رمضانعلی اسماعیل زاده متین آبادی
برف و باران نمی بارد-داستان کوتاه

آخرین مطالب



سیمای زن در ادبیات داستانی معاصر   1395/9/14

قالب داستان در ایران سابقه‌ای طولانی دارد. به یاد بیاوریم که نقالان ما از روزگاران گذشته، پیوسته رستم و سهراب را یاد می‌کنند و تهمینه و منیژه و گرد‌آفرید و ... در ادبیات بعد از اسلام نیز از این نمونه‌ها کم نیست و نیز در تذکره‌الاولیا و گلستان سعدی و مثنوی، نمونه‌های زیادی یافت می‌شود. به عنوان نمونه شما را هدایت می‌کنم به قصه‌ای که در مجلس سوم سعدی وجود دارد و نشان می‌دهد که قدر و منزلت زن، در بینش قدما چگونه بوده است. نقطه‌ی شروع رمان‌های اروپایی، فلسفه‌ی اومانیسم است و به خصوص طرح نظریه‌ی شک د





منیژه آرمین
 
اگرچه قصه‌نویسی به معنای امروزی در ایران با ورود رمان‌های خارجی آغاز شد، اما قالب داستان در ایران سابقه‌ای طولانی دارد. به یاد بیاوریم که نقالان ما از روزگاران گذشته، پیوسته رستم و سهراب را یاد می‌کنند و تهمینه و منیژه و گرد‌آفرید و ... در ادبیات بعد از اسلام نیز از این نمونه‌ها کم نیست و نیز در تذکره‌الاولیا و گلستان سعدی و مثنوی، نمونه‌های زیادی یافت می‌شود. به عنوان نمونه شما را هدایت می‌کنم به قصه‌ای که در مجلس سوم سعدی وجود دارد و نشان می‌دهد که قدر و منزلت زن، در بینش قدما چگونه بوده است. نقطه‌ی شروع رمان‌های اروپایی، فلسفه‌ی اومانیسم است و به خصوص طرح نظریه‌ی شک دکارت. ولی فراموش نکنیم که نقطه‌ی شروع لزوما نقطه‌ی اوج نیست. در این مقال، موقعیت زن را در ادبیات داستانی ایران، در چهار دوره برمی‌رسیم:
1-از صدر مشروطیت تا حدود سال‌های 30؛
2-سال‌های بعد از 1330، یعنی دوران فعالیت حزب‌ها و گروه‌ها و مبارزات سیاسی؛
3-سال‌های قبل از انقلاب؛
4-سال‌های بعد از انقلاب.
 
دوران اول(از مشروطه تا دهه‌ی 30)
در این دوران، کتاب‌های زیادی با مضمون زن نوشته شد که غالبا شرح حال زنانی است که به سقوط کشیده شدند. محمد مسعود در تفریحات شب، اشرف مخلوقات و گل‌هایی که در جهنم می‌روید مسئله‌ی انحطاط زنان را با دیدی تلخ قلم زده و وضع موجود را محکوم کرده است. کتاب زیبا اثر محمد حجازی، فساد اداری آخرین سال‌های حکومت قاجاریه را نشان می‌دهد. زیبا با سرانگشت غریزه جنسی در جابه‌جایی افراد نقش مهمی را بازی می‌کند. وی نمونه‌ای است از شخصیت یک بعدی و مسطح که ما او را فقط در سطح وقایع می‌بینیم. با این حال وی در ماجراهایی مهیج، آدم‌ها را به دنبال خود می‌کشد و در این نقش، قدرت و حاکمیت دارد و تا حدی به عنوان یک ارزش جا می‌افتد. معصومه شیرازی در کتابی به همین نام اثر جمال‌زاده، نیز زنی است که به فساد کشیده شده، ولی نویسنده، شخصیت وی را با دیدی وسیع و عمیق و با توجه به رابطه‌های علت و معلولی طرح کرده است. او به صورت تصادفی در این دام افتاده است و به پاکی‌ها و فطرات خود فکر می‌کند و سرانجام با مردن در بیست و دوسالگی روی دیگر سکه را که مظلومیت او است، نشان می‌دهد. یکی از ویژگی‌های این دوره، سرزنش مذهب و روحانیت در داستان‌ها و از جمله در دو داستان یاد شده است.
دوران دوم
سال‌های بعد از 1330، دوران فعالیت حزب‌ها و گروه‌ها و مبارزات سیاسی و به خصوص نفوذ حزب توده در ایران است. بزرگ علوی، یکی از نویسندگان این دوره است. وی در «چشم‌هایش» زن را تقریبا با شخصیتی متفاوت مطرح کرده و به روانکاوی و به خصوص فرافکنی پرداخته است. کتاب، با مقدمه‌ای سیاسی آغاز می‌شود و بعد روی نقطه‌ی ابهامی که تابلو چشم‌هایش برای ناظم هنرستان به وجود آورده است، می‌رود و بعد از پانزده سال که از مرگ نقاش تابلو می‌گذرد، زن می‌آید. این زن، چه در زمینه‌های احساسی و چه در زمینه‌های سیاسی دچار سردرگمی است و چنان که لازمه‌ی نظام مارکسیستی است، زندانی طبقه‌ی خود است. در واقع برخلاف آن‌چه در ابتدای کتاب مطرح شده، آن‌چه در فرنگیس به وجود آمده، نه یک تحول اجتماعی، که آغاز یک برون‌فکنی است. بعد از خواندن این کتاب، خواننده از خود می‌پرسد، نویسنده چه چیز را می‌خواسته محکوم کند؟ سرگشتگی‌های یک زن را، طبقه‌ی او را، کل نظام را؟ اما جواب مشخصی پیدا نمی‌کند و خود را در همان ابتدای قصه می‌بیند. به طور کلی در داستان‌های بزرگ علوی، تکیه بر روی جنبه‌های ظاهری زن زیاد است، و زن‌هایی که نقش محوری دارند، معمولا از طبقه‌ی مرفه جامعه هستند. انگیزه‌ی حرکت‌ها و تحولات و حتی بازگشت به دنیای درونی‌شان، تابع جنبه‌های بیرونی و به خصوص طبقاتی‌شان است، ولی منطق درستی ندارد و غالبا به صورت مجرد و گسیخته می‌ماند. در داستان‌های علوی، رابطه‌ی میان زنان و مردان در فضایی شبیه داستان‌های اروپایی می‌گذرد و به نظر می‌رسد که چنین رابطه‌هایی، از سوی توده‌ی مردم، به عنوان هنجاری اجتماعی تلقی شده باشد. بی‌اعتنایی این نویسنده‌ی سوسیالیست به خلق و خوی عامه، نشان می‌دهد که ادعاهای سیاسی وی تا چه حد در قصه‌هایش رنگ باخته اند. از همه‌ی این‌ها مهم‌تر این است که زنان قصه‌های بزرگ علوی هیچ کدام سیاسی نیستند، بلکه نهایتا همسر یک زندان سیاسی اند و یا نقشی حاشیه‌ای دارند و او هرگز به زن جنبه‌ی فعال نداده و او را در موضع انفعال نشان می‌دهد. این شیوه، نقصانی بزرگ برای یک داستان‌نویس سیاسی است.
صادق هدایت نیز به این دوران تعلق دارد. داستان‌های رئالیستی و سوررئالیستی او با رنگی از آداب و رسوم و فولکلور ایران به زبانی ساده و غنی به نگارش درآمده است. زن در قصه‌های او، چیزی است میان رویا و واقعیت. از طرف دیگر، این زن گاه معشوقه‌ی او است و گاه مورد نفرتش؛ به طوری که در جدالی میان واقعیت و خیال قطعه‌قطعه می‌شود و در چمدان جای می‌گیرد. در «علویه خانم» با زن‌هایی روبه‌رو هستیم که همه چیزشان کاملا در سطح است. در واقع کاریکاتوری هستند از زن، زن‌های این قصه، تصویری تمسخرآلودند از هرزگی و آلودگی. صادق هدایت با تفکر نفی‌گرایانه‌ی خود، افراد و رابطه‌ها را به صورتی گسیخته و بدون نظم، همراه با چاشنی‌ای از گفتارهای مذهبی آمیخته به خرافات با زبانی ماهرانه به تصویر کشیده است. وی علاوه بر نفی مذهب، ارزش‌های اخلاقی را هم با دادن عنوان ابزار ریاکاری نفی می‌کند.
دوران سوم (دهه‌ی چهل و پنجاه)
صادق چوبک، جلال آل‌احمد، هوشنگ گلشیری، غلامحسین ساعدی، بهرام صادقی، سیمین دانشور و ... از نویسندگان قصه در این دوره‌اند. صادق چوبک محور همه‌ی مسایل سیاسی و اجتماعی و عاطفی و حتی عقیدتی را در غریزه‌ی جنسی خلاصه می‌کند. طبیعی است که زن نیز در قصه‌های او فراتر از یک جانور ماده نمی‌رود.
بدون شک، پیشتاز ادبیات منثور این دوره آل‌احمد است که با نثر طوفانی خود، تکانی به ادبیات داد. او توانست ساده‌ترین و ملموس‌ترین وقایع را با زبانی گویا و جاندار به تصویر کشد. اما نثر طوفنده‌ی او شامل شخصیت‌پردازی زن در قصه‌هایش نمی‌شود. زن‌ها در داستان‌های او، سر دیگ سمنو پرحرفی می‌کنند یا به جادو و جنبل می‌پردازند و یا به فکر هوو و گشایش بخت‌اند و خلاصه آن‌که همان زنانی هستند که در ذهنیت جامعه وجود دارند. یعنی زن سنتی و نه چیزی بیشتر. اگر بخواهیم زن‌های بعضی از قصه‌های هدایت و آل‌احمد را با زن‌های بزرگ علوی  در قصه‌هایشان مقایسه کنیم، می‌بینیم که در دوره‌ی اخیر زن‌ها مردمی‌اند و از توده‌ی مردم وارد قصه‌ها شده اند و ملموس و واقعی به نظر می‌آیند، تا زن در قصه‌های بزرگ علوی.
از این دوره دو کتاب را به دلیل داشتن نقش محوری زن در آن‌ها مطرح می‌کنیم: یکی شازده احتجاب از هوشنگ گلشیری و دیگری سووشون از سیمین دانشور. در شازده احتجاب، چهره‌ی دو زن مطرح می‌شود که هر یک نوعی سمبل مظلومیت زن در تارخ اند و تا حدی به آن کلیت که لازمه‌ی شخصیت‌پردازی زن در رمان است، می‌رسیم. زن اول، شخصیتی متفاوت نسبت به زنان فامیل اشرافی خود دارد و کسی است که از پشت شیشه‌های عینک او، تباری را می‌شناسیم که نه تنها در عرصه‌ی سیاست، بلکه در عرصه‌ی اندیشه نیز رو به زوال است. توصیف ظاهری و کنش‌ها و واکنش‌های او نیز به گونه‌ای است که از طریق او و اندیشه‌هایش به نوعی ریشه‌یابی در دوران خاصی از اشرافیت می‌رسیم. فخرالنساء، زن قدرت‌مندی است و همه چیز را زیر سوال می‌برد؛ حتی شوهرش را که تنها بازمانده‌ی سلسله‌ی قاجار است. زخم‌هایی که از رهگذر سنت‌های پوچ بر روح فخرالنساء وارد آمده چندان است که جایی برای عشق و احساسات زنانه باقی نمی‌گذارد. از طریق او است که ناهنجارهایی سیاسی و اقتصادی، و فسادی که داخل حرمسرا بوده است، بازگو می‌شود.
بازتاب رفتارهای فخرالنساء این است که شازده احتجاب برای اثبات شخصیت خود، شاید هم برای زنده کردن روح اجداد و تبار خود، با فخری کلفت خانه که او نیز مطیع بودن را از تبار خود آموخته است، رابطه برقرار می‌کند و این‌جا است که تصویری دیگر را می‌بینیم از همان زن سنتی که محکوم قدرت است و از خود اراده‌ای ندارد. در این رمان، به نقش تازه‌ای از شخصیت‌پردازی زن می‌رسیم. زنی که ابتدا عجیب می‌نماید و پر از رمز و راز است. زنی سرخورده و عاصی که با حرکتی از درون و بیرون، نقش کمرنگ او روشن می‌شود و با طرح شخصیت و منش او به نقطه‌های روشنی از ویژگی‌های یک طبقه می‌رسیم. در این رمان، زن تشخص دارد. همان چیزی که نه در آثار جمال‌زاده و نه بزرگ علوی و نه هدایت و حتی آل‌احمد نمی‌بینیم.
در سووشون نیز به نوعی دیگر با این تشخص روبه‌رو می‌شویم. عنوان کتاب، باری از شهادت را با خود دارد، از مرگ سیاوش تا کشته شدن یحیای پیامبر تا شهادت امام حسین(ع) و... زری شخصیت قصه نمونه‌ای است از زن ایرانی، زنی خوشبخت، عاشق و مادر که می‌خواهد با چنگ و دندان، آرامش خانه‌اش را حفظ کند. از طرفی یوسف، شوهرش با حکومت وقت درگیر است و همین مسئله، زری را به جدالی درونی با خود می‌افکند. او در این جدال تنهاست. از طرفی از مشکلات اجتماعی در رنج است و سعی می‌کند با همان روش‌های سنتی نذر و نیاز و رفتن به زندان و دیوانه‌خانه، دل خود را آرام کند و از سویی به دلیل حفظ آرامش خانواده، مخالف درگیری با حکومت است. در دوران او، زن خانگی و سنتی با زن تاریخی و اجتماعی در ستیز است. از سوی دیگر، یوسف با شیوه‌ی مردسالارانه‌اش می‌خواهد زری را از قضایای سیاسی دور نگه دارد. در واقع، هیچ کس به دنیای درون او راه ندارد. همه او را از بیرون می‌بینند؛ از جایی که خود می‌خواهند.
«زری همه‌شان را نگاه کرد. چه‌قدر همه‌شان غریبه می‌نمودند. و بعد به شوهرش می‌گوید آن‌قدر با تو مدارا کرده‌ام که مدارا عادتم شده...» خواننده‌ی قصه همراه با وقایع می‌بیند که زری تحول می‌یابد و سرانجام در نقطه‌ی اوج داستان که مرگ یوسف است، با صحنه‌پردازی حساس و دقیق نویسنده به کلیت و وحدتی می‌رسد که خواننده‌ی جست‌وجوگر می‌تواند آدم‌ها و وقایع را از جهات مختلف ببیند و همین جا است که می‌بینیم زری به نقطه‌ای می‌رسد که سووشون(شهادت‌طلبی) برای او مفهوم پیدا می‌کند. یک زن شوهر مرده، فراتر از یک زن عاشق و فراتر از یک مادر، در نقش کلی «زن» ظاهر می‌شود. شخصیتی یگانه که به همه‌ی تاریخ فکر می‌کند: «کاش من هم اشکی داشتم و جایی گیر می‌آوردم و برای همه‌ی غریب‌ها و غربت زده‌های دنیا گریه می‌کردم. برای همه‌ی آن‌هایی که به تیر ناحق کشته شده‌اند و شبانه دزدکی به خاک سپرده می‌شوند» و این چه‌قدر متفاوت است با آن زنی که ابتدای قصه گفته بود: «شهر من و مملکت من همین خانه است.»
خلاصه آن‌که: چهره‌ی زن در ادبیات داستانی، غالبا مخدوش بوده است، چه در رمان‌های بعد از مشروطیت، که بیشتر کپی از رمان‌های اروپایی است و چه آن‌ها که به نوعی اومانیسم را مورد نظر داشته‌اند. حتی در دوران روشنفکری هم‌چنان دایره تنگ است. آل‌احمد و هدایت نیز هیچ‌گاه زن را با جامعیت مطرح نکرده اند و شخصیت فخرالنساء و زری، استثنایی هستند در میان قاعده.
دوران چهارم(پس از انقلاب)
آن‌چه در این دوران به بررسی آن پرداخته‌ام از شروع انقلاب تا دهه‌ی 60 را دربرمی‌گیرد، طبعا ادبیات داستانی دهه‌های بعد احتیاج به بررسی و تاملی جدی در این زمینه دارد.
انقلاب، ارزش‌ها را در همه‌ی زمینه‌ها دگرگون کرد. باورهای تازه با خود آورد و آدم‌ها را که هر یک به نوعی به طاغوت آلوده شده بودند، بیدار کرد. زنانی که هفده شهریور را آفریدند، توانستند چشم‌های تنگ متحجرین واپسگرا و متجددین غرب‌زده را به حقایقی تازه باز کنند. این زن‌ها نه لباس‌های شیک پوشیده بودند و نه زیبایی چشم‌گیری داشتند، حرف‌های روشنفکرانه هم بلد نبودند. اما جلوه‌های وجودی‌شان، حتی در ذهن‌های قافیه‌اندیش نویسندگان نمی‌گنجد. این زن‌ها، قهرمانان گمنامی‌هستند از میان مردم کوچه و بازار؛ نه در زاویه‌ی دید روشنفکران برج عاج‌نشین.
عزت‌السادات در رمان حوض سلطون (نوشته‌ی محسن مخملباف) یکی از همین زن‌ها است. زنی که به طور تصادفی وارد جریانات سیاسی شده و با این حال بی‌تفاوت باقی نمانده و با اراده‌ی خود در مبارزات سیاسی خرداد42 نقش مهمی را بازی می‌کند. او از جمله شخصیت‌هایی است که نه تنها تحول می‌یابد بلکه تکامل نیز می‌یابد و در همین مبارزه است که بچه‌اش را سقط می‌کند؛ یک دختر که گویی از شکم رنج‌ها و حق‌طلبی‌ها زاده می‌شود و سرنوشتی هم‌چون نسل‌های آینده دارد. اما نویسنده‌ی این قصه تا چه حد به این تفکر وفادار مانده است؟
در باغ بلور، تصویری از واقعیت‌ها، رویاها و اوج و حضیض‌های زنان بعد از انقلاب را می‌بینیم که در خانه‌ای مصادره‌ای جمع شده اند؛ زن‌هایی که می‌بایست آگاهانه‌تر و فعال‌تر با قضایای بعد از انقلاب و به خصوص جنگ برخورد کنند. بعضی از آن‌ها چند سالی هم در دبیرستان درس خوانده‌اند و طبعا می‌بایست بهتر از عزت‌السادات فکر کنند. ولی این طور نیست. شخصیت‌ها در قصه اگر چه در تحولند ولی به هیچ تکاملی نمی‌رسند و هیچ کدام مثل عزت‌السادات تشخص و قابلیت ندارند. همه‌ی آن‌ها بی‌اراده و سرگشته‌ی سرنوشت کورند. آیا همه‌ی این زن‌ها که یا دیوانه شده‌اند و یا منحرف، گونه‌هایی از همان دختری هستند که عزت‌السادات سقط کرد؟!
بعد از انقلاب، قصه‌هایی داریم که از کنار انقلاب، بی‌تفاوت گذشته‌اند و یا حتی ضد آن حرکت کرده‌اند؛ آن هم از سوی کسانی که در ابتدا برای انقلاب قلم زده‌اند. صحرای سرد از محمود گلابدره‌ای از این قماش است. در این‌جا شخصیت زنی مسلمان مطرح می‌شود که بی‌شباهت به کاریکاتورهای ادبی هدایت نیست. مطرح شدن این تیپ شاید شکل تازه‌ای باشد برای کوبیدن زن مسلمان. حمیرا دختری است چادری که با فرستادن عکس خود برای علی‌سیا، تارزن معروف، او را می‌فریبد. البته حمیرا پیوسته در نقش سمبل بدی و علی‌سیا در نقش سمبل نیکی است. حمیرا پیوسته، طوماری را از اصطلاحات مذهبی به زبان می‌آورد تا به مقصودش برسد و اصلا معلوم نیست این مظهر بدی به چه دلیل تصمیم به نابودی مظهر خوبی گرفته است.
برخلاف آن‌چه بلندگوهای غربی می‌گویند، اسلام، زنجیری بر پای زن هنرمند نیست و اینک شاهد حضور زنان هنرمند در عرصه‌ی هنر و ادب هستیم. من به ادبیات مذکر و مونث اعتقادی ندارم و در نوشته‌هایم سعی می‌کنم ریشه‌های نفسانی وقایع اجتماعی را پیدا کنم. یا مثلا در قصه‌های راضیه تجار زن پر رمز و راز شرقی را می‌بینیم. شاید زن سنتی باشد، ولی از طریق نویسنده مجالی است تا به دنیای درون او راه یابیم و مجالی برای اندیشیدن در قصه‌های زن شیشه‌ای و سفر به ریشه‌ها داشته باشیم. عشق در فضایی صمیمی و با ایمانی بسیار گسترده از پندار مادی‌گرایان مطرح شده است و طرح اندیشه‌ای است نو در این باب.
شهرنوش پارسی‌پور به جنگ با سنت‌ها رفته است، همان گونه که در اولین قصه‌اش سگ و زمستان بلند می‌بینیم و در زنان بدون مردان، او گرچه سنت‌ها را به تمسخر کشیده ولی خود به نوعی اسیر سنت‌ها است. زن‌های این قصه آدم‌های ناقص‌العقلی هستند باب پسند مردسالاران و نقاشی‌هایی هستند عریان، شبیه نقش‌های دوران رنسانس و باب طبع روشنفکران عتیقه! ولی همین زن‌ها، از خود اراده‌ای ندارند و سرانجام هنگامی که به تحول می‌اندیشند برای تحول یافتن محتاج باغبان پیر می‌شوند که به نوعی سمبل باروری مذکر است.
هم‌چنین اشاره می‌کنم به جزیره‌ی سرگردانی سیمین دانشور که از شاگردان خود با این عنوان یاد می‌کند؛ ولی در این میان زنی رادر سال‌های انقلاب مطرح می‌کند که در میان دو گونه از عشق و دو شیوه‌ی سیاسی، سرگردان است در حالی که این دو قطب در نقش دو مرد پابرجا هستند. «مراد» راه خود را می‌رود و «سلیم» نیز و در این میان «هستی» است که سرنوشت او را به این سو و آن سو می‌کشاند و موقعیت‌ها است که او را انتخاب می‌کند و خود، در این انتخاب نقشی ندارد.
  
 
 


کلمات کلیدی این مطلب : آرمین منیژه ، زن ، رمان ،
تعداد بازدید :418  |   تاریخ ثبت : 1395/9/14
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی