ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
 
Share
صبح آن شب   1395/12/1

صدای ترمز ماشین هر دو را از خواب پراند. گوش خواباندند. درهای ماشین باز شد و لب‌های زلیخا جنبید: خدایا کمک‌مان کن. خواب چند لحظه پیش‌اش را به یاد آورد و تعبیر کرد: آب روشنایی است، مادرم...




آنار رضايف
 
شبی در سال 1937، در یکی از کوچه‌های ساکت باکو، دو خانه‌ی بزرگ، سنگین و مرموز روبه‌روی هم قرار گرفته بودند. بالاتر از خانه‌ها باغی قرار داشت و کوچه، مانند خاکی که آب را به خود جذب کند، صدای پا و صدای حرکت ماشین‌ها را به خود جذب کرده بود. نشیمن‌گاه چوبی نیمکت توی باغ به خطوط نازک ورق دفتری شباهت داشت. شاخه درختی مثل بالی شکسته روی نیمکتی آويزان مانده بود و دختر و پسری آن‌جا کنار هم نشسته بودند. تاریکی، باغ، کوچه و خانه‌ها را بلیعده بود. فقط از پنجره یکی از اتاق‌های آپارتمان چهار طبقه‌ای سمت راست، نور ضعیفی به کوچه می‌ریخت. همه خواب بودند، ولی نه خواب عمیق. طرف‌های دوی شب سکوت کوچه با خرچ ـ خرچی دو پاره شد و ماشینی جلوی آپارتمان ایستاد. صدای ترمز خواب نازک اهالی را از هم درید. کسی در اتاق خوابش را باز نکرد. کسی خود را به ایوان نرساند. کسی نزدیک پنجره نرفت. همه توی تختخواب‌هایشان گوش تیز کردند.
در طبقه اول زن و شوهر پیری زندگی می‌کردند. مرد اسمش بشیر بود و یکی از اعضای بلند پایه‌ی حزب کمونیست. زنش زلیخا خواب روستایشان را می‌دید. از پنجره کومه‌شان دود سفیدی بیرون می‌زد. زن صدای يكي را شنيد: «زلیخا ببر این ظرف‌ها رو آب بکش بیار. کجا رفتی دختر؟!» زلیخا نزدیک رفت و او را شناخت. مادرش بود.
بشیر توی خواب چای می‌خورد. چای پر رنگ تو استکان کمر باریک بخار می‌کرد.
صدای ترمز ماشین هر دو را از خواب پراند. گوش خواباندند. درهای ماشین باز شد و لب‌های زلیخا جنبید: خدایا کمک‌مان کن.
خواب چند لحظه پیش‌اش را به یاد آورد و تعبیر کرد: آب روشنایی است، مادرم...
در ماشین باز شد. صدای پا به گوش رسید. بشیر سعی کرد بفهمد چند نفرند: سه یا چهار.
در ورودی آپارتمان باز شد. صدای پاها کاملا از نزدیک شنیده می‌شد. صدا، جلوی خانه‌ی بشیر بیش‌تر شد. بشیر با خود فکر کرد: «امشب نوبت چه کسی است!» صدای پاها از جلوی خانه‌ی او گذشتند. روبه‌روی خانه بشیر، در پلاک 2 زهرا، زنی پیر و بیوه زندگی می‌کرد. او دو اتاق داشت. بعد از فوت شوهرش یکی از اتاق‌ها را اجاره داده بود. زهرا خوابش سنگین بود و  بغل گوشش توپ هم درمی‌کردند بیدار نمی‌شد.
سیکنه تایپیست، اجاره‌نشین زهرا بود. دختری 32 ساله، سر به زیر، آرام و آبله‌رو بود. ماشین که ترمز کرد او از خواب پرید. با نگرانی گوش کرد. لحظه‌ای که صدای پاها نزدیک‌تر می‌شد هزار جور فکر و خیال کرد. فکرها تو ذهنش مانند جیوه سُر خوردند، به هم پیوستند، جدا شدند و باز در هم فرو رفتند... «خُب، سر یک حرف نمی‌تواند باشد، غیر از احمداف کسی نمی‌دانست. یعنی احمداف این کار را کرده؟ نه، نه. خدایا چرا باید سر این حرف اشتباه می‌کردم و «ز» کنار «پ» قرار می‌گرفت؟! نه باور نمی‌کنم احمداف این کار را کرده باشد. شاید از ترس جانش... نه او آدم ترسویی نیست، خب آخر فقط ما دو نفر تو اتاق بودیم. کی می‌توانست بفهمد، شاید ترسیده. چه کسی فکر می‌کرد با یک حرف بتوان وضعیت مرا این طوری عوض کرد؟! چه‌طور می‌توان ثابت کرد عمدی نبوده و تصادفاً آن طوری شده. چه مرگم بوده عمدا بکنم. کاری به کسی ندارم. هر روز بیش‌تر از صد صفحه تایپ می‌کنم و حالا یک حرف این طوری کرده. نه احمداف جوان‌مرد است. با این که همیشه سرزنشم می‌کند. ولی نامرد نیست. نه، نه نمی‌شود، باور نمی‌کنم. پس چی شده؟!
دستمالی را که خودش گلدوزی کرده بود از زیر بالش برداشت و عرق سرد پیشانی‌اش را پاک کرد. صدای پاها از پلکان شنیده می‌شد.
سُرخای، توي طبقه دوم پلاک 3 می‌نشست. او معماری مجرد و یالقوز بود. نوری که به کوچه می‌ریخت از پنجره او بود. سُرخای باید ساختمان جدید مدرسه را فردا صبح تحویل می‌داد. گرم کار بود و از چیزی خبر نداشت. نه خِرچ ـ خِرچ ترمز ماشین و نه صدای پاها، هیچ‌کدام را نشنیده بود. حالا هم که صدای قدم‌ها جلوی در خانه‌اش به گوش رسید باز هم نشنید. صدای پاها از آن‌جا رد شدند و به طرف خانه پلاک 4 رفتند.
قربان، فرقه‌‌اي کهنه کار، ساکن خانه پلاک 4 بود. سه ماه اخیر را هر شب کنار تختش یک‌ دست لباس زیر تمیز، پودر دندان شو، دندان مصنوعی و سه قالب صابون می‌گذاشت. جوان که بود دوستانش به او می‌گفتند: «وسواسی.» ماشین که ایستاد قربان چشم باز کرد. هنوز خوابش نبرده بود. این اواخر بد می‌خوابید. ولی آرام و بی‌دلهره بود. هنگامی که صدای پاها پله ـ پله بالا می‌رفتند قربان با خود گفت: «14 آوریل سال 1937».
روزهای خاطره‌انگیزی در زندگی هر کسی وجود دارد. مثل روز تولد، اولین عشق، لحظه‌ی پدر یا مادر شدن، مرگ عزیزان و نیز چیزی که در ته هیچ  دفتر یادداشتی نوشته نمی‌شود: روز مرگ.
صدای قدم‌ها به در خانه قربان نزدیک شدند. او در حالی که عدد 14 را زیر لب تکرار می‌کرد بهترین روزهای گذشته یادش افتاد: 7 دسامبر 1903. اولین تجمعات دانشجویی. 18 آگوست 1904 اولین حرکت‌های دانشجویی. 28 فوریه. 10 سپتامبر.  8 جولای. روزهای تبعید شدگان تزاری. سال‌های انقلاب. بعد از این‌ها قربان در عرض هفت ماه گذشته چشم به راه یکی از بهترین روزها، یا در واقع بهترین شب عمرش بود. هر شب منتظر مانده بود. منتظر همین شب. « شب 14 آوریل»
حالا هم  نه به این تاریخ، بلکه درباره تاریخ‌های بی‌شماری که گذرانده بود فکر می‌کرد. او می‌دانست اگر چه این شب شاید در طول عمرش مهم محسوب شود ولی به کلمه‌ی انتهای دفتر یادداشتش ختم نخواهد شد. باور داشت که صبحي روشن خواهد آمد. صبحي در گشوده به روی عدالت و راستی. آن صبح رویایی کی خواهد دمید؟ چه روزی؟ چه ماهی؟ چه سالی؟
صدای پاها جلوی در خانه قربان رسید و او روی تخت نیم خیز شد. با پاهای آویزان دنبال دمپایی گشت. پای راست را توی دمپایی کرد و بی‌حرکت ماند. به صدای پاها که پله ـ پله دور می‌شدند با تعجب گوش کرد.
تو طبقه‌ی سوم دو خانه بود. خانه پلاک 5 از دو هفته پیش خالی بود. آن‌جا فرج آهنگ‌ساز زندگی می‌کرد. هنوز کسی به جایش نیامده بود.
تو خانه پلاک 6 جوانشیر به همراه زنش طاووس و رعنا دختر 6 ساله‌اش زندگی می‌کرد.
ماشین که پیچید تو کوچه، دست جوانشیر بی‌حرکت ماند. از زنش جدا شد و از جا پرید. طاووس کش و قوسی به بدنش داد و هر دو گوش تیز کردند. رعنا خوابیده بود. تو خواب پنجره‌ای بزرگ، آبی، نورانی و بدون پرده می‌دید. کسی شمردن اعداد را یادش می‌داد: یک، دو، سه، چهار، پنج... یک، دو، سه، چهار، پنج.
ماشین که ایستاد و صدای پاها تو آپارتمان پیچید، جوانشیر بغلِ گوش طاووس فقط یک کلمه گفت: قربان!
یقیناً برای گفتن آن هم دلایلی داشت. دو هفته قبل عین این دفعه که صدای ماشین آمده بود جوانشیر به طاووس فقط گفته بود: «فرج»
طاووس که حواسش جمع شد، اخم کرد. جوانشیر گفت: زن تو کار مردها خودت را قاطی نکن.
دو روز بعد طاووس اخمش باز شد و به خود گفت: «به من چه، مرد است و خودش می‌داند.» با شوهرش آشتی کرد و آن شب جوانشیر دم گوشش پچ‌پچه کرد: «من نه چیزی اضافه می‌گویم و نه چیزی کم. وقتی می‌پرسند همان را می‌گویم که با این دو تا گوش‌هایم شنیده‌ام.»
صدای پاها از جلوی خانه قربان به پلکان که کشیده شدند، زن و شوهر حس کردند اتاق خواب دارد آن‌ها را در خود خفه می‌کند. جوانشیر دست کرد تو جیب کتش که از گوشه تخت آویزان بود و با انگشت‌های لرزان سیگاری به لب برد. روشن نکرد و منگ ماند. گوش کرد، با تمام حواس گوش کرد. زیر لب گفت: شاید اشتباهی آمده‌‌‌‌اند.
فکر کرد: «این هم شد حرف؟! مگر خرند. تو این طبقه دو واحد هست یکی که خالیه و دیگری هم خانه‌ی من است!.»
رو به زنش گفت: گوش کن طاووس تو که جایی حرفی نزده‌ای؟!
طاووس ابروهايش بالا رفت: یعنی چی، جوانشیر!
جوانشير گفت: آخر دوست‌های حرّاف تو همیشه دهان‌شان می‌جنبد و هی وِر می‌زنند.
طاووس گفت: دو ماه پیش حرفش را زدیم و تمام شد. از آن به بعد کسی این‌جا نمی‌آید، من هم کسی را ندیده‌ام. خودت که بهتر می‌دانی با همه فک و فامیل قطع رابطه کرده‌ایم. با هیچ‌کس رفت و آمدی نداریم.
صدای پاها از جلوی خانه پلاک 5 رد شدند.
طاووس تو دلش این‌ور و آن‌ور کرد و آخرش هم صلاح دید به شوهرش بگوید بهتر است. در حالی که صدایش می‌لرزید گفت: می‌دانی... دختره‌ی زبان دراز رعنا، باز هم همان ترانه را می‌خواند.
ـ چی؟
جوانشیر این را گفت و تند از جایش بلند شد. فرج که بی‌کس و کار بود، رعنا را خیلی دوست داشت. ترانه‌های شاد و کودکانه‌ای را که تازه نوشته بود به او یاد داده بود. پریروز وقتی که جوانشیر روزنامه می‌خواند مانند کسی که مارگزیده باشدش از جا پرید. رعنا داشت عروسکش را می‌خواباند و برایش ترانه «‌‌‌‌دشمن خلق» فرج را زمزمه می‌کرد. جوانشیر دست و پایش را گم کرد و قبل از اینکه چیزی به زنش بگوید خود را به اتاق رعنا رساند. یکی دو کشیده دم گوش او زد و به طاووس گفت: اگر باز هم چنین چیزی از زبان توله‌ات بشنوم من می‌دانم و تو!
صدای پا جلوی در خانه‌اشان رسید. طاووس نفس بریده گفت: دیروز که شنیدم رعنا باز همان ترانه را می‌خواند، گوشش را گرفتم و به‌ام گفت مامان سعی کرده‌ام یادم برود، حالا می‌خوانم ببینم فراموشش کرده‌ام یا نه!
طاووس این حرف‌ها را که زد تبسمی کرد. جوانشیر تبسم او را خیانت بزرگی به خود حس كرد و بازوی طاووس را گرفت و تشر زد: خفه.
و فحش داد. صدای پاها دور شدند. جوانشیر با حرکتی عصبی سیگارش را روشن کرد و گفت: خاک تو سرم.
خندید و ادامه داد: پاک یادم رفته بود. بالا، طبقه دیگری هم هست.
طاووس گفت طبقه چهارم و بغض کرد. فحش جوانشیر هنوز توی گوشش بود. جوانشیر با خود گفت: «طبقه چهارم» و فکر کرد. طبقه چهارم؟ کی؟ کاپیتان؟
دو خانه در طبقه بالا بود. در پلاک 7 سالایف زندگی می‌کرد. او کاپیتان کشتی‌یی بود که به هشترخان می‌رفت و می‌آمد. دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه خانه بود و چهار روز تو دریا.
جوانشیر با خود گفت: «امروز که جمعه است و فکر کرد یعنی کاپیتان زیناللی؟ نگاه کن تو را خدا. کی باورش می‌شود؟ انگار از دماغ فیل افتاده بود. این اواخر هم که اصلاٌ جواب سلام کسی را نمی‌داد.» پشت در رفت و خوب گوش کرد. صدای پاها خانه کاپیتان را رد کردند و جلوی پلاک 8 صدایشان بُرید. بعد درِ آن‌جا را زدند. دوباره محکم‌تر زدند. صدا تو ساختمان پیچید.
جوانشیر تو پلاک 6 فکر کرد: «پس این‌طور. هموطن مراد زیناللی! سه تا اتاق بزرگ و دلواز هم خالی شد. معلوم نیست چه کسی جایشان می‌آید. ولی مگر از سر و صورت و وجنات زیناللی می‌شد حدس زد که کارش زار است؟!»
درِ پلاک 5 مهر و موم شده بود و تو خانه پلاک 4 قربان چرتکه می‌انداخت: «چه‌طوره هر طوری شده خودم را به مسکو برسانم، نامه را شخصاً ببرم و ببینم...»
تو خانه پلاک 3 سُرخای مشغول بود.
در خانه پلاک 2 سکینه زار ـ زار گریه می‌کرد و شوهرش به او گفت: حرف مفت نزن زن. کسی را بی‌گناه نمی‌برند. حتماً غلطی کرده دیگه؟
بعد آهی از ته دل کشید و ادامه داد: که این‌طور! ای دنیای فانی، برای کی خواهی ماند؟!
تو طبقه‌ی چهارم درِ خانه پلاک 8 باز شد و کسی رفت داخل. کمی بعد صدای پا باز شنیده شد. صدای پاها طبقه طبقه پایین رفت. صداي باز و بسته شدن در خروجی آمد. استارت ماشیني زده شد. ماشین حرکت کرد. صدایش دور و دورتر رفت. سکوت کوچه انگار صداها را به خود جذب کرد. از آپارتمان فقط نور ضعیفی به کوچه افتاده بود. توی باغ روی نیمکتی که شاخه درختی مثل بالی شکسته روی آن آویزان بود پسری و دختری نشسته بودند.
صبحِ زود بشیر قلم مو و سطل رنگ در دست به راهرو رفت. تابلوی سیاهی توي راهرو آویزان بود که با رنگ سفید نام و نام خانوادگی اهالی آپارتمان روی آن نوشته شده بود. فقط اسمِ جلوی پلاک 5 خط خوردگی داشت و خوانا  نبود. بشیر دو هفته قبل آن را خط زده بود.
ساعت 7 صبح بود. سکینه، جوانشیر و طاووس که سرِ کار می‌رفتند به هم رسیدند. لحظه‌ای ایستادند و به بشیر نگاه کردند. سکینه سردش شد و شال را دور گردنش انداخت. بشیر سر جایش مات و مبهوت ماند. از در باز دهلیز نور ضعیفی روی سمنت جلوی در افتاده بود. قسمتی از کوچه، پنجره و خانه روبرو و سمنی‌های سبز ردیف شده روی هره دیده می‌شد. ولی آن‌چه متعجب‌شان کرد حضور مراد زیناللی بود. مراد به بشیر، تابلو، فرچه و سطل رنگ نگاه کرد و همه چیز دستگیرش شد. ولی از جلوی در کنار نرفت... جوانشیر به لکنت افتاد: پس ... شما ... دیشب ... ماشین ...
زلیخا هم كه از خانه بیرون آمد با تعجب به مراد و دیگران نگاه کرد. صدای پای کسی که از طبقه بالا با عجله می‌آمد شنیده شد. سُرخای اسناد ساخت مدرسه را  لوله کرده و زیر بغل زده بود. مراد وقتی می‌خندید دهانش زیاد باز می‌شد و دندان‌های سفید و سالمش به چشم می‌خورد. این بار هم خندید و گفت:  فکرهای بد نکنید. آمبولانس بود. فریده را می‌بردیم زایشگاه. دیشب پسری دنیا آورد.
طاووس آرام به پیشانی‌اش زد: اِ اِ... پاک یادم رفته بود فریده پا به ماه است.
جوانشیر رنگ صورتش زرد شد و با عجله سیگاری درآورد. سکینه سرخ شد و سرش را پایین انداخت. صدایی آمد و فرچه از دست بشیر سُر خورد و افتاد. سُرخای گفت:  چشم‌تان روشن. تبریک می‌گویم.
و زود رفت.
 


کلمات کلیدی این مطلب : ،
تعداد بازدید :335  |   تاریخ ثبت : 1395/12/1

کسانی که این مقاله را می پسندند :
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



آخرین مطالب سایت

آرشیو کامل
حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی