توسط انتشارات سوره مهر منتشر و روانه بازار کتاب شد
مجموعه رباعی این کوه سرش همیشه زیر برف است ازمحمد عالی‌زاده منتشر شد
باگردآوری و تنظیم خسرو باباخانی و رقیه‌سادات صفوی
مجموعه داستان بزرگسال روح مرطوب منتشرشد

آخرین مطالب



گفت‌وگو با ارنست همینگوی   1395/9/1

كاملاً دلشكسته از اتفاقات جاري (جنگ)، از يونان و تركيه به پاريس برگشتم و تلاش كردم تصميم بگيرم كه آيا همة عمرم را وقف اصلاح دنيا كنم و يا اين كه نويسنده بشوم ... سرانجام با كمال خونسردي تصميم گرفتم كه نويسنده بشوم و همه عمر تا حد توانايي صادقانه بنويسم.




 
 
برگردان: محمدعلی قربانی

وقتي روي كتابي و يا داستاني كار مي‌كنم ...

... كارم را هر روز صبح بلافاصله بعد از سپيده‌دم آغاز مي‌كنم. در اين ساعات كسي نيست كه مزاحم شود. هوا خنك است و يا حتي سرد و آدم مي‌تواند با كار كردن خودش را گرم كند. اول آنچه را كه نوشته‌ام مي‌خوانم، و از آنجايي كه هميشه جايي توقف مي‌كنم كه مي‌دانم بعد چه خواهد شد، دنباله كارم را مي‌گيرم، آن‌قدر مي‌نويسم تا مي‌رسم به جايي كه هنوز رمق نوشتن دارم و مي‌دانم بعد چه اتفاق خواهد افتاد و اينجاست كه توقف مي‌كنم و تا فردا صبح صبر مي‌كنم تا بقيه كار را ادامه دهم.
به عنوان مثال، اگر ساعت 6 صبح شروع كرده باشم، گاهي تا ظهر به كارم ادامه مي‌دهم و گاهي حتي قبل از آن كار را تمام مي‌كنم. وقتي كار را تمام مي‌كنم مانند ابري كه هنوز كاملاً نباريده خود را به همان اندازه كه خالي شده‌ام در حال پر شدن مي‌بينم. ديگر چيزي نمي‌تواند عذابم بدهد؛ چيزي نمي‌تواند اتفاق بيافتد؛ و هيچ‌چيز معنی خاصی ندارد تا صبح فردا كه كار را دوباره شروع مي‌كنم.
انتظار كشيدن تا فرداست كه برايم سخت است.
r
بعد از نوشتن نياز به خواندن دارم. لازم است ورزش كنم. جسماً خسته بشوم. اين از همه بهتر بود. اما، بعد از آن وقتي تهي بودم لازم بود بخوانم تا فكر نكنم يا دربارة کارم نگرانی به خرج ندهم تا اينكه دوباره به سراغش برگردم. به تجربه ياد گرفته‌ام كه هرگز نبايد چشمة نوشتن را خشك كرد. و هميشه بايست وقتي هنوز چيزكي در اعماقش باقي است دست بردارم، و بگذارم شبانه از منابعي كه سرشارش مي‌سازند دوباره پر شود.
r
از لحظه‌اي كه دست از نوشتن برمي‌دارم تا وقتي كه فرداي آن روز دوباره كارم را از سر مي‌گيرم به هيچ كجاي نوشته‌ام فكر نمي‌كنم. به اين ترتيب اميدوارم كه ناخودآگاهم بتواند روي داستان كار كند و در عين حال بتوانم به مردم گوش فرا دهم و به هر چيزي كه مي‌خواهم توجه كنم؛ به فراگيري اميدوارم و مطالعه مي‌كنم تا فكرم پي داستانم نرود و خود را از كار باز دارم. البته برای یک کار خوب ـ دوشادوش انضباط به بخت مساعد هم نياز هست. پائين رفتن از پله‌ها احساس شيريني دارد و در چنين لحظاتي آزادم كه به هر كجا كه دلم مي‌خواهد پا بگذارم.

ابزار نويسندگي
n
چند دفترچه جلد آبي، دو مداد و يك مدادتراش (چاقوي جيبي زياده از حد مي‌تراشيد)، ميزهاي رويه مرمري، بوي صبح زود، بيرون زدن از خانه و بخت و اقبال، اين بود تمامي آنچه كه احتياج داشتي. در مورد بخت و اقبال، مي‌بايست شاه بلوطي را همراه پاي خرگوش در جيب راستت همراه داشته باشي.
پرز پاي خرگوش مدت‌ها پيش از بين رفته بود و استخوان‌ها و رگ و پي آن براق شده بود. پنجه‌اش به ته‌جيب چنگ مي‌زد و مي‌فهميدي كه بختت هنوز آنجاست.
بعضي از روزها كار چنان به خوبي پيش مي‌رفت كه مي‌توانستي سرزميني را چنان خوب بيافريني كه بتواني از لابلاي درختانش بگذری و به هواي آزاد برسي و از زمين مرتفع بالا بروي. و از آنجا آن سوي پيشرفتگي درياچه و تپه‌ها را ببيني.
نوك مداد اگر در بيني مخروطي مدادتراش مي‌شكست تيغة كوچك چاقوی جيبي را به كار مي‌گرفتي تا صافش كني يا اينكه به دقت بتراشيش و آن‌وقت بازويت را از زير چرم شوره‌بستة ‌بندكوله‌ات بگذراني تا بلندش كني و بازوي ديگر را نيز بگذراني و سنگيني بار را روي پشتت حس كني و همينكه از شيب به سمت درياچه سرازير شدي زير مو كازين‌هايت[1] برگ‌هاي سوزني كاج را حس كني.
در چنين مواقعي صداي كسي را مي‌شنيدي: «سلام، هِم. ببينم، چه كار داري مي‌كني؟ اينجا چيزي مي‌نويسي؟» بختت رو برمي‌گرداند و دفترت را مي‌بستي. بدترین اتفاق ممکن همين بود. اگر بر اعصابت مسلط مي‌شدي بهتر بود، ولي من آن روزها در اين زمينه مهارت چنداني نداشتم.

وقتي نمي‌توانستي
گاهي كه داستان تازه‌اي را شروع مي‌كردم و نمي‌توانستم پيش بروم كنار آتش مي‌نشستم و پوست نارنگي‌هاي ريز را كنار شعله‌ها مي‌فشردم و بيرون ‌زدن رنگ آبي را تماشا مي‌كردم. گاهي بلند مي‌شدم و به تماشاي بام‌هاي خانه‌ها مي‌ايستادم و به خود مي‌گفتم: «نگران نباش. قبلاً نوشته‌اي و حالا هم خواهي نوشت. همة كوششت باید این باشد كه يك جمله‌ي حقيقي بنويسي. حقيقي‌ترين جمله‌اي را كه مي‌داني بنويس.» به اين ترتيب بالاخره يك جملة حقیقی مي‌نوشتم و از آنجا كار را ادامه مي‌دادم. بعد كار آسان مي‌شد، چون هميشه يك جملة حقیقی بود كه بدانم يا ديده باشم و يا از زبان كسي شنيده باشم. اگر با جملات شسته و رفته شروع مي‌كردم، يا مثل كسي كه مقدمه‌اي ارائه مي‌دهم يا چيزي را معرفي مي‌كند مي‌نوشتم، حس مي‌كردم كه مي‌توانم آن حشو و زوائد يا شاخ و برگ‌ها را بيرون بكشم و دور بريزم و داستان را با اولين جملة وصفی حقیقی كه نوشته‌ام آغاز كنم. در آن اتاق به اين نتيجه رسيده بودم كه بايد درباره‌ي هر چيزي كه شناخته‌ام داستاني بنويسم.
تمام مدت كه در حال نوشتن بودم مي‌كوشيدم همين روش را پيش ببرم و اين انضباط خوب و خشك بود.
 

گرسنگي انظباط خوبي بود
وقتي در پاريس به اندازة كافي غذا نمي‌خوردي بسيار گرسنه مي‌شدي، چون نانوايي‌ها انواع نان را در ويترين مي‌گذاشتند و از طرفي مردم هم در پياده‌روهاي رستوران‌ها در هواي آزاد غذا مي‌خوردند. هنگام عبور تو غذاي آن‌ها را مي‌ديدي و بو مي‌كشيدي. وقتي روزنامه‌نگاري را كنار گذاشته‌اي و چيزي نمي‌نويسي كه در آمريكا كسي خريدارش باشد و در خانه مي‌گويي كه بيرون از خانه همراه كسي ناهار خورده‌اي، آن‌وقت بهترين جا براي رفتن باغ لوگزامبورگ است. آنجا هميشه مي‌توانستي به موزه لوگزامبورگ قدم بگذاري. وقتي معده و اندرونت خالي باشد، همة نقاشي‌ها ظريف‌تر و روشن‌تر و زيباتر به نظر مي‌رسند. وقتی گرسنه بودم آموختم كه به مراتب بهتر از مواقع ديگر سزان[2] را درمي‌يابم و اينكه چگونه چشم‌اندازي را آفريده است.
رفته رفته بر اين باور شدم كه او نيز در حالت گرسنگي نقاشي مي‌كرده است؛ ولي البته احتمالاً او از ياد برده است چيزي بخورد. اين فكر از آن دست فكرهاي ناخوش اما روشنگر بود كه فقط هنگام بي‌خوابي يا گرسنگي به ذهن آدم مي‌رسد. بعدها نتيجه گرفتم كه سزان احتمالاً به طريق ديگري گرسنه بوده است.
 
rآن روزها پولي در بساط نبود كه بشود يك كتاب خريد. من از كتابفروشي شكسپير و شركاء كه عضو مي‌پذيرفت كتاب به امانت مي‌گرفتم. اين كتابفروشي مكاني بود با نشاط، با بخاري بزرگي در زمستان‌ها و ميزها و قفسه‌هاي پر از كتاب.

به خاطر خدا بنويس
نامه‌اي از ارنست همينگوي به اسكات فيتز جرالد[3]
اسكات عزيز!
كتابت «شب دلاويز» را هم پسنديدم و هم نپسنديدم. با تصوير هوشمندانه‌اي از سارا و جرالد شروع كرده‌اي (از بد اقبالي دوستي كتاب را با خود برده و من نمي‌توان به اصل كتاب استناد كنم، بنابراين ممكن است لغزش‌هايي داشته باشم.) بعد، با شدت شروع كرده‌اي به طرح‌ريزي وضعيت آن‌ها و بيگانه‌شان ساخته‌اي.
لازم نيست اسكات! اگر تو افراد واقعي را در نظر گرفته‌اي و در موردشان چيز مي‌نويسي، نمي‌تواني براي آن‌ها والدين ديگري بتراشي (پدر و مادرشان هر جور مي‌خواهند باشند، آن‌ها فرزندان والدينشان هستند)، نمي‌توان آن‌ها را به انجام كارهاي خاصي مجبور كرد ...
شگفتي، خوب چيزي است؛ اما نمي‌توان با چيزي كه واقعاً نمي‌تواند به وقوع بپيوندند، «شگفتي» آفريد.
بهترين آثار ما بايد اين‌گونه باشند: سراپا «شگفتي‌آفرين»، اما به واقعيت بايد آن چنان نزديك باشند كه بتوان انتظار وقوعشان را در زندگي واقعي داشت.
اسكات، به خاطر خدا بنويس. بي‌آنكه به چيزي يا كسي پاي‌بند بشوي بنويس. اين همه گرفتار توصيف‌هاي زايد نشو. مي‌توانستي كتاب بهتري دربارة سارا و جرالد بنويسي؛ البته با اين شرط كه دربارة آن‌ها بيشتر مي‌دانستي. آن‌ها به خاطر اينكه حقيقتاً وجود داشتند ناراحت نمي‌شدند ...
بي‌آنكه جواب سؤال‌هاي شخصي‌ات را بدهم، مي‌گويم خيلي وقت است كه «گوش كردن» را كنار گذاشته‌اي. در كتابت قسمت‌هاي اضافي وجود دارد، البته خوب‌اند، اما اضافي‌اند. خوب گوش ندادن از چيزهايي است كه باعث خشكيدن نويسنده مي‌شود ...
همه چيز از قابليت ديدن و شنيدن آغاز مي‌شود. ديدن را خوب مي‌بيني، اما شنيدن را فراموش كرده‌اي.
... به خاطر خدا بنويس، و در اين فكر نباش كه درباره‌ات چه خواهند گفت و يا نوشته‌ات پرت و پلا از آب درخواهد آمد. ازنود صفحه‌ سياه مشقِ من، يك صفحة درست و حسابي درمي‌آيد. سعي مي‌كنم سياه‌مشق‌ها را در سطح آشغال بريزم.
 

تئوري كوه يخ
هنگام آفرينش داستان لازم نيست هرچه را مي‌خواهي به خواننده برساني، بنويسي. مي‌تواني چيزهاي بسياري را نگويي و برساني. حالا اگر خوب بداني چه چيزي را مي‌نويسي، خواننده حس مي‌كند در پس آنچه نوشته شده، چيزي نهفته است. و خودش اين افتاده‌ها و ناگفته‌ها را كامل مي‌كند. من سعي كرده‌ام قبل از همه‌چيز آنچه را كه در انتقال تجربه به خواننده غير لازم است حذف كنم. چنانكه پس از خواندن اثر آن‌را جزو تجربيات خود بداند و احساس كند كه واقعاً برايش اتفاق افتاده است.
سعي داشته‌ام براساس كوه يخ بنويسم. هميشهآنچه به چشم مي‌خورد زير آب است. مي‌تواني هر چيز را كه مي‌داني حذف كني و اين به استقامت كوه يخ مي‌افزايد. اين همان قسمتي است كه ديده نمي‌شود. اگر نويسنده آنچه را كه نمي‌داند حذف كند، در داستان سوراخي باز مي‌شود. پيروي از اصل كوه يخ كار دشواري است. و من براي آن تلاش زيادي كرده‌ام.
 
 
نويسنده‌اي كه فاقد احساس عدالت و بي‌عدالتي است قبل از اينكه به درد رمان‌نويسي بخورد به درد ويراستن سالنامه‌ها‌ي مدرسة كودكان استثنائي مي‌خورد. بهترين موهبت براي نويسنده‌، داشتن يك دستگاه درونيِ ضدِ ضربة ابتذال‌ياب است كه به عنوان يك رادار كار مي‌كند. تمامي نويسندگان بزرگ اين دستگاه را داشته‌اند.
ارنست همينگوي

مصاحبه‌اي با استاد
به سال 1958، كشيش يكي از كليساهاي «كچوم» به نام پدر اُكونور، از ارنست همينگوي خواست به كليسا بيايد و با چهل دانش‌آموز دبيرستاني درباره‌ي كتاب‌هايش گفتگو كند، ابتدا ارنست مردد بود (در حقيقت ترسيده بود). اما سرانجام مرد روحاني او را در انجام اين كار متقاعد كرد. ماري همينگوي هم به او گفت: «تو مجبور نيستي سخنراني كني، فقط سعي كن به سؤالات آن‌ها پاسخ بدهي.»
ارنست گفت: «عجب راهنمايي مي‌كني؟! خوب وقتي جلوي مردم بايستي و صحبت كني، يعني سخنراني كرده‌اي.»
* * *

n
آقاي همينگوي، چطور داستان‌نويسي را شروع كرديد؟
r
هميشه مي‌خواستم بنويسم، ابتدا در مدرسه كار مي‌كردم و در آن دوران،‌ شغل من نگارش بود. پس از اينكه دورة دبيرستان را تمام كردم، به «كانزاس سیتي» رفتم و در مجله «كانزاس سيتي» مشغول به كار شدم. كار منظم مجله عبارت بود از اينكه، چه كسي به چه كسي شليك مي‌كند؟ چه كسي به چه چيز تبديل مي‌شود؟ كجا؟ چه وقت؟ چگونه؟ اما چرايش معلوم نبود و واقعاً چرايي وجود نداشت.

n
تحصيلات شما در چه سطحي است؟
r
دوران دبيرستان را در مدرسة «اوك پارك» در «ايلي‌نويز» به پايان رساندم و به جاي رفتن به دانشگاه، راهي جنگ شدم و هنگامي كه برگشتم براي تحصيل خيلي دير شده بود.
n
هنگامي كه نگارش كتابي مانند «پيرمرد و دريا» را شروع كرديد، چگونه آن را ادامه مي‌داديد؟
r
آن زمان، مردي را در آن شرايط با يك ماهي مي‌شناختم، مي‌دانستم كه در آن قايق و درياچه، چه اتفاقي افتاده است و در ضمن دربارة جنگيدن با ماهي اطلاعات كافي داشتم. در نتيجه مردي را كه از بيست سال پيش مي‌شناختم به صورت خيال درآوردم و وارد داستانم كردم.

n
چگونه سبك نگارش خود را بهبود بخشيده‌ايد؟ و آيا اين شيوه را براي تأمين نيازهاي اقتصادي خودتان انتخاب كرديد يا به علت درخواست مردم؟
r
همه اين موارد مؤثر بوده‌اند. ابتدا برايم خيلي مشكل بود و من به زشتي و غيراستادانه و براي پول مي‌نوشتم.
n
براي نوشتن هر كتاب چه مدتي صرف مي‌كنيد؟
r
اين به نوع كتاب و اينكه چگونه پيش رود بستگي دارد. نوشتن كتابي شايد يك سال و نيم طول بكشد.
n
در روز چند ساعت صرف نوشتن مي‌كنيد؟
r
ساعت شش صبح از خواب بيدار مي‌شوم و تا پيش از ساعت دوازده ظهر كار مي‌كنم.
n
تاكنون اشكال يا وقفه‌اي در نوشتن برايتان پيش آمده است؟
r
اگر كارتان خوب پيش نرود هرگز موفق نبوده‌ايد. هنگامي كه براي نخستين بار شروع به نوشتن مي‌كنيد گمان مي‌كنيد نوشته‌ات شگفت‌انگيز و خارق‌العاده است. تصور مي‌كنيد كه نوشتن آسان است و از آن لذت مي‌بريد. آنگاه جاي فكر كردن به خواننده، به خودتان مي‌انديشيد. اما خواننده از نوشتة شما لذت نمي‌برد! بنابراين مي‌آموزيد كه بايد براي خواننده نوشت. اينجاست كه نوشتن، ديگر آسان و ساده نيست.
n
وقتي جوان بوديد و براي اولين بار مي‌نوشتيد، آيا از انتقاد مي‌ترسيديد؟

r
ترس وجود ندارد. در آغاز، از نوشتن هيچ پولي به دست نمي‌آيد. از همين‌رو به خوبي مي‌نوشتم. من به نوشتة خودم بسيار اعتقاد داشتم. اگر آن‌ها اثر مرا دوست نداشتند، اشتباه از سوي آن‌ها بود. اما بعدها به ديگران گفتند كه آثار من دوست داشتي‌اند.

n
آيا پيش از نوشتن هر كتاب آن را، طرح‌ريزي مي‌كنيد و از برخي نمونه‌ها يادداشت برمي‌داريد؟
r
نه، من فقط نوشتن كتاب را شروع مي‌كنم و سپس داستان،‌ خود به خود پيش مي‌رود. اگر بتوانيد آن را با موفقيت خلق كنيد، حقيقي‌تر از زماني است كه آن را به خاطر آوريد. دروغ ظاهربهتري در مقایسه با حقيقت دارد. مردمي كه خيالي مي‌نويسد، اگر اين كار را ادامه نمي‌دادند، دروغگوهاي بسيار موفقي مي‌شدند.
n
تاكنون چند كتاب نوشته‌ايد؟
r
گمان مي‌كنم سيزده كتاب. زياد نيست اما دوست دارم در خلال نوشتن كتاب‌هايم به تفريح و شوخي بپردازم. هر چند، گاهي ميان نگارش برخي كتاب‌هايم، جنگ‌هايي درگرفته است كه باعث كم‌كاري‌ام شده‌اند.
n
در داستان‌هايتان، از خودتان هم مي‌نويسيد؟

r
آيا نويسنده، كسي را بهتر از خودش مي‌شناسد؟

n
نوشتن كتاب «وداع با اسلحه» از نظر زماني چقدر طول كشيد؟
r
اتمام نسخه اول هشت ماه طول كشيد و پنج ماه ديگر براي بازنويسي وقت مرا گرفت و در كل طي سيزده‌ماه آن را نوشتم.
n
تاكنون از نوشتن كتابي دست كشيده‌ايد، يا دلسرد شده‌ايد؟
r
دلسرد شده‌ام، اما از كار دست نكشيده‌ام. آقاي جولوئيس[4] اين موضوع را خيلي خوب و شاعرانه بيان كرده است. او مي‌گويد: شما از خودتان مي‌توانيد فرار كنيد، اما نمي‌توانيد مخفي شويد.

n
آيا خيلي مطالعه مي‌كنيد؟

r
بله، تمام وقت. بعد از اينكه دست از نوشتن برمي‌دارم، مطالعه مي‌كنم.

n
ما مجبوريم مقالات و داستان‌هايي در مدرسه‌هايمان بنويسيم. براي نوشتن به چه چيزهايي نياز داريم؟

r
تمام چيزي كه شما نياز داريد اين است، يك گوش سالم، ايثار يك كشيش، جرأت يك دزد و وجداني براي نوشتن. اين كار ساده است. بسياري از مردم مجبور به نوشتن هستند. و انجام دادن اين كار، آن‌ها را شاد و خرسند نمي‌كند. اما هنگامي كه ثمرة كارشان را مي‌بينند، خوشحال و شاد مي‌شوند.

n
چطور زبان‌هاي مختلف را آموختيد؟
r
با زندگي در آن كشورها و در مدرسه زبان لاتين را آموختم. همين زبان، آموختن زبان‌هاي ديگر به ويژه زبان ايتاليايي را آسان كرد. مدت زيادي يعني طي جنگ جهاني اول در ايتاليا بودم و به سرعت اين زبان را آموختم. گمان مي‌كنم كه مي‌توانم به خوبي با اين زبان صحبت كنم. هنگامي كه زخمي شدم، مجبور شدم اوقات زيادي را در آمبولانس بگذرانم. آنجا بود كه با يك افسر ايتاليايي دوست شدم. به او گفتم گمان مي‌كنم زبان ايتاليايي، زبان ساده‌اي است. او از صحبت كردن من تعريف كرد و گفتم كه سزاوار تعريف نيستم، چون ايتاليايي زبان ساده‌اي است.
افسر به من گفت كه بايد گرامر اين زبان را ياد بگيرم و سپس به مطالعه گرامر ايتاليايي پرداختم و صحبت كردن را براي چند ماه متوقف كردم. در آن زمان فهميدم كه آموختن تمام زبان‌ها با خواندن روزنامه آسان‌تر مي‌شود، يعني خواندن يك صفحه روزنامه زبان انگليسي در صبح و سپس همان اخبار به زبان ديگر در بعدازظهر، مي‌تواند به يادگيري آن زبان كمك كند.

n
بعد از اينكه نوشتن كتابي را تمام كرديد، آيا دوباره آن را مي‌خوانيد؟

r
بله، امروز من كتابي را دوبار خواندم و چهار فصل از يك كتاب را دوبار نوشتم. لغات هنگام خونگرمي كنار هم چيده مي‌شوند و زماني كه حرارت اين كوشش سرد شد، بايد به تصحيح آن پرداخت.
n
هميشه چه مدت مي‌نويسيد؟
r
بيشتر از شش ساعت نمي‌نويسم. چون خستگي كيفيت كار را پايين مي‌آورد. از طرفي مي‌كوشم روزهاي يكشنبه كار نكنم، زيرا شانس از من دور مي‌شود.

n
به نظر شما بهترين الگوي روشنفكرانه براي يك نويسندة جوان چيست؟
r
بهتر است بگويم كه اگر نويسندگي را دشوار و غيرممكن مي‌داند، برود خود را دار بزند. بعد بدون احساس رحمي از همه چيز ببرد، جفت قلم پاهايش را بشكند و بنشيند بنويسد. براي شروع كار حداقل همان داستان دار‌زدن مي‌تواند كمكش كند.
n
نظرتان راجع به تحصيلات دانشگاهي چيست؟
r
فكر مي‌كنم كه دانشگاه نقطه پاياني براي تجربه‌هاي بيروني است چرا كه آگاهي، مسئوليت زيادي از نويسنده مي‌طلبد و نوشتن را دشوار مي‌سازد. كوشش در نوشتن چيزي با ارزش جاودانه ، يك مشغله تمام وقت است، هر چند كه روزانه فقط چند ساعتي صرف نوشتن آن شود. يك نويسنده را مي‌شود با يك چاه مقايسه كرد. انواع مختلفي از چاه‌ها وجود دارد مانند انواع گوناگون نويسنده‌ها. آنچه كه مهم است، اين است كه چاه، آب كافي داشته باشد و بشود به‌طور مرتب از آن استفاده كرد، نه اينكه بعد از سه بار استفاده بخشكد و آدم منتظر شود تا دوباره آب در آن جمع گردد.

n
آيا كار روزنامه‌نويسي را براي يك نويسندة جوان پيشنهاد مي‌كنيد؟ به نظر خودتان دوره‌اي كه در روزنامه‌ي «كانزاس سيتي استار» ديديد چه اندازه برايتان مفيد بود؟
rدر آنجا مجبور بودم جملات ساده و اخباري بنويسم كه اين براي همه مفيد است. كار روزنامه‌نويسي نمي‌تواند ضرري را براي نويسندة جوان داشته باشد، حتي مي‌تواند برايش مفيد هم باشد، به شرطي كه بتواند به‌موقع از آن دست بكشد. اين يكي از قديمي‌ترين جواب‌هاي كليشه‌اي است كه مي‌توان داد. اميدوارم مرا ببخشيد، اما وقتي از آدم سؤال كهنه و مكرري را مي‌پرسيد، بايد انتظار جواب‌هاي كليشه‌اي هم داشته باشيد.

n
آيا آثار نويسندگان پيشين بر كارهاي شما تأثير داشته‌اند؟

r
مرا ببخشيد. فكر مي‌كنم در صحبت كردن پشت سر مرده‌ها مهارت زيادي نداشته باشم. پزشك قانوني‌هاي ادبي و غير ادبي در اين زمينه وجود دارند كه براي اين كار ساخته شده‌اند.

n
دوست داريد كمي راجع به كارهايتان صحبت كنيد؟
r
نوشتن كتاب و داستان به اندازة كافي دشوار است. ديگر نمي‌توانم درباره‌شان توضيح هم بدهم. هر چند كه ممكن است اين حرف من، مفسران را محروم كند. اما اگر پنج ـ شش مفسر هم هستند كه دارند كارهايم را تفسير مي‌كنند، من چرا بايد دخالتي در كارشان بكنم. شما اثر مرا فقط براي سرگرمي بخوانيد. حالا اگر توانستيد چيزي در آن پيدا كنيد،‌ اين ديگر معياري است كه شما با خود به اثر آورده‌ايد.
 


1. moccasin، كفش چرمي سنتي بوميان آمريكاي شمالي.
1. نقاش فرانسوی (1839-1906)
1. Scott Fitzgerald(1896-1940)
1.Joe Lewis

کلمات کلیدی این مطلب : ارنست همینگوی ، گفت‌وگو ،
تعداد بازدید :1735  |   تاریخ ثبت : 1395/9/1
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی