توسط انتشارات سوره مهر منتشر و روانه بازار کتاب شد
مجموعه رباعی این کوه سرش همیشه زیر برف است ازمحمد عالی‌زاده منتشر شد
باگردآوری و تنظیم خسرو باباخانی و رقیه‌سادات صفوی
مجموعه داستان بزرگسال روح مرطوب منتشرشد

آخرین مطالب



مروري بر كتاب «جنبه‌هاي رمان» اثر خواندني ادوارد مورگان فوستر   1395/10/12

تاب جنبه‌هاي رمان يا وجوه رمان، يكي از اين نوع آثار است كه ترجمه فارسي‌اش به قلم روان ابراهيم يونسي تا به حال چندين بار تجديد چاپ شده و از آثار مهم در زمينه شناخت هنر رمان‌نويسي (و به‌طور كلي داستان‌نويسي) به شمار مي‌رود. اين اثر ارزش‌مند و ماندن از جمله كتاب‌هايي است كه تقريبا عموم نويسندگان و منتقدان از آن به نيكي ياد مي‌كنند و خاطره‌ها از خواندن آن دارند. اين امتياز خاطره‌انگيز بودن نه از آن روست كه «جنبه‌هاي رمان» كتابي سنگين و كليدي است، بل دقيقا از آن روست كه سنگيني و كليدي بودن آن به هيچ





 باقر رجبعلی

اغلب داستاننويسان و منتقدان (معمولا) آن كتابهايي را كه در آغاز كار نوشتن ميخوانند، هيچگاه فراموش نميكنند، منظورم كتابهايي است كه برايشان با جذابيت خاصي همراه بوده و در عين حال، فهم  ادراك لذتبخشي را نيز به ارمغان آورده است.
كتاب جنبههاي رمان يا وجوه رمان، يكي از اين نوع آثار است كه ترجمه فارسياش به قلم روان ابراهيم يونسي تا به حال چندين بار تجديد چاپ شده و از آثار مهم در زمينه شناخت هنر رماننويسي (و بهطور كلي داستاننويسي) به شمار ميرود.
اين اثر ارزشمند و ماندن از جمله كتابهايي است كه تقريبا عموم نويسندگان و منتقدان از آن به نيكي ياد ميكنند و خاطرهها از خواندن آن دارند.
اين امتياز خاطرهانگيز بودن نه از آن روست كه «جنبههاي رمان» كتابي سنگين و كليدي است، بل دقيقا از آن روست كه سنگيني و كليدي بودن آن به هيچ وجه تحميل نميشود و در خواننده احساس كسالت بهوجود نميآورد.
حتي شايد بتوان گفت كه اين كتاب «فورستر» ضمن دارا بودن از ايجازيماهرانه و خاص، تقريبا نرمترين كتابي است كه در زمينه حاشيههاي اصول رماننويسي خلق شده است.
به جرات ميتوان گفت كه نه تنها در ايران، بلكه در تمام جهان، منتقدان ادبيات داستاني در آثار خود به اين اثر نظري «اي.ام.فورستر» اشارههايي درخور و به مناسبتهاي گوناگون داشتهاند و دارند.
فورستر براي اولينبار در اين كتاب غير داستاني خود، مسائلي را مطرح كرد كه پيش از آن به هيچ وجه در بارهشان گفتوگو نشده بود. او با آن كه خود نويسندهي پنج رمان و دو مجموعه داستان كوتاه است هميشه ميگفت: «چندان كه خود ميخواستهام ننوشتهام... و بايد اضافه كنم كه رماننويس بزرگي نيستم.»
با اين حال معروف است كه يكي از رمانهاي او به نام «گذري به هند» تنها در چاپهاي اوليه خود 562 هزار نسخه فروش داشته است.
بسياري از دانشگاههاي انگلستان به فورستر درجه افتخاري دادهاند و او در اين مقام نيز همچنان فروتني و كمادعايي خود را حفظ كرده بود.
«هاري تي مور Harryt moare» (استاد دانشگاه ايلي نوي جنوبي (illinois) در اين باره گفته است: «فورستر هر چند شايد زندگي بيروني پرماجرايي نداشته باشد، اما تمام زندگي اين مرد نجيب و كمرو با ماجراهاي ذهني مثل: دانش و احساس رضايت از اين كه ميتوانست بنويسد، عجين بوده است...»
فورستر به جز كتابهاي داستاني خود، چند اثر ديگر نيز نوشته است كه يكي از مهمترين آنها كتاب «جنبههاي رمان» است، و اساسا در اكثر جاها فقط به خاطر همين كتاب او را ميشناسند و دربارهاش سخن ميگويند.
در ايران نيز فقط كتاب «گذري به هند» او چندين سال قبل ترجمه و منتشر شد كه البته با استقبالي روبهرو نشد. برعكس كتاب جنبههاي رمان كه در چاپهاي متعدد خود، هنوز هم تازگي و طراوت مطالبش را حفظ كرده است، فورستر در مقدمه اثر خود، ابتدا تعريفي از رمان را در قالب يك تمثيل ارائه ميدهد و ميگويد: رمان مرطوبترين نواحي ادب است كه صدها جويبار، آن را آبياري ميكند، چندان كه گاه صورت باتلاق مييابد. او سپس سخن خود را (كه در واقع سخنراني او در يكي از دانشگاههاي انگليس بوده است؛ اينطور ادامه ميدهد: «من از اين كه رمان را شعرا خوار ميدارند در شگفت نيستم، هر چند كه گاهي اوقات تصادفا خويشتن را در آن نيز مييابند. همچنين از ملالت و دلزدگي مورخان نيز، آنگاه كه تصادفا همين باتلاق به عرصههاي عمل ايشان هم راه پيدا ميكند.»
فورستر بعد از طرح اين مقدمه مطايبهآميز، (و پيش از آغاز كردن موضوع اصلي گفتار خود) لازم ميداند كه تعريفي جدي از رمان به دست دهد. ميگويد: «اين البته يك ثانيه هم وقت نخواهد گرفت.» و ادامه ميدهد: «منتقدي به نام «شو والي chevalley» در جزوهي كوچك اما درخشان خود تعريفي به اين مضمون به دست ميدهد كه: رمان، داستاني است به نثر  و با وسعتي معين...»
فورستر ميگويد: و اين براي ما كافي است، جز اين كه اضافه كنيم، اين حد يا وسعت نبايد كمتر از پنجاه هزار كلمه باشد...؛ و بنابراين هر اثر داستاني منثوري كه بالغ بر پنجاه هزار كلمه باشد رمان است.
در اينجا سوالي مطرح ميشود: در محدوده اين تعبير، آيا آنقدر كه خود ميخواهيم آزاديم؟
فورستر كه محك و معيار نهايي و غايي رمان را، ميزان علاقه خواننده نسبت به آن ميداند، در جايي از گفتار خود به فضل رماننويس اشاره ميكند و ميگويد: «فضل و كمال حقيقي و ناب، يكي از بزرگترين كاميابيهايي است كه نوع ما ميتواند بدان نايل آيد. هيچكس كاميابتر از كسي نيست كه موضوع در خوري را برميگزيند و بر كليه عناصر و نكات آن و نيز نكات و حقايق موضعات وابسته و نزديك به آن مسلط ميشود. چنين كسي چون بدين پايه رسيد ميتواند هر كاري را كه اراده كند به انجام رساند. اگر موضوع كار او رمان است، ميتواند چنانچه بخواهد در موقعيت تاريخي آن سخن بگويد و درباره حقايق جانبياي كه بر آثار داستاني تاثير كردهاند، دانش كافي دارد... ؛ هيچ رماننويسي به بزرگي «تولستوي» نيست، چرا كه تصوير كاملي از حيات آدمي را هم از جنبه معمولي و عادي و هم از جنبه قهرماني او به دست داده است. هيچ رماننويسي اعماق روح آدمي را همچون «داستايفسكي» نكاويده، و هيچ رماننويسي در هيچ جاي دنيا آگاهي نوع جديد را با موفقيت مارسل پروست تحليل نكرده است. در برابر اين كاميابيها بايد تامل كرد، [و به اين ترتيب حدود آزادي را براي خود تعيين نمود.]»
فورستر در تعريف رمان، از طبقهبندي آنها بر حسب موضوعاتي مانند: تاريخ نگارش، موضوع، محل، بلندي و كوتاهي، و جنس و نظرگاه نه تنها پرهيز دارد، بلكه به شدت مخالف است و دربارهي آنها (يعني منتقداني) كه در نقدهايشان به اين چيزها اهميت عمده را ميدهند، مينويسد: «آنچه اينها ميگويند ممكن است درست و دقيق باشد اما همه بيفايده است، چون به جاي اين كه به درون كتابها راه يابند در پيرامونشان پرسه ميزنند، چرا كه آيا آنها را نخواندهاند و يا نتوانستهاند چنانكه بايد بخوانند. كتاب را بايد خواند و اين به هر حال تنها راه دست يافتن به محتواي آن است. بعضي قبايل وحشي كتاب را ميخورند، اما خواندن، تنها شيوه درك و دريافتي است كه شناخته شد. خواننده بايد تك و تنها بنشيند و با نويسنده كلنجار برود و اين كاري است كه «عالم نما» نميكند.  او به عرض اين كار، كتاب را به تاريخ نگارشش، با حوادثي كه در زندگي نويسندهاش رخ داده و حوادثي كه وصف كرده ربط ميدهد.
فورستر عنوان «جنبهها» را به اين جهت برگزيده كه غيرعلمي و مبهم است، و اين چيزي است كه به نظر او منتهاي آزادي را در اختيار ميگذارد، و همچنين از اين رو كه هم متضمن شيوههاي مختلفي است كه بر رمان مينگريم، و هم در بردارنده شيوه نگرش رماننويسي است بر كار خود.
اولين جنبهاي (يا در واقع وجهي) كه فورستر براي رمان در نظر گرفته، «داستان» است، به اين معني كه اساسيترين شاخصه شناخت يك رمان، جنبه داستانسرايي آن است، جنبهاي اساسي و اصلي كه رمان بدون آن هرگز نميتوانست، وجود داشته باشد. اين مهمترين عامل مشترك در همه رمانها را –به نظر فورستر –اگر برداريم، ديگر چيز در خور ستايشي (جز پيرايههاي زيباي زباني) در كتاب به جاي نميماند. البته يادمان باشد كه داستان هم بايد داستان باشد، و رغبت و كنجكاوي خواننده را برانگيزد. فورستر حالت اولين شنونده «داستان» را اينطور توصيف كرده است: «آدمي بوده ژوليده موي كه خسته و كوفته و پس از مبارزه با ماموتها يا كرگدنهاي پشمالو و در كنار آتش مينشسته و چرتزنان به داستان گوش فرا داده و تنها چيزي كه او را بيدار نگه ميداشته، انتظار داستان بوده است: بعد چه خواهد شد؟ داستانسرا آرام آرام داستان را ادامه ميداد و پيش ميرفت و شنوندگان، همين كه به حدس در مييافتند كه چه خواهد شد و چه پيش خواهد آمد، يا به خواب ميرفتند و يا  او را ميكشتند. مخاطرات امر را ميتوانيم از وضع و حال و نحوه رفتار شهرزاد –در زمانهاي نزديكتر –دريابيم.
شهرزاد به اين جهت از مرگ نجات يافت كه ميدانست سلاح «انتظار» را چگونه به كار برد. (و اين تنها سلاح ادبي است كه بر مستبدان و وحشيان كارگر ميافتد). شهرزاد اگر چه قصهپرداز بزرگي بود، و وصفهايش دقيق و دلانگيز و قضاوتش ملايم، و حوادثي كه در داستان ميآورد، بكر و هوشمندانه و نكات اخلاقي را باز مينمود، مترقي و پيشرفته بود، و نيز هر چند تصويري كه از اشخاص داستان به دست ميدهد، زنده است و دربارهي سه پايتخت آن روز مشرقزمين، دانش و اطلاعات وسيع داشت با اين حال، در نجات جان از جنگ شوهر ستمگر خويش، بر هيچ يك از اين مواهب اتكا نداشت. اينها جزء عوامل فرعي و ضمني كار نبودند. او فقط به اين جهت زنده ماند كه توانست شاه را در حالتي نگه دارد كه مدام از خود بپرسد: «بعد چه خواهد شد؟» شهرزاد هر بار كه برآمدن آفتاب را ميديد جمله را ميبريد و از سخن گفتن باز ميماند و شاه را انگشت به دهان و حيران در انتظار ميگذاشت. نويسندهي مجموعه داستانهاي «هزار  و يك شب» (اين اثر عظيم جاودانه شدهي جهاني)، در پايان هر يك از قصههايي كه شهرزاد هر شب براي شوهر ستمگر خويش (كه هر زني را ميگرفت همان شب اول او را ميكشت) تعريف ميكند، مينويسد: «در اين لحظه شهرزاد ديد كه آفتاب از مشرق برآمد، و زيركانه لب از سخن فرو بست.»
شهرزاد با تعريف كردن داستانهايي كه عامل انتظار در آنها قوي بود، كشته شدن خود را به تعويق مياندازد و شاه به خاطر شنيدن بقيهي داستان (كه شهرزاد گفتنش را به شب بعد موكول ميكند) از دست زدن به جنايتي كه به آن عادت كرده است، خودداري ميكند.»
فورستر مينويسد: «همين يك جملهي ساده (يعني لب از سخن فروبستن شهرزاد) ستون فقرات قصههاي هزار و يك شب است و جان شهرزاد با كمال را نجات ميدهد. ما همه –در مثل –مثل شوهر شهرزاديم، و ميخواهيم، بدانيم كه بعد چه خواهد شد؟ اين مساله عموميت دارد و به همين جهت است كه ستون فقرات رمان بايد «داستان» باشد. بعضي از ما حتي بيش از اين چيزي نميخواهند.
حالا شايد بشود تعريفي از داستان ارائه داد –البته از ديدگاه فورستر –كه به نظر ميرسد، منطقي و واقعبينانهتر از بقيه تعريفهايي است كه درباره داستان ارائه دادهاند. او ميگويد: «داستان، نقل وقايع است به ترتيب توالي زمان. در مثل، ناهار بعد از چاشت و سهشنبه پس از دوشنبه و تباهي پس از مرگ ميآيد و بر همين منوال. داستاني كه واقعا داستان باشد بايد واجد يك خصيصه باشد: شنونده را بر آن دارد كه بخواهد بداند بعد چه پيش خواهد آمد و برعكس ناقص است، وقتي كاري ميكند كه خواننده نخواهد بداند، بعد چه خواهد شد و داستاني را كه واقعا داستان باشد، فقط به اين دو معيار ميتوان نقد كرد. داستان در حقيقت حقيرترين و سادهترين ارگانيسم ادبي است، معهذا مهمترين عامل مشتركي است كه در همه ارگانيسمهاي پيچيدهتري كه به رمان معروفند وجود دارد.»
به اعتقاد فورستر، زندگي روزانهها سرشار از «حس» زمان است، اما چيز مهم ديگري در كنار آن وجود دارد كه «ارزش» ناميده ميشود. بنابراين زندگي روزمره در اصل هر چه باشد از دو زندگي تشكيل شده است: زندگي در قالب زمان، و زندگي در قالب ارزشها، و رفتار ما نيز مبين تابعيتي است، دوگانه. مثلا يك نفر ميگويد: «او را فقط به مدت پنج دقيقه ديدم، اما ميارزيد.» آنچه كه تابعيت دوگانه به نظر فورستر ناميده ميشود، در اين جمله كاملا وجود دارد.
او ميگويد آنچه داستان ميكند، اين است كه زندگي را در قالب «رمان» نقل ميكند، و اين رمان در مجموع خود، (البته گار رمان خوبي باشد)، بايد كه حاوي زندگي بر حسب ارزش نيز باشد. و اين كار ميسر نخواهد بود، مگر با آشنا بودن با وسايل و تدابيري كه براي رماننويس از ضروريات كار به شمار ميرود.
بعضي از نويسندگان (و از جمله مارسل پروست) مساله «زمان ساعتي» را در داستانهايشان ناديده گرفتهاند. كه البته موفق هم بودهاند. مثلا همين مارسل پروست! قهرمان داستان او در عين حال كه دارد از دوستش در خانه پذيرايي ميكند، در پارك مشغول توپ بازي است. اين بههمريختگي زمان، ناشي از سبكي است كه آن را «جريان سيال ذهن» يا «رمان ذهني» و يا «رمان روانشناختي» ميگويند كه البته در اصول، تفاوتهايي اساسي با هم دارند، اما در مفهوم موردن ظر ما مشتركند.
فورستر كه در بند سبكي خاص نيست و نظريههايش عمومي و هميشگي و همه جايي است، در اين مورد ميگويد: «همه اين تمهيدات مجاز است، ليكن هيچ يك از آنها حرف اصلي ما را مشعر بر اين كه اساس رمان، داستان و داستان نقل وقايع است، به ترتيب تقدم و تاخر زماني، رد نميكند.»
نويسنده كتاب «جنبههاي رمان» در حاشيه نظراتش پيرامون وجود «داستان» در رمان به موارد جزئيتري اشاره دارد كه آنها را ميتوان حس درك مكان و فضا و صداي رمان ناميد. به نظر او، بسياري از رماننويسان از حس درك مكان برخوردارند، اما فقط عده قليلي از حس درك فضا بهرهدارند. يكي از اينها، تولستوي است كه اين حس در او در مراتب عالي مواهب يزداني، جاي ميگيرد. چيزي كه بر رمان «جنگ و صلح» حاكم است، فضاست، نه زمان. دربارهي «صداي رمان» نيز فورستر ياد ميدهد كه اين جنبه مهم را رماننويس هرگز نبايد فراموش كند و آن اين است كه رمانش اگر با صداي بلند خوانده شود، رسا باشد و مانند بيشتر نوشتههاي منثور، نه نواز شگر چشم، بلكه خوشآيندِ گوش باشد.
بعد از بررسي داستان يا قصه (يعني جنبه ساده اما اساسي هر رمان)، فورستر به جنبه ديگر (كه بازيگران  اشخاص داستان هستند) ميپردازد: «خب! در اينجا لازم نيست بپرسيم، بعد چه پيش آمد؟ بلكه بايد بگويم براي چه كسي پيش آمد؟ در اينجا رماننويس، تنها به كنجكاوي ما كار ندارد، بلكه به فهم و شعور و تصور ما نيز مراجعه ميكند. صداي او در اين بخش در واقع تكيهي تازهاي پيدا ميكند. تكيهاي كه ميخواهد بر ارزشها بدهد...»
اشخاص داستاني، بديهي است كه با همين سهولت و سادگي به ذهن نويسنده نميآيند، بلكه در يك حالت «تب آلوده و هيجاني» از ذهن وي ميجوشند، با يان حال، طبيعتشان مقيد و محدود به تصويري است كه نويسنده از ديگران و همچنين وقوفي است كه بر روحيه و طبيعت خويش دارد؛ به علاوه در پيوند با ساير جنبههاي كار او تغييراتي پيدا ميكند. اين جنبه، يعني رابطهي اشخاص داستان با ساير وجوه و جنبههاي رمان موضوع بررسي فورستر در ادامه سخن است. او ميگويد: «خب... اشخاص داستان با آدمهايي مثل من يا شما و يا مثلا ملكه ويكتوريا چه فرقي دارند؟»
و ادامه ميدهد: «بيگمان فرق دارند. بايد هم داشته باشند و اگر شخصيت داستان عينا شبيه ملكه ويكتوريا باشد و با او سر مويي تفاوت نداشته باشد، در آن صورت خود ملكه ويكتورياست و آن وقت رمان و يا آن قسمت از آن كه به چنين شخصيتي ميپردازد، صورت تاريخچه و يا ترجمهي احوال پيدا ميكند و ترجمهي احوال، تاريخ است، زيرا اساس آن بر شواهد و مدارك استوار است، در حالي كه اتكاي رمان بر شواهد و مدارك است به علاوه يا منهاي ايكس. و اين كميت مجهول حالت و طبيعت رماننويس است كه تاثير شواهد و مدارك را تعديل ميكند و يا آن را پاك دگرگون ميسازد. تاريخنويسي با «اعمال» سروكار دارد و نيز با خصوصيات و خصال اشخاص، آن هم تا آنجايي كه از كردارشان استنباط ميكند. او نيز مانند رماننويس بهخصوصيات و صفات اشخاص علاقهمند است، اما فقط وقتي از وجود اين خصال آگاه ميشود كه بر سطح ظاهر پديدار شوند.
اگر ملكه ويكتوريا –مثلا –نگويد: «موجبات خرسندي خاطره ما فراهم نگرديد»، شخصي كه در كنارش نشسته است متوجه نخواهد شد كه او دل خوشي ندارد و مردم نيز از ناخشنودي خاطر او اطلاعي پيدا نخواهند كرد. ممكن بود او ابرو در هم بكشد تا مردم به اين وسيله پي به حالت روحي او ببرند، (بهنظر فورستر، حالات قيافه و حركات هم شواهد و قراين تاريخياند)، اما اگر آرام و بيتاثير ميماند، كسي چه ميفهميد؟ زندگي دروني هر كس –چنانكه از تعريف آن پيداست –دروني و نهاني است. اما همين زندگي نهاني، وقتي علايم ظاهرياش را بروز ميدهد، ديگر نهاني نيست، چون به قلمرو عمل وارد شده است. وظيفه رماننويس اين است كه زندگي دروني را از همان سرچشمهاش براي خواننده آشكار كند: «يعني چيزهايي پيش از آنچه بتوان دانست، درباره ملكه ويكتوريا (يا هر شخص ديگري) به ما بگويد و به اين ترتيب شخصيتي بسازد كه ديگر ملكه ويكتورياي تاريخ نباشد.»
يك منتقد فرانسوي ميگويد: هر انساني دو جنبه دارد، جنبهاي كه مناسب تاريخ است و جنبه ديگري كه مناسب آثار داستاني است. آنچه در آدمي مشهود و قابل رويت است (يعني كليه اعمالش و آن بخشي از زندگي معنوياش كه بتوان از عمالش نتيجه گرفت) در قلمرو تاريخ جاي ميگيرد. اما جنبه ديگري در آدمي وجود دارد كه شامل احساسات و روياها و خوشيها و غمها و با خود خلوتكردنهايي است كه ادب و شرم و حيا مانع از آن ميشود كه آنها را بر زبان بياورد. بيان اين جنبه از طبيعت انساني يكي از وظايف عمده رمان است.
در زندگي روزمره و معمولي، ما هيچگاه يكديگر را نميفهميم، نه بصيرت و درونبيني كاملي وجود دارد و نه كسي همهي اسرار خود را با ديگران در ميان ميگذارد. ما همديگر را «تقريبا» و به ياري نشانههاي خارجي ميشناسيم، و اين البته براي يك زندگي اجتماعي و حتي براي ايجاد و مناسبات نزديك كافي است، اما خواننده ي رمان ميتواند اشخاص داستان را به تمامي بفهمد. اگر رماننويس، وارد باشد، ميتواند زندگي درون و برون شخصيتها را در پيش روي خواننده بگذارد. به همين جهت است كه شخصيتهاي داستاني، از اشخاص تاريخي و حتي از دوستانمان براي ما مشخصترند، زيرا نويسنده در مورد آنها اطلاعاتي را كه بايد در اختيار ما گذاشته است و اين اشخاص، هر اندازه هم كه ناقص يا غير حقيقي باشند، رازي در پيرامون خويش ندارند، حال آن كه ما، در زندگي معمول، چنين اسراري را از يكديگر پنهان ميكنيم و بايد هم بكنيم. اخفاي متقابل، يكي از شرايط زندگي در اين كره خاكي است. اما در رمان ميتوانيم مردم را كاملا (با همه رازهاي درون و اسرارهاي مگوشان) بشناسيم، و قطع نظر از خطر و لذتي كه معمولا از خواندن به دست ميدهد، در اينجا ميتوانيم، براي ابهامي كه در زندگي واقعي وجود دارد، قرايني بيابيم و كنجكاوي خود را ارضا كنيم.»
 در پايان اين مباحث، فورستر با زبان بسيار شيرين خود، اشخاص داستاني را به «ساده» و «جامع» تقسيم ميكند و در عين حال كه ويژگيهايي براي آنها قائل است، توضيح مفصلي پيرامون خصوصياتشان ارائه ميدهد.
جنبه ديگري كه فورستر براي رمان قائل شده، «طرح» است. پيشتر، تعريف داستان را از ديدگاه او اينطور شنيديم كه: «نقل رشتهاي از حوادث است كه بر حسب توالي زماني ترتيب يافته باشند.
تعريف طرح نيز چيزي شبيه به اين است، منتها با كمي تغيير، به اين صورت: «طرح، نقل حوادث است با تكيه بر موجبيت و روابط علت و معلول.»
مثالهايي كه فورستر براي توجيه تعاريف خود زده، مشهور است. ميگويد: «سلطان مرد و سپس ملكه مرد»، اين، «داستان» است. اما «سلطان مرد و پس از چندي ملكه از فرط اندوه در گذشت» در اينجا نيز توالي زماني حفظ شده ليكن حس سببيت بر آن سايه افكنده است.
يا اين كه «ملكه مرد و كسي از علت امر آگاه نبود تا بعد كه معلوم شد از غم مرگ سلطان بوده است» اين، طرح است، به علاوه يك راز، و شكلي است كه ميتوان به كمال بسط داد، زيرا توالي زماني را تعليق ميكند و تا آنجا كه محدوديتهايش اجازه دهد، از داستان فاصله ميگيرد. همين مرگ ملكه را در نظر بگيريد. اگر داستان باشد ميگوييم: «خوب... بعد؟» و اگر طرح باشد ميپرسيم: «چرا؟» و اين، تفاوت اصلي و اساسي بين اين دو وجه از رمان است. طرح را –به نظر فورستر –نميتوان براي مردم مبهوت غارنشين يا سلطاني مستبد يا مردم اهل سينما تعريف كرد. اينها را فقط ميتوان با «خوب... بعد، بعد چه؟» بيدار نگه داشت، و اينطور چيزها فقط ميتوانند كنجكاوي را ارضا كنند. اما طرح، خواستار خرد و حافظه است. خواننده هوشمند رمان، برخلاف آدم كنجكاوي كه تنها به اين اكتفا ميكند كه نظري بر واقعهاي بيندازد و بگذرد، آن را ذهني، ميبيند. و از دو نظر گاه جدا و مرتبط با چيزهايي كه در صفحات پيشتر رمان خوانده است.
در يك رمان بسيار متشكل و عظيم و منظم، امور و وقايع، حالت ارتباطات روحي متقابل را دارند و نگرنده يا ناظر، مادام كه در آخر كار بر تپهي بلندي جاي نگيرد، نبايد متوقع باشد كه آنها را چنانكه بايد، ببيند. اين عنصر «راز» يا غافلگيري –كه گاه آن را بيجهت عنصر پليسي نيز ميخوانند –در بناي «طرح»، واجد اهميت فراواني است و از تعليق توالي زماني نتيجه ميشود. راز –در واقع –لازمه طرح است و بدون فراست و هوش نميتوان آدم را دريافت. براي درك و دريافت راز، بايد در حالي كه بخشي از ذهن همچنان به پيش ميرود، بخشي ديگر آن را براي تامل به جاي گذاشت. حافظه و هوش با هم پيوند نزديك دارند، چون تا به ياد نياوريم نميتوانيم بفهميم. اگر زماني كه ملكه ميميرد، وجود سلطان را از ياد برده باشيم، آن وقت هيچگاه نخواهيم فهميد كه چه چيز موجب مرگش شد. سازنده طرح از ما انتظار دارد كه وقايع را به ياد داشته باشيم و انتظار ما از او اين است كه نكته تصادفي و بيجهتي را در طرح نياورد. هر جزء از كردار يا گفتار طرح –در نظر نويسندهي كتاب جنبههاي رمان –بايد جايي و مقامي داشته باشد، و مبتني بر امساك و فارغ از اطناب باشد.
البته نبايد فكر كرد كه فورستر طرحهاي پيچيده را (به اين ترتيب) رد ميكند و به طرحهاي ساده گرايش دارد. ادامه سخن او را اگر بخوانيم اين مساله كاملا منتفي است.
ميگويد: «طرح حتي اگر پيچيده هم باشد بايد فقط حاوي مطالب اساسي باشد و از زاويه پيراسته گردد. ميتواند دشوار يا آسان باشد، ميتواند متضمن رازهايي باشد، اما به هر حال نبايد گمراه كننده باشد.»
«فانتزي» جنبه ديگري است كه فورستر آن را براي نگارش يك رمان خوب لازم ميداند. در تعريف اين جنبه بايد گفت كه: «فانتزي متضمن عنصر مافوق طبيعي است. به عبارت سادهتر، وارد كردن چيزهايي مانند يك شبح، يك فرشته، يا يك جادوگر در زندگي عادي و روزمره، يا وارد كردن مردم عادي در سرزمين عجايب، و در گذشته يا در آينده در درون زمين، و بعد چهارم يا غوطهوري در شقاقهاي شخصيت، و بالاخره توسل به هزل و چيزهايي مثل اينها را، در هر رمان، فورستر فانتزي مينامد و آن را براي يك رمان خوب «جنبهاي» ميداند كه نبودش به اساس كار لطمه ميزند. به اعتقاد او اين وسايل و تدابير، كهنگي نميشناسند و بهطور طبيعي از ذهن بعضي نويسندگان ميگذرند و در قالبي نو به كار گرفته ميشوند، همچون «فرابيني» كه جنبهاي ديگر از كار رماننويس است و فورستر آن را تكيهاي ميداند در آهنگ صداي رماننويس كه به وسيله ابزارهاي فانتزي براي شنيدنش آماده ميشويم. البته اين فرابيني كه فورستر ميگويد، به معناي پيشبيني نيست، نظر او چيز ديگري است كه آن را ميتوان (در مفهوم مورد نظر او) آهنگ آوايي ناميد. اين آهنگ آوايي ميتواند متضمن اشارهاي باشد و در سخن رماننويس نفوذ كند تا ما به دقايق رمان نزديك شويم. در اين مبحث، وضع ذهني رماننويس و كلماتي كه به كار ميبرد، از اهميت خاصي برخوردار است كه وقتي اجرا شوند دو چيز از خواننده طلب ميكنند. يكي فروتني و ديگري تعليق حس مكايبه. فورستر اينها را در رابطه با آثار نويسندگان بزرگي مثل داستايفسكي و اليوت (و چند نويسنده ديگر) ميشكافد و تشريح ميكند.
دو جنبه ديگري را كه فورستر در پايان گفتار خود براي رمان در نظر گرفته، با عنوان «انگاره و آهنگ» ترجمه شده است. اگر بخواهيم از لابه‌‌لاي نوشتههاي او در ذيل اين دو عنوان، تعريف يا معناي آنها را بفهميم، بايد نوشته او را چند بار بخوانيم. اجمالا ميتوان اينطور گفت كه انگاره چيزي است كه بهطور عمده از طرح، مايه ميگيرد و اشخاص و ديگر عناصر داستان نيز در اجرا يارياش ميكنند. انگاره با جو يا آتمفسر داستان كه بسيار نرم و سيال است، پيوند دارد و روي هم رفته ميتوان آن را قصد اصلي نويسنده خواند؛ قصدي كه با وهم و گمان همراه است و چيزي است، تمام و ناتمام و پيدا و ناپيدا. ريتم يا آهنگ نيز به عقيده فورستر، همان تكراري است كه به علاوه تغيير (و به ياري نمونههايي) در رمان تصوير ميشود و آهنگي را ميآفريند كه انگارهي رمان را با ترنم دلنشين خود در قلب خواننده جاي ميدهد. «جنبههاي رمان» هنوز هم (با وجود اين همه نظريههاي جديد و رنگارنگ ادبي)، به شدت خواندني و به يادماندني است و اقتدار نويسندهاش در جهان ادبيات، ناشي از همين ويژگي است. 


کلمات کلیدی این مطلب : ،
تعداد بازدید :362  |   تاریخ ثبت : 1395/10/12
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی