ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
 
Share
دختر کوچولوی مدرسه‌ای من   1395/11/5

اولين بار او را در يک صبح پاييزي در يک اتوبوس ديدم. صبح زودي بود و تنها مسافر يک مرد خشن بود که گوشه‌اي نشسته بود و مشغول خواندن روزنامه بود. وقتي ماشين ايستاد، نگاه کردم که ببينم چه کسي سوار مي‌شود؛ به اميد اين‌که مسافري باشد...



  نویسنده: لوییزا می آلکوت
برگردان: سمیه صالحی
 
اولين بار او را در يک صبح پاييزي در يک اتوبوس ديدم. صبح زودي بود و تنها مسافر يک مرد خشن بود که گوشهاي نشسته بود و مشغول خواندن روزنامه بود. وقتي ماشين ايستاد، نگاه کردم که ببينم چه کسي سوار ميشود؛ به اميد اينکه مسافري باشد. براي يک دقيقه مسافري ديده نشد و ماشين همچنان ايستاده بود. درحاليکه راننده با بيحوصلگي به يک سمت نگاه ميکرد. وقتي نگاه کردم دختر کوچکي را ديدم که در کنار پارک با سرعت ميرفت و بهسختي دوازده يا سيزده ساله به نظر ميرسيد.
از يکي از رانندهها که با مهرباني و لبخندي در چشمانش ايستاده بود، پرسيدم: «آيا منتظر آن دختر هستي؟»
او پاسخ داد: «بله خانم، ما هميشه منتظر خانمهاي کوچک هستيم.» که آن دختر نفس نفس زنان آمد.
دختر که از انتظار پدرانه و کمک راننده خوشحال بود، گفت: «خيلي متشکرم. امروز خيلي ديرم شده و نگران بودم که ماشين را از دست داده باشم.»
در گوشهاي نشست و به مرد اخمو نگاهي انداخت. باد ملايمي ميوزيد، دستکشهايش را پوشيد و کتابهايش را در بغل گرفت. سپس نگاه مهربانش را از مرد پير به خانمي که نزديکش نشسته بود، دوخت. چهرهاي زيبا که در زير کلاه قهوهاي با چشمان آبي روشن و نگاهي بيگناه ديده ميشد.
فکر ميکنم آن مرد نجيبزادهي اخمو نيز با من همعقيده بود که نگاه مهرباني به دختر انداخت. دخترک دسته گل ميخک کوچکي داشت و گاهي بينياش را با دستمال پاک ميکرد.
مرد اخمو نگاهي به من انداخت، او هم چنان به طرز مقاومتناپذيري ناخودآگاه به آن دختر جذاب مينگريست. هيچ کس نميتوانست در مقابل آن گلهاي زيبا و دخترک بازيگوش مقاومت کند. دخترک کتابش را که بر روي دامنش قرار داده بود، بست. با نگاهي حاکي از اينکه همدردي مرا درک کرده است، با لبخندي به من گفت: «درس مهمي بود، ولي من متوجه شدم!»
ما شروع به صحبت دربارهي مدرسه و درسها کرديم و من بهزودي متوجه شدم او دختر باهوشي است و خيلي هم اهل سرگرمي و شور و نشاط است. ما بهزودي خيلي با هم دوست شديم. مسافران يکي پس از ديگري وارد ميشدند و به دختر زيبا با نگاه خيرهکنندهاي مينگريستند. نگاه آنها کمي مرا ناراحت ميکرد، طوري که احساس ميکردم او خواهر کوچکتر من است. حتي گاهي احساس ميکردم او دختر کوچک من است و از اين رفتار ناراحت ميشدم. از دختر خواستم نزديک من بنشيند تا بتوانم بهتر مراقب او باشم.
او متوجه منظورم شد و با نگاهش از من تشکر کرد و با شادي آمد و کنار من نشست. مرد اخمو متوجه شد که حالا هيچکس حق ندارد به دخترک نزديک شود و او را ناراحت کند. سپس ما دوباره با صداي آهستهاي مشغول حرف زدن شديم. همانطور که ماشين به سمت پايين شهر ميرفت، پر و پرتر ميشد. يک خانم ايرلندي همراه کودکش وارد ماشين شد و پيش از آنکه من بخواهم جايم را به او بدهم، دخترک با ادب از جايش بلند شد و گفت: «خانم لطفاً بفرماييد بنشينيد، من ميتوانم بهراحتي بايستم.»
اين کار بسيار خوبي بود و من بيشتر متوجه ارزش کار متواضعانه و حسن نيت او شدم. چون ميدانستم براي دخترک خجالتي خيلي سخت است که تمام طول مسير را در ميان مسافران ديگر بايستد، به خصوص که او نتوانست خود را به جايي برساند که بتواند با گرفتن ميله بهراحتي بايستد.
مرد اخمو نيز سعي کرد با رفتارش، تشکرش را از کار خوب دختر نشان دهد؛ قلابي را که به ميلهي ماشين بود به دخترک رساند تا او بتواند راحتتر بايستد و با مهرباني به او گفت: «عزيزم اين را نگه دار.»
فکر کردم: «چقدر سخت است که از روي قيافه در مورد اشخاص قضاوت کنيم. اين مرد با ظاهر خشن، مهربان است.»
دختر کوچک زن ايرلندي بيمار بود و به سمت گلهايي که دست دختر کوچولوي من بود، برگشت و در حالي که چهرهاش بسيار مشتاق بود، دست کوچکش را نزديک آورد که آنها را لمس کند.
دخترک کوچک من به او گفت: «بچه گل ميخواهي؟»
مادر بچه با نگاه محبتآميز و حاکي از تشکر جواب داد: «متشکرم عزيزم. او مشتاق گرفتن هر چيزي است، ولي بهندرت چيزي ميگيرد.» و لباس بچه را مرتب کرد و شال کهنه را به دور بچه پيچيد.
بچه همچنان با نگاه خيرهکنندهاي به دسته گل نگاه ميکرد، اما چشمان آبيرنگ معصومش نشان ميداد که کاري نميخواهد انجام دهد و بهزودي نگاه کودک به ما دوستانه شد. دختر کوچک با لبخندي نزديک کليسا پياده شد.
با ناراحتي با خودم گفتم: «حالا ديگر هرگز اين دخترک را با کلاه قهوهايرنگش نميبينم. او خاطرهي زيبايي در ذهن من باقي گذاشت.» و نيمنگاهي به او انداختم.
اما من دخترک را دفعات زيادي در زمستان ديدم. پس از مدتي يک روز که در حال عبور از خيابان بودم، گروهي از دختران مدرسهاي را با عينک و کلاه قهوهايرنگ ديدم که راه ميروند، غذا ميخورند و با يکديگر صحبت ميکنند. صحنهي زيبايي بود. آهسته ميرفتم و از ديدن آنها لذت ميبردم، مانند وقتي که شادي دختران را در يک مهماني ميبينم و ناگهان دختر مدرسهاي کوچک خودم را در ميان آنها ديدم.
بله، من او را سريع شناختم. او کلاه قهوهايرنگي به سر داشت و چهرهي زيبايش مانند يک گل رز در آفتاب ميدرخشيد. او در حالي که با يکي از دوستانش آهسته صحبت ميکرد، لقمهي نان و کرهاي را با او ميخورد.
او مرا نشناخت، اما من او را با نگاه کوتاهي شناختم و جلو رفتم و براي مدت طولاني به خندههاي زيباي او نگاه ميکردم. بعد از آن، من اغلب او را در حال پيادهروي ميديدم و هر وقت او تنها بود، نميتوانستم در مقابل صحبت با او مقاومت کنم. معمولاً دوستانش مانند زنبورهايي که دور ملکهشان جمع شدهاند، دور او جمع ميشدند که اين مرا خيلي خوشحال ميکرد و نشان ميداد که چقدر آنها دخترک را دوست ميداشتند.
من يک خوشهي انگور در دست داشتم و هنگامي که او را ديدم با خوشحالي به سمت او رفتم و حاضر بودم مقداري از آن را به او بدهم و از اين فرصت براي صحبت با او استفاده کنم. او در حال خواندن کاغذي بود و سعي ميکرد هنگام راه رفتن به من نيز توجه کند.
قبل از اينکه نگاهش به کاغذ جلب شود، خوشهي انگور را به سمت او بردم و به او گفتم: «بيا با هم بخوريم.»
او نگاهي به من انداخت و خوشهي انگور را گرفت، خنديد و گفت: «متشکرم! خيلي زيبا هستند!»
سپس ما با هم به گوشهاي رفتيم، و من براي او تعريف کردم که چرا اين کار را انجام دادم و خاطرهي آن روز در ماشين را براي او يادآوري کردم.
او گفت: «من خاطرهي آن روز را فراموش کرده بودم، ولي رانندهي مهرباني بود که آن روز براي من منتظر ماند.» او متعجب شده بود که چطور يک غريبه به او علاقهمند شده است.
من زمان کافي براي بودن با دخترک را نداشتم، چون زنگ به صدا درآمد و او رفت. او برگشت و با لبخندي براي دوستش دست تکان داد.
چند روز بعد ديدم که دستهگل زيبايي جلوي در برايم گذاشته  بودند. وقتي از سرايدار پرسيدم چه کسي آن را فرستاده است، او پاسخ داد: «دخترک کوچکي به اينجا آمد و از من پرسيد آيا يک خانم معلول اينجا زندگي ميکند، و وقتي به او گفتم بله، اينجاست او به من گفت اين دسته گل را به او بده و به او بگو خوشهي انگور بسيار خوب و زيبا بود.»
من متوجه شدم او چه کسي است و از پيام بامزهاش خيلي خوشحال شدم؛ چون وقتي کسي زندگي آرامي دارد، چيزهاي کوچک سرگرم کننده و جذاب است.
کريسمس نزديک بود و من ميخواستم گلهاي زيبايي تهيه کنم و براي تشکر از دوست کوچکم به او هديه دهم. ميدانستم که هفتهي کريسمس مدارس تعطيل است، پس يک روز قبل از زنگ تفريح، به مدرسه رفتم و يک کيک آلو بردم و از کسي که او را ميشناخت، خواستم آن را به دخترک «مو طلايي» بدهد.
در ابتدا نميدانستم که چطور براي تحويل بستهي سفيدرنگ آدرس بدهم، چون اصلاً نام آن دختر را نشنيده بودم. اما بعد از کمي فکر کردن به خاطر آوردم که او تنها دختر مو طلايي است که موهايش را دم اسبي ميبندد. پس تصميم گرفتم با دادن اين نشاني ريسک کنم تا بسته به دست دخترک برسد.
فردي که بسته را گرفت، لبخندي زد و گفت که ميداند منظورم کيست. من بسته را به او دادم و به خانهي دوستم رفتم. ميخواستم بدانم آيا نقشه درست از کار در آمده است.
حالا زماني بود که دختران کوچک با کلاههاي قهوهايرنگ قدمزنان در پيادهرو با خنده مدرسه را ترک ميکردند. من از پشت پرده به آنها نگاه ميکردم و ديدم که آنها با رضايت و شادي تکهاي از آن کيک را در دست دارند. دختر کوچک من نيز با يکي از دوستانش از پيادهرو عبور کردند و من توانستم چهرهي شاد و موهاي درخشان او را ببينم.
«مامان برنامهاي براي من دارد و من ميتوانم آن را در سال جديد انجام دهم. به نظرت خوبه که آن را به در آويزان کنيم و بعد فرار کنيم؟»
من فکر کردم که آنها منظورشان اين است که چيزي براي من بگذارند و منتظر ماندم. و ميخواستم بدانم دختر کوچولوي مدرسهاي من چه کار ميخواهد بکند.
روز سال نو گذشت و من هديهاي که به در آويزان شده باشد، دريافت نکردم. پس فکر کردم شايد اشتباه کردم. چند روز گذشت و من خيلي کار داشتم، تا اينکه يک روز توانستم به مرکز شهر بروم.
من بهندرت چهرهاي را که توجه من را به خودش جلب کند، فراموش ميکنم. همچنانکه در ماشين بودم، به راننده نگاه کردم. ابتدا چهرهي او آشنا به نظر ميرسيد. پس از کمي دقت کردن به خاطر آوردم که او را کجا ديدم. او همان رانندهاي بود که براي آن «خانم کوچولو» منتظر مانده بود. من همچنان منتظر بودم که روزي دوباره آن دختر را ببينم و از او بپرسم تعطيلات را چگونه گذرانده است. به خاطر ميآوردم که او چقدر به سرگرمي علاقه داشت.
وقتي به گوشهي ميدان رسيديم، جايي که او را براي بار اول ديدم، انتظار داشتم که او را بار ديگر ببينم و حتي ميخواستم اگر لازم باشد، براي مدتي منتظر بمانم. اما چيزي جز دو پسر و يک سگ ديده نميشد. ماشين توقف نکرد و راننده نيز توقف نکرد. لبخندي بر چهرهي راننده نبود.
با احساس نااميدي از نديدن دوست زيبايم پرسيدم: «منتظر دختر کوچولو نميماني؟»
راننده با احترام پاسخ داد: «کاش مي توانستم، خانم.» او مرا به خاطر نميآورد.
من اضافه کردم: «شايد کمي بتوانيد.» او توضيحي نداد و ايستاد. شايد او زن پيري را نميتوانست به خاطر آورد.
او با اطمينان گفت: «نه خانم، منتظر ماندن براي آن خانم کوچولو بي فايده است، زيرا...» و با صداي آهستهاي گفت: «او مرده است.» سپس با سرعت حرکت کرد و در را بست.
 
چقدر ناراحت بودم که دوستي ما اينقدر غمگين تمام شد. من براي دختر کوچولويم چيزهاي غافل گيرکنندهي کوچک بسياري داشتم و حالا ديگر هرگز نميتوانستم او را ببينم، هرگز نميتوانستم چهرهي زيبا و لبخند او را ببينم.
آن دختر کوچولوي مدرسهاي با آن رفتار ملايم و خوبش، با قلب مهربان و بيگناهش و با کمکهاي بسيارش، ناهشيارانه دوستان زيادي پيدا کرده بود. نميتوانستم خانه را بدون او تحمل کنم. مطمئن بودم که او دختر خوبي است، چون ويژگيهاي او اينطور نشان ميداد.
همکلاسيهايش با ناراحتي از نبود ملکهشان ياد ميکنند. از وقتي او را ديده بودم، او آهسته راه ميرفت، آهسته حرف ميزد و لباسهاي آستين بلند مشکي ميپوشيد. و من هرگز ندانستم اسم او چيست، احساس خوبي دربارهي او دارم و هرگز دختر کوچولوي مدرسهاي خودم را فراموش نميکنم.
 


کلمات کلیدی این مطلب : دختر کوچولو ، لوئیزا می آلکوت ،
تعداد بازدید :352  |   تاریخ ثبت : 1395/11/5

کسانی که این مقاله را می پسندند :
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



آخرین مطالب سایت

آرشیو کامل
حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی