي‌کنند. اين تقسيم‌بندي ابتدا توسط پروپ[29] و توماشفسکي[30] (که فرماليست بودند)، در اوايل قرن بيستم صورت گرفت. آن‌ها fibula(داستان) را طرح اوليه ‌مي‌دانستند و سيوژه syuzhet(پي‌رنگ يا بازنمود عيني) را طرح ثانويه. (ايبرمز و هرفم، 1387) از طرفي، سبزيان (1387) در پانوشت ترجمه‌ي اين موارد در فرهنگ توصيفي اصطلاحات ادبي به توضيح، چنين مي‌آورد كه «به زعم من تفاوت فبيولا و سيوژه به اين‌صورت است که فبيولا مواد خام (داستان) است، مثلاً فرض کنيم ماجرايي اتفاق افتاده است، سيوژه شکل پرداخته‌شده‌ي داستان است. به‌عبارتي سيوژه شکل خاصي از آن مواد خام داستاني است و در نتيجه، از يک ماجراي داستاني (فبيولا) سيوژه‌هاي مختلفي مي‌تواند وجود داشته‌باشد.» در همين‌رابطه، تولان (1386: 23) مي‌گويد: «تقسيم‌بندي فبيولا و سيوژه مثل histoire(داستان) و discourse(متن) است که بنونيست[31] و بارت[32] مطرح کرده‌اند. سيمور چتمن[33]هم واژه‌هاي story(داستان) و discourse(متن) را به‌کار مي‌برد.» آخرين تقسيم‌بندي را خانم ريمن کنان[34] انجام داده که اصطلاحات storyو textرا به‌کار برده‌است. تعريف او واضح‌تر است. ريمون کنان معتقد است، داستان همان اصل وقايع است که به‌لحاظ زماني پشت سر هم وجود دارند (اول اين‌طور شد، بعد آن‌طور، سپس ...) ولي text(که بايد آن را معادل سيوژه يا پي‌رنگ بدانيم) عبارت است از سخن يا متني که آن داستان در قالبش شکل گرفته‌است. به‌اين‌ترتيب در مي‌يابيم كه در سيوژه و متن ترتيب زماني وقايع ضرورتاً تابع ترتيب زماني وقايع فبيولا يا داستان نيست، اما رابطه‌ي علت ومعلولي بين وقايع هست. (سبزيان، همان)
مورد قابل ذکر ديگر در بحث روايت و روايت‌شناسي که به مبحث گفتمان در ساخت روايي مي‌انجامد و موجبات پي‌رفت بخشي از مطالعات اين رساله را نيز فراهم مي‌آورد، اين است كه «روايت‌شناسي مي‌کوشد تا ساختار و مناسبات دروني نشانه‌ها در متن را بازيابد و از همين‌رو، تحليل سخن [گفتمان] هم‌چون دستور زبان متن اهميت مي‌يابد.» (احمدي، 1380: 161)  به نظر مي‌رسد، از همين‌روست كه شهبا (1388)تحليلگفتمان را بخشي از روايت‌شناسي قلمداد مي‌كند.
چتمن (1978) نيز به دوسطح در روايت و تحليل روايي قائل است: يکي زنجيره‌ي رخ‌دادها (کنش‌ها و اتفاقات + موجودات) و ديگري گفتمان که به‌واسطه‌ي حضور آن، محتوا و معنا منتقل مي‌شود. بر اين‌اساس است كه گفتمان به‌عنوان سطحي از تحليل ساخت روايي لحاظ مي‌شود.
 
4- گفتمان
گفتمان[35]و تحليل گفتمان[36]اصطلاحاتي هستندکه اگرچه حوزه‌هاي‌ بسيار وسيعي را دربر مي‌گيرند ولي هنوز تعريف دقيقي از آن‌ها ارائه نشده‌است (استابز، 1983؛تانن، 1989؛ شيفرين، 1994) در حقيقت، گستردگي دامنه‌ي کارکرد و شمول معنايي اين مفهوم، كه به كاربرد آن در بسياري از رشته‌هاي علوم انساني چون زبان‌شناسي، فلسفه، نقد ادبي، علوم سياسي، جامعه‌شناسي، مردم‌شناسي و... مي‌انجامد، موجبات توجه زيادي به آن را فراهم آورده‌است؛ اما همين‌ اقبال‌وتوجه خود باعث آشفتگي‌هايي شده و حتا گاه به کاربرد نابه‌جاي آن در مواردي كشيده شده‌است.
در همين‌راستا،ون دايک[37](1382: 15) مي‌گويد: «کاش مي‌توانستيم آن‌چه را درباره‌ي گفتمان مي‌دانيم به‌شکلي فشرده، در تعريفي ساده بگنجانيم؛ اما متأسفانه مفهوم گفتمان نيز مانند مفاهيمي هم‌چون زبان، ارتباط، تعامل، جامعه و فرهنگ، مفهومي اساساً مبهم است.» وي نيز يکي از دلايل اين امر را آن مي‌داند که فهم ما از گفتمان مبتني‌بر تحقيقات مجموعه‌‌اي از رشته‌هاي‌ علمي ‌است که در واقع بسيار از هم متفاوتند (ون دايک، 1985)شايد همين موارد باشد كه کريس بالدايک[38] (1990) را برآن مي‌دارد تا چنين عنوان سازد كه «گفتمان معنايي بسيار عام و گسترده دارد و هرگونه استفاده از گفتار يا نوشتار و يا هرنوع کاربرد گفتاري و نوشتاري مطالب و موضوعات در هر زمينه اي از دانش بشري را شامل مي‌شود.» (به نقل از مک دانل، 1380: 20)
در اين‌جا، براي پرداختن به مفهوم گفتمان ابتدا از مفهوم لغوي آن شروع مي‌كنيم. واژه‌ي گفتمان (مركب از ستاك ماضي گفتن + پساوند اسم سازـ‌ مان)، براي نخستين‌بار توسط داريوش آشوري (1368) در مقاله‌ي «نظريه‌ي غرب‌زدگي و بحران تفكر در ايران» و به‌عنوان برابرنهاد discourseانگليسي به‌كار گرفته‌شد و اين نوساخته توسط لطف‌الله يارمحمدي از اعضاي فرهنگستان زبان و ادب فارسي در «دومين كنفرانس زبان‌شناسي نظري و كاربردي» رسماً اعلام داشته‌شد.
ريشه‌ي discourseرا مي‌توان در فعل يونانيdiscurrere(مركب از  dis     ‌‌‌  در جهات مختلف و  currere       دويدن يا سريع حركت كردن) به معني «حركت سريع و در جهات مختلف»، يافت. همان‌گونه كه از ريشه‌ي اين واژه برمي‌آيد، در علم بيان كلاسيك بر زبان به‌عنوان حركت و عمل تأكيد مي‌شده است و معناي تجلي زبان در گفتار و نوشتار را داشته است (عضدانلو، 1380) بر همين مبنا، يارمحمدي (1383: 178) گفتمان را ادامه‌ي تعبير لوگوس يوناني (نطق) و کنش گفتار آستين[39] و سرل[40] مي‌داند و کريستوفر نوريس[41] نيز آن را صرفاً بيان‌گر صحبت و گفت‌‌و‌گو تلقي مي‌كند و معتقد است به‌همين دليل مي‌توان خطابه، موعظه، سمينار، سخن‌راني و نظاير آن را نوعي گفتمان به‌حساب آورد. (به نقل از مک دانل، 1380)
در اين‌خصوص، مکاريک[42] (1385: 256) نيز معتقد است: «تا30 سال پيش گفتمان معناي سنتي خود، يعني عرضه‌ي منظم يک موضوع معين در قالب نوشتار يا گفتار» را داشت؛ اما معاني امروزين اين واژه، تا حدي بيان‌گر تأثير رشته‌هايي چون فلسفه، تاريخ، جامعه‌شناسي ، روان‌کاوي، نقد ادبي و  زبان‌شناسي است.
 
4-1- گفتمان: فرآيند پوياي توليد معنا
انگاشتن گفتمان به‌مثابه‌ي فرآيند پوياي توليد معنا، تلقي خاصي از گفتمان مي‌باشد كه حاصل برداشت نگارنده در خلال مطالعه‌ي مفهوم گفتمان و خصوصاً مباحث طرح‌شده توسط دكتر حميدرضا شعيري (1381، 1385و1386) مي‌باشد. مي‌توان چنين عنوان داشت كه در تلقي گفتمان به‌مثابه‌ي فرايند پوياي توليد معنا، گفتمان مجسم‌كننده‌ي معناست و اين گفتمان است كه در اثر اَعمال تعاملي دست‌اندركاران گفته‌پردازي، و در وراي ارتباطات خرد نشانه‌ها و كلان‌نشانه‌ها، به حاصل‌ساختن معنا از درون زبان مي‌انجامد. بر مبناي اين نگاه، گفتمان يک حضور ذهني است که به‌عنوان يک معناي کلان به‌صورت تدريجي و پويا در قالب يک کلان‌نشانه[43] (متن گفتاري يا نوشتاري) حضور، بروز و بازنمود مي‌يابد. (شعيري، 1385) به اين‌قرار، گفتمان گونه‌هاي‌ مدلولي فرآيند گفته‌پردازي (توليد زباني) پويايي محسوب مي‌شود که در آن موضع‌گيري تعاملي عوامل گفتماني (گفته‌پرداز و گفته‌ياب) ضمن هويداسازي جنبه‌هاي‌ پنهان زبان منجربه توليد متني، بهره‌مند از معنايي منسجم مي‌شود.
از مواردي كه توجيه‌گر قائل‌شدن به اين نگاه مي‌باشد، برداشتي از مقدمه‌ي نوشتاري از شعيري (1386) است، آن‌جا كه مي‌آورد: «گفتمان، در نتيجه‌ي كنش‌ها (كاركرد و عمل‌كرد عوامل گفتماني) يا شَوش‌ها (نوع حضور و رابطه‌ي پديدارشناختيك عوامل گفتماني با عناصر پيرامون) به توليد نوعي ارزش منجر مي‌شود كه اين امر عالم معنا را متحول مي‌سازد و در حقيقت به توليد معنا مي‌انجامد.»
در كنار اين‌ها، عضدانلو (1380، 17) به‌هنگام سخن‌گفتن از گفتمان، در سطوري چنين مي‌آورد كه: «ساختار گفتمان با مفروضاتي تركيب شده كه در آن‌ها هر سخن‌ران مي‌بايست طوري سخن بگويد كه سخنش معنا داشته‌باشد؛ از اين‌رو، گفتمان تأكيد بر فرايندهايي دارد كه مولد معناست.» هم‌چنين، وي پيش از ورود به مقوله‌ي گفتمان، در خصوص ساختار زبان مي‌گويد: «كلمات و مفاهيم كه اجزاي تشكيل‌دهنده‌ي ساختار زبان هستند، ثابت و پايدار نبوده و در زمان‌ها و مكان‌هاي  متفاوت، ارتباط آن‌ها دگرگون شده و معاني متفاوتي را القاء مي‌كنند.» (همان، 16) هرچند، عضدانلو در چارچوبي متفاوت از آن‌چه كه در اين نوشتار به آن پرداخته مي‌شود به بحث گفتمان روي آورده است؛ اما گفتارهاي عبارت‌شده از طرف وي، تعبير گفتمان به‌مثابه‌ي فرايند پوياي توليد معنا، مبحث خلأ زباني و ارتباط آن با واقعيت و القاي معاني (كه در 1-2-7 مورد اشاره قرار مي‌گيرد) را به ذهن متبادر مي‌سازد. به‌علاوه، وقتي لاكلا[44] و موف[45] (به نقل از تاجيك، 1383: 21) مي‌گويند: «گفتمان مجموعه‌اي معنادار از علايم و نشانه‌هاي زبان‌شناختي و فرازبان‌شناختي است.» نه تنها تداعي‌كننده‌ي ارتباط و برهم‌بستگي نشانه و معنا و تلقي متن و كلام به‌عنوان مجموعه‌هاي معنادار (آن‌گونه كه در فصل سوم مي‌آيد) مي‌باشد، بلكه دربردارنده و القاكننده‌ي اين امر نيز هست كه تا نشانه‌ها در تعامل زباني و فرازباني به توليد معنا نيانجامند، گفتمان صورت نمي‌بندد. از سويي نيز، زبان‌شناساني بر فرايندي و پويا بودن گفتمان تمركز ويژه‌اي دارند؛ چنان‌كه صلح‌جو (1377: 8) مي‌آورد: «گفتمان، فرآيند و متن، فرآورده‌ي آن است. گفتمان، پويا و متن، ايستا است.»  لطفي پورساعدي (1376: 52) نيز چنين نظري دارد و معتقد است كه «گفتمان فرآيند و متن محصول نهايي و تظاهر صوري آن مي‌باشد.»
پيش‌زمينه‌ي اين برداشت و نگرش نوين به گفتمان را، با استناد به شعيري (1385)، مي‌توان حاصل سير تحولات تاريخي زبان‌شناسي در قرن بيستم و عبور از مرحله‌ي ساخت‌گرايي (1970-1960) به مرحله‌ي گفتماني (1980-1970) و از آن به مرحله‌ي تعاملي (1990-1980) دانست. يعني عبور از مرحله‌ي ساخت‌گرايي که در آن  زبان  جدا و مستقل از توليدکننده‌ي آن (گفته‌پرداز) مطالعه مي‌شد، جاي‌گاهي براي سخن قائل نبود و تنها آن‌چه براي زبان‌شناسان اهميت داشت اَشکالي بود که از طريق ارتباط با يک‌ديگر زبان را مي‌آفريدند؛ به مرحله‌ي گفتماني که در آن زبان‌شناسان جاي‌گاه ويژه‌‌اي براي گفته‌پرداز قائل شدند. بعد از آن نيز، زبان‌شناسان با استفاده از نتايج به‌دست آمده در تحقيقات مرحله‌ي دوم، بُعد تعاملي زبان را در مرکز فعاليت‌هاي‌ زبان‌شناختي خود قرار دادند و مرحله‌ي تعاملي در تحولات تاريخي زبان‌شناسي آغاز شد.
بر اساس اين نگاه، مطالعات زباني تابع شرايطي تعاملي است که تأکيد بر «وابستگي رفتارهاي زباني شرکاي گفتماني (هم‌سخنان) بر يک‌ديگر دارد و چنين امري را نتيجه‌ي تأثيري مي‌داند که در چارچوب ارتباط، بر مبادلات زباني وارد مي‌شود.» (گوبر، 2001 : 320)
در مرحله‌ي تعاملي ديگر نمي‌توان فعاليت گفتماني را محدود به شرايط توليد و حضور گفته‌پرداز دانست. بلکه گفتمان محل جبهه‌گيري گفته‌پردازي است که با فعاليت شخصي خود در گفتمان شرکت مي‌کند و بر فرآيند گفتمان تأثير مي‌گذارد. ژاک فونتني[46] (1998) به هنگام مقايسه گفتمان با بحث ارتباط چنين عنوان  مي‌دارد که به خلاف ارتباط، آن‌چه در امر گفتمان اهميت دارد گردش پيام دريافتي فرانشانه‌‌اي يا فرازباني نيست؛ بلکه در گفتمان همه‌چيز متکي‌بر «جاي‌گاهي» است که به‌آن پرداخته مي‌شود. جاي‌گاهي که همواره در حال ساخت، توليد، پيشنهاد‌شدن، پذيرفته‌شدن، مورد چالش قرارگرفتن، ردشدن، جابه‌جا شدن، تکذيب‌شدن، تأييدشدن، تثبيت‌شدن، به‌تزلزل کشيده‌شدن و ثبات‌يافتن است. وي اشاره مي‌دارد که در گفتمان (با روي‌کرد نوين)، گفته‌پرداز و گفته‌ياب در پي انتقال پيام به يک‌ديگر نيستند بلکه هدف اصلي آن‌ها تبيين جاي‌گاه اصلي خود نسبت‌به سخن و درنهايت توليد معناست. اين جاي‌گاه در فرايند گفتمان بنابر برداشتي از ژوزف كورتز[47] (1998: 52) نتيجه‌ي «تباني بين سه‌عامل: «من»، «اين‌جا» و «اكنون» است.» و گفته‌ياب و گفته‌پرداز تا حصول معنا در آن حضور دارند و در آن فرايند درگير مي‌باشند. درحقيقت، با لحاظ‌كردن عنصر استعمال زباني بين زبان به‌عنوان نظامي كه داراي قوانين‌وقواعد مشخص مي‌باشد و گفتار كه به‌كارگيري بي‌چون‌وچراي زبان است؛ مي‌توان نظريه‌ي سوسور[48] را برخوردار از سه‌وجه زبان/ استعمال/ گفتار دانست و ازاين‌رو گفتمان را به‌شكل كاربردي و وسيع آن جانشين «گفتار» سوسوري به‌شمار آورد كه در جهت دست‌يابي به معنا در حال توليد مي‌باشد.
 
5- گفتمان روايي
گفتمان روايي (كلام روايي) نيز، آن گفته‌اي است كه در آن فرايند پوياي توليد معنا جاري است و همواره در دل گفتماني كلان‌تر، كه در اين‌جا براي ايجاد تمايز و جلوگيري از خلط مفاهيم از آن به گفتمان جاري تعبير مي‌كنيم، به وقوع مي‌پيوندد. براي مثال، وقتي آموزگاري به هنگام ارائه‌ي مطلب درسي متوسل به قصه‌ يا پشت‌هم‌چيني روي‌دادهايي نتيجه‌بخش مي‌شود كه در جهت هدف وي به‌ معنا نيل مي‌کنند، يا پدري در خلال نصيحت و تأديب فرزندش به ذکر خاطره‌اي از دوران کودکي خود مي‌پردازد، يا واعظي بر منبر به هنگام سخن از عدالت‌ورزي به ذکر روي‌دادي از زندگي يک پيشواي ديني مي‌پردازد؛ در تمام اين موارد آن‌چه روايت مي‌شود (و در آن عوامل روايت به گفته‌پردازي و تعامل با يک‌ديگر مشغول‌اند)، همان گفتماني است که از آن به گفتمان روايي ياد مي‌شود و در دل گفتماني کلان‌تر جاي گرفته‌است. حتا در داستان‌پردازي صرف، زماني که مؤلف شروع‌به نگارش داستان مي‌کند تا پايان آن، و  زماني که خواننده‌ي اثر از آغاز داستان شروع‌به خواندن مي‌كند آن گفتمان جاري در ناخودآگاه و پس‌زمينه‌هاي ذهن هردو وجود دارد و چونان امري شناختي ايشان را دربرگرفته است و همان امري است که قراردادي براي دنبال کردن روايت بين ايشان پديد مي‌آورد.
در گفتمان روايي، حركت در جهت نيل به معنا از يك‌سو، نتيجه‌ي تعامل كنش‌گزاران و كنش‌پذيران روايت (عوامل روايت) در توالي رخ‌دادهاست و از ديگرسو، حاصل تعامل راوي و مروي مي‌باشد؛ يكي در سطح درونه‌ و يكي در سطح برونه. در سطح درونه، گفته‌پرداز و گفته‌ياب (يا گفته‌پردازان و گفته‌يابان) درون روايت در درون متن با يك‌ديگر در تعامل‌اند و گفته‌پردازي در سطحي منقطع از حال واقعي در جريان است. اما در سطح برونه، تعامل ايجابي و ايجادي ميان گفته‌پرداز و گفته‌ياب (راوي و مروي) بيرون از روايت و در بافت خارج از متن واقع مي‌شود و زمان حال واقعي در آن حضور دارد. به‌بياني ديگرگونه‌تر، گفتمان روايي و فرايند روايي توليد معنا بر روي پيوستاري تعاملي‌ـ‌تقابلي ميان «من»، «اين‌جا»، «اكنون» و «او»[49]، «آن‌جا»، «آن زمان ديگر» شكل مي‌گيرد. به اين معني كه درونه‌ي گفتمان روايي حاصل انفصال و انقطاع از عالم گفتماني «اين‌جا» و «اكنون»ي است كه گفته‌پرداز و گفته‌ياب واقعي متعلق به آن مي‌باشند و محصول پرداختن با آن مبادله‌ي زباني است كه در «آن‌جا»، «آن زمان ديگر»[50] ميان كنش‌وران و شوِش‌گران روايت و حكايت در وقوع است.[51]
 
 
5-1- اتصال و انفصال گفتماني
همان‌گونه كه به تلويح اشاره رفت، توليد گفتمان روايي منوط به ترک ارتباط با فرايند گفتمان جاري (متشکل از من، اين‌جا و اکنون) و ثبت عامل‌هاي جديدي مانند «او»، «جاي ديگر» و «زمان ديگر» است که جانشين عامل‌هاي گفتمان جاري مي‌شوند. اين بريده شدن از گفتمان جاري در اين بيان از گفتمان روايي را «انفصال گفتماني» مي‌خوانيم. (شعيري، 1381) طرح‌واره‌ي زير نيز که با اندکي تغيير در واژگان و مفاهيم از ژوزف کورتز (1998) به عاريت گرفته شده است، نشان‌دهنده‌ي اين انقطاع و عمل «انفصال گفتماني»مي‌باشد:
 
            طرح واره‌ي انفصال گفتماني
من          برش عاملي          غيرمن (او)
                           گفتمان جاري      اين‌جا        برش مکاني          غيراين‌جا (جاي ديگر)           گفتمان روايي
                                                 اکنون       برش زماني           غيراکنون (زمان ديگر)
 
 درمقابل عمليات انفصال و انقطاع از گفتمان جاري و پرداختن به گفتمان روايي مي‌توان از عمليات گفتماني ديگري تحت عنوان «اتصال گفتماني»نيز نام برد؛ که حرکتي است در جهت عکس مسير انفصال گفتماني که توضيح آن رفت. مثال بسيار بارز و روشني که مي‌توان درباره‌ي عمليات انفصال گفتماني از گفتمان جاري و ورود به گفتمان روايي زد، عبارتي است که در آغاز قصه‌هاي عاميانه آورده مي‌شود: «روزي بود، روزگاري بود».
براي نمونه قصه‌ي "ماهي سياه کوچولو"چنين آغازي دارد: «يکي بود، يکي نبود. يک ماهي سياهِ کوچولو بود که با مادرش در جويباري زندگي مي‌کرد.» در اين آغاز «يکي بود، يکي نبود» نشان‌گر انفصال زماني؛ «يک ماهي سياه کوچولو بود» بيان‌گر انفصال عاملي و «در جوي‌باري زندگي مي‌کرد» نشان‌گر انفصال مکاني مي‌باشد. در حکايت سعدي از باب پنجم نيز آن‌جا که مي‌آورد: «در ايام جواني گذر داشتم به کويي و نظر با رويي. در تموزي که حرورش دهان بخوشانيدي و...» ايام جواني هم بيان‌گر انفصال زماني و هم بيان‌گر انفصال عاملي از راوي مسن‌تر به راوي جوان در آن زمان ديگر است.
در خصوص اتصال گفتماني و رجعت از گفتمان روايي به گفتمان جاري و عوامل «من»، «اين‌جا» و «اکنون» جاري در آن، شعيري (1381) اشاره مي‌كند به کلماتي که گاهي گفته‌پردازان روايت براي ختم قصه‌هاي عاميانه از آن‌ها استفاده مي‌کنند: «قصه‌ي ما به سر رسيد/کلاغه به خونه‌ش نرسيد / رفتيم بالا ماست بود / قصه‌ي ما راست بود / اومديم پايين دوغ بود / قصه‌ي ما دروغ بود» و اضافه مي‌كند كه «مي‌بينيم که در پايان قصه، گفته‌پرداز با اداي اين عبارات حوزه‌ي گفتمان روايي را ترک مي‌کند و به حوزه‌ي گفتمان جاري باز مي‌گردد.» (همان: 59) در واقع «ما» (در اومديم بالا و رفتيم پايين) نوعي ايجاد ارتباط مجدد با گفتمان جاري و دنياي اين‌جا و اکنون است که گفته‌پرداز  خود جزو آن مي‌باشد. به‌همين‌ترتيب، «به‌سر رسيد» از اتصال زماني يا رجعت به زمان گفتمان جاري که زمان گفته‌پرداز است حکايت مي‌کند.
البته عمليات انفصال و اتصال مي‌تواند در درون حوزه‌ي گفتمان روايي نيز به وقوع پيوندد، به‌عنوان مثال، اگر در گفتمان روايي، يکي از عوامل يا شخصيت‌هاي داستان، جرياني را براي شخصيت ديگر تعريف کند و در اين داستان از «او» ، «غير اين‌جا» و «غير اکنون» استفاده کند، انفصال و انقطاع ارتباطي از نوع گفتمان روايي در کار است.
گاه نيز اتفاق مي‌افتد كه راوي ‌(گفته‌پرداز روايت) دست به انفصال و اتصال چندين‌باره مي‌زند؛ چنان‌كه بسيار پيش مي‌آيد كه سعدي در گلستان با ايجاد انقطاع در حكايتي، دست به يك اتصال گفتماني زده و با بازگشت از دنياي انفصالي حكايت كه در محل و زمان ديگر در وقوع است، به پيام‌گزاري اخلاقي نسبت به مروي (گفته‌ياب) مي‌پردازد.
 
6- نتيجه‌گيري
به‌اين‌ترتيب درمي‌يابيم كه گفتمان روايي موضوعي است شناختي و معنادار (گفته) که مفعولِ عمل گفته‌پردازي فاعل (گفته‌پرداز) مي‌باشد، گفته‌اي منفصل از «من»، «اين‌جا» و «اكنون» كه در فاصله‌ي درخور توجهي بين گفته‌پرداز و گفته‌اش به‌وجود مي‌آيد. همين‌امر سبب مي‌شود تا موقعيتي فراهم آورده‌شود كه در آن «گفته»‌ي گفته‌پرداز را موضوعي مستقل در نظر بگيريم و جداي از گفته‌پرداز و گفتمان جاري، تحت عنوان «گفتمان روايي» به بررسي آن بپردازيم.
اين موضوع را نيز نبايد از نظر دور داشت كه گفتمان روايي يك گفتمان مشابه‌سازي شده با واقعيت و يك واقعيت‌نماست كه بر روي برداري هم‌گرا از صدق و كذب جلوه‌گر مي‌شود و از اين‌رو گفته‌اي است که تنها به‌عنوان مظهري از واقعيت و نه خود آن، نمود مي‌يابد[52] و کار نشانه‌ـ‌معنا‌شناس نيز بررسي همين جلوه‌ها و مظاهر واقعيت است که در قالب گفته (گفتمان روايي) تجلي مي‌يابند. بر اين‌اساس، مي‌توان چنين عنوان‌داشت كه نطفه‌ي معنا در گفتمان روايي بر اساس باورها و ارزش‌ها، در روابط كنشي، تنشي، شَوشي و رخ‌دادي عناصر روايت منعقد مي‌شود و به پديداري معنايي كنشي، تنشي، شوشي و سيال، در عناصر بيروني و پردازنده‌ي روايت مي‌انجامد.
 
منابع
- آسابرگر، آرتور (1380)،  روايت در فرهنگ عاميانه، رسانه و زندگي، تهران: سروش.
- آشوري، داريوش (1368)، «نظريه‌ي غرب‌زدگي بحران تفكر در ايران»، ايران‌نامه، سال هفتم، شماره‌ي2، بهار 1368، صص454-460.
- آيبرمز، ام. اچ. و جفري گالت هرفم (1387)، فرهنگ توصيفي اصطلاحات ادبي، ترجمه‌ي سعيد سبزيان، تهران: رهنما.
-احمدي، بابك (1380)، ساختار و تأويل متن، تهران: مركز.
- اخوت، احمد (1371)، دستور زبان داستان، اصفهان: فردا.  
- بهرنگي، صمد (1383)، مجموعه‌ي كامل قصه‌هاي بهرنگ، تبريز: اختر.
- تاجيك، محمد رضا (1383)، پادگفتمان و سياست، تهران: مؤسسه‌ي تحقيقات و توسه‌ي علوم انساني.
- تولان، مايکل (1386)، روايت‌شناسي: درآمدي زبان‌شناختي -  انتقادي، ترجمه‌ي فاطمه علوي و فاطمه نعمتي، تهران: سمت.
- سبزيان، سعيد (1387)، ترجمه‌ي فرهنگ توصيفي اصطلاحات ادبي، تهران: رهنما.
- شهبا، محمد (1388)، روايت‌شناسي چيست و كجا قرار مي‌گيرد؟، كانون ادبيات ايران:www.kanoonweb.com ، آخرين به روز رساني 29 تير ماه 1388.
- شعيري، حميدرضا (1381)، مباني معناشناسي نوين، تهران: سمت.
- شعيري، حميدرضا (1385)، تجزيه و تحليل نشانه‌معناشناختيِ گفتمان، تهران: سمت.
- شعيري،حميد رضا(1386)، «بررسي انواع نظام‌‌هاي گفتماني از ديدگاه نشانه- معناشناسي»، مجموعه مقالات هفتمين همايش زبان‌شناسي ايران، تهران: انتشارات دانشگاه علامه طباطبايي، صص 106-119.
- صفوي، كورش (1383)،از زبان‌شناسي به ادبيات، جلد اول: نظم، تهران سوره‌ي مهر.
- صلح‌جو، علي (1377)، گفتمان و ترجمه، تهران: مركز.
- عضدانلو، حميد (1380)، گفتمان و جامعه، تهران: نشر ني.
- لطفي‌پور ساعدي، كاظم (1376)، اصول و روش ترجمه، تهران: نشر دانشگاهي.
- مارتين، والاس (1382)، نظريه‌هاي روايت، ترجمه‌ي محمد شهبا، تهران: هرمس.
- مكاريك، ايرناريما (1385)، دانش‌نامه‌ي نظريه‌هاي ادبي معاصر، ترجمه‌ي محمد نبوي و مهران مهاجري، تهران: آگه.
- مك‌دانل، دايان (1380)، مقدمه‌اي بر نظريه‌هاي گفتمان، ترجمه‌ي حسينعلي نوذري، تهران:فرهنگ گفتمان.
- ون‌دايک، تئون،‌ اي (1382)، مطالعاتي در تحليل گفتمان: از دستور متن تا گفتمان‌کاوي انتقادي، ترجمه‌ي گروه مترجمان، تهران: مرکز  مطالعات و تحقيقات رسانه‌ها.
  - يارمحمدي، لطف‌ا... (1383)، گفتمان‌شناسي رايج و انتقادي، تهران: هرمس.
 
- Chatman,S. (1978), Story and Discourse, Itahca: Cornell University Press.
- Courtés, J.(1998), "L'énonciataioncomme acte sémiotiques", in Nouveaux actes sémiotique, Limoges, Pulm, nْ58-59.
- Falk, J.S. (1978), Linguistics and Language, John Willy and Sons.
- Fontanille, J. (1998), Sémiotique du discourse, Limoges: PULIM.
- Gobert, F. (2001), Glossaire Bibliographique des Sciences du Langage, Paris: Panormities.
-Greimas, A. J. (1987), Dél'imperfecti,Périgueux: Pierre Fanlac.
- Hatch. E. (1992), Discourse and Language Education, London: Cambridge University Press.
- Schiffrin, D. (1994), Approaches to Discourse, Oxford and Cambridge: Blackwell.
- Stubbs, M. (1983), Discourse Analysis, Chicago: University of Chicago Press.
- Tanen, D. (1989), Talking Voices: repetition, Dialog and Imaginary in Conversational Discourse,
  Cambridge: Cambridge University Press.
- Van Dijk, T.A. (1985), Introduction: discourse as a new cross-discipline, In T.A.V. (Ed.), Handbook of discourse analysis, vol. 1: Disciplines of Discourse. New York: Academic Press, 1-10.   

 


[1] morphology
[2]formalist
[3] Transformational generative grammar
[4] Chomsky
[5] functional
[6] R. Jakobson
[7] cognitive grammar
 [8]  رفيعي، سعيد، سخن‌راني با موضوع زبان‌شناسي ادبيات، نشست 143 کانون ادبيات ايران، دي‌ماه۱۳۸۷.
[9] narrative
[10] M. Toolan
[11] setting
[12] drama
[13] suspense
[14]enigma
[15] moral
[16] L. Richardson
[17] narratology
[18]J. Ferrise
[19] اصطلاح «مروي» كه معادلnarratee گذاشته شده‌است و عبارت‌است از شخص يا مخاطب ضمني كه راوي، روايت را به او خطاب مي‌كند، اسم مفعول است و در مقابل «راوي» قرار دارد. ين‌اصطلاح هيچ پيشينه‌اي در فارسي ندارد و سعيد سبزيان در ترجمه‌ي فرهنگ توصيفي اصطلاحات ادبي با توجه به سه اصطلاح به‌هم مرتبط راوي، روايت و روايت‌شناسي آن را ساخته‌است.البته براي آنان كه دغدغه‌ي فارسي دارند، مي‌توان اين اصطلاحات را جاي‌گزين كرد: «بازگفت»(روايت)، «بازگو»(راوي)، «بازگفته»(مروي)، «بازگفت‌شناسي» روايت شناسي). 
[20] W. Lebav
[21] abstract
[22] آياماجراي موسا را شنيده‌اي؟
[23] orientation
[24] complication
[25] resolution
[26] A. J. Greimas
[27] evaluation
[28] coda
[29] V. Propp
[30] B. Tumashevsky
[31] E. Benveniste
[32] R. Bareth
[33] S. Chatman
[34] R. Conan
[35]discourse
[36] discourse analysis
[37] T. Van Dijk
[38] Ch. Buldike
[39] J. Austin
[40] J. R. Searle
[41] Ch. Nouris
[42] Mach charich
 [43] متن خود از نشانه‌هاي خرد اما سيال با سازه‌هاي معنايي پويا تشکيل مي‌شود. جمله، خود نشانه است و متن، نشانه اي بزرگتر. سلسله مراتب در نشانه‌ها از گفتمان به متن به جمله به عبارت به واژه به واج و به آواي کارکردي مي‌باشد.
[44] E. Laclau
[45] C. Mouffe
[46]J. Fontanille
[47] J. Courtés
[48] F. Sausur
   [49]مراد از «من»، «من» گفته‌پرداز و «من» گفته‌ياب در برون روايت است و مراد از «او»، «او»‌ گفته‌پرداز و او گفته‌ياب در درون روايت‌ مي‌باشد.
[50]There and Then
 [51]اين مطلب تداعي كننده‌ي سخن ژان پل سارتر است كه: «اين خاطره است كه قصه مي‌گويد نه واقعيت.»
[52]شايد همين است كه قصه‌گوي ايراني را وا‌مي‌دارد تا گاه در پايانه‌ي قصه با ذكر «رفتيم بالا ماست بود، قصه‌ي ما راست بود/ اومديم پايين دوغ بود، قصه‌ي ما دروغ بود» به اين شبه واقعي بودن و دگرگوني ‌واقعيت  اشاره كند.

کلمات کلیدی این مطلب : ریخت‌شناسی ، نشانه‌شناسی ، زبان‌شناسی ،
تعداد بازدید :382  |   تاریخ ثبت : 1395/7/13
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی