رمضانعلی اسماعیل زاده متین آبادی
برف و باران نمی بارد-داستان کوتاه

آخرین مطالب



پنج ريالي عرق كرده   1395/11/2

از عبدالمجيد نجفي خواستيم برايمان يادداشتي از روزهاي آغازين كار ادبي‌اش در كيهان بچه‌ها بنويسد. آن‌چه برايمان نوشت، مثل هميشه داستاني شد از علاقه‌ي هميشگي‌اش به صداقت سرزمين كودكي و دوستاني كه آن روزها با كيهان بچه‌ها ادبيات كودك و نوجوان اين مرزوبوم را دوباره زنده كردند و شهادت به بعضي‌هاشان اجازه نداد كه بمانند اين شكوفايي را ببينند.



از عبدالمجيد نجفي خواستيم برايمان يادداشتي از روزهاي آغازين كار ادبي‌اش در كيهان بچه‌ها بنويسد. آن‌چه برايمان نوشت، مثل هميشه داستاني شد از علاقه‌ي هميشگي‌اش به صداقت سرزمين كودكي و دوستاني كه آن روزها با كيهان بچه‌ها ادبيات كودك و نوجوان اين مرزوبوم را دوباره زنده كردند و شهادت به بعضي‌هاشان اجازه نداد كه بمانند اين شكوفايي را ببينند.


1. پنج ريالي عرق كرده
پنج ريالي را كف دست راستش محكم نگه داشته است. از كوچه پس‌كوچه‌هاي «پشت باغ امير» و كوچه‌ی «كدخداباشي» تبريز مي‌رود سمت مجلّه‌فروشي واقع در خيابان «ثقة الاسلام» چيزي به تعطيلي مدارس نمانده است. آقاي مجله‌فروش رفته مجله بياورد. مي‌نشيند لب جوي خرداد ماه و منتظر مي‌ماند. انگشتاتش را آهسته باز مي‌كند.
پنج ريالي كف دست او عرق كرده است. ماشين‌هاي پيكان، فولكس، بنز 180 و فيات تك و توك در رفت و آمد هستند. ناگهان آقاي مجله‌فروش با دوچرخه‌ي سه تفنگ خود از سربالايي خيابان بالا مي‌آيد. پا مي‌زند و عرق مي‌ريزد. تا نخ بعلاوه‌ي كنفي كيهان بچه‌ها را پاره مي‌كند، پنج ريالي عرق كرده را مي‌دهد و آخرين شماره‌ی مجله را مي‌گيرد. چند لحظه قلبش تند مي‌زند اما بوي مجله‌ي نو قلب یازده ساله‌ي او را آرام مي‌كند. تا برسد به خانه، داستان مصور و دنباله‌دار «خلبان بي‌باك» را مي‌خواند و چه خيال‌انگيز مي‌شود كوچه پس‌كوچه‌هاي «پشت باغ امير» در دهه‌ي 1340.

2. افتتاح مجله‌فروشي
آفتاب تابستان برسر شهر خيمه زده است. خسته از الك دولك و گرگم به هوا و قايم موشك بازي و... كتاب‌فروشي باز مي‌كند. ته بن بست «شفائيه» ساعتي مانده تا عطر ياس‌ها و رزها و حسن يوسف‌هاي عصر با چادر كهنه‌ی مادر ته دربند با عرض 5/1 متر و طول 8 متر قسمتي از بن بست را صاحب مي‌شود و با كيهان بچه‌هايي كه بارها مطالب آن‌ها را خوانده، براي خودش كتاب‌فروشي يا به عبارت بهتر مجله‌فروشي باز مي‌كند. ابتدا هر مجله دو ريال، براي رفقا هر يكي يك ريال!

3. سوار گردباد
«پشت باغ امير» تمام شد و باد حسن يوسف‌ها و ياس‌هاي پر پشت و شب‌بوها را با خود برد. به احتمال فراوان نوجواني با همه‌ي كيهان بچه‌هايش سوار گردبادي شد و به آسمان رفت...

4. مجله‌هاي زخمي
گردباد به كشتي سحرآميزي مي‌مانست كه در ميانه‌ي توفاني عظيم راه‌باريكه‌اي براي پهلو گرفتن مي‌جست. جنگ بود. نوجوان ديروز رسيده بود به جواني‌اش. اما آن سوتر از دانشگاه، جنگ بود و شهيد بود و زخم بود و كيهان بچه‌هاي تركش‌خورده مثل پرنده‌ها در آسمان‌هاي رنگ غروب گرفته پرواز مي‌كردند.

5. چهارشنبه هاي خوب
زمستان بود و هوا اگرچه نه خيلي ناجوانمردانه اما به هر حال سرد بود و اوايل دهه‌ی شصت بود. ساعتي مانده تا غروب كامل، به ترمينال كهنه و چركين شهر مي‌رفت. بايد سوار اتوبوسي مي‌شد كه به پايان عمرش رسيده بود.
شاگرد راننده‌هاي اخمو محل به او و نه به هيچ كس ديگر نمي‌گذاشتند. اما شايد در نهايت دل يكي از آن‌ها براي جوانكي كه مي‌خواست به پايتخت برود، مي‌سوخت و سرانجام ته اتوبوس (بوفه!) مي‌نشست و عازم مي‌شد. به داستاني كه قرار بود بخواند، فكر مي‌كرد. بارش برف آغاز مي‌شد. اما او در هر حال بايد خود را به چهارشنبه مي‌رساند.
 بايد داستانش را براي كساني كه شاعرتر و قصه‌نويس­تر از او بودند، مي‌خواند. چهارشنبه‌هاي كيهان بچه‌ها براي جواني شهرستاني كه سوداي قصه در سر داشت، جا داشت. از «ميانه»ي جاده اتوبوس عبور مي‌كرد و راه به زنجان مي‌پيوست. قالبي از يخ بر پشتش احساس مي‌كرد. بارش برف ادامه داشت و خواب از چشم‌هاي او رم كرده بود.

6. برف آباد
نخستين داستان بلندش با نام «برف آباد» و اولين داستان كوتاهش با نام «راز بزرگ» در كيهان بچه‌ها چاپ شد. گرد و باد فرو نشسته بود. جاي بسياري از دوستانش خالي بود. آن‌ها با قطار شهادت پيش‌تر راهي شده بودند.
نوجوان پريروز قدم در راه بي‌بازگشت شعر و داستان گذاشته بود. كساني مثل حسين فتاحي، امير حسين فردي، بيوك ملكي، اسدالله شعباني، جعفر ابراهيمي، داود غفارزادگان، محمدرضا بايرامي، مصطفي رحماندوست، شكوه قاسم نيا، فريبا كلهر، فروزنده خداجو و بعدها حجواني و عموزاده و قيصر امين پور و بسيار نازنين‌هاي ديگر دست جوانكي را كه از دل برف و سرما و كولاك سر در آورده بود، گرفته بودند و راهش نموده بودند... .
اگر پاي ديواري در كوچه‌باغي كه به رودخانه‌اي رو به دريايي پيوندد، نوجواني را ديديد كه كيهان بچه‌ها مي‌فروشد، شك نكنيد، او «عبدالمجيد نجفي» نام دارد.
 او هنوز هم آرزو دارد روزي از روزها بهترين و زيباترين داستان تمام عمرش را بنويسد. او كمي تا قسمتي دست‌هايش خالي است اما همه‌ی درختان اين حوالي او را به نام مي‌شناسند. ياد بعضي‌ها، زنده‌اش مي‌دارند. قلبش شاعرتر باد.

کلمات کلیدی این مطلب : ،
تعداد بازدید :369  |   تاریخ ثبت : 1395/11/2
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی