توسط انتشارات سوره مهر منتشر و روانه بازار کتاب شد
مجموعه رباعی این کوه سرش همیشه زیر برف است ازمحمد عالی‌زاده منتشر شد
باگردآوری و تنظیم خسرو باباخانی و رقیه‌سادات صفوی
مجموعه داستان بزرگسال روح مرطوب منتشرشد

آخرین مطالب



درنگي در آثار و احوالمرتضی فرجیان شاگرد تنبل و تاليفاتش!   1395/12/1

فرجيان ابتدايي را در مدرسه «شريعت» قنات‌آباد واقع در خيابان مولوي گذراند. اگر چه بايد افزود كه كودكي‌هايش در دور و بر «ميدان اعدام»، خيام و محمديه و پاقاپوق و مولوي گذشت. بعد، دوره دبيرستان را در دبيرستان‌هاي دارالفنون و اميركبير گذراند و ديپلم طبيعي را با غروري خاص گرفت. در 19 مهر 1335 آموزگار مدارس تهران و شهريار شد.






 
«چو من هر كس كه شد «شاگرد تنبل»،
ز دست امتحان دارد دو صد داد!»
پيش‌درآمد:
با شادوران «مرتضي فرجيان» سال‌ها آشنا بودم و مانوس. تا اين كه با پادرمياني و هدايت همكارم يحيي وكيلي زند به «خورجين» مجله كشاورز رفتم و با  فرجيان ديدار بيشتري دست داد و دوستي عميق شد. كتاب «طنز سرايان ايران از مشروطه تا انقلاب» را من نوشتم، اما به احترام پيشكسوتي آن بزرگمرد، نامش را آوردم و آن هم در اول نام مولفان كتاب ياد شده كه كلي هم سروصدا كرد و مورد قبول عام شد و از كتب مرجع در گستره‌ی طنز به حساب آمد و مي‌آيد و خواهد آمد. اينك به پيشنهاد دوستان، يادداشت و مقاله‌اي درباره او مي‌نويسم اميدوارم ياد كردي باشد نيكو و در خور. ياد كردي كه از باقيات صالحات باشد، نه دل‌شكستني و گلايه‌آميز، چشم آن دارم تا همه آن عزيزاني كه از او خاطره و دوستي و مراوده‌اي داشته‌اند، برايش فاتحه‌اي بخوانند. جان پاك او همه در‌گذشتگان قرين و عزيق رحمت حضرت حق باد.
استاد مرتضي فرجيان در 14 مُرداد 1313 خورشيدي در كوچه خراساني‌هاي جنوب تهران، به دنيا آمد. پدرش «عبدالله فرجيان» از معتمدان محل و مُردان حق بود.
فرجيان ابتدايي را در مدرسه «شريعت» قنات‌آباد واقع در خيابان مولوي گذراند. اگر چه بايد افزود كه كودكي‌هايش در دور و بر «ميدان اعدام»، خيام و محمديه و پاقاپوق و مولوي گذشت.
بعد، دوره دبيرستان را در دبيرستان‌هاي دارالفنون و اميركبير گذراند و ديپلم طبيعي را با غروري خاص گرفت. در 19 مهر 1335 آموزگار مدارس تهران و شهريار شد. و پس از سه‌ سال در 1339 به تهران بازگشت و بلافاصله رگ غيرتش جنبيد و براي رو كم‌كني يكي دو تا از همسن و سال‌ها و فاميل‌هايش، ديپلم ادبي گرفت و در رشته علوم اجتماعي دانشگاه تهران پذيرفته شد.
در سال 1341 خورشيدي ليسانس گرفت و با يكي از همكاسي‌هاي دانشگاهي هم ازدواج كرد. او دو دختر به نام «هديه» و «هاله» دارد. از سال 1342 طنزسرايي را جدي گرفت و به گروه طنزپردازان «توفيق» پيوست و خيلي زود جا باز كرد و دبير هيات تحريريه شد. و مدير اداره جلسات توفيق.
فرجيان در سال 1362 وزارت آموزش و پرورش را ترك كرد و در كنار همسرش ماند و پس از سال‌ها مدير مدرسه و معاون و دبير آموزگار بودن، خانه‌نشين شد، اما باز دست‌بردار نبود و به همكاري مشابه توفيق با نشريات فكاهيون، خورجين و گل‌آقا ادامه داد، تا اين كه در 23 فروردين 1374 از پا درآمد و راهي بهشت زهرا شد تا يك استراحت دائمي بنمايد. «كيومرث صابري فومني» شماره پنجم سال ششم مجله گل‌آقا را در 16 صفحه يا رويه به بزرگداشت او اختصاص داد. از فرجيان كتاب‌هاي: «بياييد با هم بخنديم»، «لطفا لبخند بزنيد»، «خنده بر هر درد بي‌درمان دواست» و «ديوان فينگليلي» چاپ و پخش شده است.
نام‌هاي طنز و مستعار فرجيان، «شاگرد تنبل»، «فينگليلي»، «كل توپي»، «هدي كوچولو»، «سبد ميرزا»، «خان داداش»، «هاله»، «ابوشنبليله»، «سپيده»، «دايي مرتضي»، «شونول»، «شايان مس چيان»، «ياسمن مس‌چيان» و «ياسمن» و... بود.
آنچه درباره استاد فرجيان مطرح بود و هست در كتابي به همين نام نوشته و فراهم آورده‌ام، كتابي جامع و خواندني و لذت‌بردني و شنيدني.
نوشته‌ی كنوني در واقع شمايي و شمه‌اي از همان گفتني است.
فرجيان و شاعري‌اش را بايد با سه تا چهار دوره تقسيم كرد. دوره‌ی نوجواني، دوره جواني و عصر پهلوي و دوره يا عصر انقلاب اسلامي.
توانمندي و قدرت قلم او در شعر زيباست و ستودني. بايد گفت كه رجيان شاعر زمانه و روزگارش بود. شاعر دردها و رنج‌هاي مُردمش. او شاعري ابن‌‌الوقت و نان به روز خور نبود. مُردمش و از سويي دردهاي زمانه‌اش را درك مي‌كرد و رنج مي‌برد. نقد و نقادي‌اش بر دشواري‌ها و نا به ساماني‌هاي روزگارش، يك امتياز در خور به شمار مي‌آمد. شايد به همين روي بود كه از او چهره و چهرگاني موجه و مورد قبول عام به دست مي‌داد. او شاعري جيره‌خور نبود. تمام زندگي‌اش از محل درآمد معلمي و نوشتن در مطبوعات و تصحيح شعر و نشر ادبا و هدايت جوان‌ها، مي‌گذشت. به زحمت خانه‌اي داشت و دلخوشي‌اش ديدار مُردم بود و دو نوه‌اي كه هميشه به يادشان بود. چه، در بلاد فرنگ بودند. همه طنزپردازان از او خاطرات خوش داشتند و وقتي به نزدش مي‌رفتي، با لطيفه‌هاي ريزه‌ميزه، سرگرم‌تان مي‌كرد و با چايي و شيريني پذيرايي با سروده‌ها و لطيفه‌ها و دست انداختن‌ها و سربه‌سر گذاشتن‌هاي شاد از تو پذیرایی می‌کرد. در هيچ هنگامي از ادب و نزاكت دور نبود، و حرفي ناسنجيده، نگفت و هيچ وقت هم كسي را نرنجاند، جز من كه دوستش بودم.
هنگام تشييع و يا بيماري‌اش و ديدارها، خنده‌هايش را فراموش نمي‌كنم كه با تمام صميميت و از ژرفا‌ژرف درون و دلش مي‌خنديد و تمام وجودش مي‌جنبيد. قلم، هميشه در دستش بود. ترو تميز بود و كِرم‌زده و ادكلن و اتوكشيده و ناز.
شعرهايش هم مثل خودش بود و نثرهايش. انگاري با شما از نزديك دارد حرف مي‌زند. كاش مي‌شد مجموعه آثارش را فراهم مي‌كردم و كاش از سوي ناشري حمايت مي‌شدم و تمام آثارش را به دست چاپ مي‌سپردم.
به نمونه آثار و نگاه و نقد و نظر و ديدگاه و پيام و همدلي‌هايش با مُردم آشنا شويد و با من هم قلم و هم‌سخن.
به غزل «گدانامه»‌اش كه گونه‌اي طنزي روان و شادي‌بخش است و پرشور، توجه كنيد:
«بر سر راهم نشسته، جا به جا صدها گدا
پيش‌رو و پشت سر، اين جا گدا، آن جا گدا
توي بازار و خيابان، كوچه و ميدان شهر
پشت هم، هي مي‌رسد چون موج در دريا گدا
اين يكي افيلج و آن يك لمس و آن ديگر شل است
بيشتر اما از اين‌ها هست، نابينا گدا
زن گدا، بچه گدا، شوهر گدا، خواهر گدا
پير هشتاد و نود ساله گدا، برنا گدا
يك دم از پشت چراغ قرمزي ترمز كني،
دور ماشين تو گردد جمع، يك دنيا گدا
شيشه‌ی ماشين شود، با دستمال او كثيف
پنج تومان گردهي كم‌تر، كند دعوا گدا
بر ندارد دست تا پول از تو نستاند به زور
رد نخواهد شد، نه با مشت و نه با تيپا گدا
از برايت مي‌كند، در قوطي‌اش اسپند، دود
شعر مي‌خواند برايت ساده و شيوا، گدا
در كنار جوي آب و در پناه هر درخت
صبح و شب بيني كه كرده جا‌به‌جا لالا گدا
وضع‌شان از وضع مخلص صد برابر بهتر است
بي‌گمان داراترست از مُردم دارا گدا
شهر تهران از گدايان چون پروپيمان شده
شهر به جاي يك كدام از ماست، يا ما؟ يا گدا » (سال 1367 خورشيدي)
همان‌گونه كه ياد كرده‌ام براي تبيين و تحليل شعر و نگاه موشكافانه فرجيان، بايد آثارش را متناسب با اوضاع و احوال زمانه سنجيد. مثلا فرجيان در چامه‌ی «وكلا» چاپ توفيق در تاريخ 29/1/1347، نمايندگان مجلس فرمايشي آن روزگار را اين‌گونه از نگاه موشكافانه‌اش مي‌گذراند و مورد نقادي قرار مي‌دهد:
«خوش بُوُد و گشت خوش‌تر، اوضاع مالي ما
شد دلپسند و عالي، وضع ريالي ما
قارون كند حسودي، چشمش اگر كه افتد،
بر اسكن و جواهر، بر مبل و قالي ما
كم‌تر نظير دارد، از حيث شيك و پيكي
ماشين كادیلاك و ويلاي عالي ما
چشم فلك شده چپ از شدت تعجب
از بي‌بخاري ما، از بي‌خيالي ما
در عقل و هوش و دانش، سقراط و هم ارسطو
كوچك‌ترند از اين كه، باشند تالي ما
يك جان خاني اسكن، گيريم اول ماه[؟!]
بر ليست چون كه آيد، اوضاع خالي ما
با اين مه مزايا، باشد طبيب قاصر
بر رفع عيب عمده، يعني كه لالي ما[!]»
اين شمه و شمايي ديگر از نگاه او به اوضاع اجتماعي و دردشناسي اوست.
«شعر زباله» غزل به‌زيستي شاعرست و بهداشت خواهي او. چون هم او مُردي پر از تميزي بود و پاكي. ملاحظه فرماييد كه اين سروده در مُرداد 1367 سروده شده است:
«بوي زباله مي‌دهد، شهر و ديار و كوي ما.
مست و ملنگ مي‌شود، سوسك و پشه ز بوي ما
به جاي خرمني گل، هست كنار كوچه‌ها
گله گله زباله‌ها، چون كوه، روبه‌روي ما
باد اگر كه مي‌وزد گند چنان به پا كند
كه هر چه خاك و خل بود، بياورد به سوي ما
قير ز رنگ و بوي خود، خجل شود اگر دمي
نظر كند به اين لجن، كه هست توي جوي ما
جيب ما اگر شبي، به خانه ميهمان شود
فتد به چاله چوله و، سپس شود عدوي ما
گل است و ريگ و شن ز بس، درون سبزي كوكو
شكسته فك ما شود، ز سبزي كوكوي ما
هزار رفتگر اگر بياورند كم  بُود
كه صبح و ظهر و شب همي كنند، شست و شوي ما»
چامه‌ی «خواص اسكناس»، سروده شده در بهمن 1364 خورشيدي دريافتي از نگاه انتقادي، اما طنازانه شاعر را طرح مي‌كند كه:
«(در اين زمانه رفيقي كه خالي از خلل است)،
بدون شبه و شك، اسكناس در بغل است
هر آن كه اسكن بسيار در بغل دارد،
وجيه و خوشگل و زيباست، گرچه كور و شل است
هر آن كه نيست به جيبش اثر ز ا سكن و پول،
به روزگار، پريشان و دلخور و مچل است
كليد قفل در مشكلات لاينحل،
به هر ديار و به هر كشور و به هر محل است
گره‌گشاست به هر جا جمال زيبايش
اگر كه مشكل تو ازدواج، في‌المثل است
كچل كه منعم و پولدار گشت، مودارست
وليك، مفلس مودار، آدمي كچل است
هميشه صاحب پول است، شاد و شيرين كام
كه اسكناس، پدر جّد شكر و عسل است»
فرجيان اما در «آرزوست» كه به اقتفاي شعر مولوي از زبان يك كاسب و بازاري سخن مي‌گويد، خلقيات كاسبي از آن روزگاران به زير نقد مي‌برد. اين سروده در توفيق 7/8/1343 چاپ شده است:
«(بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
بگشاي لب، كه قند فراوانم آرزوست)
اي مشتري كه بهتري از ماه و مشتري،
بگذر به من كه ماه درخشانم آرزوست
يك دست روي چرتكه، يك دست روي پول
رقصي چنين ميانه‌‌ی دكانم آرزوست
چك‌ها و سفته‌ها همه واخواست گشته‌‌اند
شايد خدا نخواسته، زندانم آرزوست
دي حاجي با كمند، همگي گشت گرد شهر
گفت كه: «مشتري كه بود جانم آرزوست»
گفتم كه: يافت مي‌شود مشتري، حاجي!
گفت آن كه يافت مي‌شود، آنم آرزوست»
استاد فرجيان در توفيق 29/2/1345 چكامه «مسلماني مُرد» از مُردنِ ارزاني مي‌گويد. به‌راستي كه اگر فرجيان زنده مي‌بود، بي‌گمان از گراني امروز دردمندانه تر و رنجورتر مي گفت. به اين سروده توجه كنيد:
«ايهاالناس دگر دوره ارزاني مُرد
عصر آسودگي و عيش و فراواني مُرد
نفله شد، بين همه، مُردمي و مهر و وفا
آري، آري، كه دگر شيوه انساني مُرد
شد تقلب همه جا رايج و بدجنسي مد
تق و لق گشت درستي و مسلماني مُرد
سست شد ريشه مَردي ز نباتي روغن
واي بر ما كه دگر روغن حيواني مُرد
تا رسد سيب فرنگي به سرايم پايش،
سيب خوشمزه و شيرين شميراني مُرد
كوشش وسعي، همه در طلب نان شب است
بين ما شب چهره و مجلس مهماني مُرد
اين بود سخت كه در عين پريشاني و فقر
هي بگويند به ما فقر و پريشاني مُرد!»
فرجيان، شاعر زمانه بود. او در توفيق 3/10/1343 به تعريض و كنايه دولت «حسنعلي منصور» را زير نقد سختي برود و از سويي هم سخت مورد نقد و انتقاد قرار داده است:
«سحرم دولت «قمصور» به بالين آمد
گفت: برخيز و ببين، نرخ چه پايين آمد
مژدگاني بده اي آدم بي‌برگ و نوا!
كه براي تو دوصد وعده شيرين آمد
در و دروازه ما باز بود بر همه كس
بهر كام دل ما، آن بشد و اين آمد»
ناله چنگ رسد از همه جا تا به فلك
كي به گوش زعما، ناله غمگين آمد؟
گفت حافظ چوشنيد اين سخنان از ايشان:
ناله! فريادرس مردم مسكين آمد»
 
 
 

کلمات کلیدی این مطلب : ،
تعداد بازدید :600  |   تاریخ ثبت : 1395/12/1
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی