ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
 
Share
گفت‌وگو با محمدکاظم مزینانی به بهانه‌ی دریافت جایزه‌ی جلال آل احمد   1395/9/22

گفت‌وگوها بهانه می‌خواهند بهانه‌ی این گفت‌وگو تولد نویسنده‌ای است که با دومین رمان خود جایزه «جلال ‌آل‌ احمد» را از آن خود می‌کند، رمانی که در فراز‌وفرودهایش اسراری راز‌آلود از تاریخ معاصررا در خود دارد در جامعه‌ی ادبی ما که نویسنده‌های صاحب نام بسیاری وجود دارد با تعداد آثار فراوان شگفت‌انگیز است یک نویسنده با رمان اولش موجی از هیجان نقدونظر را در جامعه به راه اندازد و با رمان دوم شیوه‌ای نو در روایت البته در رمان‌های این سال‌ها را به دست بدهد و جوایزگوناگون از جمله جایزه‌ی کم‌تر دیده شده‌ی جلا





 
 
ویژگیِ سبکیِ رمان «آه با شین» را در کدام دسته­بندی رایج می‌توان جست‌‍و‌جو کرد؟
این جور دسته­بندی­ها کار نویسنده نیست و منتقدین و پژوهش‌گران باید در این حوزه به نقد و تحلیل و نظریه­پردازی بپردازند. اگر منظور شما از دسته­بندی شیو­ه­ی روایت باشد، همین­قدر بگویم که این رمان بیشتر صبغه­ی ایرانی دارد و تحت تاثیر نویسنده یا گونه­ی ادبی خاصی نیست و روی پای خودش ایستاده است. هرچندکه ممکن است اهل فن نظر دیگری داشته باشند.
 
رمان «آه با شین»، رمانی مدرن با اقتضائات فرهنگ­ها و خرده‌فرهنگ­های بومی است؛ آیا چنین سابقه­ای را در رمان­های قبلی سراغ دارید؟
در عمر خود کم کتاب نخوانده­ام، اما صادقانه اعتراف می­کنم که از جریانات داستان­نویسی آگاهی چندانی ندارم. البته من هم می­توانم یک سری الفاظ قلمبه‌سلمبه ردیف کنم و سر و ته قضیه را جمع کنم، اما برای چنین کاری ساخته نشده‌ام. به هر حال، برای این­که به این سوال جوابی داده باشم باید بگویم که این رمان پر است از ارجاعات فرامتنی، رمزگان­های متنوع، مولفه­های مردم­شناسانه و... با این تاکید که این مولفه­ها پیش­آگاهانه در اثر گنجانده نشده­اند، زیرا در فرایند نوشتن رمان اتفاق شگرفی روی می­دهد و نویسنده به صورت ناخودآگاه، تعامل و نوعی رابطه کشف و شهودی با اثرش برقرار می­کند. نویسنده در جریان نوشتن، خود تبدیل می­شود به سوژه یا ابژه، و خود اولین کسی است که در کوره­ی رمان شکل و قوام می­یابد و در فرجام کار دیگر آن شخصی نیست که پیش از خلق اثر وجود داشت.
 
 ■مولفه­های یک رمان مدرن از نظر شما چیست؟
رمان مدرن تلاش می­کند خواننده را هم در سرنوشت رمان شریک کند. دیگر این که برخلاف رمان کلاسیک، پایان­بندی اثر مدرن می­تواند باز باشد و حتی وظیفه گره­گشایی داستان بر دوش خواننده بیافتد. مولفه­ی دیگر رمان مدرن، پرهیزکردن از مطلق­انگاری و روی­آوردن به نسبیت­گرایی­ست. از این رو، زمان داستانی از زمان تقویمی و ساعت قراردادی متابعت نمی­کند. تفاوت دیگر، استفاده رمان مدرن از عناصر فرامتنی­ست. دیگری برهم­خوردن رابطه علی و معلولی است، یعنی طرح و پیرنگ داستان لزوما بر رابطه­ی عقلانی و منطقی استوار نیست. برهم­خوردن وحدت زمان و مکان ارسطویی، پرداختن به جنبه­های روانکاوانه وجود انسان یا تفرد و بیگانگی بشر مدرن و... از دیگر مولفه­های رمان مدرن است.
 
تقابل دو رمان «شاه بی شین» و «آه با شین»، تقابل فرد و جامعه است. در واقع در رمان اول جناب عالی، ما با روانشناسی فردی مواجه هستیم، اما در رمان دوم با یک نقد اجتماعی، و رمانی که به بازتاب جامعه در گذر از سه نسل، با خصوصیات درونی(قاجاریه، پهلوی اول و پهلوی دوم)، به شکل کالبدشکافانه­ای برمی­خوریم. نظر شما در این باره چیست؟
در نگارش «شاه بی شین»، هدف اصلی من این بود که نگاه مقتدرانه و بالا به پایین شاه توصیف شود. در آن‌جا ما با شخصیتی رو‌به‌رو هستیم که نقش و حالت خدایگان را دارد و اراده­ی همایونی او در همه­جا ساری و جاری­ست. اما در «آه با شین»، به ضلع دیگر ساختار قدرت پرداخته می­شود و مردم یا همان رعیت، سوژه اصلی هستند و نوع رابطه آن­ها با راس هرم قدرت به تصویر کشیده می­شود. در این‌جا وضعیت جامعه در گذر از نظام سنت و ورود به دوران تجدد مورد تحلیل قرار می­گیرد. تغییرات اجتماعی و فرهنگی جامعه­ی ایرانی در خلال دهه­ی 10 شمسی  تا کنون بسیار پردامنه و عمیق بوده است. در این دوران نسل­های مختلفی شکل می‌گیرند که تفاوت هر کدام با دیگری از زمین تا آسمان است. به جرات می­توان گفت که در فلات ایران در هیچ زمانی تغییرات نسلی تا این اندازه عمیق و پردامنه نبوده است. مثلا پدربزرگ و مادربزرگ من، که در دهه­های پایانیِ سده 1200 خورشیدی به دنیا آمده بودند، متعلق به فرهنگ و سنت­هایی بودند که با کم‌ترین تغییرات از خلال هزاره­ها به ارث برده بودند. آن­ها با نظام آموزشی جدید، نظام معیشتی و اخلاقی تازه، نیروی الکتریسیته، شبکه­ی آب آشامیدنی، وسایل خانگی مثل ماشین لباس­شویی و تلویزیون و ... سر و کار نداشتند. زمان جاری در زندگی آن­ها زمان دوری بود که با طلوع و غروب هر روزه­ی خورشید و جشن سالیانه­ی نوروز شکل می­گرفت. از نظر آن­ها زن و شوهر برای این با هم ازدواج می­کردند که ذخیره­ی ژنتیکی خودشان را در صلب فرزندانشان کدگذاری کنند و سپس بمیرند. تغییر رژیم غذایی، کوچک­تر شدن خانواده، تغییر مدل تفریحات و الگوهای درآمدی، کاهش شدید نرخ باروری و... در این دوره بسیار شدید است. در حالی که امروزه دیگر نه تنها پدران برای فرزندان خود ارث باقی نمی­گذارند، بلکه الگوهای اخلاقی و معیشتی اجدادی را هم به آن­ها انتقال نمی­دهند، چون فرزندان بیشتر از این که از والدین بیاموزند، از بیرون خانواده تاثیر می­پذیرند. بهترین جایی که می­توان به کالبدشکافی و بازنمایی دوره­های مختلف تاریخ معاصر کشور پرداخت، عرصه­ی رمان است. فهم و درک این تغییرات پردامنه­ی نسلی و جمعیتی برای یک رمان­نویس از واجبات است. او باید همزمان هم درباره­ی سنت­ها و آیین­های گذشته و هم شیوه­های امروزین زندگی اطلاعات داشته باشد و از همه مهم­تر این اطلاعات را درونی کند. البته قرار نیست همه­ی نویسندگان به یک نتیجه­ی واحد برسند، هرکس باید خودش را روایت کند. «آه با شین» نیز رمانی ست که دل و روده­ی تاریخ معاصر کشورمان را بیرون می­ریزد تا به درک و دریافت جدیدی دست پیدا کند!
در چه برهه از رمان احساس کردید می­توان از اصطلاحات بومی در پیشبرد داستان بهره گرفت و چگونه این اتفاق افتاد؟
زبان فارسی ظرفیت عجیبی برای پردازش­های داستانی دارد. منظورفقط همین زبان معیار و رایج نیست. اتفاقا سرشاخه­های این زبان در نواحی مختلف فلات ایران بسیار زنده­تر و پوینده­تر هستند، چون هم کمتر دچار رسانه­زدگی و مدرسه­زدگی شده­اند و هم این که هم­چنان کماکان با خرده­فرهنگ­ها ارتباط زنده و ارگانیک دارند. اگر زبان فارسی را در حوزه­های بومی کشور ردیابی کنیم و به سرچشمه­ها برویم، می­توانیم گنجینه­ی عجیبی از واژه­ها و اصطلاحات را صید کنیم. من نیز خودم را وارث یکی از این خرده­زبان­ها می­دانم که یکی از سرشاخه­های زبان و گویش خراسانی به شمار می­آید. منِ نویسنده در فرایند نوشتن رمان بیش و پیش از هر چیز به واژگان زنده و تپنده نیاز دارم، اما امروزه متاسفانه ما در زبان فارسی رایج به شدت با فقر واژه و اصطلاح روبه­رو هستیم. به هر روی، وقتی نویسنده­ای چون من در بستر خرده­روایت­های بومی داستان می­نویسد، به زبان و کلامی نیاز دارد که قادر باشد مفاهیم و مولفه­های بومی را به خوبی و به زیبایی بیان کند، به تصویر بکشد و به فضاسازی بپردازد. برای همین بود که احساس کردم بسیاری از واژگان و اصطلاحات بومی دامغان می­تواند به کمک من بیاید. شاید باور نکنید، اما این واژه­ها برای من حکم آثار باستانی آن منطقه را دارد که گویی از زیر خاک فراموشی بیرون­شان کشیده­ام؛ البته با این تفاوت غم­انگیز که آثار باستانی حتی در صورت کشف نشدن هم­چنان در زیر خاک باقی می­مانند و حفظ می­شوند، اما متاسفانه واژه­ها در گذر زمان می­میرند و به فراموشی سپرده می­شوند.
یک تفاوت یا مهم­ترین تفاوت رمان اول و دوم جناب عالی در چیست؟
شاکله «شاه بی شین» بیشتر بر منابع و مستندات تاریخی استوار است، درحالی که در «آه با شین» این خاطره­ها و روایت­های داستانی هستند که دستمایه قرار می­گیرند.
 
چقدر از موضوعات رمان خود را زیسته­اید؟
اگر منظور شما زیستن بیولوژیک و تجربه­ی عینی وقایع باشد، باید بگویم که بسیار کم! اما نیازی نیست که نویسنده حکماً داستانش را زیسته باشد. اصلا تفاوت اصلی نویسنده با دیگران در همین است که او به یاری نیروی تخیل و برقراری نوعی رابطه­ی این­همانی با پدیده­ها، آن­ها را تجربه می­کند ولایه­های مختلف وقایع را می­شکافد و به نوعی تجربه شهودی دست می­یابد. این­جا دیگر نیازی نیست که نویسنده حتماً وقایع را از سر بگذراند، چون او وقایع را از صافیِ وجودش می­گذراند. برای همین، چه بسا سوژه­ی یک داستان تجربه­های زیستی نویسنده باشد و در پرورش و پرداخت آن­ها موفق عمل نکند. پس نویسنده باید لایه ها و ابعاد و زاویه­های نادیدنی وقایع را زندگی کرده باشد تا بتواند آن­ها را به یک جهان داستانی بی بدیل و ناب و یگانه تبدیل کند.
 
در هر دو رمان، دو قصه از ابتدا تا انتها در حال حرکت به سمت هم هستند با روایت­های غیرخطی که از کنار هم می­گذرند، مثل گذشتن قطار و مسافری که در داخل آن مخالف حرکت قطار حرکت می­کند اما سرانجام به هم می­رسند....
تعبیر جالبی­ست. شاید بهتر باشد بگوییم که مقصد هر دو قطار یکی­ست و مسیرهایشان متفاوت. البته گاه آن­ها موازی یکدیگر قرار می­گیرند و گاه از هم دور می­شوند. راوی و شخصیت اصلیِ «آه با شین» همراه با خانواده­اش در اولین کوپه­ی قطار زندگی می­کند و واگن­هایی پر از خاطره را به دنبال خودش می­کشد. در هر واگن و کوپه، خرده­روایت­هایی اتفاق می­افتد و شخصیت­هایی حضور می­یابند، حتی ارواح؛ و واگن­ها دائما از نظر زمانی پس و پیش می­شوند. خواننده نیز حکم مسافری را دارد که نویسنده یا همان لکوموتیوران به داخل قطار دعوت می­کند تا به تماشای درون قطار بپردازد و همچون شخصیت اصلی در تمام صحنه­ها حضور پیدا کند. در این میان، لکوموتیوران یا همان نویسندها اگر فقط بتواند این قطار را به سلامت به مقصد برساند شاهکار کرده است. البته در بیرون قطار هم یک سوزنبان جدی و مقرراتی به نام تاریخ وجود داردکه می­تواند با یک حرکت مسیر این قطار را عوض کند و به دیار فراموشی ببرد.
 
■این­همانیِ شگفتی در پایان به دست داده می­شود. به نظر شما این ساختار تا چه میزان با فضای یک رمان ایرانی تناسب دارد؟ آیا در رمان بعدی این سه­گانه هم از چنین تمهیدی استفاده خواهید کرد؟
اگر بگویم که پایان­بندی رمان «آه با شین» حکم شیشه­ی عمر آن را دارد، بیراه نگفته­ام. همان­طور که می­دانید جانمایه و حرف اصلی این رمان بازنمایی تقدیر تاریخی قوم ایرانی­ست. ما می­خواهیم نشان بدهیم که این فروبستگی تاریخی مجبورمان می­کند که پشت هم تقدیر خود را تکرار کنیم. پس این دایره­ی بسته، این تسلسل تاریخی، گذشته از درونمایه باید در ساختار و ریختار هم تجلی پیدا کند، یعنی تقدیر فرم رمان باید همان تقدیر شخصیت­های آن باشد. برای همین است که زمان دوری رمان با تکرار مطلع داستان در پایان به کمال می­رسد. این همان تقدیر تاریخی­ست که مانند ماری بر گرد داستان حلقه می­زند و در فرجام کار، سر و دم مار به هم می­چسبد و همه چیز از نو آغاز می­شود.
 
■به نظرم رمان «آه با شین» یک رمان چندصدایی­ست با ساختاری حلقوی که می­تواند شکل دیگرگونه­ای از داستان مدرن ارائه دهد، با مولفه­هایی کاملا ایرانی. در این باره می­خواستم صحبت کنید.
باز هم تکرار می­کنم که بهتر است منتقدان و پژوهشگران به این مباحث بپردازند. وظیفه­ی اصلی نویسنده دقیقا با خلق یک رمان به پایان می­رسد و از این پس نقش او، در بهترین حالت نقش یک تماشاچی­ست که تنها می­تواند از بازخورد کارش دچار حیرت و شادمانی یا خدانکرده یأس و نومیدی شود. از طرف دیگر، پرداختن به این مباحث باعث می­شود که نویسنده از کار اصلی خودش بازبماند. هرچند این تماشا نیز برای خودش عالمی دارد و گاه نویسنده در جریان همین تماشاها به چنان حالاتی دچار می­شود که مگو و مپرس! مثلا تازه می­فهمد که اثرش چه لایه­هایی داشته که خودش خبر نداشته؛ یا تأویل­ها و تعبیرهایی از اثر می­شود که برای او تازگی دارد. این که مثلا ساختار حلقوی «آه با شین» چه مولفه­هایی دارد، باور کنید برای خود من هم جالب است، اما عاقلانه نیست که با ارائه­ی نقد و تحلیل­های شخصی خود، مرا از این لذت محروم کنم.
■ در جای­جای هریک از رمان­های شما رمزگان­هایی فرعی و اصلی وجود دارد، نمادهایی که هر یک روایت خاص خود را دارند. بخشی از این رمزگان­ها در رمزگشایی­ها سپیدنویسی شده­اند، یعنی بعد از پایان رمان در ذهن و ضمیر خواننده زنده می­شوند، جان می­گیرند؛ نظر شما در این خصوص چیست؟
به طور کلی، داستان بدون رمزگان بسیار فقیر و عریان می­ماند. اصولا وقتی شما بخواهید داستان­تان لایه­بندی شود، و از سطح یا سطوح وقایع عبور کنید، خودبه­خود از سرزمین رمز و جادو سر درمی­آورید. این­جا دیگر عالمی­ست که از نیروی جاذبه، روابط علی و معلولی، زمان تقویمی، محدودیت مکانی، قانون بقای ماده و .... خبری نیست. این­جا جایی­ست که نویسنده خود نیز جادو می­شود و به رمزگان­ها می­آویزد. البته منظور من داستان نمادپردازانه نیست. بنابراین، وقتی شما بخواهید سویه­ها و رویه­های دیگری از واقعیات را تجربه کنید، به رمز می­رسید. یعنی برای خلق یک جهان داستانی تازه و بدیع، نوعی رابطه مبتنی بر کشف و شهود با عالم برقرار می­کنید. با این نگاه­ست که درمی­یابید جزء به جزء این جهان پر از رمز است. هر سنگی را تکان بدهی با وجه تازه­ای از خلقت روبه­رو می­شوی. هربار که به جویباری خیره می­شوی چهره­ی جدیدی از هستی را کشف می­کنی. از این منظر، جهان هر آن در حال نو شدن است و تو نیز جزیی از این جهانی و دم به دم نو و کهنه می­شوی. رمزها دقیقاً در این بعد و فضا جلوه­گری می­کنند و نویسنده دقیقاً در همین فضاست که می­تواند جهان داستانیِ خود را بیافریند. البته برخی داستان­نویسان دوست دارند در سطوح واقعیات به سیروسلوک بپردازند، یا در خلق داستان از قوانین بطلمیوسی بهره بگیرند، بر آنان نیز حرجی نیست و جهان داستانی آن­ها نیز قابل اعتناست. اما برای چون منی خلق جهان­های کشف­نشده جذابیت بیشتری دارد. به گفته مولانا: این جهان کوه­ست و فعل ما ندا/ سوی ما آید نداها را صدا... من عاشق کشف و فهم چنین صداهایی هستم که از جانب بی­جانبی، از اعماق کاینات به سوی ما می­آید؛ از آن سوی زمان، از آغاز پیدایش کاینات، از لحظه کن و فیکون.
 
راویِ شما در بسیاری از قسمت­ها مانند دوربین عمل می­کند و در برخی قسمت­ها کودکانه به کنجکاوی­های شیطنت­آمیز و جذاب سرک می­کشد و به کشش و تعلیق داستان شما کمک می­کند. آیا چنین شیوه­ای را قبلا در داستان­های دیگران خوانده­اید، اگر نه چرا این شیوه را انتخاب کرده­اید؟
علاقه عجیبی دارم که یک رمان براساس نگاه کودکانه –نوجوانانه بنویسم. البته بخشی از جلد سوم این سه­گانه که در حال نوشتنش هستم، درباره­ی همین کودک رازآمیز درون است. بسیاری از داستان­نویسان از همین شیوه استفاده کرده­اند که می­توان اسم آن را گذاشت کشف و شهودهای کودکانه؛ یعنی کشف ابعاد تازه و جدیدی از زندگی به کمک نیروی شهودی کودکانه. البته چه بسا تجربه­ی طولانی کودکانه­نویسی به من کمک کرده باشد، اما فهم و تفسیر جهان از این دریچه و برساختن جهان داستانی بدیع بر این اساس، کاری­ست بسیار صعب و به همین نسبت لذت­بخش؛ چراکه نویسنده باید در فرایند روایت کودکانه حتما به درک و دریافت­های تازه و بکر دست پیدا کند تا آن­ها را در دل داستان بگنجاند و درونی کند. در غیر این صورت، روایت کودکانه فقط یک روایت خاطره­مند از کار درمی­آید و ارزش و غنای چندانی ندارد.
 
در بخش­هایی که کودکی راوی خود را نشان می­دهد اتفاقا بستری کمتر شناخته­شده در داستان ایرانی رخ می­نماید که می­تواند سرفصل خوبی برای نویسندگان دیگر باشد. چقدر با این نظر موافق هستید؟
در حال حاضر مورد خاصی در ذهنم نیست، اما حتما نویسندگانی هستند که از چنین تکنیک و شیوه­ای استفاده کرده و می­کنند. باید بگویم که روایت کودکی راوی در «آه با شین»، مبتنی­ست بر کودکانگیِ کودکی شهرستانی که بیش و پیش از هر چیز با تخیل خودش در پی فهم و درک دنیای بزرگسال­ها و جهان اشیاء و حیوانات است. نسل ما از این نظر یک نسل استثنایی بود، چون در گرانیگاه سنت و تجدد قرار داشت و برای همین اگر همت کند می­تواند روایت های دست اول و کمیابی از کودکانگیِ خودش در برزخ سنت و تجدد ارائه بدهد.
تا چه میزان از این کودکانگی­، زیستمان نویسنده است؟
پیش از این هم توضیح دادم که نیازی نیست نویسنده الزاما داستانش را زیسته باشد. من هم طبیعتا وقایع کودکی راوی این رمان را زندگی نکرده­ام چون به زمان قدیم­تر تعلق دارد. اما می­توانم ادعا کنم که همه­ی این فضاها و شخصیت­ها را زندگی کرده­ام، آن هم از طریق همزادپنداری و جان­بخشی و خیال­ورزی و یگانگی با فضاها و آدم­ها و حتی اشیاء.
 
 تولد یک نویسنده
گفت‌وگو با محمدکاظم مزینانی به بهانه‌ی دریافت جایزه‌ی جلال آل احمد
اصغر قاسمیان
گفت‌وگوها بهانه می‌خواهند بهانه‌ی این گفت‌وگو تولد نویسنده‌ای است که با دومین رمان خود جایزه «جلال ‌آل‌ احمد» را از آن خود می‌کند، رمانی که در فراز‌وفرودهایش اسراری راز‌آلود از تاریخ معاصررا در خود دارد در جامعه‌ی ادبی ما که نویسنده‌های صاحب نام بسیاری وجود دارد با تعداد آثار فراوان شگفت‌انگیز است یک نویسنده با رمان اولش موجی از هیجان نقدونظر را در جامعه به راه اندازد و با رمان دوم شیوه‌ای نو در روایت البته در رمان‌های این سال‌ها را به دست بدهد و جوایزگوناگون از جمله جایزه‌ی کم‌تر دیده شده‌ی جلال را برای نویسنده به ارمغان آورد.گفت‌وگو با «محمد‌کاظم مزینانی»  همیشه جذابیت‌های خاص خودرا دارد. با بهانه و بی‌بهانه با ایشان گفت‌وگویی انجام داده‌ایم که از نظرتان می‌گذرد.گفت‌وگویی که عنوانش تولد یک نویسنده است.
 
 
ویژگیِ سبکیِ رمان «آه با شین» را در کدام دسته­بندی رایج می‌توان جست‌‍و‌جو کرد؟
این جور دسته­بندی­ها کار نویسنده نیست و منتقدین و پژوهش‌گران باید در این حوزه به نقد و تحلیل و نظریه­پردازی بپردازند. اگر منظور شما از دسته­بندی شیو­ه­ی روایت باشد، همین­قدر بگویم که این رمان بیشتر صبغه­ی ایرانی دارد و تحت تاثیر نویسنده یا گونه­ی ادبی خاصی نیست و روی پای خودش ایستاده است. هرچندکه ممکن است اهل فن نظر دیگری داشته باشند.
 
رمان «آه با شین»، رمانی مدرن با اقتضائات فرهنگ­ها و خرده‌فرهنگ­های بومی است؛ آیا چنین سابقه­ای را در رمان­های قبلی سراغ دارید؟
در عمر خود کم کتاب نخوانده­ام، اما صادقانه اعتراف می­کنم که از جریانات داستان­نویسی آگاهی چندانی ندارم. البته من هم می­توانم یک سری الفاظ قلمبه‌سلمبه ردیف کنم و سر و ته قضیه را جمع کنم، اما برای چنین کاری ساخته نشده‌ام. به هر حال، برای این­که به این سوال جوابی داده باشم باید بگویم که این رمان پر است از ارجاعات فرامتنی، رمزگان­های متنوع، مولفه­های مردم­شناسانه و... با این تاکید که این مولفه­ها پیش­آگاهانه در اثر گنجانده نشده­اند، زیرا در فرایند نوشتن رمان اتفاق شگرفی روی می­دهد و نویسنده به صورت ناخودآگاه، تعامل و نوعی رابطه کشف و شهودی با اثرش برقرار می­کند. نویسنده در جریان نوشتن، خود تبدیل می­شود به سوژه یا ابژه، و خود اولین کسی است که در کوره­ی رمان شکل و قوام می­یابد و در فرجام کار دیگر آن شخصی نیست که پیش از خلق اثر وجود داشت.
 
 ■مولفه­های یک رمان مدرن از نظر شما چیست؟
رمان مدرن تلاش می­کند خواننده را هم در سرنوشت رمان شریک کند. دیگر این که برخلاف رمان کلاسیک، پایان­بندی اثر مدرن می­تواند باز باشد و حتی وظیفه گره­گشایی داستان بر دوش خواننده بیافتد. مولفه­ی دیگر رمان مدرن، پرهیزکردن از مطلق­انگاری و روی­آوردن به نسبیت­گرایی­ست. از این رو، زمان داستانی از زمان تقویمی و ساعت قراردادی متابعت نمی­کند. تفاوت دیگر، استفاده رمان مدرن از عناصر فرامتنی­ست. دیگری برهم­خوردن رابطه علی و معلولی است، یعنی طرح و پیرنگ داستان لزوما بر رابطه­ی عقلانی و منطقی استوار نیست. برهم­خوردن وحدت زمان و مکان ارسطویی، پرداختن به جنبه­های روانکاوانه وجود انسان یا تفرد و بیگانگی بشر مدرن و... از دیگر مولفه­های رمان مدرن است.
 
تقابل دو رمان «شاه بی شین» و «آه با شین»، تقابل فرد و جامعه است. در واقع در رمان اول جناب عالی، ما با روانشناسی فردی مواجه هستیم، اما در رمان دوم با یک نقد اجتماعی، و رمانی که به بازتاب جامعه در گذر از سه نسل، با خصوصیات درونی(قاجاریه، پهلوی اول و پهلوی دوم)، به شکل کالبدشکافانه­ای برمی­خوریم. نظر شما در این باره چیست؟
در نگارش «شاه بی شین»، هدف اصلی من این بود که نگاه مقتدرانه و بالا به پایین شاه توصیف شود. در آن‌جا ما با شخصیتی رو‌به‌رو هستیم که نقش و حالت خدایگان را دارد و اراده­ی همایونی او در همه­جا ساری و جاری­ست. اما در «آه با شین»، به ضلع دیگر ساختار قدرت پرداخته می­شود و مردم یا همان رعیت، سوژه اصلی هستند و نوع رابطه آن­ها با راس هرم قدرت به تصویر کشیده می­شود. در این‌جا وضعیت جامعه در گذر از نظام سنت و ورود به دوران تجدد مورد تحلیل قرار می­گیرد. تغییرات اجتماعی و فرهنگی جامعه­ی ایرانی در خلال دهه­ی 10 شمسی  تا کنون بسیار پردامنه و عمیق بوده است. در این دوران نسل­های مختلفی شکل می‌گیرند که تفاوت هر کدام با دیگری از زمین تا آسمان است. به جرات می­توان گفت که در فلات ایران در هیچ زمانی تغییرات نسلی تا این اندازه عمیق و پردامنه نبوده است. مثلا پدربزرگ و مادربزرگ من، که در دهه­های پایانیِ سده 1200 خورشیدی به دنیا آمده بودند، متعلق به فرهنگ و سنت­هایی بودند که با کم‌ترین تغییرات از خلال هزاره­ها به ارث برده بودند. آن­ها با نظام آموزشی جدید، نظام معیشتی و اخلاقی تازه، نیروی الکتریسیته، شبکه­ی آب آشامیدنی، وسایل خانگی مثل ماشین لباس­شویی و تلویزیون و ... سر و کار نداشتند. زمان جاری در زندگی آن­ها زمان دوری بود که با طلوع و غروب هر روزه­ی خورشید و جشن سالیانه­ی نوروز شکل می­گرفت. از نظر آن­ها زن و شوهر برای این با هم ازدواج می­کردند که ذخیره­ی ژنتیکی خودشان را در صلب فرزندانشان کدگذاری کنند و سپس بمیرند. تغییر رژیم غذایی، کوچک­تر شدن خانواده، تغییر مدل تفریحات و الگوهای درآمدی، کاهش شدید نرخ باروری و... در این دوره بسیار شدید است. در حالی که امروزه دیگر نه تنها پدران برای فرزندان خود ارث باقی نمی­گذارند، بلکه الگوهای اخلاقی و معیشتی اجدادی را هم به آن­ها انتقال نمی­دهند، چون فرزندان بیشتر از این که از والدین بیاموزند، از بیرون خانواده تاثیر می­پذیرند. بهترین جایی که می­توان به کالبدشکافی و بازنمایی دوره­های مختلف تاریخ معاصر کشور پرداخت، عرصه­ی رمان است. فهم و درک این تغییرات پردامنه­ی نسلی و جمعیتی برای یک رمان­نویس از واجبات است. او باید همزمان هم درباره­ی سنت­ها و آیین­های گذشته و هم شیوه­های امروزین زندگی اطلاعات داشته باشد و از همه مهم­تر این اطلاعات را درونی کند. البته قرار نیست همه­ی نویسندگان به یک نتیجه­ی واحد برسند، هرکس باید خودش را روایت کند. «آه با شین» نیز رمانی ست که دل و روده­ی تاریخ معاصر کشورمان را بیرون می­ریزد تا به درک و دریافت جدیدی دست پیدا کند!
در چه برهه از رمان احساس کردید می­توان از اصطلاحات بومی در پیشبرد داستان بهره گرفت و چگونه این اتفاق افتاد؟
زبان فارسی ظرفیت عجیبی برای پردازش­های داستانی دارد. منظورفقط همین زبان معیار و رایج نیست. اتفاقا سرشاخه­های این زبان در نواحی مختلف فلات ایران بسیار زنده­تر و پوینده­تر هستند، چون هم کمتر دچار رسانه­زدگی و مدرسه­زدگی شده­اند و هم این که هم­چنان کماکان با خرده­فرهنگ­ها ارتباط زنده و ارگانیک دارند. اگر زبان فارسی را در حوزه­های بومی کشور ردیابی کنیم و به سرچشمه­ها برویم، می­توانیم گنجینه­ی عجیبی از واژه­ها و اصطلاحات را صید کنیم. من نیز خودم را وارث یکی از این خرده­زبان­ها می­دانم که یکی از سرشاخه­های زبان و گویش خراسانی به شمار می­آید. منِ نویسنده در فرایند نوشتن رمان بیش و پیش از هر چیز به واژگان زنده و تپنده نیاز دارم، اما امروزه متاسفانه ما در زبان فارسی رایج به شدت با فقر واژه و اصطلاح روبه­رو هستیم. به هر روی، وقتی نویسنده­ای چون من در بستر خرده­روایت­های بومی داستان می­نویسد، به زبان و کلامی نیاز دارد که قادر باشد مفاهیم و مولفه­های بومی را به خوبی و به زیبایی بیان کند، به تصویر بکشد و به فضاسازی بپردازد. برای همین بود که احساس کردم بسیاری از واژگان و اصطلاحات بومی دامغان می­تواند به کمک من بیاید. شاید باور نکنید، اما این واژه­ها برای من حکم آثار باستانی آن منطقه را دارد که گویی از زیر خاک فراموشی بیرون­شان کشیده­ام؛ البته با این تفاوت غم­انگیز که آثار باستانی حتی در صورت کشف نشدن هم­چنان در زیر خاک باقی می­مانند و حفظ می­شوند، اما متاسفانه واژه­ها در گذر زمان می­میرند و به فراموشی سپرده می­شوند.
یک تفاوت یا مهم­ترین تفاوت رمان اول و دوم جناب عالی در چیست؟
شاکله «شاه بی شین» بیشتر بر منابع و مستندات تاریخی استوار است، درحالی که در «آه با شین» این خاطره­ها و روایت­های داستانی هستند که دستمایه قرار می­گیرند.
 
چقدر از موضوعات رمان خود را زیسته­اید؟
اگر منظور شما زیستن بیولوژیک و تجربه­ی عینی وقایع باشد، باید بگویم که بسیار کم! اما نیازی نیست که نویسنده حکماً داستانش را زیسته باشد. اصلا تفاوت اصلی نویسنده با دیگران در همین است که او به یاری نیروی تخیل و برقراری نوعی رابطه­ی این­همانی با پدیده­ها، آن­ها را تجربه می­کند ولایه­های مختلف وقایع را می­شکافد و به نوعی تجربه شهودی دست می­یابد. این­جا دیگر نیازی نیست که نویسنده حتماً وقایع را از سر بگذراند، چون او وقایع را از صافیِ وجودش می­گذراند. برای همین، چه بسا سوژه­ی یک داستان تجربه­های زیستی نویسنده باشد و در پرورش و پرداخت آن­ها موفق عمل نکند. پس نویسنده باید لایه ها و ابعاد و زاویه­های نادیدنی وقایع را زندگی کرده باشد تا بتواند آن­ها را به یک جهان داستانی بی بدیل و ناب و یگانه تبدیل کند.
 
در هر دو رمان، دو قصه از ابتدا تا انتها در حال حرکت به سمت هم هستند با روایت­های غیرخطی که از کنار هم می­گذرند، مثل گذشتن قطار و مسافری که در داخل آن مخالف حرکت قطار حرکت می­کند اما سرانجام به هم می­رسند....
تعبیر جالبی­ست. شاید بهتر باشد بگوییم که مقصد هر دو قطار یکی­ست و مسیرهایشان متفاوت. البته گاه آن­ها موازی یکدیگر قرار می­گیرند و گاه از هم دور می­شوند. راوی و شخصیت اصلیِ «آه با شین» همراه با خانواده­اش در اولین کوپه­ی قطار زندگی می­کند و واگن­هایی پر از خاطره را به دنبال خودش می­کشد. در هر واگن و کوپه، خرده­روایت­هایی اتفاق می­افتد و شخصیت­هایی حضور می­یابند، حتی ارواح؛ و واگن­ها دائما از نظر زمانی پس و پیش می­شوند. خواننده نیز حکم مسافری را دارد که نویسنده یا همان لکوموتیوران به داخل قطار دعوت می­کند تا به تماشای درون قطار بپردازد و همچون شخصیت اصلی در تمام صحنه­ها حضور پیدا کند. در این میان، لکوموتیوران یا همان نویسندها اگر فقط بتواند این قطار را به سلامت به مقصد برساند شاهکار کرده است. البته در بیرون قطار هم یک سوزنبان جدی و مقرراتی به نام تاریخ وجود داردکه می­تواند با یک حرکت مسیر این قطار را عوض کند و به دیار فراموشی ببرد.
 
■این­همانیِ شگفتی در پایان به دست داده می­شود. به نظر شما این ساختار تا چه میزان با فضای یک رمان ایرانی تناسب دارد؟ آیا در رمان بعدی این سه­گانه هم از چنین تمهیدی استفاده خواهید کرد؟
اگر بگویم که پایان­بندی رمان «آه با شین» حکم شیشه­ی عمر آن را دارد، بیراه نگفته­ام. همان­طور که می­دانید جانمایه و حرف اصلی این رمان بازنمایی تقدیر تاریخی قوم ایرانی­ست. ما می­خواهیم نشان بدهیم که این فروبستگی تاریخی مجبورمان می­کند که پشت هم تقدیر خود را تکرار کنیم. پس این دایره­ی بسته، این تسلسل تاریخی، گذشته از درونمایه باید در ساختار و ریختار هم تجلی پیدا کند، یعنی تقدیر فرم رمان باید همان تقدیر شخصیت­های آن باشد. برای همین است که زمان دوری رمان با تکرار مطلع داستان در پایان به کمال می­رسد. این همان تقدیر تاریخی­ست که مانند ماری بر گرد داستان حلقه می­زند و در فرجام کار، سر و دم مار به هم می­چسبد و همه چیز از نو آغاز می­شود.
 
■به نظرم رمان «آه با شین» یک رمان چندصدایی­ست با ساختاری حلقوی که می­تواند شکل دیگرگونه­ای از داستان مدرن ارائه دهد، با مولفه­هایی کاملا ایرانی. در این باره می­خواستم صحبت کنید.
باز هم تکرار می­کنم که بهتر است منتقدان و پژوهشگران به این مباحث بپردازند. وظیفه­ی اصلی نویسنده دقیقا با خلق یک رمان به پایان می­رسد و از این پس نقش او، در بهترین حالت نقش یک تماشاچی­ست که تنها می­تواند از بازخورد کارش دچار حیرت و شادمانی یا خدانکرده یأس و نومیدی شود. از طرف دیگر، پرداختن به این مباحث باعث می­شود که نویسنده از کار اصلی خودش بازبماند. هرچند این تماشا نیز برای خودش عالمی دارد و گاه نویسنده در جریان همین تماشاها به چنان حالاتی دچار می­شود که مگو و مپرس! مثلا تازه می­فهمد که اثرش چه لایه­هایی داشته که خودش خبر نداشته؛ یا تأویل­ها و تعبیرهایی از اثر می­شود که برای او تازگی دارد. این که مثلا ساختار حلقوی «آه با شین» چه مولفه­هایی دارد، باور کنید برای خود من هم جالب است، اما عاقلانه نیست که با ارائه­ی نقد و تحلیل­های شخصی خود، مرا از این لذت محروم کنم.
■ در جای­جای هریک از رمان­های شما رمزگان­هایی فرعی و اصلی وجود دارد، نمادهایی که هر یک روایت خاص خود را دارند. بخشی از این رمزگان­ها در رمزگشایی­ها سپیدنویسی شده­اند، یعنی بعد از پایان رمان در ذهن و ضمیر خواننده زنده می­شوند، جان می­گیرند؛ نظر شما در این خصوص چیست؟
به طور کلی، داستان بدون رمزگان بسیار فقیر و عریان می­ماند. اصولا وقتی شما بخواهید داستان­تان لایه­بندی شود، و از سطح یا سطوح وقایع عبور کنید، خودبه­خود از سرزمین رمز و جادو سر درمی­آورید. این­جا دیگر عالمی­ست که از نیروی جاذبه، روابط علی و معلولی، زمان تقویمی، محدودیت مکانی، قانون بقای ماده و .... خبری نیست. این­جا جایی­ست که نویسنده خود نیز جادو می­شود و به رمزگان­ها می­آویزد. البته منظور من داستان نمادپردازانه نیست. بنابراین، وقتی شما بخواهید سویه­ها و رویه­های دیگری از واقعیات را تجربه کنید، به رمز می­رسید. یعنی برای خلق یک جهان داستانی تازه و بدیع، نوعی رابطه مبتنی بر کشف و شهود با عالم برقرار می­کنید. با این نگاه­ست که درمی­یابید جزء به جزء این جهان پر از رمز است. هر سنگی را تکان بدهی با وجه تازه­ای از خلقت روبه­رو می­شوی. هربار که به جویباری خیره می­شوی چهره­ی جدیدی از هستی را کشف می­کنی. از این منظر، جهان هر آن در حال نو شدن است و تو نیز جزیی از این جهانی و دم به دم نو و کهنه می­شوی. رمزها دقیقاً در این بعد و فضا جلوه­گری می­کنند و نویسنده دقیقاً در همین فضاست که می­تواند جهان داستانیِ خود را بیافریند. البته برخی داستان­نویسان دوست دارند در سطوح واقعیات به سیروسلوک بپردازند، یا در خلق داستان از قوانین بطلمیوسی بهره بگیرند، بر آنان نیز حرجی نیست و جهان داستانی آن­ها نیز قابل اعتناست. اما برای چون منی خلق جهان­های کشف­نشده جذابیت بیشتری دارد. به گفته مولانا: این جهان کوه­ست و فعل ما ندا/ سوی ما آید نداها را صدا... من عاشق کشف و فهم چنین صداهایی هستم که از جانب بی­جانبی، از اعماق کاینات به سوی ما می­آید؛ از آن سوی زمان، از آغاز پیدایش کاینات، از لحظه کن و فیکون.
 
راویِ شما در بسیاری از قسمت­ها مانند دوربین عمل می­کند و در برخی قسمت­ها کودکانه به کنجکاوی­های شیطنت­آمیز و جذاب سرک می­کشد و به کشش و تعلیق داستان شما کمک می­کند. آیا چنین شیوه­ای را قبلا در داستان­های دیگران خوانده­اید، اگر نه چرا این شیوه را انتخاب کرده­اید؟
علاقه عجیبی دارم که یک رمان براساس نگاه کودکانه –نوجوانانه بنویسم. البته بخشی از جلد سوم این سه­گانه که در حال نوشتنش هستم، درباره­ی همین کودک رازآمیز درون است. بسیاری از داستان­نویسان از همین شیوه استفاده کرده­اند که می­توان اسم آن را گذاشت کشف و شهودهای کودکانه؛ یعنی کشف ابعاد تازه و جدیدی از زندگی به کمک نیروی شهودی کودکانه. البته چه بسا تجربه­ی طولانی کودکانه­نویسی به من کمک کرده باشد، اما فهم و تفسیر جهان از این دریچه و برساختن جهان داستانی بدیع بر این اساس، کاری­ست بسیار صعب و به همین نسبت لذت­بخش؛ چراکه نویسنده باید در فرایند روایت کودکانه حتما به درک و دریافت­های تازه و بکر دست پیدا کند تا آن­ها را در دل داستان بگنجاند و درونی کند. در غیر این صورت، روایت کودکانه فقط یک روایت خاطره­مند از کار درمی­آید و ارزش و غنای چندانی ندارد.
 
در بخش­هایی که کودکی راوی خود را نشان می­دهد اتفاقا بستری کمتر شناخته­شده در داستان ایرانی رخ می­نماید که می­تواند سرفصل خوبی برای نویسندگان دیگر باشد. چقدر با این نظر موافق هستید؟
در حال حاضر مورد خاصی در ذهنم نیست، اما حتما نویسندگانی هستند که از چنین تکنیک و شیوه­ای استفاده کرده و می­کنند. باید بگویم که روایت کودکی راوی در «آه با شین»، مبتنی­ست بر کودکانگیِ کودکی شهرستانی که بیش و پیش از هر چیز با تخیل خودش در پی فهم و درک دنیای بزرگسال­ها و جهان اشیاء و حیوانات است. نسل ما از این نظر یک نسل استثنایی بود، چون در گرانیگاه سنت و تجدد قرار داشت و برای همین اگر همت کند می­تواند روایت های دست اول و کمیابی از کودکانگیِ خودش در برزخ سنت و تجدد ارائه بدهد.
تا چه میزان از این کودکانگی­، زیستمان نویسنده است؟
پیش از این هم توضیح دادم که نیازی نیست نویسنده الزاما داستانش را زیسته باشد. من هم طبیعتا وقایع کودکی راوی این رمان را زندگی نکرده­ام چون به زمان قدیم­تر تعلق دارد. اما می­توانم ادعا کنم که همه­ی این فضاها و شخصیت­ها را زندگی کرده­ام، آن هم از طریق همزادپنداری و جان­بخشی و خیال­ورزی و یگانگی با فضاها و آدم­ها و حتی اشیاء.
 
 تولد یک نویسنده
گفت‌وگو با محمدکاظم مزینانی به بهانه‌ی دریافت جایزه‌ی جلال آل احمد
اصغر قاسمیان
گفت‌وگوها بهانه می‌خواهند بهانه‌ی این گفت‌وگو تولد نویسنده‌ای است که با دومین رمان خود جایزه «جلال ‌آل‌ احمد» را از آن خود می‌کند، رمانی که در فراز‌وفرودهایش اسراری راز‌آلود از تاریخ معاصررا در خود دارد در جامعه‌ی ادبی ما که نویسنده‌های صاحب نام بسیاری وجود دارد با تعداد آثار فراوان شگفت‌انگیز است یک نویسنده با رمان اولش موجی از هیجان نقدونظر را در جامعه به راه اندازد و با رمان دوم شیوه‌ای نو در روایت البته در رمان‌های این سال‌ها را به دست بدهد و جوایزگوناگون از جمله جایزه‌ی کم‌تر دیده شده‌ی جلال را برای نویسنده به ارمغان آورد.گفت‌وگو با «محمد‌کاظم مزینانی»  همیشه جذابیت‌های خاص خودرا دارد. با بهانه و بی‌بهانه با ایشان گفت‌وگویی انجام داده‌ایم که از نظرتان می‌گذرد.گفت‌وگویی که عنوانش تولد یک نویسنده است.
 
 
ویژگیِ سبکیِ رمان «آه با شین» را در کدام دسته­بندی رایج می‌توان جست‌‍و‌جو کرد؟
این جور دسته­بندی­ها کار نویسنده نیست و منتقدین و پژوهش‌گران باید در این حوزه به نقد و تحلیل و نظریه­پردازی بپردازند. اگر منظور شما از دسته­بندی شیو­ه­ی روایت باشد، همین­قدر بگویم که این رمان بیشتر صبغه­ی ایرانی دارد و تحت تاثیر نویسنده یا گونه­ی ادبی خاصی نیست و روی پای خودش ایستاده است. هرچندکه ممکن است اهل فن نظر دیگری داشته باشند.
 
رمان «آه با شین»، رمانی مدرن با اقتضائات فرهنگ­ها و خرده‌فرهنگ­های بومی است؛ آیا چنین سابقه­ای را در رمان­های قبلی سراغ دارید؟
در عمر خود کم کتاب نخوانده­ام، اما صادقانه اعتراف می­کنم که از جریانات داستان­نویسی آگاهی چندانی ندارم. البته من هم می­توانم یک سری الفاظ قلمبه‌سلمبه ردیف کنم و سر و ته قضیه را جمع کنم، اما برای چنین کاری ساخته نشده‌ام. به هر حال، برای این­که به این سوال جوابی داده باشم باید بگویم که این رمان پر است از ارجاعات فرامتنی، رمزگان­های متنوع، مولفه­های مردم­شناسانه و... با این تاکید که این مولفه­ها پیش­آگاهانه در اثر گنجانده نشده­اند، زیرا در فرایند نوشتن رمان اتفاق شگرفی روی می­دهد و نویسنده به صورت ناخودآگاه، تعامل و نوعی رابطه کشف و شهودی با اثرش برقرار می­کند. نویسنده در جریان نوشتن، خود تبدیل می­شود به سوژه یا ابژه، و خود اولین کسی است که در کوره­ی رمان شکل و قوام می­یابد و در فرجام کار دیگر آن شخصی نیست که پیش از خلق اثر وجود داشت.
 
 ■مولفه­های یک رمان مدرن از نظر شما چیست؟
رمان مدرن تلاش می­کند خواننده را هم در سرنوشت رمان شریک کند. دیگر این که برخلاف رمان کلاسیک، پایان­بندی اثر مدرن می­تواند باز باشد و حتی وظیفه گره­گشایی داستان بر دوش خواننده بیافتد. مولفه­ی دیگر رمان مدرن، پرهیزکردن از مطلق­انگاری و روی­آوردن به نسبیت­گرایی­ست. از این رو، زمان داستانی از زمان تقویمی و ساعت قراردادی متابعت نمی­کند. تفاوت دیگر، استفاده رمان مدرن از عناصر فرامتنی­ست. دیگری برهم­خوردن رابطه علی و معلولی است، یعنی طرح و پیرنگ داستان لزوما بر رابطه­ی عقلانی و منطقی استوار نیست. برهم­خوردن وحدت زمان و مکان ارسطویی، پرداختن به جنبه­های روانکاوانه وجود انسان یا تفرد و بیگانگی بشر مدرن و... از دیگر مولفه­های رمان مدرن است.
 
تقابل دو رمان «شاه بی شین» و «آه با شین»، تقابل فرد و جامعه است. در واقع در رمان اول جناب عالی، ما با روانشناسی فردی مواجه هستیم، اما در رمان دوم با یک نقد اجتماعی، و رمانی که به بازتاب جامعه در گذر از سه نسل، با خصوصیات درونی(قاجاریه، پهلوی اول و پهلوی دوم)، به شکل کالبدشکافانه­ای برمی­خوریم. نظر شما در این باره چیست؟
در نگارش «شاه بی شین»، هدف اصلی من این بود که نگاه مقتدرانه و بالا به پایین شاه توصیف شود. در آن‌جا ما با شخصیتی رو‌به‌رو هستیم که نقش و حالت خدایگان را دارد و اراده­ی همایونی او در همه­جا ساری و جاری­ست. اما در «آه با شین»، به ضلع دیگر ساختار قدرت پرداخته می­شود و مردم یا همان رعیت، سوژه اصلی هستند و نوع رابطه آن­ها با راس هرم قدرت به تصویر کشیده می­شود. در این‌جا وضعیت جامعه در گذر از نظام سنت و ورود به دوران تجدد مورد تحلیل قرار می­گیرد. تغییرات اجتماعی و فرهنگی جامعه­ی ایرانی در خلال دهه­ی 10 شمسی  تا کنون بسیار پردامنه و عمیق بوده است. در این دوران نسل­های مختلفی شکل می‌گیرند که تفاوت هر کدام با دیگری از زمین تا آسمان است. به جرات می­توان گفت که در فلات ایران در هیچ زمانی تغییرات نسلی تا این اندازه عمیق و پردامنه نبوده است. مثلا پدربزرگ و مادربزرگ من، که در دهه­های پایانیِ سده 1200 خورشیدی به دنیا آمده بودند، متعلق به فرهنگ و سنت­هایی بودند که با کم‌ترین تغییرات از خلال هزاره­ها به ارث برده بودند. آن­ها با نظام آموزشی جدید، نظام معیشتی و اخلاقی تازه، نیروی الکتریسیته، شبکه­ی آب آشامیدنی، وسایل خانگی مثل ماشین لباس­شویی و تلویزیون و ... سر و کار نداشتند. زمان جاری در زندگی آن­ها زمان دوری بود که با طلوع و غروب هر روزه­ی خورشید و جشن سالیانه­ی نوروز شکل می­گرفت. از نظر آن­ها زن و شوهر برای این با هم ازدواج می­کردند که ذخیره­ی ژنتیکی خودشان را در صلب فرزندانشان کدگذاری کنند و سپس بمیرند. تغییر رژیم غذایی، کوچک­تر شدن خانواده، تغییر مدل تفریحات و الگوهای درآمدی، کاهش شدید نرخ باروری و... در این دوره بسیار شدید است. در حالی که امروزه دیگر نه تنها پدران برای فرزندان خود ارث باقی نمی­گذارند، بلکه الگوهای اخلاقی و معیشتی اجدادی را هم به آن­ها انتقال نمی­دهند، چون فرزندان بیشتر از این که از والدین بیاموزند، از بیرون خانواده تاثیر می­پذیرند. بهترین جایی که می­توان به کالبدشکافی و بازنمایی دوره­های مختلف تاریخ معاصر کشور پرداخت، عرصه­ی رمان است. فهم و درک این تغییرات پردامنه­ی نسلی و جمعیتی برای یک رمان­نویس از واجبات است. او باید همزمان هم درباره­ی سنت­ها و آیین­های گذشته و هم شیوه­های امروزین زندگی اطلاعات داشته باشد و از همه مهم­تر این اطلاعات را درونی کند. البته قرار نیست همه­ی نویسندگان به یک نتیجه­ی واحد برسند، هرکس باید خودش را روایت کند. «آه با شین» نیز رمانی ست که دل و روده­ی تاریخ معاصر کشورمان را بیرون می­ریزد تا به درک و دریافت جدیدی دست پیدا کند!
در چه برهه از رمان احساس کردید می­توان از اصطلاحات بومی در پیشبرد داستان بهره گرفت و چگونه این اتفاق افتاد؟
زبان فارسی ظرفیت عجیبی برای پردازش­های داستانی دارد. منظورفقط همین زبان معیار و رایج نیست. اتفاقا سرشاخه­های این زبان در نواحی مختلف فلات ایران بسیار زنده­تر و پوینده­تر هستند، چون هم کمتر دچار رسانه­زدگی و مدرسه­زدگی شده­اند و هم این که هم­چنان کماکان با خرده­فرهنگ­ها ارتباط زنده و ارگانیک دارند. اگر زبان فارسی را در حوزه­های بومی کشور ردیابی کنیم و به سرچشمه­ها برویم، می­توانیم گنجینه­ی عجیبی از واژه­ها و اصطلاحات را صید کنیم. من نیز خودم را وارث یکی از این خرده­زبان­ها می­دانم که یکی از سرشاخه­های زبان و گویش خراسانی به شمار می­آید. منِ نویسنده در فرایند نوشتن رمان بیش و پیش از هر چیز به واژگان زنده و تپنده نیاز دارم، اما امروزه متاسفانه ما در زبان فارسی رایج به شدت با فقر واژه و اصطلاح روبه­رو هستیم. به هر روی، وقتی نویسنده­ای چون من در بستر خرده­روایت­های بومی داستان می­نویسد، به زبان و کلامی نیاز دارد که قادر باشد مفاهیم و مولفه­های بومی را به خوبی و به زیبایی بیان کند، به تصویر بکشد و به فضاسازی بپردازد. برای همین بود که احساس کردم بسیاری از واژگان و اصطلاحات بومی دامغان می­تواند به کمک من بیاید. شاید باور نکنید، اما این واژه­ها برای من حکم آثار باستانی آن منطقه را دارد که گویی از زیر خاک فراموشی بیرون­شان کشیده­ام؛ البته با این تفاوت غم­انگیز که آثار باستانی حتی در صورت کشف نشدن هم­چنان در زیر خاک باقی می­مانند و حفظ می­شوند، اما متاسفانه واژه­ها در گذر زمان می­میرند و به فراموشی سپرده می­شوند.
یک تفاوت یا مهم­ترین تفاوت رمان اول و دوم جناب عالی در چیست؟
شاکله «شاه بی شین» بیشتر بر منابع و مستندات تاریخی استوار است، درحالی که در «آه با شین» این خاطره­ها و روایت­های داستانی هستند که دستمایه قرار می­گیرند.
 
چقدر از موضوعات رمان خود را زیسته­اید؟
اگر منظور شما زیستن بیولوژیک و تجربه­ی عینی وقایع باشد، باید بگویم که بسیار کم! اما نیازی نیست که نویسنده حکماً داستانش را زیسته باشد. اصلا تفاوت اصلی نویسنده با دیگران در همین است که او به یاری نیروی تخیل و برقراری نوعی رابطه­ی این­همانی با پدیده­ها، آن­ها را تجربه می­کند ولایه­های مختلف وقایع را می­شکافد و به نوعی تجربه شهودی دست می­یابد. این­جا دیگر نیازی نیست که نویسنده حتماً وقایع را از سر بگذراند، چون او وقایع را از صافیِ وجودش می­گذراند. برای همین، چه بسا سوژه­ی یک داستان تجربه­های زیستی نویسنده باشد و در پرورش و پرداخت آن­ها موفق عمل نکند. پس نویسنده باید لایه ها و ابعاد و زاویه­های نادیدنی وقایع را زندگی کرده باشد تا بتواند آن­ها را به یک جهان داستانی بی بدیل و ناب و یگانه تبدیل کند.
 
در هر دو رمان، دو قصه از ابتدا تا انتها در حال حرکت به سمت هم هستند با روایت­های غیرخطی که از کنار هم می­گذرند، مثل گذشتن قطار و مسافری که در داخل آن مخالف حرکت قطار حرکت می­کند اما سرانجام به هم می­رسند....
تعبیر جالبی­ست. شاید بهتر باشد بگوییم که مقصد هر دو قطار یکی­ست و مسیرهایشان متفاوت. البته گاه آن­ها موازی یکدیگر قرار می­گیرند و گاه از هم دور می­شوند. راوی و شخصیت اصلیِ «آه با شین» همراه با خانواده­اش در اولین کوپه­ی قطار زندگی می­کند و واگن­هایی پر از خاطره را به دنبال خودش می­کشد. در هر واگن و کوپه، خرده­روایت­هایی اتفاق می­افتد و شخصیت­هایی حضور می­یابند، حتی ارواح؛ و واگن­ها دائما از نظر زمانی پس و پیش می­شوند. خواننده نیز حکم مسافری را دارد که نویسنده یا همان لکوموتیوران به داخل قطار دعوت می­کند تا به تماشای درون قطار بپردازد و همچون شخصیت اصلی در تمام صحنه­ها حضور پیدا کند. در این میان، لکوموتیوران یا همان نویسندها اگر فقط بتواند این قطار را به سلامت به مقصد برساند شاهکار کرده است. البته در بیرون قطار هم یک سوزنبان جدی و مقرراتی به نام تاریخ وجود داردکه می­تواند با یک حرکت مسیر این قطار را عوض کند و به دیار فراموشی ببرد.
 
■این­همانیِ شگفتی در پایان به دست داده می­شود. به نظر شما این ساختار تا چه میزان با فضای یک رمان ایرانی تناسب دارد؟ آیا در رمان بعدی این سه­گانه هم از چنین تمهیدی استفاده خواهید کرد؟
اگر بگویم که پایان­بندی رمان «آه با شین» حکم شیشه­ی عمر آن را دارد، بیراه نگفته­ام. همان­طور که می­دانید جانمایه و حرف اصلی این رمان بازنمایی تقدیر تاریخی قوم ایرانی­ست. ما می­خواهیم نشان بدهیم که این فروبستگی تاریخی مجبورمان می­کند که پشت هم تقدیر خود را تکرار کنیم. پس این دایره­ی بسته، این تسلسل تاریخی، گذشته از درونمایه باید در ساختار و ریختار هم تجلی پیدا کند، یعنی تقدیر فرم رمان باید همان تقدیر شخصیت­های آن باشد. برای همین است که زمان دوری رمان با تکرار مطلع داستان در پایان به کمال می­رسد. این همان تقدیر تاریخی­ست که مانند ماری بر گرد داستان حلقه می­زند و در فرجام کار، سر و دم مار به هم می­چسبد و همه چیز از نو آغاز می­شود.
 
■به نظرم رمان «آه با شین» یک رمان چندصدایی­ست با ساختاری حلقوی که می­تواند شکل دیگرگونه­ای از داستان مدرن ارائه دهد، با مولفه­هایی کاملا ایرانی. در این باره می­خواستم صحبت کنید.
باز هم تکرار می­کنم که بهتر است منتقدان و پژوهشگران به این مباحث بپردازند. وظیفه­ی اصلی نویسنده دقیقا با خلق یک رمان به پایان می­رسد و از این پس نقش او، در بهترین حالت نقش یک تماشاچی­ست که تنها می­تواند از بازخورد کارش دچار حیرت و شادمانی یا خدانکرده یأس و نومیدی شود. از طرف دیگر، پرداختن به این مباحث باعث می­شود که نویسنده از کار اصلی خودش بازبماند. هرچند این تماشا نیز برای خودش عالمی دارد و گاه نویسنده در جریان همین تماشاها به چنان حالاتی دچار می­شود که مگو و مپرس! مثلا تازه می­فهمد که اثرش چه لایه­هایی داشته که خودش خبر نداشته؛ یا تأویل­ها و تعبیرهایی از اثر می­شود که برای او تازگی دارد. این که مثلا ساختار حلقوی «آه با شین» چه مولفه­هایی دارد، باور کنید برای خود من هم جالب است، اما عاقلانه نیست که با ارائه­ی نقد و تحلیل­های شخصی خود، مرا از این لذت محروم کنم.
■ در جای­جای هریک از رمان­های شما رمزگان­هایی فرعی و اصلی وجود دارد، نمادهایی که هر یک روایت خاص خود را دارند. بخشی از این رمزگان­ها در رمزگشایی­ها سپیدنویسی شده­اند، یعنی بعد از پایان رمان در ذهن و ضمیر خواننده زنده می­شوند، جان می­گیرند؛ نظر شما در این خصوص چیست؟
به طور کلی، داستان بدون رمزگان بسیار فقیر و عریان می­ماند. اصولا وقتی شما بخواهید داستان­تان لایه­بندی شود، و از سطح یا سطوح وقایع عبور کنید، خودبه­خود از سرزمین رمز و جادو سر درمی­آورید. این­جا دیگر عالمی­ست که از نیروی جاذبه، روابط علی و معلولی، زمان تقویمی، محدودیت مکانی، قانون بقای ماده و .... خبری نیست. این­جا جایی­ست که نویسنده خود نیز جادو می­شود و به رمزگان­ها می­آویزد. البته منظور من داستان نمادپردازانه نیست. بنابراین، وقتی شما بخواهید سویه­ها و رویه­های دیگری از واقعیات را تجربه کنید، به رمز می­رسید. یعنی برای خلق یک جهان داستانی تازه و بدیع، نوعی رابطه مبتنی بر کشف و شهود با عالم برقرار می­کنید. با این نگاه­ست که درمی­یابید جزء به جزء این جهان پر از رمز است. هر سنگی را تکان بدهی با وجه تازه­ای از خلقت روبه­رو می­شوی. هربار که به جویباری خیره می­شوی چهره­ی جدیدی از هستی را کشف می­کنی. از این منظر، جهان هر آن در حال نو شدن است و تو نیز جزیی از این جهانی و دم به دم نو و کهنه می­شوی. رمزها دقیقاً در این بعد و فضا جلوه­گری می­کنند و نویسنده دقیقاً در همین فضاست که می­تواند جهان داستانیِ خود را بیافریند. البته برخی داستان­نویسان دوست دارند در سطوح واقعیات به سیروسلوک بپردازند، یا در خلق داستان از قوانین بطلمیوسی بهره بگیرند، بر آنان نیز حرجی نیست و جهان داستانی آن­ها نیز قابل اعتناست. اما برای چون منی خلق جهان­های کشف­نشده جذابیت بیشتری دارد. به گفته مولانا: این جهان کوه­ست و فعل ما ندا/ سوی ما آید نداها را صدا... من عاشق کشف و فهم چنین صداهایی هستم که از جانب بی­جانبی، از اعماق کاینات به سوی ما می­آید؛ از آن سوی زمان، از آغاز پیدایش کاینات، از لحظه کن و فیکون.
 
راویِ شما در بسیاری از قسمت­ها مانند دوربین عمل می­کند و در برخی قسمت­ها کودکانه به کنجکاوی­های شیطنت­آمیز و جذاب سرک می­کشد و به کشش و تعلیق داستان شما کمک می­کند. آیا چنین شیوه­ای را قبلا در داستان­های دیگران خوانده­اید، اگر نه چرا این شیوه را انتخاب کرده­اید؟
علاقه عجیبی دارم که یک رمان براساس نگاه کودکانه –نوجوانانه بنویسم. البته بخشی از جلد سوم این سه­گانه که در حال نوشتنش هستم، درباره­ی همین کودک رازآمیز درون است. بسیاری از داستان­نویسان از همین شیوه استفاده کرده­اند که می­توان اسم آن را گذاشت کشف و شهودهای کودکانه؛ یعنی کشف ابعاد تازه و جدیدی از زندگی به کمک نیروی شهودی کودکانه. البته چه بسا تجربه­ی طولانی کودکانه­نویسی به من کمک کرده باشد، اما فهم و تفسیر جهان از این دریچه و برساختن جهان داستانی بدیع بر این اساس، کاری­ست بسیار صعب و به همین نسبت لذت­بخش؛ چراکه نویسنده باید در فرایند روایت کودکانه حتما به درک و دریافت­های تازه و بکر دست پیدا کند تا آن­ها را در دل داستان بگنجاند و درونی کند. در غیر این صورت، روایت کودکانه فقط یک روایت خاطره­مند از کار درمی­آید و ارزش و غنای چندانی ندارد.
 
در بخش­هایی که کودکی راوی خود را نشان می­دهد اتفاقا بستری کمتر شناخته­شده در داستان ایرانی رخ می­نماید که می­تواند سرفصل خوبی برای نویسندگان دیگر باشد. چقدر با این نظر موافق هستید؟
در حال حاضر مورد خاصی در ذهنم نیست، اما حتما نویسندگانی هستند که از چنین تکنیک و شیوه­ای استفاده کرده و می­کنند. باید بگویم که روایت کودکی راوی در «آه با شین»، مبتنی­ست بر کودکانگیِ کودکی شهرستانی که بیش و پیش از هر چیز با تخیل خودش در پی فهم و درک دنیای بزرگسال­ها و جهان اشیاء و حیوانات است. نسل ما از این نظر یک نسل استثنایی بود، چون در گرانیگاه سنت و تجدد قرار داشت و برای همین اگر همت کند می­تواند روایت های دست اول و کمیابی از کودکانگیِ خودش در برزخ سنت و تجدد ارائه بدهد.
تا چه میزان از این کودکانگی­، زیستمان نویسنده است؟
پیش از این هم توضیح دادم که نیازی نیست نویسنده الزاما داستانش را زیسته باشد. من هم طبیعتا وقایع کودکی راوی این رمان را زندگی نکرده­ام چون به زمان قدیم­تر تعلق دارد. اما می­توانم ادعا کنم که همه­ی این فضاها و شخصیت­ها را زندگی کرده­ام، آن هم از طریق همزادپنداری و جان­بخشی و خیال­ورزی و یگانگی با فضاها و آدم­ها و حتی اشیاء.
 
 

کلمات کلیدی این مطلب : محمد کاظم مزینانی ، جایزه جلال ، آه با شین ،
تعداد بازدید :460  |   تاریخ ثبت : 1395/9/22

کسانی که این مقاله را می پسندند :
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



آخرین مطالب سایت

آرشیو کامل
حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی