ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
 
Share
لِتی   1395/11/10

کنجکاو شد که بداند روز بود یا شب. می‌توانست پرده‌ها را کنار بزند و به بیرون نگاه کند، ولی ترجیح داد سر جایش بماند. در زیرِ نورِ روشنی که از بیرون می‌تابید، می‌شد خاکی که روی همه‌چیز را گرفته بود، دید. به او پیشنهاد کرده بودند کسی را برای کمک در تمیزکردن خانه بفرستند، ولی لتی از این‌که غریبه‌ها به خانه‌اش بیایند، در مسایلش دخالت کنند، به همه‌جا سرک بکشند و از همه‌چیز ایراد بگیرند، خوشش نمی‌آمد.




ترجمه‌ی حامد نوادار
اثر: دیوید گاردینر2
 
لِتی از خوابی طولانی بیدار شد. متوجه شد از مصرف بیش از حد مسکن روی کاناپه از حال رفته است و حالا پس از یک استراحت طولانی، ‌با حس بهتر ولی کمی گیج بیدار شده. نمی‌دانست ساعت چند است و حتی چه روزی‌ست.
چندان فرقی هم نمی‌کرد. همه‌ی روزها مثل هم بودند. مدت‌ها بود که خود را این‌قدر تازه و آزاد از دردهای همیشگی‌اش احساس نکرده بود.
کنجکاو شد که بداند روز بود یا شب. می‌توانست پرده‌ها را کنار بزند و به بیرون نگاه کند، ولی ترجیح داد سر جایش بماند. در زیرِ نورِ روشنی که از بیرون می‌تابید، می‌شد خاکی که روی همه‌چیز را گرفته بود، دید. به او پیشنهاد کرده بودند کسی را برای کمک در تمیزکردن خانه بفرستند، ولی لتی از این‌که غریبه‌ها به خانه‌اش بیایند، در مسایلش دخالت کنند، به همه‌جا سرک بکشند و از همه‌چیز ایراد بگیرند، خوشش نمی‌آمد. این‌جا خانه‌ی او بود و او خانه‌اش را همان‌طور که بود دوست داشت. عده‌ی زیادی آدم‌های فضول در مرکز خدمات اجتماعی وجود داشتند که نمی‌دانستند کِی دور و بر آدم نباشند و کی آدم را به حال خودش بگذارند.
لتی آلبوم عکسی با جلد چرمی از پایین قفسه‌ی کتاب‌ها برداشت و روی کاناپه برگشت. صحنه‌ای با عکسی از توماس3 در یونیفورم، در حالی که وانمود می‌کرد خبردار در کنار خواهر کوچکش ایستاده، باز کرد. ساک نظامیش جلوی پایش روی زمین افتاده بود. خواهر کوچک خود لِتی در سن نه‌سالگی بود، با لباس سفید پر زرق و برق، با موهای بلند طلاییش که چندسال دیگر به قهوه‌ای تغییر رنگ می‌داد. نمی‌شد رنگ چیزی را از روی عکس حدس زد، همه‌چیز سایه‌های مختلفی از قهوه‌ای بود. او بسیار شاد به نظر می‌رسید و به برادش که قرار بود به جنگ برود و مدال‌های زیادی بگیرد و یک قهرمان از جنگ برگردد، بسیار افتخار می‌کرد. خیلی از مردم فکر می‌کردند که جنگ تا کریسمس تمام می‌شود؛ اما اشتباه می‌کردند. لِتی یادش نمی‌آمد که آیا برادرش را واقعاً به یاد می‌آورد یا نه. مادرش همیشه آن‌قدر درباره‌ی او صحبت می‌کرد که لِتی مطمئن نبود کدام تکه‌ها را خودش یادش بود و کدام تکه‌ها را بعداً وقتی بزرگ‌تر شده بود به او گفته بودند. اما می‌دانست که برادرش او را به هوا می‌انداخت و می‌گرفت و او را «شازده‌کوچولو» صدا می‌زد. برادرش لبخندی بسیار دوست‌داشتنی در عکس بر لب داشت. چه مرد جوان جذابی!
قطره‌ی اشکی از چهره‌اش پاک کرد و صفحه را ورق زد. عکسی از مراسم ازدواجش بود، بهترین عکسی که داشت؛ که در آن خودش با دسته‌گل و روبنده که از صورتش کنار زده شده بود و سیریل4 بیرون کلیسا ایستاده بودند. ساقدوش‌ها با نیش باز چند قدم عقب‌تر ایستاده بودند. این بهترین عکسی بود که از خودش داشت، صورت هردوشان تُوی عکس یک‌جور می‌درخشید. شاید ترفندی بود که عکاسی به کار برده بود؛ ولی حس واقعی آن روزش را نشان می‌داد.
آن روز همین حس را داشت: درخشان، مثل ستاره‌های سینما! دلیلی برای انکار وجود نداشت، او در نوجوانی و جوانیش بسیار زیبا بود. تنها چیزی که عروسی را خراب کرده بود رفتار خصمانه‌ی مادرش با سیریل بود. مادرش هر کاری که می‌توانست کرده بود تا جلویِ ازدواج لتی با سیریل را بگیرد. بعد از این‌‌که تمام تلاش‌هایش بی‌نتیجه مانده بود، به این تهدید بیهوده پناه آورده بود که عروسی را تحریم خواهد کرد. لتی از این رفتار مادرش بسیار رنجیده بود، ولی نگذاشته بود مادرش ببیند. اما همه‌ی این‌ها دیگر گذشته بود و مادرش درباره‌ی سیریل اشتباه کرده بود. ازدواج موفقی داشتند، یا حداقل هرچه که لتی به یاد می‌آورد خوب بود. سیریل نشان داده بود که مرد کاملاً نجیبی‌ست. لتی احساس می‌کرد خوشبخت بوده است. چند زن می‌توانستند دست‌شان را روی قلب‌شان بگذارند و این را بگویند؟
یک‌بار دیگر ورق زد. عکس خودش در بخش زایشگاه بود، و وایولتِ5 کوچک در بغلش. در عکس به روی کودک نوزادش لبخند می‌زد، ولی لبخندی اجباری، پر از تنش و ناخرسندی. چشمان وایولت بسته بود و سرش از یک‌طرف آویزان. بدون دلیل قابل توضیحی زندگی بچه داشت محو می‌شد، فرزندش تا صبح روزِ بعد زنده نمی‌ماند. سیریل سال‌ها این عکس را از لتی پنهان کرده بود، به او گفته بود که دورش انداخته. ولی لتی همیشه وقتی سیریل دروغ می‌گفت می‌فهمید و نهایتاً متقاعدش کرده بود که بگذارد عکس را ببیند و بعد در آلبوم خانوادگی قرارش دهد. به هر حالتی لتی هم عضوی از خانواده بود. تنها خانواده‌ای که از خودشان داشتند. آرام گفت: «متأسفم سیریل، می‌خواستم برات بچه بیارم. بچه‌ای که زنده بمونه... که بزرگ بشه... واقعاً می‌گم. نمی‌دونم چرا نتونستم. نمی‌دونم چرا.»
«چرند نگو دختر!». صدای شاد سیریل با لهجه‌ی شمالیش از روی صندلی راحتیِ آن‌ طرف شومینه به گوش رسید. «تقصیر تو نبود. از کجا هم‌چین ایده‌ی احمقانه‌ای به سرت زد.؟»
لتی آن‌ طرف را نگاه کرد. سیریل آن‌جا بود. روزنامه‌ای روی زانوهایش بود، عینک مطالعه‌اش مثل همیشه از بند دور گردنش آویزان بود. مستقیم به چشم‌های لتی نگاه کرد و گفت: «نه این‌که مشکل از من نبوده! هیچ‌وقت نمی‌شه گفت! ولی دلیلی نداره بحث رو دوباره به میون بیاریم. الان دیگه همه‌چی گذشته.» روزنامه را باز کرد و شروع به خواندن کرد.
لتی یک لحظه احساس سردرگمی کرد. یک چیزی درست نبود،‌ ولی آن احساس فوراً از بین رفت. سیریل نگاه مختصری از روزنامه به لتی انداخت و با لحن مهربانانه ولی محکمی پیشنهاد کرد: «فکر کنم بهتره بری بالا ببینی مادرت حالش خوبه یا نه خانوم.»
لتی لحظه‌ای به او نگاه کرد و بعد به سرعت به طبقه‌ی بالا رفت. درِ اتاق‌خواب اصلی باز بود و مادرش روی تخت نشسته بود. گونه‌هایش سرخ و سرحال بود. دلیلی برای در تخت ماندنش وجود نداشت. با دلواپسی پرسید:
«حالت خوبه مامان؟ چیزی برات بیارم؟»
«نه لتی، چیزی لازم ندارم. بیا یه لحظه بشین. می‌خوام باهات حرف بزنم.»
لتی از روی وظیفه بر لبه تخت نشست.
«لتی می‌خوام ازت عذرخواهی کنم. سعی کردم جلوی ازدواجت با سیریل رو بگیرم. کارم اشتباه بود. نباید دخالت می‌کردم.»
لتی با لبخند گفت: «بی‌خیال مامان. این قضیه‌ی مال سال‌ها پیشه، و منم که آخرش کار خودمو کردم. درسته؟»
«ازت عصبانی بودم لتی. فکر می‌کردم تو دختر سرسخت و خودخواهی هستی. فکر می‌کردم سیریل هم مثل پدرت از آب درمیاد، ولی اشتباه می‌کردم. از حماقت و تعصب خودم بود و ترس. وحشت‌زده بودم، چون داشتم پیر می‌شدم و سلامتی‌مو از دست می‌دادم و نمی‌خواستم ترکم کنی.»
«ولی ما هم که ترکت نکردیم مامان، کردیم؟»
«نه لتی، تا آخرش پیشم موندید. و کاملاً باهام مهربون بودید، هر دوتون. سیریل مثل پسر خودم باهام مهربون بود. مثل این‌که توماس از جنگ برگشته باشه. منم هیچ‌وقت از هیچ کدوم‌تون تشکر نکردم... و از این بابت ناراحتم.»
لتی با لبخند بزرگی گفت: «بی‌خیال مامان. لازم نبود ازمون تشکر کنی. از این‌که پشیمون بودی خوشحال بودیم. و احساستو درک می‌کردیم. سیریل کاملاً می‌دونست بهش چه احساسی داشتی. همیشه می‌دونستم وقتی بشناسیش ازش خوشت میاد. همه از سیریل خوش‌شون می‌اومد، مگر این‌که خودشون مشکلی داشتن. بابا اذیتت کرده بود. ما درک می‌کردیم.»
«واقعاً درک می‌کردید لتی؟ واقعاً؟»
«البته که درک می‌کردیم. اصلاً شک نکن.»
زنگ در به صدا درآمد. مادرش گفت: «بهتره بری ببینی کیه!» لتی برخاست و به طرف پله‌ها رفت. از بالای پله‌ها سیریل را درحال بازکردن درِ جلویی دید. به سرعت پایین رفت که ببیند کیست. سیریل عمداً به کندی به بازکردن در ادامه داد و بعد درحالی که به لتی لبخند می‌زد، در کنار در ایستاد. دو نفر بیرون ایستاده بودند. یکی مرد برازنده‌ی بلندقدی در یونیفورم نظامی و کلاه سربازی قهوه‌ای با دو ردیف مدال‌های درخشان روی سینه‌ و یک ساک نظامی روی شانه‌اش که در دست آزادش یک تفنگ قدیمی با سرنیزه نگه داشته بود. ساک و تفنگ هم قهوه‌ای بودند. حتی پوستش هم تونِ عجیب قهوه‌ای داشت. مثل رنگ یک مارک نامرغوب کرم ضد آفتاب. در مقابل او یک دختر شیرین در حدود نه‌سال، در لباس سفید با زرق و برق، با لبخندی هیجان‌زده، ایستاده بود. موهای بلند طلایی داشت و با یک دست به یونیفورم سرباز چسبیده بود، جوری که انگار می‌ترسید گم شود.
لتی دوباره احساس سردرگمی کرد. آرام پرسید: «توماس؟» مرد با لبخند بسیار زیبایی در حالی که ساک و تفنگ را بی‌احتیاط به دیوار تکیه داد و جلو آمد تا با لتی احوالپرسی کند. با گرمی دستش را به طرف او دراز کرد و گفت: «لتی؟ شازده کوچولوی من؟ چقدر بزرگ شدی!» لتی دست گرمش را گرفت.
نمی‌توانست صحبت کند. دوباره با ضعف پرسید: «توماس؟»
توماس با خوشحالی گفت: «من برگشتم خونه لِتی! از دیدنم خوشحال نیستی؟»
لتی با ضعف و سردرگمی توماس را در آغوش گرفت و تمام وزنش را روی بدن جوان و قوی او انداخت.
«می‌خوای مثل قدیما بندازمت هوا؟ هنوز می‌تونم.» لتی سرش را تکان داد و حس کرد توماس دوباره روی زمین گذاشتش.
«واقعاً خودتی توماس؟ جنگ تموم شده؟!»
«بله لِتی، تموم شده! باور کن دوست نداری دربارش بدونی. نمی‌خوای به دخترت سلام کنی؟»
لتی به دختر کوچک نگاه کرد و پرسید: «دخترم؟» دختر کوچک با خوشحالی گفت: «سلام مامان. منو نمی‌شناسی؟ من وایولتم.» احساس ناراحتي لِتی رفته رفته داشت از بین می‌رفت. دید که وایولت لبخند می‌زند و او هم با لبخند گفت: «وایولت؟... ولی... چقدر بزرگ شدی!»
«باهام بازی می‌کنی مامان؟ میای بریم بیرون بازی کنیم؟» کلمات به شکل عجیبی معنای‌شان را از دست می‌دادند. وایولت دست لتی را گرفت و با هیجان به سمت درِ باز کشید. بیرون آفتابی بود، پرنده‌ها می‌خواندند و صدای سگی از دور به گوش می‌رسید. درحالی که به زیر آفتاب قدم می‌گذاشت، سوزش خفیفی روی پوست صورتش حس کرده همه‌چیز متفاوت به نظر می‌رسید، یک عالمه درخت و یک چشمه کوچک آن بیرون بود. لتی مطمئن بود این‌ها قبلاً آن‌جا نبودند. و گل‌ها؛ یک عالمه گل‌های چشم‌نواز و دورتر، تپه‌های گِردِ پوشیده از چمن‌‌زارهای درخشانِ زیبا که در آن‌ها حیوانات،‌ که از دور به اندازه‌ی مورچه دیده می‌شدند، می‌چریدند.
وایولت دستش را به سمت جاده پیچ‌درپیچ کشید، به روی پل، به داخل جنگل شاداب. ولی لتی این مکان را نمی‌شناخت. نمی‌دانست وایولت به کجا می‌بردش. سرش را یک لحظه به سمت خانه برگرداند تا شاید بتواند از درونِ درِ باز تصویر زن پیر بی‌حرکتی را ببیند،‌ که با یک آلبوم عکس روی پاهایش درون کاناپه فرو رفته بود. تصویر آرام محو شد. لتی فکر کرد تنها خطای دید بوده. دست وایولت را گرفت و با هم به بالای درخت پیچ‌درپیچ رفتند که در کنار جاده‌ای که به چمن‌زارهای درخشان می‌رسید قرار داشت.
 
پی‌نوشت‌ها:
1. Lettie
2. Dawid Gardiner
3. Thomas
4. Cyril
5. Violette
 
 
 


کلمات کلیدی این مطلب : ،
تعداد بازدید :340  |   تاریخ ثبت : 1395/11/10

کسانی که این مقاله را می پسندند :
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



آخرین مطالب سایت

آرشیو کامل
حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی