توسط انتشارات سوره مهر منتشر و روانه بازار کتاب شد
مجموعه رباعی این کوه سرش همیشه زیر برف است ازمحمد عالی‌زاده منتشر شد
باگردآوری و تنظیم خسرو باباخانی و رقیه‌سادات صفوی
مجموعه داستان بزرگسال روح مرطوب منتشرشد

آخرین مطالب



به باشگاهِ مشت‌زنی خوش اومدین...   1395/11/10





 مصطفی عمانیان 

«وقتی بیخوابی میگیری، هیچی برات واقعیت نداره.»... در اوجِ بیخوابی واقعیت(ها) به نوعِ دیگری به سیستمِ ادراکیِ ما حمله میکنند، واقعیتی اهلیتر از آنچه در اوجِ بیداری درک میکنیم. واقعیتی متمرکز... در عوضِ واقعیاتِ گسیختهی وحشیِ بیداریها، بیاراده در اختیارِ جبرِ تقدیر. خواب! فقط یک پلک برهم گذاشتن تا ورود به خیال... رویا... کابوس. واقعیتها را خیالات ساختند و پشتبندش خیالات هم واقعیتها را... تسلسلِ هبوط... به غرب خوش آمدید. به آمریکا (غربِ جدید، آلترناتیوِ روم). فرانسه (آلترناتیوِ یونان). ایتالیا (ترانسپورترِ غرب از یونان و روم به اروپا و آمریکا). آلمان (هگل، مارکس، نیچه). واقعاً تایلر حق داشت به تاسفخوردن. این حجمِ فلسفهبافیِ دو‌هزارساله برای یک نظامِ ساختیافتهی مصرفی تا رسیدن به اشباع و نیستانگاری! جانِ کلامِ «چاک پالانیک» (نویسندهی رُمان) هم نقلِ همین معناست. اصلاً تایلر خودِ اوست که در کسوتِ «همزادِ انتزاعیِ راویِ داستان» ظهور کرده است.
 از به سُخره گرفتنِ علم(ساینس) برای جنون تا به جنون رساندن سیستم برای علم(معرفت). از ظاهر به باطن. از اجمال به تفصیل. یعنی از راه اندازی «فایت کلوب(باشگاه مشتزنی)» تا پروژهی «میهم»!
    «وقتی تایلر(Tyler Durden) پروژهی میهم را راه انداخت، گفت که هدف پروژه آدمهای دیگری نیستند. تایلر برایش مهم نبود که به کسی آسیب میرساند یا نه! هدف تایلر این بود تا به تمام اعضای طرح بفهماند که آنها میتوانند تاریخ را کنترل کنند. تک تک ما این قدرت را داریم که دنیا را در دست خودمان بگیریم. در باشگاه مشتزنی بود که تایلر پروژهی میهم را ابداع کرد.» نقصِ بزرگِ زیستن در جهانِ مدرن، زیادی کامل‌بودن است. با خودزنیِ جسم و نفوذ در فرهنگ بود که ایدهی خودزنیِ روح و فروپاشیِ تمدن به ذهنِ تایلر آمد.
خلاصهی رُمان این‌طور است که؛ تایلر دِردِن شخصیتِ المثنای انتزاعیِ راویِ داستان است. راوی یک کارمندِ معمولیِ خسته از روابطِ بی‌هیجانِ منفعتطلبانه و بوروکراتیک است که شیزوفرنی دارد. هرچند او خودش است، ولی در اصل تایلر است. این نکته را در اواخرِ رمان شیرفهم میشویم. هیچ اسمی هم تا آخر از راوی داستان نیست. حالا یا گمنام است یا بینام!... تایلر بود که شیوهی جنون در جامعهی مصرف-زدهی عُقلایی را به راوی آموخت و یک شب از او خواست تا با مُشتی محکم بر دهانش بکوبد و بعد از آن بود که نهضتِ مشتزنیِ اصیل راه‌اندازی شد! تایلر بُعدِ بیپروای راویست. که هرچه میگوید را به انجام میرساند. به ایمانِ قلبیاش وفادار میماند و بر همهی واقعیتِ زندگیِ روزمرهی طراحی شده، میتازد.
   باشگاه مشتزنی در سرتاسرِ آمریکای بیهویت و معنازده شعباتِ متعددی راه انداخت و تایلر (شخصیت المثنای راوی) باید برای سازماندهی به شوریدگی و جنونِ مُریدانش به همهی آمریکا سفر میکرد. عصبانیتِ تایلر از این است که «نسلی از زنان و مردان جوان و قوی هستند که دوست دارند جانِ‌شان را فدای چیزی کنند. تبلیغات رسانه‌ها باعث شده این آدمها دایم دنبال اتومبیل و لباسهایی باشند که اصلا نیازی به آن‌ها ندارند و چند نسل است که آدمها شغلهایی دارند که از آن متنفرند و تنها دلیلی که وِل-شان نمیکنند، این است که بتوانند چیزهایی بخرند که به هیچ‌دردشان نمی‌خورد.» «مارلا سینگر» هم چهرهی مونثِ این روایت – از آن‌جا که هر روایتِ انسانی از عالمِ معنا با جنسیّت گره‌خورده - که در انجمن سرطانیها با راوی آشنا میشود و رابطهاش را با تایلر ادامه میدهد، که اتفاقا او هم خسته است و مضطرّ. البته این دو (راوی و مارلا)، هیچ‌کدام هیچ‌چیزشان نیست، حضور در انجمنِ سرطانیها هم مصداقِ بارز کم‌آوردنشان در نزاع با واقعیتِ مصرفی است. پالانیک در مختصاتِ هندسیِ سلوکِ فضاییِ راوی و تایلر و مارلا، عشق را به عنوان نقطهی بحرانیِ داستان، ترسیم میکند؛ «ما این‌جا یک‌جور مثلث عشقی ترتیب داده‌ایم. من تایلر را می‌خواهم، تایلر مارلا را و مارلا من را.»
 
اولین‌قانون باشگاه مشتزنی اینه که در مورد باشگاه مشتزنی با کسی حرفی نمیزنید
«تایلر یک شغل پیشخدمتی برایم پیدا میکند و بعد تفنگی در دهانم میچپاند و میگویدکه اولین‌قدم برای رسیدن به جاودانگی، مُردن است.» و این به ما تذکر میدهد که فصلِ مشترکِ همهی تفکرات مرگ‌آگاهی‌ست. حتی فصلِ مشترک حکمتِ شرق و فلسفهی غرب. تایلر هم به نظرم یک فیلسوفِ عملیِ بزرگ در حوزهی آنگولاساکسون است. در همان پارادایمِ غرب و تاریخش دو دسته فیلسوف داریم؛ فیلسوفان نظری هم‌چون افلاطون و ارسطو و دکارت و کانت و هگل و... فیلسوفانِ عملی مثلِ زوربای یونانی و لِنیِ گاری کوپر و تایلر دِردِن و... تایلر فلسفه را زندگی میکرد. او فهمیده بود برای ساختنِ فرهنگِ اصیلِ نقصانیّت، باید بر فرهنگِ جعلیِ تکامل شورید و برای ماندگاری باید تمدن را ویران کرد! تایلر از همهی پُستمدرنها جلو میزند و در قلّهی خودزنیِ غربی میایستد. تایلر آموزگارِ بزرگِ اندیشهی عملی مبتنی بر زیستِ غربی‌ست. گرچه نظامِ بیرحمِ مدرنیته با بگیر و ببند و نظامِ حقوقی و مدنیاش اجازهی تعیّن‌یافتنِ این سلوک را نمیدهد، اما شاعرانه‌زیستن و تخیّل، مفرِّ مضطرّین است، پیش از رسیدن به وادیِ قرار و ثبات. یعنی نابودی!  
   تایلر برای جنون هم قانون وضع میکند و اولین‌قانونِ جنون، تقیّه است. تقیّه نقطهی آغازینِ نهضت است. «نهضتِ جنون» یا «تایلریسم» هم، برای کادرسازی و تعلیم و تربیت تا نابودکردنِ تمدن و پوچ‌کردنِ همه‌چیز، باید به صورتِ زیرزمینی ادامه یابد. این است که باشگاههای مشتزنی به صورتِ شبانه و در بارها و دیسکوها فعال میشوند. اما نباید اشتباه کرد. تایلر فیلسوف است. آن هم فیلسوفی عملی، حکیم نیست! آبشخورِ جنونِ شرقی حکمتی‌ست که مجنون را از ظاهرِ اشیا تا باطنشان عبور میدهد. آنها که با نقضِ اعتبارات و مشهوراتِ مردم انگشتنمایند که لَقَدْ خُولِطُوا... بله. شهودِ معاد پیش از میعاد، عقل و هوش و حواس آنها را نارسا کرده است... لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِيمٌ.  این حکمت، در عبور (از) و تقابل با مدرنیته و در مقاتله با جنودِ ساینتیفیتیک و تکنولوژیکِ غرب باید همچنان سرفصلِ نُسَخِ دردهای قومِ ما بماند و اگر نه؛ از نسخهی تایلر گریزی نیست. نسخهی تایلر: «آن وقت‌ها زندگی‌ام زیادی کامل بود و شاید باید همه‌چیزمان را خُرد می‌کردیم که بتوانیم آدم بهتری بشویم.»
   شاید تفکیک آرمان و واقعیت بتواند قومِ ما را از ابتلا به دردهایی که لامحاله نسخهی تایلر را میطلبند، نجات دهد... البته شاید!!... ابتلا به دردِ هویت و معنا که سراسرِ غرب را فراگرفته، لاجرم به خودزنیِ تاریخی می‌رسد. لاپوشانیِ رسانهای و توّهم نجاتِ نوع انسان و تسخیرِ فضا و طرحهای ژنتیکیِ جاودانگی و انقلاب در ذاتِ ماده و به اختیارگرفتنِ ابعاد و تکامل... همهی اینها حیطهی نقایص را بسط میدهد و عاقبت، پروژهی تایلر با اسمِ «میهم» یا طرح فروپاشیِ تمدن، رُخ میدهد. مشکل اصلیِ تایلر با ریشههای این «شجرهی اَبزورد» است. «ما پی‌آمدِ جانبیِ نگرانی از نحوه‌ی زندگی هستیم!» و این نگرانی یعنی ایمان به موهوم‌بودنِ آزادی و برابری و جامعه‌ی مدنی و توسعه. بعد از آن با تبرِ مرگآگاهیِ غربی به جانِ تنهی تنومندِ شجره‌‌ی ابزورد میافتد که؛ «فرهنگ ما جوری با مرگ برخورد میکند انگار مردن یک اتفاقِ اشتباهی است.» و با رجعت به اِگزیست، کورسوی امیدش روشن میشود. ترس و لرزی در وجودش نیست. چون حالا دیگر آرمان دارد. آرمانِ ویرانی و نابودی (که به فنای شرقی هم تقرّب مییابد). این-جاست که موعودِ عالم، حتی واقعیتِ موهومِ غربی را هم با نورِ حقیقتِ خویش شفاعت میکند و تاریخِ عصیان را در همنهشتی با معنای هبوط، عروج میدهد و تایلر شعار میدهد و به انجام میرساند... «بدونِ درد، بدونِ مرگ، بدونِ قربانی، ما هیچ‌چیز نداشتیم»... أَيْنَ ابْنُ الْمُعْجِزَاتِ الْمَوْجُودَةِ؟!
   و اما ما...؛ هنوز چیزهایی برای داشتن داریم. چیزهایی که در طرحِ جهانی‌سازی داشت از دست میرفت و انقلاب نگهشان داشت. انقلاب اسلامی هویت ما را نگهداشت. گرچه سیستم و ساختارِ «اقتصاد و سیاست و فرهنگ» قهراً هویتزدا هستند، اما انقلاب با نقشهی صدور و گسترش و گشوده‌داشتنِ بابِ جهاد، ماند و هنوز مانده است. ما هنوز در قبض و بسط بینِ جمهوری و انقلاب هستیم. این هر دو سیب-های رسیدهای بودند که کنارِ هم نشستنِشان در صندوقِ تاریخ رویشان زَدِگی انداخت. انقلاب آرمان است و جمهوری واقعیت. اختلاط این دو ما را به همان راهی میبرد که غرب رفت؛ نفیِ همهی ایدئولوژیها برای اثباتِ فرد و میانداریش در حیاتِ دنیایی. شیوهی جنون‌مندیِ شرقیِ شیعی ربطی به متدولوژی جنونِ پستمدرنی ندارد. اما ایدهی تایلر برای ما هم قابل پیشبینی است؛ اگر و تنها اگر به توسعه ادامه دهیم و بیّناتِ رشدِ از غیّ را نشناسیم و در ملغمهی غرب و عقیده و شرق زیست کنیم. این اختلاط به فاسدشدن هر دو وجهِ نظامِ اجتماعی و تاریخیِ ما منتهی خواهد شد و انقلاب، جمهوری را فاسد میکند و جمهوری، انقلاب را. ظرف و مظروفِ این دو ماهیتا متفاوتند. غرب اگر به سخنِ دلِ به ستوه‌آمدهاش از جامعهی مصرفی گوش داده است، چون دیگر چیزی برای از دست‌دادن ندارد. اما شرقی که تاریخِ زهد و ریاضت و تقوا و جهاد در آن شکل می‌گیرد، چیزی برای به دست‌آوردن نخواهد داشت. آن‌چه را هم که در آینده می‌آید، پیشفروش کرده و فارغ از برنامهریزیِ استبدادیِ معاش، سودای معاد دارد. مرگآگاهیِ ما پیش از به دست‌آوردنِ دنیاست و مرگآگاهیِ غربیها بعد از از دست‌دادنِ آن. فلسفه-ی عملیتایلر هم موکّد همین معناست؛ «تو نمی‌دونی چه دردی داره وقتی همه چی ‌رو از دست می-دیم، اونوقته که آزادیم تا هر کاری بکنیم... فقط بعد از اینکه همه‌چیزت رو از دست دادی، میتونی هرکاری دلت میخواد بکنی.»
 
دومین‌قانون باشگاه مشتزنی اینه که در مورد باشگاه مشتزنی با کسی حرفی نمیزنید
«دربان گفت: اگه ندونی که چی میخوای، آخرسر دور و برت پر میشه از چیزایی که لازمِ‌شون نداری»... نظریهی بینظمی، فرضیهی آشوب، تداخلِ ابعاد در مختضات مکان و زمان و روح. و قبلتر چرخشِ خیالیِ نظامِ کیهانیِ عالم از وضعیتِ خورشیدی به خاکی. تاویلی از هبوط و تقرّب به شجرهی ممنوعهی علم و زورآزمایی با مُحکمهی عَلَّمَالاَسما. شروعِ آشفتگی و گسیختگی و فاصله‌گرفتنِ کلمات از معنا. صیرورتِ آدم از هستانگاری به نیستانگاری. پروسهی لو رفتنِ رازهایعالم برای آرایش نفس و ویرایشِ وحی! کشفِ واقع تا مرزِ ساختنِ واقعیتِ مجازی و دوباره کشف‌کردن و دوباره‌ساختن و... ویرانی!
   حقیقت، غرب نمیدانست از واقعیت چه میخواهد. یعنی از یک‌جایی به بعد اصلا نفهمید که نظامِ ارتباطیِ طبیعت و روح و زمان و مکان که شاکلهی واقعیتاند، چرا هستند و برای چه هستند و چگونه باید با آن همصحبت شد. این شد به همه‌چیز تعرض کرد و به قصدِ رمزگشایی، نظامِ متحّد هستی را در دایرهی ادراکِ خویش مشوّب ساخت.
 
سومین‌قانون باشگاه اینه که اگه یه نفر داد بزنه بسه یا از حال بره یا با دست به زمین بزنه، دعوا تمومه.
«در دوره‌ی نسلِ ما هیچ جنگ بزرگی اتفاق نیفتاده و هیچ ركودِ اقتصادیِ طولانی پیش نیامده. ولی ما یك جنگِ بزرگ بر سر روح داشتیم، ما یك انقلاب بزرگ علیه فرهنگ داشتیم، ركودِ بزرگ، زندگیِ ما است. روحِ‌مان است كه راكد شده.» اما اگر جنگِ ویتنام توانست هویّتسازی کند، جنگهای دیگر هم میتوانستند. جنگِ افغانستان و عراق هم میتوانست. به همین ترتیب جنبشِ والاستریت هم میتوانست. جنگ برای تمتعِ نفس، هماره محفوفِ شهوات و سختیها و ترسهاست وَ جنگ برای آرمان - حتی اگر آن آرمان افقی در آسمان نداشته باشد - فارغ از اینها. اگر جنگی اتفاق میافتاد و تایلر هم به‌عنوان سربازِ داوطلب راهی جبهه میشد، نهایتا به «اولیور استون» میرسید که با فیلمِ «متولد چهارم جولای - 1989» از جنگ برای کشوری بی‌آرمان ارزشزدایی کرد. همان بهتر که جنگی نیامد تا تایلر با فرهنگی مبارزه کند که به جز سکس و سرخوشی و مصرف و پرستشِ فرمول و ابزار، هیچ افقی نساخته است. فروپاشیِ کمونیست هم بعد از آن بود که آرمانِ جنگیدن برای برابری و خلق به بهرهکشی از خلق مبدّل شد و مبارزان با استقرار در کانونهای قدرت و ثروت، آرمان را به نان فروختند و فربه شدند. 
و اما ما؛ بعد از 598 و توهّم توسعه و نهضتِ سدسازی به منظورِ جلوگیری از جاریِ شدن آبهای جاری و  انسدادِ شریانِ تنفسی نسلی که در هوای مجاهدت زیسته بود، در مردابِ التقاطیم! ما حتی آن‌قدر نخوردیم که اشباع شویم و بفهمیم که جنگِ با آرمان چه بود تا فعالانه حسرتش را بخوریم، نه منفعلانه. انقلابیهای اکنون تومنی سهزار با قبلیها متفاوتند. بسیاری که در ماهیگیری از مرداب متبحّر شدهاند، چرا بنا بگذارند بر جداییِ آرمان و واقعیت؟! لااقل واقعیت را که میتوان آرمانزده کرد و کسبی داشت.
 چهارمین‌قانون اینه که تُویِ هر دعوا فقط دو نفر میتونن باشن
«فلسفه زندگی مارلا که من بعدا فهمیدم این بود که ممکنه هر لحظه بمیره. تراژدی زندگیش این بود که هنوز نمرده.» نظامِ دو نفرهی زیستن که ما بینِ تُشَکِ دونفره تا تنهایی دونفره در نوسان است و واقعا از آن گریزی نیست. همه‌چیز جفت آفریده شده؛ از طبیعت تا کلمه تا معنا. از تفاسیرِ سطحیِ جنسیتی تا تاویلاتِ عمیقِ فصلی - که آن هم در تناسبی است که مذکر و مونث با هم برقرار میکنند - در همین بازهی حیات رُخ میدهد.
    تایلر با این شناخت از مارلا به فهمِ یک فاجعهی «زیست‌فلسفی» رسیده است. محیطِ زیست این‌‌جهانیِ ما در تمامِ مراتب دو وجه دارد. در «آمدن» هر دو جنس شریکند، ولیکن در «ماندن» و «رفتن» تقسیمِ کار صورت گرفته. زن، زندگی را به عهده میگیرد و مرد، مرگ را. تعدیل نظامِ هستی در همین تقسیم کار است. یکی باید متذّکر به زندگی باشد و دیگری رسولِ مرگ. از یادبردن هرکدام از اینها تهماندههای معنی را هم نخواهد چشید. حتی در وجودِ منفرد نیز قبض و بسطِ بینِ ماندن و رفتن، درگیریِ مونث و مذکرِ درونی اوست. تراژدیِ زندگی مارلا که نمُردن است، آشفتهترین تراژدی متصّور تا اکنون است. تراژدیِ زن، زندگی‌نکردن است. حالا که همچون علم و تکنیک ابزار شده - ابزاری برای تمتّع کسانی که به مرگ نمی‌اندیشند- چارهای جز آنیستال‌کردنِ خویش ندارد. تایلر به این میاندیشد که این درگیری را در خویش حل کند یا مسالهی تذکرِ به زندگی را به مونثِ دیگری تفویض کند؛ «من یک پسر سی‌سالهام و هنوز نمی‌دانم آیا چارهی کارم یک زن دیگر است یا نه؟!»... اما وقتی به مارلا میرسد، دوست ندارد وجهه-ی زنده‌بودنِ حیات را در دامِ تراژدیِ مرگ ببیند... «چیزهای زیادی هست که ما دوست نداریم راجع به کسانی که عاشقِ‌شان هستیم، بدانیم»
و اما ما؛ جنسیّت را تبدیل به بحران کردیم و بحران را نمیشود حل کرد. بحران را باید تا سطحِ «مساله» تنزّل داد و بعد با تعیین متغیّرها به پاسخی ثابت اما نسبی رسید.
 
قانون هفتم. یه مبارزه تا جایی ادامه پیدا می‌کنه که ادامه پیدامی‌کنه!!
«شاید خودسازی جواب نباشد... شاید خودویرانگری جواب باشد». آیا جوابی مانده؟... چرخهی سوال و جواب را که آکادمی در انحصارِ خویش برده. مکانیزمِ نیاز و ارضا در چنتهی رسانه و صنعت و تکنولوژی است. پس تا رسیدن به رهایی از این تقیّدات باید مبارزه کرد. خودسازی در مکتبِ خودفروشی بیهودهروی است.
و اما ما؛ «... مبارزه هست. و تا مبارزه هست، ما هستیم.»
 
 وَ قانون هشتم و آخر اینه که اگه شب اولیه که به باشگاه مشتزنی میاید، باید مبارزه کنید
آنی که به وادی قدم بگذاری، باید قدم برداری. تایلر این را عمل کرد.
و اما ما؛ «كفرِ متحرّك به اسلام میرسد، ولى اسلامِ راكد، پدربزرگِ كفر است. سلمان‏ها در حالى كه كافر بودند، حركتِ‌شان آن‌ها را به رسول(ص) منتهى كرد و زبيرها درحالى كه با رسول بودند، ركودِشان آن‌ها را به كفر پيوند زد. كفرى كه با حركت ما همراه باشد، وحشتى ندارد؛ وحشت آن‌جايى‌ست كه با ركودها پيوند خورده باشيم.»
گر به پرواز و گر از سعیِ تپیدن رفتم
رفتم اما همه‌جا تا نرسیدن رفتم...  
                                       بیدل


کلمات کلیدی این مطلب : ،
تعداد بازدید :452  |   تاریخ ثبت : 1395/11/10
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی