ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
 
Share
گفت‌وگویی متمایز با منیژه آرمین   1395/9/6

ین کلمه‌ی مصاحبه هم از آن کلمه‌هاست. خوب معنای عمومی‌اش را همه می‌دانند، مخصوصاً خبرنگاران که خودم هم زمانی همکارشان بودم و هنوز هم به نوعی هستم. گفتم مراجعه کنم به لغت‌نامه‌ی دهخدا شاید چیز تازه‌تری در آن بیایم که اتفاقاً یافتم: «مصاحبه با کسانی که اطلاعاتی در امری دارند.» در این‌جا رحمتی هم بفرستم برای علامه دهخدا که هر وقت می‌روم سر کتاب لغتش که معنایی بیرون بیاورم، اقلاً دو سه ساعتی مرا می‌کشاند درون معانی لغات هم‌جوارش، از بس که قلم شیرینی دارد! خوب بگذریم. البته به درست




این کلمه‌ی مصاحبه هم از آن کلمه‌هاست. خوب معنای عمومی‌اش را همه می‌دانند، مخصوصاً خبرنگاران که خودم هم زمانی همکارشان بودم و هنوز هم به نوعی هستم. گفتم مراجعه کنم به لغت‌نامه‌ی دهخدا شاید چیز تازه‌تری در آن بیایم که اتفاقاً یافتم: «مصاحبه با کسانی که اطلاعاتی در امری دارند.» در این‌جا رحمتی هم بفرستم برای علامه دهخدا که هر وقت می‌روم سر کتاب لغتش که معنایی بیرون بیاورم، اقلاً دو سه ساعتی مرا می‌کشاند درون معانی لغات هم‌جوارش، از بس که قلم شیرینی دارد! خوب بگذریم. البته به درست یا به غلط، بنده این مصاحبه را بر اساس تداعی معانی می‌نویسم.
همان‌گونه که بر ادیبان باادب پوشیده نیست، مصاحبه دو طرف دارد. مصاحبه‌کننده و مصاحبه‌شونده. یعنی اگر می‌خواهند در مورد «امر»ی صحبت کنند که اطلاعاتشان کامل‌تر شود، می‌بایست در مورد آن امر اطلاعاتی داشته باشند. نه آن‌که فقط مصاحبه‌شونده حاوی اطلاعات باشد. غرض از این حرف‌ها این است که بسیاری از خبرنگاران محترم مصاحبه می‌کنند، بدون این‌که در مورد طرف اصلاً چیزی بدانند. حتی بعضی از آن‌ها گاهی به ادبیات می‌پردازند، گاهی به سینما، گاهی به سیاست و تعجبی ندارد که در پوشش خبرنگار ورزشی هم به کار بپردازند. ممکن است به من بگویند تو هم برای به دست آوردن این یک لقمه نان چه‌قدر خرده می‌گیری. خوب این مسئله‌ی تأمین معاش امری جدی است و هیچ‌کس هم از این ... برحذر نیست، از بالا تا پایین. حتی اگر بخواهیم عمیق‌تر نگاه کنیم، هرچه حرفه‌ای‌تر عمل کنیم، خوب این یک لقمه نان ... را شاید بهتر هم درآوریم.
من هر وقت اسم مصاحبه می‌آید، به خودم می‌لرزم؛ برای این‌که تجربه‌های خوبی در این زمینه ندارم. مثلاً از پشت تلفن یا حتی مثلاً در یک برنامه‌ی زنده‌ی تلویزیونی ناگهان متوجه می‌شوم که مصاحبه‌کننده اصلاً مرا نمی‌شناسد. حتی یک صفحه از کتاب مرا هم نخوانده. گاهی چنان به کتاب نگاه می‌کند که انگار به یک قطعه پنیر نگاه کرده است! خوب من هم کلافه می‌شوم. خیس عرق می‌شوم. اصلاً از خودم خجالت می‌کشم. خوب که چی؟ این همه زحمت کشیدن برای کتاب. این همه مطالعه. این همه تحقیقات میدانی. حال باید جواب این سؤال‌های کلیشه‌ای را بدهی که... مثلاً «آقای فلانی به من گفتند با شما مصاحبه کنم» یا «خوب از کجا شروع کرده‌اید؟»، «چه چیزهایی الهام‌بخش شما بوده؟»، «ربط هنر با ادبیات چیست؟» و از این کلی‌گویی‌های رایج. گاهی اوقات آرزو می‌کنم که مثل مرحوم طاهره صفارزاده جوابشان را ندهم ولی خوب ایشان طاهره صفارزاده بودند و من منیژه آرمین. اعتراف می‌کنم که قاطعیت و صراحت ایشان را ندارم. خدا رحمتشان کند.
گفتم طاهره صفارزاده، یاد سال‌های 77 به بعد افتادم که به خانه‌ی ایشان راه یافتم و می‌خواستم در مورد زندگی ایشان کار کنم و شروعش با پژوهشی بود در سیر اشعار اجتماعی ایشان. خلاصه با وجود گرفتاری‌های بسیار، سه ماه تمام و در روزهای گرم تابستان رفتم و آمدم و خواندم و نوشتم و مصاحبه کردم تا بالاخره این مقاله نوشته شد که بالاخره مورد تأیید آن عزیز قرار گرفت. ناگفته نماند که نه تنها لقمه نانی از آن درنیامد، بلکه یک دانه گندم هم به دستم نیامد. اما پشیمان نیستم. مصاحبت با این دانشمند قرآنی و هنرمند واقعی، خود نعمتی بود که طبعاً در ساختار ذهنی من مؤثر بوده و هست. خدایش بیامرزد.
از اول گفتم، شاید دوستان نشریه‌ی سیمرغ هم خوششان نیاید، ولی من در این مصاحبه از تداعی معانی استفاده می‌کنم.
ناگفته نماند که در این میان به مصاحبه‌کنندگانی هم برخورده‌ام که نه تنها اطلاعات دقیقی در مورد آثار حقیر داشته‌اند، بلکه گاهی زوایایی از آن را بیان می‌کردند که برای خودم ناشناخته بود. دستشان مریزاد.
البته ناگفته نماند که در امر مصاحبه چندان بی‌تجربه هم نیستم. غیر از آن‌که سال‌ها خبرنگار رسمی‌ مطبوعات بودم و از مزایای آن، از جمله ورود به طرح ترافیک استفاده می‌کردم، مصاحبه‌های بسیاری داشته‌ام که در مطبوعات به چاپ رسیده و بعضی از آن‌ها هم دست‌مایه‌ی کتاب قرار گرفته؛ از جمله مصاحبه با هنرمندانی که بیش‌ترشان روی در نقاب خاک کشیده‌اند. هر کس کتاب «کیمیاگران نقش» را بخواند و مقدمه‌ی آن را، می‌تواند بفهمد که من چه رنج‌هایی برای به دست آوردن اطلاعات این کتاب کشیده‌ام. همین امروز وقتی عکس‌های این کتاب را دیدم، با خود گفتم خوانندگان نمی‌دانند که من برای به دست‌ آوردن این عکس‌ها چه زحمت‌هایی کشیده‌ام. حتی چندین بار به شخصی که عکس یکی از این استادان را داشت، مراجعه کردم، ولی ایشان به علتی که بر من نامعلوم است، عکس را در اختیارم نگذاشت. سرانجام از طریقی دیگر و به شکلی معجزه‌وار، در مدتی کوتاه این عکس به دستم آمد که از رویش کپی گرفتم. نمی‌دانم چرا با مرحوم اسماعیل زاده هم‌ذات‌پنداری می‌کنم که مصاحبه‌های طولانی با ایشان داشتم که ضبط‌شده بود و ایشان در خاتمه چندجمله می‌گفت: «بله خانم من خیلی زحمت کشیدم.»
حالا شاید خیلی‌ها مخصوصاً آن‌ها که لبه‌ی تیز سخنم آن‌ها را نشانه گرفته، بگویند این گوی و این میدان، حالا خودت با خودت مصاحبه کن ببینیم چه گلی به سر خودت و فرهنگ این مملکت می‌زنی.
خوب، من به جای این‌که از اول شروع کنم، از آخر شروع می‌کنم. چون این‌قدر از کودکی و نوجوانی و جوانی و... خدای ناکرده میان‌سالی و پیری گفته شده و تکرار شده که خودم هم از تکرار خسته شده‌ام و به قولی تکرار تکرارها!
باز یاد یک مصاحبه‌ی ناکام افتادم. می‌خواستم در مورد معماری ایران با استاد پیرنیا صحبت کنم. به ایشان تلفن زدم و مقدمه چیدم و استاد گفت: «خانم، از بس این حرف را زده‌ام و نوشته‌اند، دیگر مبتذل شده است.» و هرچه خواستم بگویم کار من متفاوت است، ایشان قبول نکردند. خوب شاید هم همه‌ی آدم‌ها حتی آن خبرنگاری که چند سال پیش آمد و با من مصاحبه کرد و بعد به من تلفن زد و تلویحاً از من باج خواست تا پیازداغ و روغن مصاحبه را بیشتر کند، فکر کند کارش متفاوت است!
البته من زیادی ایده‌آلیست هستم. چون اکنون این پدیده به شکل رسمی پسندیده درآمده است!
حالا هم شاید برای آن‌که بگویم کارم متفاوت است، از آخر شروع می‌کنم. از آخرین کتاب.
از آن‌چه گفته‌ایم و شنیدیم و خوانده‌ایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر
ما هم‌چنان در اول وصف تو مانده‌ایم
شاید بهتر است بگویم از تازه‌ترین تجربه. این کتاب در واقع جلد سوم دو کتاب قبلی به نام‌های «شب و قلندر» و «شباویز» است. فعلاً هم نامش «شانزده سال» است. چون این رمان ـ‌اگر بشود اسمش را رمان گذاشت‌ـ در شانزده سال سلطنت رضاشاه می‌گذرد.
ادعا کردم تجربه‌ی تازه‌ای است برای این‌که در این کتاب سیر داستانی شخصیت‌ها به همراه بعضی مستندات تاریخی آورده شده و به نوعی قالبی پازل‌وار دارد. اگرچه این مستندات شاید به نظر غریب برسد، برای خواننده پنجره‌ای است به سوی آن زیرساخت اجتماعی و آن «منِ تاریخی» که گوشه‌ای است از هویت انسان. از حالا خودم را آماده کرده‌ام برای تیرهای ملامت دوستان که چرا این کتاب از زاویه دیدهای مختلف نوشته شده، چرا گزارش‌نویسی سیاسی شده، چرا و چرا. خوشبختانه وقتی می‌نویسم خودم را آزاد حس می‌کنم و به یاد این شعر مثنوی «قافیه اندیشم و دلدار من/ گویدم مندیش جز دیدار من» با خودم می‌گویم این قلم من نیست که می‌نویسد، بلکه پرنده‌ای است با دو بال که خداوند در دست‌های من قرار داده است.
بله می‌گفتم. من از سال 1304 شروع کرده‌ام و همین امروز، دقیقاً در سال 1312 هستم. یعنی سالی که رضاشاه شروع کرده به قلع و قمع دوستان سابق خود و کسانی که به نوعی در تحکیم سلطنت او مؤثر بوده‌اند. خوب دیروز داشتم در مورد ... سردار اسعد می‌نوشتم. اصلاً کاری ندارم که آدم خوبی بوده یا نه. اما احساسات او نسبت به موقعیت و شرایط اتفاق غم‌انگیزی است. کسی که شب قبل در سر میز قمار مورد تفقد شاهانه بوده و به قول قماربازها با شاه بستنی می‌خورده، فردای آن روز در موقع استراحت بعدازظهر هنگامی که هنوز وزیر جنگ بوده، به او دست‌بند می‌زنند و در ماشین ... زندان می‌نشانندش و می‌برندش زندان قصر که روزی به همراه رضاشاه ... این واقعه را از دیدگاه‌های مختلف بررسی کرده و من از این کتاب سود بسیار برده‌ام. هرچه می‌خواهید در این کتاب پیدا کرده‌اید. راستش نه، خیلی گیر افتاده‌ام و ابهامات زیاد است. مثلاً برای من کافی نیست که این طرف قضیه را ببینم. به کتاب «پنجاه و سه نفر» بزرگ علوی رجوع کرده‌ام که توصیف خوبی از زندان قصر دارد و از وضعیت بختیاری‌هایی که در زندان قصر بوده‌اند. باز هم مراجعه کردم به خاطرات بزرگ علوی در کتاب «گذشت زمانه». حتی در یکی از این منابع که یادم نیست نوشته بود که وقتی سردار اسعد را می‌بردند به زندان باغشاه که آخر خط بوده، گفته من از چیزی باک ندارم ولی دلم برای «ملک» می‌سوزد که «ملک» همسرش بوده و دختر حاج حسین آقای ملک از ثروتمندان مشهور مشهد ... هم کافی نیست. ما باید از بختیاری‌ها خبر داشته باشیم. درست است که شهربانی دستور داده بود که خانواده‌ی سردار اسعد حق عزاداری ندارند اما این بختیاری‌های احساساتی بعید است تن به چنین کاری داده باشند و این همه شعرهای حماسی مثل «ما لر بلوط خوریم» یا «دایه دایه وقت جنگ است» نشانه‌ای است از جولان احساسات عشایر.
ـ خوب شما چگونه می‌خواهید به این منابع دسترسی پیدا کنید؟
ـ از طریق بختیاری‌ها. از طریق آن چیزهایی که در کتاب‌ها ننوشته‌اند. فرهنگ شفاهی مردم و من الان دنبال چنین اطلاعاتی هستم و مطمئنم راهش را پیدا خواهم کرد. از طریق شاگردانم. از طریق دوستانم و از راه‌هایی که پیش‌بینی‌اش را نکرده‌ام ولی خداوند جلویم می‌گذارد. مثلاً همین چند روز پیش می‌خواستم اطلاعاتی از موزه‌ی ایران باستان و این‌که قبلاً در تهران چه موزه‌ای وجود داشته پیدا کنم ـ‌این همه مربوط به همین کتاب شانزده سال ... بود‌ـ و بایستی می‌رفتم موزه و یا به کتاب‌هایی در این زمینه مراجعه می‌کردم. اتفاقاً دعوت شدم به دفاع پروژه‌ی یکی از شاگردانم و در همان‌جا با یکی از فارغ‌التحصیل‌ها آشنا شدم که پایان‌نامه‌ای در همین زمینه داشت و آن چند نکته‌ی کلیدی را که دنبالش می‌گشتم، به‌راحتی کف دستم گذاشت.  
ـ اصلاً چه‌طور شد به فکر رابطه‌ی تاریخ و داستان افتادید؟
ـ‌برای این‌که ریشه‌های ما در تاریخ است و اگر من بخواهم در یک کلام انگیزه‌ی خودم را برای داستان و حتی خلق آثار هنری بنویسم، می‌گویم: هویت و این هویت خودش درون‌مایه‌ی همه‌ی آثار هنری است و از زمانی که اندیشیده‌ام، این کشف هویت برایم مهم است. اصلاً برای همین است که افتادم توی خط قصه‌نویسی.
ـ شما سال‌های زیادی را در مطبوعات نوشته‌اید، این سال‌ها چه تأثیری روی کار شما داشته؟
ـ اصلاً همین کار مطبوعات باعث شد که به صورت حرفه‌ای وارد عرصه‌ی داستان‌نویسی بشوم.
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب‌آبادم
بله، من برنامه‌ام این بود که کار پژوهشی کنم. برای پایان‌نامه‌های دانشگاهی‌ام هم خیلی زحمت کشیدم. یعنی برای هر کدام یک سال و دو سالی صرف کردم. حتی چند نوشته‌ای که از من در مجله‌ی «فردوسی» چاپ شد هم نقدی بود بر روان‌شناسی و یکی دیگرش هم نقد شخصیتی دو آدم روشنفکرنما بود.
خوب کارهای پژوهشی یک مقداری شسته‌رفته‌تر و مشخص‌تر است و این‌قدر آدم را گیر نمی‌اندازد. بعد انقلاب شد و دوستان از من دعوت کردند و از آن پس سرباز کوچکی شدم در عرصه‌ی فرهنگ و هنر. ابتدا با «راه زینب» همکاری می‌کردم که نمی‌دانم به چه علت تعطیل شد. بعد رفتم «زن روز» و کارم را با نوشتن داستان‌هایی مربوط به هجرت آدم‌ها به قول شریعتی از بودن تا شدن و چون خودم یکی از آن‌ها بودم، می‌توانستم این موضوع را خوب درک کنم. از همین‌جا بود که وصل شدم به مردم. مردمی که از نقاط مختلف برایم نامه می‌نوشتند و من حس می‌کردم که با داستان‌هایم به قلب‌های پر تپش انسان‌ها راه یافته‌ام و این چیز کمی نبود. بله، تقدیر چنین بود و چه تقدیر زیبایی بود! یکی از همین نامه‌ها دست‌مایه‌ی کتاب «عمه خورشید» بود.
من قبلاً هم به خاطر کار معلمی و مشاوره با مردم و به‌خصوص با قشر محروم جامعه در ارتباط بودم. وقتی مشاور بودم با یک ژیان قراضه به محله‌ی مسگرآباد و... می‌رفتم جایی که محل ماشین‌دزدها و اوراق‌چی‌ها بود. حتی وقتی از خیابان خاکی آن‌جا می‌گذشتم، اوراق‌چی‌ها را می‌دیدم که مشغول کار خودشان بودند؛ اما من با آن‌که آن موقع جوان بودم هیچ آزار و اذیتی از آن‌ها ندیدم. فکر می‌کنم آدم‌ها، در هر شرایطی باشند، صمیمیت را درک می‌کنند. منظورم از این حرف‌ها این بود که فضای زندگی مردم را می‌شناختم و با انواع و اقسام مشکلات آن‌ها آشنا می‌شدم و همیشه خودم را وام‌دار این رنج‌کشیدگان می‌دانم. برای همین است که در ذهنم انبانی دارم از انواع شخصیت‌ها و فضاها که گاهی کشف آن‌ها برای خودم هم تازگی دارد.
ـ خوب از دانشگاه گفتید، ظاهراً در سه جای مختلف درس خوانده‌اید. آیا تأثیر تجربه‌های مردمی بیشتر بوده یا درس‌های دانشگاهی؟
ـ معلوم است که همین تجربه‌های شخصی بیشتر به دادم رسیده. البته خود دانشگاه هم تجربه‌ی مهمی بوده. من ده سال در دانشگاه تهران و مدتی را مشترکاً میان دانشگاه تهران و دانشگاه تربیت معلم امروز که آن زمان دانشسرای‌عالی بود، گذراندم. سال‌هایی که پر بود از خاطرات، از مسافرت‌های دانشجویی، دیدن بهترین فیلم‌ها و نمایش‌ها و کنسرت‌های موسیقی و بازدید از نمایشگاه‌ها. گفتم که از اول به فکر هویت بودم برای همین وارد رشته‌ی روان‌شناسی شدم. اما به زودی فهمیدم ای دل غافل، آن‌چه من دنبالش هستم، در عمق وجود انسان است اما روان‌شناسی جدید بیشتر رفتارشناسی را مدنظر دارد. خوب واحدهای زیادی را در فلسفه گذراندم که بیشتر برایم مفید بود. واحدهایی مثل تاریخ ادیان که مرحوم شریعتی درس می‌داد و باستان‌شناسی را نیز که دکتر فره‌وشی درس می‌داد، کنار واحدهایی که مرا به درجه‌ی لیسانس می‌رساند، که هنوز آن وقت اسمش کارشناسی نشده بود، می‌گذراندم.
بلافاصله بعد از پایان تحصیل در روان‌شناسی از آن‌جا که هنوز گم‌شده‌ام را پیدا نکرده بودم، کنکور دادم و وارد دانشکده‌ی هنرهای زیبا شدم که در همسایگی دانشکده‌ی ادبیات بود. البته من قبلاً به خاطر دوستانی که داشتم، به این دانشکده زیاد رفت‌وآمد می‌کردم.
ـ خوب بالاخره گم‌شده‌ی خود را در این‌جا پیدا کردید؟
ـ راستش را بخواهید نه، ولی قضایایی را که در سال‌های بین 50 تا 55 گذشت، در کتابی جداگانه می‌خواهم بیاورم. ما حقایقی را که در پس ظاهر قضایا می‌گذشت، بعدها پیدا می‌کنیم. البته دانشکده‌ی هنرهای زیبا ما را به سفرهایی می‌برد و اطلاعاتی به ما می‌داد که فراموش‌نشدنی بود و ما به عنوان جوانان آن روز، هرگز چنین امکاناتی نداشتیم. اما خوب باید بگویم برای من دوران پرتلاطمی بود و پر از سؤالاتی در مورد هنر، تاریخ و فرهنگ. گاه آدم‌های عجیبی استاد آن دانشکده بودند. بعضی آدم‌ها که انگار فقط مأموریت داشتند که فرهنگ‌زدایی کنند.
ـ آیا موفق شدند؟
ـ به قول نادر ابراهیمی نع، یعنی یک «نه»ی غلیظ. بسیاری از دانشجویان این دانشکده نقش مهمی در پیشرفت فرهنگی با حفظ اصالت و پیشینه‌ها داشتند. آن‌ها شاید توانستند ظاهر آدم‌ها را به مد روز درآورند، اما در تپش قلب بیشتر آن‌ها می‌شد کلمه‌ای را شنید: «ایران».
اگر نگاهی به پایان‌نامه‌های آن دوره بکنید، متوجه می‌شوید که من سخن به گزاف نگفته‌ام. در سال 57 هم کارهای تجسمی دانشجویان همین دانشکده از فضای تنگ گالری‌ها بیرون آمد و به میان مردم رفت و شاید این برای اولین بار در ایران بود که هنر تا این حد به مردم نزدیک شد.
در همین دانشکده بود که من با سفالگری به معنای هنر آشنا شدم. برای گذراندن یک واحد درسی، ونوس را جلو ما گذاشتند و قرار بود برداشت آزادی داشته باشیم از ونوس با شیوه‌ی سفال، یعنی با فرم‌های توخالی و این تجربه را من هرگز در زندگی نداشتم. اکنون که نزدیک چهل سال از آن دوران می‌گذرد، لحظه‌هایی را به یاد می‌آورم که حجم را به معنای واقعی حس کردم در فرم‌هایی که در نظر من بیشترین معنای تجسمی را در فرم و نور و حرکت در خود پنهان کرده بود. همچنین با این تجربه خود را در بیابان‌های خاکی یافتم، در مسجد جامع اصفهان و در مسجد عباسی و شیخ لطف ‌الله. انگار که دست‌هایی از گذشته‌های دور به من یاری می‌رساندند تا این راه را ادامه دهم.
ـ و ادامه دادید؟
ـ بله و همیشه با برنامه و هدف کار کرده‌ام و از موج‌های مد روز دوری کرده‌ام و یک نکته‌ی دیگر در کارم این‌که هرگز به کارهای تقلیدی نپرداختم. بسیاری از استادهای ما، مثل بقیه‌ی استادها بدشان نمی‌آید که شاگردها در سبک آن‌ها کار کنند ولی من هرگز این کار را نکردم و بعضی وقت‌ها هم تاوان سرپیچی‌های خود را داده‌ام!
بعدها هم که خودم معلم هنر شدم، از شاگردهایم دعوت نکردم تا مثل من کار کنند و شیوه‌ام این بود که آن‌ها را وادارم تا ضمن مطالعه‌ی آثار موجود راه خود را پیدا کنند. چون هنر پدیده‌ای است که اگر وصل به چشمه‌های درونی نباشد، خیلی زود می‌خشکد. البته این شیوه‌ای که من داشتم، چون شاگردان را خیلی زود به نتیجه نمی‌رساند، بعضی‌ها را فراری می‌داد اما همان شاگردان پس از سال‌ها به من گفتند که همان روش بهتر بوده.
هنر باید همان چیزی باشد که مولوی گفته: تنگ است مرا هر هفت فلک چون می‌رود او در پیرهنم.
ـ خوب حالا از دانشسرای ‌عالی آن روز بگویید.
ـ بله ساختمانی قدیمی بود که در خیابان روزولت قدیم و هفت تیر جدید قرار داشت و خود این ساختمان قدیمی با آجرهای کهنه و درها و پنجره‌های قدیمی برایم خیلی الهام‌بخش بود. گفتم که در به دست آوردن تجربه شانس داشتم.
در سال آخر همین رشته‌ی مشاوره بود که چند واحد تابستانی را در دانشسرای عالی قدیمی که در مجاورت ضلع شمالی وزارت ارشاد کنونی قرار داشت، گذراندم. فکر می‌کنم آن‌ وقت آن‌جا نام دانشکده علوم اجتماعی داشت و واحد ما هم در همین زمینه بود. حالا همان دانشسرای‌ عالی قدیمی و فضای آن که در ذهنم مانده به کمکم آمد. چون یکی از فصل‌های مهم همین کتاب «شانزده سال» در همان دانشسرای ‌عالی قدیمی می‌گذرد.
بد نیست چند کلمه‌ای هم در مورد پایان‌نامه‌هایم بگویم و از مقوله‌ی دانشکده‌ها خارج شوم.
پایان‌نامه‌ی دوران لیسانس مجسمه‌سازی و فوق‌لیسانس مشاوره را تقریباً با هم در دست گرفتم مابین سال‌های 53 تا 55. ولی قبلاً باید به نکته‌ای اشاره کنم که ضروری به نظر می‌رسد و یاد می‌کنم از مرحوم استاد الخاص که یکی از مؤثرترین استادان من در هنر بود.
وقتی من وارد دانشکده‌ی هنرهای زیبا شدم یک سال را عمومی می‌خواندیم و بعد تعیین رشته می‌کردیم. بعد از سال اول من به رشته‌ی آموزش هنر رفتم و تقریباً به مدت دو سال در یکی از آتلیه‌های دانشکده که بالای کتابخانه بود، ساکن شدیم. یعنی واقعاً ساکن شدیم. ما حدوداً پنج نفر بودیم که در میان آن‌ها «بهرام ...» را یادم است که از نام‌آوران نقاشی معاصر است و... که البته قبل از ما این دوره را گذراندند و گلی توکلی.
سال‌های خوبی بود که ما با مرحوم الخاص گذراندیم.
به نظر خودم مرحوم الخاص بهترین برنامه‌ی ممکن را به ما می‌داد و من آن دوران را بهترین سال‌های دانش‌آموختگی خود می‌دانم. می‌خواهم بگویم واقعاً استاد بود و اصلاً در دادن اطلاعات بخیل نبود. در همان دوران بودند کسانی که نه تنها چیزی به شاگردان یاد نمی‌دادند، بلکه از ایده‌های آن‌ها کمک می‌گرفتند و من بارها شاهد چنین اتفاقی بودم.
نمی‌دانم به چه علت رشته‌ی آموزش هنری منحل شد و من رفتم به آتلیه‌ی مجسمه‌سازی که قبلاً هم زیاد به آن‌جا می‌رفتم و در همان‌جا بود که با شیوه‌ی سفال به معنای دیگری آشنا شدم. الان چهل سال از آن دوران می‌گذرد و بسیارند کسانی که از سفال به عنوان قالبی در هنر استفاده می‌کنند ولی متأسفانه هنوز آن عدم باور عمومی نسبت به سفال به عنوان هنر محض، نه تنها در میان عوام بلکه در میان خواص و صاحب‌نظران وجود دارد. از نظر من سفال بیشتر از سایر قالب‌های هنری ظرفیت بیان معانی را دارد و خصوصیت دیگرش این است که به روح انسان نزدیک است و یک حالت نوستالژیکی دارد که با آدم‌ها ارتباط برقرار می‌کند. من این را وقتی فهمیدم که به پیشنهاد پری آل‌داوود که فارغ‌التحصیل دوره‌ی قبل از ما بود و اتفاقاً او هم پروژه‌ی عملی‌اش سفال بود و مدیر نگارخانه‌ی ... بود، اولین نمایشگاهم را گذاشتم. مکان این نمایشگاه جای جالبی بود. فکر کنم حوالی خیابان لاله‌زار بود. مکانی پر از رفت‌وآمد. البته به غیر از افرادی که بازدیدکنندگان نگارخانه‌ها بودند، مردم عادی هم به این نمایشگاه می‌آمدند و اولین سؤالشان از قالب کار بود و موقعی که می‌گفتم سفال تعجب می‌کردند چون در آن زمان سفال را فقط به معنای کاسه کوزه‌ی آن ـ‌که در جای خود بسیار باارزش است‌ـ می‌شناختند. فرم‌های کار در واقع خاطراتی بود که من از بازدید در مناطق روستایی کویری داشتم و به شدت بومی بود. به هر حال گفت‌وگو با مردم بهترین ره‌آورد این نمایشگاه بود.
بعد از آن بیش از شصت نمایشگاه گذاشتم که تم‌های مختلف داشت و هم‌چنان از این‌که کارهایم به قلب‌های آدم‌ها راه پیدا کرده، حس خوبی داشتم. آخرین نمایشگاه انفرادی‌ام در گالری بهزاد بود. به نوعی می‌خواستم موقعیت خودم را نسبت به نسل جوان بسنجم، چون حدود سی سال از اولین نمایشگاهم گذشته بود. این گالری چون نزدیک دانشگاه و مراکز مختلف فرهنگی بود، با استقبال خوبی مواجه شد و من حس کردم هنوز هم «حضور» دارم.
نماد تجریش هم تجربه‌ی خوبی بود. این کار از طرف منطقه‌ی یک و با یک ایده‌ی خیلی خوب از آن‌ها... به من پیشنهاد شده بود. ایده‌ی آن‌ها این بود که برای هر محله نشانه‌ای بگذارند. به هر حال بعد از مطالعات چندماهه از ماکت کار دیدن کردند و کار را به من سفارش دادند و اگر بخواهم آن‌چه که در آن مدت گذشت، بگویم، خودش کتابی می‌شود. این تابلو نقش‌برجسته‌ای بود که با کمک شاگردانم اجرا کردم و بالاخره بعد از کشمکش‌هایی که ماهیت اداری داشت، کار درون سنگ نصب شد. خوشحالم که عکس این کار در همه‌ی موبایل‌ها و دوربین‌های عکاسی و فیلمبرداری وجود دارد و در خارج از کشور هم انعکاس داشته است. البته بگویم این وسط من کاره‌ای نبودم و این‌ها همه لطف خدا بوده است. چون بودند کسانی که نمی‌خواستند این کار نصب شود و دو بار هم بر کار رنگ پاشیدند، اما دست خدا بالای همه‌ی دست‌هاست. این‌ها را گفتم تا بروم سر اصل مطلب یعنی همان مردم. وقتی ما کار را نصب می‌کردیم، رهگذران و بیشتر افراد محلی و به‌خصوص خانم‌ها اظهار خوشحالی می‌کردند. چند سال بعد برای خریدن چند فرش عشایری رفته بودم. صاحب فرش‌ها که خانمی اهل ... و ساکن منطقه‌ی تجریش بود، وقتی فهمید که من سازنده‌ی نماد تجریش هستم، اظهار لطف بسیار کرد و تخفیف ویژه‌ای هم به من داد. البته تخفیف مهم نبود، بلکه آن محبت و علاقه‌ای که در پشتش بود برایم اهمیت داشت. در مورد سفال خیلی حرف زدم اما یک از هزار هم نبود و به قول مولوی: این سخن بگذار تا وقت دگر.
در چهارگانه‌ای که قبلاً صحبتش را کردیم و دو تایش چاپ شده و سومی را مشغول نوشتن هستم و به خصوص جلد سوم و چهارم آن، شخصیت‌های اصلی اغلب هنرمندند و بعضاً سفالگر.
ـ لابد با بعضی از آن‌ها هم هم‌ذات‌پنداری کرده‌اید؟
ـ بله. اگرچه آن‌ها به زمانی قبل از من تعلق داشته‌اند، دست‌هایشان و آن‌چه از زیر دست‌های آن‌ها بیرون آمده، پیوندی تاریخی دارند با دست‌های من. گفتی هم‌ذات‌پنداری این هم خودش کمک بزرگی است در داستان‌نویسی. حتی گاهی حالت روان‌درمانی دارد. سال 85 داشتم نمایشگاه زنان سفالگر را برگزار می‌کردم، ارگانی که قرار بود از این کار حمایت کند، یک‌باره پشتم را خالی کرد. آن هم وقتی فراخوان داده بودیم و کار هنرمندان رسیده بود!
در همان زمان از طرف «کتاب همشهری» پیشنهاد شد که زندگی‌نامه‌ی داستانی ابوعلی سینا را بنویسم. گفتم آخر من با دانشمندی مثل بوعلی سینا چه طور ارتباط برقرار کنم. گفتند هزاره‌ی بوعلی است و ما می‌خواهیم این کار با سلیقه‌ی شما نوشته شود. بعد هم منابعی برایم فرستادند و من وسط آن همه فشار که از سوی عهدشکنان بر من وارد شده بود، منابع را خواندم و انگیزه‌ای بزرگ در نوشتن برایم ایجاد شد. البته در مورد زندگی ... بوعلی. به من گفته بودند چهل صفحه بشود، ولی رفت روی صد صفحه که بالاخره با ترفندهایی آن را در چهل صفحه به چاپ رساندند و نام لبه‌ی تیغ را بر آن گذاشتم، چون خودم هم روی لبه‌ی تیغ راه می‌رفتم. این کتاب کوچک سه راوی داشت که‌ یکی از آن‌ها شاگرد بوعلی سینا بود و نوشته بود اگر بعد از سال‌ها کسی بر رنج‌های استاد من اشکی بریزد، حس می‌کنم موفق بوده‌ام... و من اشک ریختم نه تنها بر رنج‌های بوعلی سینا بلکه بر رنج‌های خودم که زیر بدترین فشارهای اجتماعی بودم که مهم‌ترینش خطر از میان رفتن آبرویم بود در میان هنرمندان. و این بود داستان هم‌ذات‌پنداری من با بوعلی سینا!
می‌دانم روشنفکرها مسخره‌ام می‌کنند، اما باور کنید در میان آن همه درهای بسته، دری از جایی باز شد که هیچ انتظارش نمی‌رفت. در حالی که از خجالت خیس عرق بودم، موضوع را به فرهنگسرای نیاوران که هیچ سابقه‌ی آشنایی با ایشان نداشتم گفتم و در کمال تعجب ایشان گفتند: نمایشگاه را برگزار می‌کنیم و این نمایشگاه به بهترین وجه اجرا شد. با خودم گفتم اگر کسانی هستند که فقط برای گره انداختن در کار انرژی مصرف می‌کنند، کسانی هم هستند مثل آقای مهرآیین که گره‌ها را باز می‌کنند!
البته داستان هم‌ذات‌پنداری را قصد دارم در کتاب دیگری بنویسم، ولی همین قدر بگویم که با شخصیت‌هایی که به‌راحتی از وضع موجود می‌گذرند و از وضعیتی به وضعیت دیگر می‌روند، بیشتر هم‌ذات‌پنداری می‌کنم. مثلاً در کتاب «عمه خورشید» با سهراب. در «شب و قلندر» با کاکو افراسیاب و در «شباویز» و «شانزده سال» با رضاداد.
ـ عجیب است! هیچ‌کدام از این‌ها زن نیستند.
ـ اصلاً هم عجیب نیست، چون قبلاً هم گفته‌ام که نویسندگان موجوداتی دو جنسی‌اند، چون اگر زن هستند، باید مثل یک زن زندگی کنند ولی در عین حال باید مثل یک مرد فکر کنند و اگر هم مرد هستند همین‌طور. البته یک تفاوتی میان زن‌ها و مردها در نوشتن هست که زن‌ها به سبب آن‌که جزئی‌نگرند، در این امر موفق‌ترند. اگرچه بعضی از آقایان هم در این زمینه گوی سبقت از زنان ربوده‌اند!
ـ در مورد نقد ادبی چگونه فکر می‌کنید؟
ـ همیشه گفته‌ام من حق دارم بنویسم. دیگران هم حق دارند از نوشته‌ام خوششان بیاید یا بدشان بیاید. اما نقد، آدابی دارد و ادبی. آن کس که به خودش جرئت می‌دهد تا کار دیگری را نقد کند، ضمن داشتن اطلاعات ادبی باید با نکات تازه‌ای که در آن کتاب هست، آشنا باشد و علاوه بر این، باید ویژگی‌های شخصیتی‌ای داشته باشد که مهم‌ترین‌اش سلامت نفس است.
ـ خود شما تا حالا از نقد چیزی آموخته‌اید؟
ـ ابداً. خودم هم علاقه‌ای به این کار ندارم. البته به عنوان پژوهش، مثلاً روی یک دوره‌ای کار کرده‌ام، اما کتاب خاصی را به نقد کشیدن کار آسانی نیست. من در روان‌شناسی هم همین عقیده را دارم. حتی جسارتاً در پزشکی؛ چراکه هر آدمی‌ویژگی‌های خودش را دارد و هر کس را باید از طریق درد خودش معالجه کرد. آن‌گونه که مولوی در حکایت زرگر و بازرگان می‌گوید:
از قضا سرکنگبین صفرا فزود
روغن بادام خشکی می‌فزود
و نتیجه می‌گیرد «علت عاشق ز علت‌ها جداست.»
نویسنده بر اساس ساختار ذهنی خود، رابطه‌ی علت و معلولی خاص ایجاد می‌کند که این رابطه شاید در حیطه‌ی اطلاعات نقاد نباشد. مثل مهمانخانه‌چی که تختی داشت و مهمانان را اگر بلند بودند، از پایشان می‌برید تا اندازه‌ی تخت شوند و اگر کوتاه‌تر بودند آن‌قدر پایشان را می‌کشید تا باز اندازه‌ی تخت شوند!
نکته‌ی دیگر این‌که در جلسات نقدی که شرکت می‌کنم، می‌بینم نقطه‌نظرهای بسیار متفاوتی وجود دارد. مثلاً چیزی که از دیدگاهی ضعف محسوب می‌شود، از دیدگاه دیگری قوت به حساب می‌آید. خوب من نویسنده اگر بخواهم برای پسند خاطر نقادان بنویسم، معلوم نیست به چه سازی باید برقصم.
قبل از این‌که کاری را شروع کنم، خیلی فکر می‌کنم و مسافرت می‌روم. مطالعه می‌کنم. از این و آن سؤال می‌کنم. وضعیت زمانی و مکانی داستان را تا حدی که ممکن است، درک می‌کنم. اما وقتی شروع به نوشتن می‌کنم، انگار در قله‌ای هستم و چشم‌اندازی دارم به راهی دور. اعتراف می‌کنم که دچار غرور می‌شوم، اگرچه دانته در کمدی الهی‌اش یکی از طبقات جهنم را اختصاص به مغروران داده و بسیاری از غرورپیشگان نه تنها پادشاهان و حکمرانان‌اند، بلکه هنرمندان و ادیبان هم در این جایگاه سکونت دارند.
اما به نظر من این غرور امر مقدسی است، چون اگر نباشد، هیچ هنرمندی اثری را به وجود نمی‌آورد.
اما وقتی کتابم تمام شد، از قله می‌آیم پایین و می‌شوم یکی از مخاطبان. حس می‌کنم آن کتاب یا آن اثر هنری زمانی به من تعلق داشت، ولی حالا پدیده‌ای است فرهنگی و اگر هم در موردش حرف می‌زنم، مثل مخاطبی هستم که کمی ‌بیشتر از بقیه در موردش اطلاعات دارم.
یک حرف دیگر هم دارم. از حرف‌های نقادان چیزی نیاموخته‌ام، اما از کسانی که قبل از چاپ کتاب، کتابم را می‌دهم بخوانند، نکته‌های خوبی را دریافت کرده‌ام و گاهی بهترین حرف‌ها را از زبان جوانان کتاب‌خوان و فرهیخته شنیده‌ام.
ـ آیا کتاب را برای مخاطبان خاص می‌نویسید؟
ـ آن‌چه اهمیت دارد، موضوعیت کتاب است و من تمرکزم روی خود اثر است و نه خوشامد مخاطب عام یا مخاطب خاص.
ـ شما یک کار تطبیقی هم در مورد مثنوی و کمدی الهی دارید. ظاهراً کاری پژوهشی است. سؤال من این است که شما تا چه حد به قوانین پژوهش وفادار بوده‌اید؟
ـ تا حدی. البته همکاری داشتم که خیلی به من اجازه نمی‌داد از چهارچوب‌های کارهای تحقیقاتی خارج شوم. من و همکارم خانم دکتر اعظم ... چهار سال کار کردیم. مثنوی مولوی و کمدی الهی دانته را خواندیم. به منابعی که وجود داشت، رجوع کردیم اما سرانجام من به این نتیجه رسیدم که چون موضوع کار چیز تازه‌ای است، منابع خیلی به ما کمک نمی‌کنند و بیشتر باید روی متن‌ها متمرکز شویم. البته این منابع اندیشه‌ی ما را غنی کرد، اما تأثیر مستقیمی روی کار ما نداشت. بسیاری از ارزیابان هم باور نمی‌کردند که فرضیه‌ی ما نتیجه‌ای داشته باشد. آن‌ها عقیده داشتند که شخصیت‌های کمدی الهی دانته و مثنوی مولوی تطبیق‌ناپذیرند، اما من رگه‌های آشنایی این دو کتاب را سال‌ها پیش کشف کرده بودم و خطر وارد شدن در پیش‌فرضی را که مورد شک آدم‌های بسیاری بود، قبول کردم. سعی کردیم به جای تعصب روی فرضیه، ما هم با شک وارد شویم، اما هرچه پیش می‌رفتیم، بیشتر به فرضیه‌ی خودمان که تشابه میان شخصیت‌های این دو کتاب ارجمند بود، نزدیک می‌شدیم.
یادم است آن‌وقت‌ها من روزها روی چند پروژه‌ی سفال کار می‌کردم و از غروب به بعد به همراهی همین دوست عزیز به خواندن و بررسی این دو کتاب می‌پرداختیم؛ روزها و شب‌هایی به یاد ماندنی. گفتیم دانته با همه‌ی گذشته‌ی گناه‌آلود به علت علاقه‌اش به تحقیق، مورد رحمت الهی قرار گرفت و موضوع این کتاب در سفری سه‌گانه به وی الهام شد. خوب چرا ما شامل چنین رحمتی نشویم.
دانته و مولوی برخلاف نظر بعضی از دوستان تشابهات شخصیتی داشتند. هر دو از وطن خود رانده شده و تن به تبعید داده بودند. هر دو عاشق بودند؛ یکی در نه سالگی عاشق بئاتریس شده بود و دیگری در سی و پنج سالگی در عشق شمس سوخته بود. بگذریم که من در همین پژوهش گفته‌ام که منظور مولوی یک شخص نبوده بلکه یک مخاطب و یک انسان کامل بوده است.
در شخصیت‌های این دو کتاب نیز همگونی‌های بسیار می‌یابیم؛ و این مقایسه نه تنها مقایسه میان شخصیت‌هاست، بلکه به نوعی مقایسه‌ی بینش غربی و شرقی است؛ و بالاخره پیشتاز آزاداندیشی مولوی است و دانته با همه‌ی نقاط قوت، یک متعصب مذهبی خشک است که هر کس را که به دین او نگرویده به قعر جهنم می‌فرستد!
ـ ظاهراً این کتاب تمام شده. چرا چاپ نمی‌شود؟
ـ چاپ کتاب افتاده به دست همکارم خانم دکتر ... و چند سال است که بهار شکوفه‌ریزان تبدیل به زمستان برف‌ریزان می‌شود، ولی ایشان از خواب سنگین بیدار نمی‌شوند و چاپ کتاب را برای پیدا کردن کدهای منابع خوابانده‌اند. خلاصه من هم در انتظار چاپ این کتاب هستم.
ـ شخصیت‌های کتابتان را چطور انتخاب می‌کنید؟
ـ در واقع من آن‌ها را انتخاب نمی‌کنم، بلکه آن‌ها هستد که مثل یک صدایی از دوردست‌ها و مثل شبحی بر من ظاهر می‌شوند. آن ‌وقت است که خواب بر من حرام می‌شود تا این شخصیت مثل سایه‌ای که در فیلم‌ها بود، ظاهر شود. من قبل از آن‌که آن‌ها را بنویسم، می‌بینمشان. مثلاً عبدل در «سرود اروند رود» را در سال شصت دیدم. در اتوبوسی که ما را به شهرهای جنگ‌زده‌ی خوزستان می‌برد. پسر یک‌پایِ رنگ‌پریده‌ای را دیدم که سوار شد و در ذهن من سرود اروند رود شکل گرفت.
گیله‌بانو، تلاش‌های زنی بود که داوطلب بود تا زندگی‌اش نوشته شود و به صورت چهار نوار کاست به من داده شد. البته من چون او را می‌شناختم و از کودکی با فضای داستان آشنا بودم، توانستم آن حرف‌ها را به صورت رمان دربیاورم. البته روح غریبی در این زن وجود داشت و نزدیک شدن به عمق وجود او کار آسانی نبود.
ـ در این داستان تا چه حد به واقعیت وفادار مانده‌اید؟
ـ البته واقعیت یک چیزی است، داستان چیزی دیگر. حرف‌هایی که در آن نوار کاست زده شده، فقط ظاهر قضایاست. من در آن‌ها دخل و تصرف کرده‌ام. پدیده‌ها را کم‌رنگ و پررنگ کرده‌ام. به همین علت، خیلی هم مورد سرزنش بستگان آن خانم قرار گرفته‌ام. خلاصه من نویسنده فکر می‌کنم به جاهایی دست پیدا کردم که ایشان نگفته بود اما طبیعت داستان آن‌گونه اقتضا می‌کرد. یاد مرحوم استاد صنعتی افتادم که وقتی کتاب «کیمیاگران نقش» را خواند، فروتنانه گفت: «خوب است که چیزهایی را هم که من نگفته بودم خودت نوشتی.» این مشکل در کارهایی که از روی واقعیت نوشته می‌شود، وجود دارد. برای همین است که تازگی‌ها وقتی چنین پیشنهادی به من می‌شود، تنم می‌لرزد. چون در مورد داستان‌های تخیلی ذهنم آزادِ آزاد است اما در داستان‌های واقعی به یکایک اقوام و آشنایان و هر کسی که نقشی در این کتاب داشته، باید پاسخ دهم. در «ای کاش گل سرخ نبود» هم بعضی از فامیل خودمان گفتند کاش این‌جوری نمی‌نوشتی. یعنی دلشان می‌خواهد آن‌چه می‌نویسم، خیلی پاستوریزه باشد و متأسفانه چنین چیزی در داستان امکان ندارد. چون اصل داستان از شک زاییده می‌شود.
ـ یعنی چه؟ یعنی نویسنده به کار خودش یقین ندارد؟
ـ نه، موضوع این نیست. امری در داستان هست به نام نسبیت. یعنی این‌که من نویسنده چندبار می‌نویسم ولی بعد شک می‌کنم و می‌گویم خوب شاید اگر آن‌طوری بنویسم بهتر باشد و باز می‌نویسم. بیهوده نیست که فاکنر می‌گوید: «نوشتن عرق‌ریزی روح است.» اصلاً ادبیات داستانی به معنای امروزی‌اش از شک دکارتی روییده. البته فراموش نکنیم که شک دکارت، شکّی دستوری است و ما را به دره‌ی نیهیلیسم و پوچ‌گرایی پرتاب نمی‌کند. دکارت گفت: «من در همه چیز شک می‌کنم ولی در خود شک نمی‌توانم شک کنم. پس می‌اندیشم. می‌اندیشم پس هستم.» بعدها سارتر یک نوع دیگر از این اندیشه را آورد و هفت قرن قبل از این‌ها مولوی به همین اصل اشاره کرده بود:
ای برادر تو همه اندیشه‌ای
مابقی را استخوان و ریشه‌ای
ـ ظاهراً شما علاقه‌ی خاصی به متون قدیمی دارید و در این مورد هم قلم زده‌اید؟
ـ افتخار می‌کنم که زیرساخت ذهنی‌ام را از معلمانی گرفته‌ام که مرا به گلستان و بوستان سعدی بردند و به منطق‌الطیر عطار و به خمسه‌ی نظامی و غزلیات حافظ، خدایشان بیامرزد. با مثنوی از بچگی آشنا بودم. از همان زمانی که خواندن نمی‌دانستم شب‌های جمعه به یک مجلس مثنوی‌خوانی می‌رفتیم و من از آهنگ این مثنوی و از شوری که در مجلس برپا می‌کرد، لذت می‌بردم اگرچه معانی آن‌ها را درنمی‌یافتم. ولی می‌دانستم در آن کلمات رازی وجود دارد که این‌گونه آدم‌ها را جذب می‌کند. ریشه‌های ما در همین متون قدیمی است.
رابینسون کروزوئه اولین کتابی بود که خواندم. داستان از این قرار بود که در میان بچه‌هایی که قرار بود شعر «پریا»ی احمد شاملو را در میان جمعی بزرگ بخوانند، نشسته بودم. از میان افرادی که این شعر را می‌خواندند، من انتخاب شدم و یادم است که آهنگ این شعر چقدر برایم جذاب بود. آن موقع من هشت سال داشتم و در پایان کتاب رابینسون کروزوئه را به من دادند و من با خواندن این کتاب متوجه شدم چقدر دنیا بزرگ است و چه آدم‌های متفاوتی در دنیا زندگی می‌کنند.
ـ آیا دوران کودکی شما در نوشتن به شما یاری رسانده؟
ـ به نظر من دوران کودکی مهم‌ترین دوره‌ی زندگی هر آدمی است. چراکه لوحی است پاک که هر چه بر آن بنویسند، حک می‌شود.
من در خانه‌ای زندگی می‌کردم که مطالعه‌ی کتاب امری جدی بود و در سفره اگر نانی برای خوردن نبود، همیشه کتابی برای خواندن وجود داشت! از طرف دیگر، پدر من آدمی بود که خیلی تغییر عقیده می‌داد. گاهی سنی می‌شد، گاهی شیعه، گاهی صوفی و یک زمانی هم مارکسیست شد. به هر حال در این دوره‌های مختلف، آدم‌هایی با عقیده و پوشش و منش‌های مختلف به خانه‌ی ما می‌آمدند. من با چشم‌های خودم این آدم‌ها را در همان لوح کودکی ثبت می‌کردم و گوناگونی آدم‌هایی که به خانه‌ی ما رفت‌وآمد داشتند، باعث شد تا وقتی نویسنده شدم، گنجینه‌ای داشته باشم از آدم‌ها، با لباس و گویش و رفتارهای خاص خودشان و ... و ده‌ها سال زودتر از این زمان، کودکی چهارساله را می‌بینم که در روزی بهاری، پی به رازی در درون هستی برد و آن کودک هنوز در من وجود دارد و من هنوز به دنبال آن راز هستم. صدایی در هستی.

کلمات کلیدی این مطلب : ،
تعداد بازدید :421  |   تاریخ ثبت : 1395/9/6

کسانی که این مقاله را می پسندند :
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



آخرین مطالب سایت

آرشیو کامل
حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی