ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
 
Share
خاکستر    1395/11/23

داشت به طرف انتهای خیابان قدم می‌زد، قبل از این که درست بفهمد چه خبر شده است. خیابان را می‌شناخت، نه خیلی زیاد. نمی‌دانست چرا آن‌جاست، چرا به این سمت شهر آمده بودند. زنش گفته بود می‌خواهد ترکش کند، شاید هم او بود که می‌خواست زن را ترک کند. و آن ها باز هم با هم دوست خواهند بود.



 
نوشتهی: رودی دویل
  ترجمهی: علی قانع

 
زن گفت، ما باز با هم دوست میمونیم.
    مرد جواب داد، خوبه.
    داشت به طرف انتهای خیابان قدم میزد، قبل از این که درست بفهمد چه خبر شده است. خیابان را میشناخت، نه خیلی زیاد. نمیدانست چرا آنجاست، چرا به این سمت شهر آمده بودند. زنش گفته بود میخواهد ترکش کند، شاید هم او بود که میخواست زن را ترک کند.
    و آن ها باز هم با هم دوست خواهند بود.
    خوبه.
    مرد به خانه رسید. کمی دارتبازی کرد. وقتی در ایستگاه بود برای اوّلین بار یک بلیط تکسفره از دستگاه خرید. ماشین را برای زن گذاشته بود.
خانه که رسید، زن هنوز نیامده بود. دستمزد پرستار بچهها را داد.
بعدش، سیارا آمد. با گریه مرد را در آغوش گرفت.
-           من خیلی، خیلی متاسفم!
 و این جوری اتفاق افتاد.
    مرد دلش نخواست از او بپرسد آیا واقعا گفته بود که میخواهد ترکش کند. مرد میدانست که او گفته. اما مهم نبود.
    زن گفت تو آدم خوبی هستی، بعد کنارش خوابید. مرد از این که یک امتحان را پشت سر گذاشته بود، خوشحال شد. ولی سیارا صبح رفته بود.
    رفت سر کار. وقتی عصری بچهها را از مدرسه میآورد، هیچ کس خانه نبود. فکر کرد که خُب، این من و این خونه، من تنها زندگی میکنم، با بچهها. اون هیچی با خودش نبرده. اتاق خواب مثل قبل بود. کتابهای زن هنوز کنار تخت بودند.
    شب دیر وقت بود که زن آمد. مرد مطمئن نبود، نمیدانست که نظرش عوض شده یا فقط کمی دیرتر از همیشه آمده است. مرد هیچ چیزی نپرسید. مثل شبهای قبل خوابید، اما حرفی از پشیمانی نزد. گریه هم نکرد.
    و زن دوباره رفت.
    شب بعد، اریکا و واندا را خواباند. مجبورشان کرد که مسواک بزنند و داستان جعبهی اسباببازی کیپر را دوبار برایشان خواند.
-           مامان کجاست؟
-           سر کار.
-           مامان بیچاره.
-           آره.
    لامپ را خاموش کرد و در را همانقدر که بچهها میخواستند، باز گذاشت.
-           بیشتر.
-           نه، بسه.
-           بیشتر.
رفت طبقهی پایین. سیارا نیامده بود. موبایلش را روی دستهی صندلی، کنارش گذاشت و تلویزیون نگاه کرد. خوابش برد. زن تلفن نکرد. رفت بالا روی تختش. لامپ را خاموش کرد.
    از خواب پرید. زن نبود. سه صبح. طبقهی پایین هم نبود. برگشت بالا، ولی نخوابید. دوباره پایین، آشپزخانه. همانطور که داشت قهوه را روی اجاق میگذاشت، باورش شد: اون منو ترک کرده.
 بعد برادرش مایک پرسید. فکر میکنی ولت کرده؟
-           آره.
مایک گفت - این جوری فکر میکنی؟
در آشپزخانه بودند.
-           آره
-           یعنی واقعاً همین رو بِهِت گفت؟
-           آره انگار همین رو گفت.
-           توی لعنتی فکر میکنی انگار گفته؟ یا مسیح، کوین درست جواب بده.
-           گفت
-           خب بعدش چی شد؟
مایک گفت عجیبه، اما قابل درکه، یه وداع طولانی، سوار بر گناه، اسمشو شنیدی؟
-           نه
مایک گفت عالیه. بعدش چی شد؟
-           فکر کنم رفت سر کار.
-           با کس دیگه ای هم هست؟
این سوال تکانش داد، هر چند نباید این جوری میشد. ترسید.
-           فکر نکنم
-           دوباره فکر کن.
-           نه تا جایی که من میدونم.
-           باشه.
-           من از کجا باید بدونم؟
 مایک گفت خودش ممکنه بهت گفته باشه.
-           نه
-           مطمئنی؟
-           آره، فکر کنم، نه، آره
مایک گفت. صورتحساب کارت اعتباریت رو برداشتی؟
کوین گفت. - وایستا یعنی یه مرد رو به خاطر کارت اعتباریش میخوان، من درست فهمیدم؟
مایک شانه بالا انداخت.
-           خودش کارت داره؟
کوین گفت. آره،  البته.
-           خب حالا بذار همین جوری یه نگاهی بندازیم، ضرر نداره که.
کوین کم کم داشت از برادرش بدش میآمد. این اولین باری نبود که این احساس را داشت.
کوین گفت نه.
مایک دوباره شانه بالا انداخت.
-           باشه، مایک گفت باشه.
بلند شد، باید سری به خانهی مادرشان میزد.
-           اون از خانواده جکها شاکیه.
-           اون همیشه شاکیه.
مایک گفت همیشه هم تقصیر اون نیست. انگار خوب تخلیه نمیکنه، یا یه چیزی تو این مایهها.
-           توالت؟
 مایک گفت آره. میگه وقتی طبقهی پایینه و اون داره بالا کار میکنه، انگار داره با آدم حرف میزنه.
-           اون همیشه اون بالاست، وصل شده به اون دیوار لعنتی.
-           کوین، داری یه مرد کوچولوی بداخلاق میشی.
-           خفهشو.
مایک گفت خفه میشم. میرم تا با توالت مادر حرف بزنم، چه زندگی مزخرفی، موفق باشی.
کوین رفت سراغ پوشهای که مدارک بیمه، شناسنامهها و همهیچیزهایی که باید نگه داشت را میگذاشتند. پوشه در جارختی پشت تودهی کفش و پوتینهای زن بود. روی تخت نشست و همانطور که داشت آخرین صورتحساب را نگاه میکرد، یکی از کفشهای پاشنهبلند زن را بغل کرد. کاغذ را روی بالش گذاشت و از دور خواند. البته واقعاً نخواند، صورتحساب بانکی را که نمیشد یکدفعه خواند. یک نگاه سریع به آن انداخت.
-           چرا کفش مامانو بغل کردی؟
اریکا دختر کوچکترش بود.
-           کی گفته کفش مامانه؟
نمیدانست از کجا فهمیده.
 اریکا گفت خوشه.
-           راست میگی، رو زمین بود. میخوای بذاری سر جاش؟
-           میتونم بپوشمش؟
-           آره
-           واندا هم میتونه؟
-           آره
-           واندا!
بچه ها را با کفش ها تو اتاق تنها گذاشت
-           مامان کجاست؟
-           سر کار.
-           مامان بیچاره.
-           آره.
-           همش کار.
-           خیلی حرف می زنی.
رفت طبقهی پایین.
مایک که موبایلش را جواب داد، مرد گفت هیچی.
-           چی؟
-           من نگاه کردم، هیچی تو صورتحساب نبود.
-           یه چیز مشکوک چی، نه؟
-           یا مسیح، مایک بیخیال شو.
مایک گفت خب. تو دنبال چی بودی؟
-           نمیدونم.
پشیمان بود از این که به مایک زنگ زده، اما مجبور بود.
-           یه اسم، یه همچین چیزی.
 مایک گفت یه اسم؟ چه اسمی؟ فکر میکنی سر و سرّی با کسی داره؟
-           نه، چه سر و سرّی؟
-           یا یه آدم عوضی و این چیزا؟ اون باید به یکی پول بده تا...
-           نه، خفهشو.
-           هیچ رستورانی؟
-           نه
-           هتلی؟
-           نه، اون داره پولشو میده.
-           کی؟
-           خفهشو مایک.
-           چیزای عجیبی داره اتفاق میافته. مردم بیش از حد ولخرجی می-کنن تُو این روزای بیپولی، مخصوصاً خانوما.
-           چی داری میگی؟
-           مایک گفت قطبنمای اخلاقی پسر، آدمها همش میخوان از این کارا بکنن.
-           شب به خیر.
مایک پیام داد. پیداش کردی؟ نه؟ چرا؟
-           چون میترسم.
مایک گفت باشه، من با تو هستم.
کوین با خودش فکر کرد، مایک خیلی هم بد نیست.
-           چی کار میخوای بکنی؟
مایک گفت خُب، ببین پسر. فقط محض یادآوری میگم. من دارم تو یه آپارتمان یه اتاقهی آشغال زندگی میکنم، فقط به این خاطر که قدر زندگی آرومم رو ندونستم.
-           میدونم ، متاسفم.
-           به خاطر چند تا کلمه که دنیا رو لرزوند.
دو برادر داشتند حسابی تفریح میکردند.
-           و تو حالا میخوای بدونی اگه من جای تو بودم، چی کار میکردم؟
-           آره، همین رو میخوام.
 مایک گفت خوبه. هیچ ایدهای ندارم.
-           شب به خیر مایک.
-           بابا یه کم بیخیال باش.
-           مرسی.
-           تو پرسیدی.
-           چه جوری؟
-           چی، چه جوری؟
-           چه جوری بیخیال باشم؟
-           باشه
به اتاقش رفت، اتاقشان، و کفشها را به درون جارختی پرتاب کرد.
-           ببخشید.
دخترش اریکا بود و دختر کوچکترش واندا.
-           ما دوست داریم امشب این جا بخوابیم.
-           نمیشه.
روی زانو نشست و کفشهای باقی مانده را جمع کرد. در جارختی به آرامی به سویش باز شد، آینهی قدی از پشتش معلوم بود. نگاه کرد و هیچ چیز ندید، هیچ کس آن تُو نبود. در را به جای اوّلش هُل داد، حالا او آنجا بود.
 رفت که بخوابد. به زن زنگ زد. رفت روی منشی. صدای ضبط شده از خواست که پیامش را بگذارد. از قبل چیزی برای گفتن آماده نکرده بود. از او خواست با صدای بلند حرفش را بزند. چه بگوید، بچهها دلشان تنگ شده، من دلم تنگ شده، کجایی لعنتی؟ کجایی احمق دیوانه؟  هیچ چیز نگفت.
مایک پیام داد: یکشنبه،  جکسون.
جکسون کافهای نزدیک خانهی مایک بود، یک کافهی معمولی که شش شب در هفته کار میکرد، اما یکشنبهها قضیه فرق داشت. پر میشد از مردها و زنانی در ردهی سنی خاص که دیگر متاهل نبودند و یا هیچ وقت ازدواج نکرده بودند.
-           آدمهایی مثل تو؟
   مایک گفت دقیقاً.
-           چه بلبشویی باید باشه، آره؟یه کافه پر از مایک و هر دو با هم خندیدند .
-           مایک گفت به کار من اومده، حوصلهات سر نمیره.
-           باید فکر کنم.
-           حتما این کارو بکن.
-           شب به خیر.
فکرکرد. چها روز دیگر میشد یکشنبه. یک پرستار لازم داشت. گریس، دختر جوان همسایه. دختر بچههای او را دوست داشت. تا ساعت 11 میشد بیرون ماند، چون دوشنبه، گریس، مدرسه میرفت. دو ساعتی را میتوانست در کافهی جکسون باشد. دو ساعت بیقیدی. بعد به خانه میآمد و دستمزد گریس را میداد. اصلا با مزه نبود.
یکشنبه هیچ جا نمیرفت. مایک هم با آن افکار احمقانهاش.
                                                         *****
 زن روی تخت نشست، مرد لازم نبود حرکت کند، بیحرکت در نیمه-ی خودش خوابیده بود. زن دراز کشید و چرخید. دستش را روی شانه-ی مرد گذاشت. مرد که اینطور به نظرش رسید. نفسکشیدن زن را حس میکرد. میتوانست بویش را بشنود. بوی خمیر دندان میآمد. قبل از زن خوابش برد، خودش که اینطور فکر میکرد. وقتی بلند شد، زن دوباره آنجا بود.
 دخترها هنوز خواب بودند که زن به آشپزخانه رفت. گفت: «اونا حتما از دیدنت خوشحال میشن». همه چی مثل هر روز بود، با این که سعی میکردند نگاهشان به هم نیفتد. «خُب، تو برگشتی، یا...؟» زن داشت میز را تمیز میکرد و برای چهار نفر میچید.
زن گفت باید با هم حرف بزنیم.
     مرد گفت، باشه. زن داشت برای صبحانهی بچهها موز پوست میکَند.
-           دربارهی چی؟
 پوست قهوهای موز را تُویِ سطل آشغال انداخت تا بچهها نبینند و غُر بزنند. حالا سیارا در آشپزخانه نبود. رفته بود بچهها را بیدار کند. داد و فریادشان شنیده میشد، دوست داشت صدای خندههاشان را بشنود، زن آنها را ول کرده بود. نمیخواست به این فکر کند. تلویزیون را روشن کرد. اخبار ساعت هفت و نیم. با دقت گوش کرد، به طرف هال دوید.
-           بیاین پایین، زود باشین.
-           چرا؟
-           خبر، بجنبین.
جلوی تلویزیون نشسته بودند و فورانهای آتشفشانی ایسلند را تماشا میکردند.
-           فوقالعادهست.
محو تماشای ابرهایی بودند که بزرگ میشدند و حرکت میکردند.
-           مرد به بچهها گفت: - اینا همش خاکستره.
اریکا پرسید خاکستر چیه؟
   یکی از آن لحظههای طلایی بود. کوین و سیارا به هم نگاه کردند. لبخند زدند. در خانهی آنها همه چیز برقی بود. تا حالا چیزی نسوخته بود. هیچ کس هم سیگار نمیکشید. برای بچهای مثل اریکا سخت بود که بداند خاکستر چیست، تا این که در چنین صحنهای در حال فوران از کوه ببیندش.
مرد گفت: - مثل غباره، اما سوخته.
-           چی سوخته؟
-           سنگ، خیلی مطمئن نیستم.
-           سنگ؟
-           آره
-           سنگ که نمیسوزه.
-           اونجا خیلی داغه، سنگ هم میسوزه، بهش میگن گُدازه.
-           ترسناکه.
-           فقط یه ابره.
-           خاکستر هواپیما را از کار میاندازه. به توربین موتور میچسبه و نمیگذاره پرواز کنه.
-           دست خدا در کاره.
-           دست خدا چیه؟
-           طبیعت.
با تغییرات آب و هوایی که نمیشه جنگید. هیچ کس مقصر نیست. همهی پروازهای داخلی و خارجی  اروپا لغو شدند. فرودگاهها بستند. هیچ راه فراری نیست.
    کوین گفت، نه اینجوریام نیست و به سیارا نگاه کرد.
-           فقط واسه چند وقته، همه چی مثل اوّلش میشه ، خاکسترا میرن کنار یا میریزن پایین.
-           میریزن پایین ؟
-           آره
-           خطر داره؟
 سیارا گفت. نه نداره و همه بیکلام به خوردن صبحانه ادامه دادند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
رودی دویل نویسندهی ایرلندی، برندهی جایزهیبوکر سال ۱۹۹۳، متولد سال ۱۹۵۳ است. وی بعد از لیسانس به مدت ۱۴ سال دبیر انگلیسی و جغرافی بود، و از سال ۱۹۹۳ تا کنون کار تدریس را رها کرده و وقت خود را صرفاً به نوشتن اختصاص داده است.
کتاب کمدی «پدی کلارک» او که برندهی جایزهی بوکر شد، پرفروش‌ترین کتاب بوکری تا کنون است.
 
 َAsh by Roddy Doyle
 
 


کلمات کلیدی این مطلب : خاکستر ، داستان کوتاه ، رودی دویل ،
تعداد بازدید :360  |   تاریخ ثبت : 1395/11/23

کسانی که این مقاله را می پسندند :
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



آخرین مطالب سایت

آرشیو کامل
حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی