ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
 
Share
پیراهنی گرانبار از سنگ   1395/11/4

«فاطمه ناعوت»، مهندسِ معمار، شاعر، اديب، مترجم، روزنامه‌نگار، و حقوقدان مصري، در 18 سپتامبر 1964م. در قاهره متولد شد. پس از ديپلم به دانشكده ي مهندسي «عين شمس» رفت و در سال 1987م. در رشته ي مهندسي معماري فارغ التحصيل شد. از كودكي به شعر و ادبيات علاقه داشت و مجموعه​شعرهاي زيادي را به عربي و انگليسي منتشر كرد. وی داستان هاي بسياري را از نويسندگان بزرگ جهان ترجمه كرده است.




«فاطمه ناعوت»، مهندسِ معمار، شاعر، اديب، مترجم، روزنامه‌نگار، و حقوقدان مصري، در 18 سپتامبر 1964م. در قاهره متولد شد. پس از ديپلم به دانشكده ي مهندسي «عين شمس» رفت و در سال 1987م. در رشته ي مهندسي معماري فارغ التحصيل شد. از كودكي به شعر و ادبيات علاقه داشت و مجموعه​شعرهاي زيادي را به عربي و انگليسي منتشر كرد. وی داستان هاي بسياري را از نويسندگان بزرگ جهان ترجمه كرده است. در مجله هاي «الاهرام» و « اخبار الادب» مقاله‌هاي زيادي را در زمينه‌ي انديشه و نقد به چاپ رسانده است. در جشنواره‌هاي فرهنگي متعددي نيز شركت كرده است، و داراي 17 اثر چاپ شده مي‌باشد. او در مهم ترين روزنامه‌هاي مصر، مانند «المصري اليوم» و «اليوم السابع»، و همچنين «الحياه اللندنيه» قلم مي‌زند.    
 
از مجموعه شعرهاي اوست:
1. نقره إصبع (تلنگر)، 2002م.
2. علي بعد سنتيمترٍ واحد من الأرض (به فاصله‌ي يك​سانتيمتر از زمين)، 2003 م.
3. قطاع طولي في الذاكره (برش طولي در حافظه)، 2003 م.
4. فوق كفِّ امرأه (روي دست يك زن)، 2004 م.
5. هيكلُ الزهر (اندام گل)، 2007 م.
6. قاروره صمغ (شيشه‌ي صمغ)، 2008 م.
7. اسمي ليس صعباً (نام من دشوار نيست)، 2009 م.

مادرم

بر آستانهي در ايستاده
عصايي در دست
منتظر تابوتي که من در آنم
درش را کنار ميزند
چشم گريانش را پاک ميکند و ميگويد
دخترم لال بود
و سر و صداي ماشينها و نور او را ميترساند
چرا گذاشتيد او زياد بميرد؟
اين دختر من است
او را از سوراخي که در ريهاش هست ميشناسم
مي خواهم در را ببندم
سپاس دوستاني را که نيامدند،
بهترين تسليتدهندگان آنانند
که نميآيند.
 
 
 
تاج خروس
چه زيباست که به پشت بخوابي
و سقف را با دستت لمس کني
يا دستانت را زير چانه بگذاري
مثل گربهاي كه بدنش را كشوقوس ميدهد.
چه زيباست که شاد باشي همچون پروانهاي که
دستان کودکي او را زنداني نكرده باشد
و هيچ سفيدياي آبيش را
تباه .
چه زيباست
که همهي هواي اتاق را به تنهايي استنشاق کني
پيش از آنکه سرفهاي آن را فروبلعد
يا تاج خروسي صفايش را آلوده سازد.
 
و دوباره نيمي از تخت
کتابخانه نشود
و چه زيباست که دو بالش داشته باشي
نه يکي .                                                                       
 
 
 
گرما
لازم بود
آن پيراهن را از بازار «خان الخليلي » بخرم
- آستينكوتاه، و هوا باراني !
- آري.
- جنون است !
- شايد
اما ناچار بودم 
با وجود تنها پوندي كه در كيفم بود
و حيرت چشمانت،
من آن را براي سال آينده كه در برف ها گم ميشوم
نياز خواهم داشت
چون بر سينهاش
كليد نيل است .
 
 
 
 
شالي از مراکش
تنهايم،
و ديوارهاي خانهام توطئهگرانه
صدايم را منعکس نميکنند آنگاه که صدايت ميكنم
حروف را ميمکند و محو ميشوند
و تاريکي در اطرافم گسترده ميشود
چشمانت
درون گنجينهام پنهانند،
و شبهنگام
ميان پارچههايم
جست وجو ميکنند شالي مراکشي را، به رنگ زردآلو ،
براي معشوقهات.
و من
پيراهني شدهام گرانبار از سنگ
آويزان به رختآويزي درگوشهاي تاريک.
بر بازوان بريدهام دست ميکشم
و گردن و ساقهايم را
که پير زن در کودکي دزديد.
و فکر ميکنم
که چشمان تو
مثل دو مهره به رنگ قهوهي يمنياند
كه گردابهايي را روي سطح آب خواهند ساخت،
اگر دستي معلق در هوا، آن ها را پرتاب کند
دستي رها
که بسته نباشد به مچي
يا به طنابي .
 
آنان خار ميکارند
ومن
نياموختم که گنجشکي شوم
تا نجات يابم
و نه حتي درختي
با بودن کلنگها
و برگهايي که هرروز بر پيشانيام ميافتند.
اينک انگشتانم را نيازمندم
تا دانههاي لذتبخش قهوه را پوست بکنم
و در آب بريزم و شناور شود
و آنگاه که از پوکيِشان
مطمئن شوم
به گريه بيفتم.
 
اما چگونه بگريم
كه سرم بريده است
اين اشک از چشمان تو جاري ميشود
و پيراهن بيآستين مرا
روي رختآويز
خيس ميکند .
فرفورژه
روي ايوان بالايي
نردههاييست،
سرگرمِ منعِ كودكان از پرواز
و بر ايوان پاييني
سرگرمِ منعِ دزدان از ورود.
گرداگرد قلب من قفسيست
كه منع نميكند
نه پرواز را
و نه دزدان را.
 
 
 
 
 
دخترك
دور مچ پايش
طنابي بود
در انتهايش يك توپ سبز
بالا ميپريد
و زمين به گرد ساق پايش ميچرخيد.
هولاهوپ1بازي ميكرد  
چون افسانهي روستاييان 
دربارهي « انقلاب »
او را خسته كرده بود .
 
 
 
 
پسرك
نه از ويراني جهان ميهراسد
و نه از اماكن مقدس
و نه از فروريختن گلدسته ها و برجها،
چون در شب
 آنها را با چوبكبريت
و خاك رس
از نو ميسازد.   
 
 
 
شهر
توپها
ساختمانهايش را
با خاك يكسان كردند
بهجز يك كلبه،
كه علامت  +  را در همهي دوربينهاي نشانهگيري
نشان ميداد
آهاي مردم!
چه كسي در اين كلبه ساكن است
مجسمهسازي بالفطره
 و مقاديري گِل.  
 
الف لام ميم
اينکه تو تعطيلات سال نو را به تنهايي سپري کني
در حاليکه دوستان، در سرزمين خدا پراکندهاند
و کتابها در قفسه، آرميده .
اين که شب را ميان کتابهاي مرجعِ رياضيات سپري کني
در تلاش براي شمارش تعداد الف و لام،
در نامهي معشوقي
که روي تُرش كرد و رفت
پس از آنکه سوراخ پاشنهاش را رفو کردي.
اينکه ديوارهاي خانهات را با چوبپنبه بپوشاني
تا از صداي مردگان خويش که تو را صدا ميزنند
بگريزي
اين يعني اينکه ...
تو
زيادي هستي.
 
 
اگر الههاي شوم ...
پيراهن کرهي زمين را از تنش درميآورم
نقشه را ميتکانم
نسخههاي تاريخي
و خطوط طول وعرض و مرزها
فروميريزند
کوهها وچاهها را
طلا و نفت و آب و هوا و ابرها را
به عدالت تقسيم ميکنم
و با قلمموي خويش
بر چهرههاي خسته ميکشم
تا سپيدي و سياهي و زردي ذوب شوند
و همگي به رنگ زردآلو درآيند
و از زبانها
گويشها و لهجهها را بيرون ميکشم
و در بوتهي آزمايشگاهم
فرهنگنامهاي سپيد
خالي از کلمات قهر و بدي ميسازم
 
و پيش از آنکه برعرش بنشينم
زاويهي خورشيد و خط استوا را تنظيم ميکنم
و قانون باران را اصلاح.
دوستان، در حالي که روبان را قيچي ميكنم
برايم کف خواهند زد
اسپارتاکوس، گورکي، چه گوارا
و دختر کفاش
که مهريهاش بيش از مهريهي من شد،
و در اوج شادي زمزمه ميکنم:
مهندسيِ جهان کارِ من است!
و در آغاز جنگ جهاني سوم،
کمي ميانديشم
سپس زمين را
به حالت اولش بازميگردانم .


کلمات کلیدی این مطلب : ،
تعداد بازدید :319  |   تاریخ ثبت : 1395/11/4

کسانی که این مقاله را می پسندند :
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



آخرین مطالب سایت

آرشیو کامل
حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی