توسط انتشارات سوره مهر منتشر و روانه بازار کتاب شد
مجموعه رباعی این کوه سرش همیشه زیر برف است ازمحمد عالی‌زاده منتشر شد
باگردآوری و تنظیم خسرو باباخانی و رقیه‌سادات صفوی
مجموعه داستان بزرگسال روح مرطوب منتشرشد

آخرین مطالب



چراغی برای شاه، مرتضی برزگر   1397/12/6

جشنواره داستان انقلاب به ایستگاه یازدهم رسیده است.بنا داریم داستان های برگزیده دوره های گذشته این جشنواره را روی سایت قرار دهیم.




بگم غلط کردم خوبه؟ بیفتم به دست و پات راضی می¬شی؟ جانِ جاوید برو اون سوزن و دواتت رو بیار نوکرتم. حالا شنبه‌ای داغ بودم یه حرفی زدم. تو هم بد زدی تو پرم. به زبون خوش می‌گفتی نمی¬شه. نه این¬که های¬و¬هوی راه بندازی تو این اوضاع قاراشمیش. نگاه کن، هنوز جای پنج تا انگشتت روی صورتمه. خدا هیچ بنده‌ای رو ناامید نکنه. تو این یه هفته، هر غلطی که فکرش رو بکنی کردم. یکی گفت بسوزونش و خلاص. دوشنبه بود انگار. رفتم سنگکیِ سرِ چارراه سوسکی. پشت همونجا که بساط می‌کردم. شاطر تازه تنور ظهرش رو روشن کرده بود و داشت خمیر می‌زد. سر حرف رو باهاش وا کردم که آره، من چنین خبطی کردم و، حالا این دختره بونه کرده قبل ِبعله باید پاکش کنی وگرنه، موسا به دین خود. عیسی به دین خود. نونوا بعض خودت نباشه، آدم اهل دلیه، فقط تخم نداره. فکر می‌کنه همه دزدن. اون روز، نشست به حرف زدن. هی چایی ریخت و از عشق و عاشقیاش گفت. می‌گفت اینو ول کرده، یکی بهتر پیدا شده. اون یکی رو ول کرده، یکی از این بهتر. می‌گفت همه زندگیش عاشق بوده، ولی عاشق آدمای جورواجور. به منم گفت ولش کن بابا. چیزی که زیاده، زن. زرشک! انگار حرفِ دیروز و امروزه. آدم به یه مرغ عشق مفنگی دل می‌بنده، اکرم که دیگه اکرمه. مرغ عشقه هم مُرد ها! این آخریا زیاد خماری کشید. چقدر باید تریاک می‌مالیدم سر انگشتام تا یه فال از توی جعبه بکشه بیرون، بدم دست مشتری جماعت. یه طورایی هم خل‌وضع شده بود. دیده بود خاطر اکرم رو می‌خوام، حسودی می‌کرد. غصه اونم داشتم شنبه‌ای که اون حرف رو بهت زدم. شبش رفته بودم خونه، دیدم کف قفس افتاده، پاهاش هوا. هر چی نوچ‌، نوچ و سوت، سوت کردم براش، افاقه نکرد. تا اون روز، من واسه هیچ احدالناسی گریه نکرده بودم. حتی ننه و آقام. ولی مرغِ عشقه، مونسم بود. یه حرفایی بهش زده بودم که به سنگ می‌گفتی، آب می‌شد. نشستم و یه دل سیر براش زار زدم. فردا صبحش، دمش رو گرفتم و انداختمش تو جوقِ جلو نونوایی. شاطره کله صبح داشت عین بز سر می‌جنبوند و چایی هورت می‌کشید. اون روز هم از بس چایی ریخت تو نعلبکی و با ته استکان، قند رو توش حل کرد، تنگش گرفت. آفتابه رو برداشت و رفت مستراح کله‌پزی. گفت: «چشت به دکون باشه، جلدی می‌آم.» منم آستینم رو زدم بالا، رفتم دم تنور. یه نگاه این‌ور، یه نگاه اون‌ور. دستم رو تا مچ کردم زیر سنگا. چشت روز بد نبینه. عین سگ عربده زدم. به امام هشتم قسم. دستم رو که از تنور کشیدم بیرون، سُستِ، سُست بود. انگار اصلاً هیچی نیست. سنگا چسبیده بودن به پشم‌و‌پیلای روش. مگه کنده می‌شد حالا؟ خدا هم قربونش برم. کله آفریده، کچل. مو و پشم و پیل، زیر بغل رو روی دست و پا. آقا این عربده ما رو همساده‌ها شنیدن، ریختن تو نونوایی که ببینن چی شده. خود شاطره رو که نگو. بند تنبونش یه دست، آفتابه اون دست. از سر توالت بلند شده بود، ببینه چه خبره. بی‌خود و بی‌جهت داد می‌زد: «دزد!» ما رو می‌گی این دسته ذوق می‌زد، عر می‌زدیم و می‌دویدیم. ملتم دنبال ما. ما بدو، اونا بدو. تا سر مولوی عین اسب دویدم. سر بازار، یه عطاری هست؛ پیرمرده یه خمیری داد بمالم رو دستم. گفت: «یه شب تا صبح بمونه خوب می‌شه.» آقا ما صبحِ سه‌شنبه این دست رو وا کردیم گفتیم خدایا به امید خودت. دیدیم زرشک! این نوشته‌هه، پر رنگ‌تر هم شده. جون تو همه جای دستم سوخته بود، اِلا پشتش. خنده‌دار نیست؟ حالا اینطوری نگام نکن. آره، کم و زیاد یادمه اون روز اول که اومدیم پیشت چیا گفتی. چند شنبه بود؟ چهارشنبه یا پنج‌شنبه پیش از این قضایا! جَخ همونجا هم نشسته بودی. یه چراغ پیسوزی هم رو میزت بود. درسته یا نه؟ آدمیزاد یه وقتا کارایی می‌کنه که خودشم حیرون می‌مونه. ما هم تو حال خودمون نبودیم. من که بعدش توبه کردم. بعد اون روز که خال زدیم. همون پنج‌شنبه بود. یادم افتاد! رفتم صحن شابدولعظیم، لب حوض، گفتم توبه می‌کنم برای رضای خدا، الله‌اکبر. سه قلپ آب ریختم تو دهنم و تف کردم. دیگه هم به زهرماری لب نزدم تا دیشب. اونم لازم بود که نفهمم چی به چیه و کی به کی. ممدسیاه و سعید ساقی رو هم پیش از اینا بوسیدم و گذاشتم کنار. کلی هم لیچار بارشون کردم. گفتم این همه نوکرم، غلامم، واسه این بود که ببرینم تو باغای ممدآباد، یه تغار مرغ و ماست و زهرماری ببندین به خیکم، آخرش این بلا رو سرم بیارین؟ دِ اونطوری نگام نکن نوکرتم. بعله، درسته. شما انگار گفتی این خبط رو نکن بچه جان. یعنی به خیالم می‌آد گفتی. تو اون حال، کر و لال می‌شه آدم. ولی ریش‌هات یادمه که می‌جنبید و یه صدای پرت و پلایی که مملکت بلبشوئه و اینا. جلوی همون تابلو هم ایستاده بودی. نه. جلو اون یکی. اَ کِ هی. این تابلوها که همه‌اش عین همه. آها. این یکی. جلو این واستاده بودی. همین که اسب سفید داره. اون مرد سیبیله یادمه که چاقو کرده بود تو خرتناق جوونه. بعد فهمیده بود پسرشه. از اون روز، فقط ریشات یادمه و این تابلوئه. ممدسیاه سرم رو گرفته بود بالا، دست انداخته بود دور گردنم که جُم نخورم، اون وقت بود که دیدمش. تو گوشم خوند فحش ناموس گذاشته هر کی عر بزنه. منم داشتم جز می‌زدما ولی صمٌ بُکم. تو بمیری یادم نمی‌آد چند تا سوزن کردی تو دستم. ولی قبلش رو خوب یادمه. باغ رو یادمه. منقل پنقل رو یادمه. بازی رو یادمه. اصلاً سر همون بازی این بدبختی شروع دیگه. سه تا برگه انداختن وسط. من دزد شدم، ممدسیا شاه و سعید ساقی هم وزیر. ممدسیا حکم کرد باید پشت اسمت، یه چیزی خال بزنی. اسمم رو تو شهرستان خال زده بودم. پیش محمود نامی که عمرش رو داده به شما. سعید ساقی فاز خنده برداشته بود. گفت: «یا باید بزنی خره، یا گاوه.» من گفتم: «پشت اسمم فقط جای یه کلمه‌ست.» حالا چی شده بود تو اون حال، این زده بود به سرم نمی‌دونم. از اینجا که زدیم بیرون، فقط دلم می‌خواست اکرم رو ببینم. جلدی انداختم تو کوچه پشت زایشگاه فرح. بگم تا دم خونه‌شون، ده بار افتادم تو جوق، خالی نبستم. ننه‌اش از پشت در گفت: «رفته راهپیماییِ بلوار الیزابت.» گفتم: «کی برم، کی برسم، کی برگردم!» جلوی درشون چمباتمه زدم تو آفتاب. چرت می‌زدم واسه خودم. تاریک شده بود که اومد. چادر مشکی‌اش سرش بود، ابروها توی هم، چشا سیاه. تا بخوام بلند شم و بگم سلام، گفت: «این چیه رو دستت؟» نگاه کردم دیدم یا خدا. این چیه رو دستم؟ آقا کوچه رو رو سر ما خراب نکرد؟ الم شنگه و جیغ و هواری راه انداخت اون سرش ناپیدا. سر و کله مردم بود که از لای در و پنجره می‌اومد بیرون. جلدی فلنگ رو بستم تا آبا از آسیاب بیفته. فردا شبش رفتم در خونشون. ننه‌اش درو وا نکرد. گفت: «اکرم گفته تا این ننگ روی دستشه، پاشو دم خونه ما نذاره.» بعد رفتم خونه، دیدم مرغ عشقه هم فاتحه! قاطی و پاتی. همین شد شنبه‌ای که اومدم دم دکون، یه کم آتیشم تند بود. یعنی وقتی گفتی نمی‌تونی پاکش کنی، کلی آب روغن قاطی کردم. اما خداییش من تو این سی و خورده‌ای سال زندگیم به کسی نگفته بودم ریدم تو پولی که نونِ سفره‌ا‌ت می‌شه. نهایتش گفتم حرومت باشه. یا خرج دوا درمون کنی. نمی‌دونم چی شد این کلوم از دهنم دراومد. تو هم به اون هیکل ریق ماستیت نمی‌آد، ولی چه دست سنگینی داری. هنوز صدای چَکه تو گوشمه. خلاصه که از اینجا رونده و از اونجا مونده. چهارشنبه‌ای، به سرم زد پوستش رو بکنم. درمی‌آد دیگه. نمی‌آد؟ همچنین بفهمی، نفهمی تا ولای دسته هم ور اومده بود. چاقو رو برداشتم، رفتم وسط بیابونای ورامین. تا چش کار می‌کرد دشت خدا بود؛ خشکِ خشک. زبونم شده بود عین یه تیکه کاه. به خیال خودم یه جا پیدا کرده بودم کسی صدام رو نشنوه. نوک چاقو رو رو فرو کردم پشت دستم. خون فواره زد بیرون. عین چی هم می‌سوخت. آروم، آروم چاقو رو تکونش دادم. یه تیکه از پوست رو که بلند کردم، دیدم زکی. نوشته هه از زیر پوست هم پیداست. حالا فکر کن وسط بیابون، تشنه، خون داره شره می‌کنه. نه آبی، نه علفی. همه‌اش این تابلوئه جلو چشمم می‌اومد که یارو زده بچه‌ش رو ناکار کرده و خون داره می‌پاشه رو زمین. خدایی بود که یه چوپون بدبخت، به بهونه گوسفند گم شده‌اش، دوره می‌افته تو صحرا و پیدام می‌کنه. خودش که اینطور می‌گفت. شایدم قاچاقچی‌ای، خرابکاری چیزی بود. من که اون موقع این چیزا حالیم نبود. خشکیده بودم انگار. چوپونه می‌گفت سه تا مشک شیر خورونده بهم تا جون گرفتم. پولش هم گرفتا. پوست دستم رو هم با جوالدوز، دوخت. نگاه کن. اینم ردش. دِ سر برنگردون قربونت برم. نگا کنی چیزی ازت کم می‌شه؟ خدا هیچ بنده‌ای رو ناامید نکنه. به هر کی این دست رو نشون دادیم یا روش رو برگردوند یا یه چیزی بارمون کرد. یکی گفت: «چون شاه در رفته هول برت داشته؟» اون یکی گفت: «حالا بذار باشه شاید مرغ طوفان یه تخمی برات کرد.» هر کی یه چی. همه هم می‌گفتن قطعش کن خلاص. هم خوفِ انقلاب برم داشته بود، هم نمی‌تونستم قید اکرم رو بزنم. دست هم رو مخ! تا همین دیروز صبح. پشت مغازه اکبرمرغی کشیک می‌کشیدم که اکرم از خونه بیاد بیرون. کوچه هم شلوغ. در رو که وا کرد، چادرش رو پیچیده بود تو صورتش. عین قرقی راه می‌رفت لاکردار. تا نزدیکای میدون اعدام دنبالش کردم. کوچه به کوچه. دور دستمم دو سه دور باند بسته بودم تظاهرات‌چیا نبینن، شر شه. اگه می‌گفتن این چیه رو دستت چی داشتم بگم؟ می‌گفتمم،‌ کی باورش می‌شد؟ نرسیده به چهارراه شاپور، خیابون خلوت شد. از پشت، صداش کردم. برنگشت. دویدم جلوش. آقایی که شما باشی یه نگاه انداخت به سر تا پام. بعد فکر می‌کنی چی کار کرد؟ بگم باورت نمی‌شه. این مشتش رو از زیر چادر آورد بالا. گرفت جلو صورتم. داد کشید مرگ بر شاه! هی‌ام مشتش رو تکون می‌داد. گفتم: «اکی. مرگ بر جاوید اون مرگ بریه که تو می‌گی. زنده باید جاوید اون زنده بادیه که تو می‌گی. بنداز اون دست رو لامروت.» حالا از یه طرف،‌ ما داریم موس، موس می‌کنیم، از اون طرف اکرمه شیر شده بود و عین گرگ زوزه می‌کشید. دیدم همین‌طور، تظاهرات‌چیه که داره می‌دوه این سمت خیابون. جونم رو برداشتم و در رفتم. کتمم انداختم تو خرابه‌های پشت چلوکباب رفتاری، بلکه ردم رو گم کنن. به خودم گفتم آقا جاوید. این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری‌ها نیست. دختره که از دستت رفت. چار روز دیگه هم که تقی به توقی بخوره، از دم آویزونت می‌کنن. دیگه این مخه، مال خودم نبود. راه می‌رفتم و با خودم اختلاط می‌کردم. اصلاً نمی‌دونم کی رسیدم گود عربا. یهو دیدم واستادم جلو قصابی کریم سلطنت. مغازه‌اش که خلوت شد، رفتم تو و همه چی رو گذاشتم کف دستش. گفت: «حالا اومدی که چی.» گفتم: «می‌خوام قطعش کنم.» اولش کلی خندید. بی‌پدر وقتی می‌خنده، زمین می‌لرزه. دستش رو می‌ذاره رو شیکمش و پاهاش رو می‌ده بالا. داشت می‌خندید که چند تا پونصدی ریختم تو ترازوش. جلدی خودش رو جمع کرد. هر کی ندونه من که می‌دونم واسه خاطر ِهمین پول بی‌زبون چند تا دست و پا، تو کودتای 32 قطع کرده. می‌گن خود شعبون بی‌مخم دهنش از سنگدلی این بشر وا مونده. دیده یه جوونه هست وسط خیابون. می‌شکافه ملت رو میریزتشون زمین، عین برگ درخت. بعدِ کودتا، شعبون بی‌مخ، صداش می‌کنه و با دستای خودش، تریدِ آب مغز درست می‌کنه براش. می‌گه اینم جایزه دلاوریات. یه لقبم می‌چسبونه کنار اسمش: «کریم سلطنت». بعدِ اون قضیه هم دیگه این اسمه مونده روش. حالا بگذریم که تو این اوضاع داره می‌زنه زیر همه چی. اون شب که خودِ خودِ کریم سلطنت بود، گفت: «حرفی نیست.» اولم پولا رو برداشت و ریخت تو دخل و بعد این رو گفت. گفت: «به یه شرط. پس‌فردا نیای ننه من غریبم بازی دربیاری.» گفتم: «چشم.» گفت: «دستت رو که قطع کردم می‌ریزم تو چرخ گوشت. می‌دمش به گربه‌ها، چار روز دیگه نتونی طلبکار شی.» گفتم: «هر جور صلاحه.» بعد گفت: « برو حساب کتابات رو بکن و اگه خواستی آخر شب بیا.» دوباره رفتم جلو خونه اکرم. ننه‌اش اومد دم در. یه عالمه فحشم داد و لیچار بارم کرد. با ته جارو چند باری زد تو پک و پوزم. دستم رو که آوردم بالا، تازه فهمید سوزوندم و بریدمش. دلش رحم اومد و گفت: «بیا تو.» اکرم نشسته بود رو تختِ کنار حوض. منو که دید داد زد: -‌ «کی این شاه‌پرست رو راه داده تو؟» یه جوری داد کشید که ننه‌اش، جفت کرد. رفتم جلو. بهش گفتم: «اَکی. به روح آقات، هر کاری کردم پاک نشد.» بعد دستم رو نشونش دادم. گفتم: «ببین سوزوندمش. ببین پاره‌اش کردم.» تو بگو یه ذره رحم به دل این بشر بود، نبود! گفت: «هنوزم پیداست.» گفتم: «تو بگو چی کارش کنم.» گفت: «راه خلاصیش چیه، همون.» گفتم: «باید قطعش کرد.» گفت: «پس چرا مَعطَلی؟» گفتم: «پس فردا نمی‌گی جاوید علیله. بونه نمی‌کنی؟» گفت: «به مرگ ننه‌ام، نه.» گفتم: «درو همسایه نمی‌گن شوهره دست نداره؟» آقا یه چیزی تو جواب ما گفت که با خودم گفتم همین الان می‌رم و از مچ می‌ندازمش. می‌دونی چی؟ گفت: «خودم دست و پات می‌شم.» با مشت کوبید تو سینه‌اش و گفت: «خودم دست و پات می‌شم.» می‌فهمی این رو؟ من پنج سال آزگار، دم خونه اینا می‌رفتم و می‌اومدم تا یه بار جواب سلامم رو، جای زهرمار بگه علیک. هر روز، از دم نونوایی تا جلوی خونه، یه عالمه زبون می‌ریختم که نیشش اندازه یه دوزاری وا شه. پا به پاش می‌رفتم توی این شلوغ پلوغیا. اعلامیه پرت می‌کردم این‌ور و اون‌ور که فکر کنه ما هم آدم حسابی هستیم، چار کلوم از سیاستا و بدبختی‌های مملکت و گشنگی مردم باهامون اختلاط کنه. چند بار از این گاردیا کتک خورده باشم خوبه؟ نگاه کن. این شیکستگی روی پیشونیم، مال باتومه. داشتم نامه امام رو می‌ریختم تو خونه‌های پشت میدون پهلوی. من این سر خیابون، اکرم اون سرش. یهو گاردیا ریختن و دِ بزن. کله رو که شیکستن و لباسامم پاره و پوره. شانسی که آوردیم، اکرمه در رفت. اما آی لجم گرفت، آی لجم گرفت. با خودم گفتم از فردا بیشتر اعلامیه می‌آرم. دهنشونم سرویسه! نه فقط به خاطر اکرم. خودمم کرمم گرفته بود جلو اینا واستم. آدمیزاده دیگه. عادت می‌کنه. از صبح بری قاطی تظاهرات‌چیا، بوق سگ، کتک‌خورده برگردی خونه همین می‌شه. بعضی وقتا می‌گم مرغ عشقه هم واسه همین چیزا دق کرد. از بس تنها موند تو خونه. دلش خوش بود می‌شینه سر چهارراه سوسکی. بوی تریاکی می‌خوره زیر دماغش. فالی می‌کشه بیرون. نه که صبح تا شب، کنج خونه، تو قفس. اونم زیر چادر ننه خدا بیامرزم که همش چرت بزنه و خواب جا کنه. حق داشت البته. منم دق می‌کنم بی‌اکرم. این رو دارم جلوی تو می‌گما. پیش هیچ‌کس دیگه‌ای هم نگفتم جز مرغ عشقه. حتی به خود اکرم. برا خدا هم شرط گذاشتم. بدون اکرم، یه روز تب، یه روز مرگ. نگی خُله ولی اگه یه روز اخم و تخم نکنه بهم، روزم شب نمی‌شه. بعضی وقتا خیالات می‌زنه به سرم نکنه تو این تظاهرتا، تیر میر بخوره. آدمیه دیگه. همش داره به این چیزا فکر می‌کنه. یه بار همین‌طور که داشتم واسه خودم خیالات می‌کردم اکرم تیر خورده و جنازش داره می‌افته برِ میدون پهلوی، داد زدم. یه عربده‌ای کشیدم که پشمای مرغِ عشقه، ریخت. تا دو روز رفته بود تو لک. بعد نگاه کردم دستام رو دیدم ای دل غافل، ناخن ده تا انگشت رو تا بیخ کردم کف دستم. خون می‌ریخت ها. خون! یعنی اگه با اون حال، گذرم بیفته به کاخ، با دستای خودم اعلی‌حضرت رو خفه می‌کنم. اینا رو الان نمی‌گم که اوضاع به هم ریخته‌اس. حالا که تازه چهار پنچ روزه رفته، برگرده هم همینه. این خط، این نشون. برا اکرم هم خط و نشون کشیدم. گفتم: «اکی. خواستی بونه جدید دربیاری، به این دیواره نگاه کن. خط و نشون رو یادت بیاد.» گفت: «حالا که شک داری، خودم هم باهات می‌آم.» این رو که گفت پاهام شل شد. با خودم گفتم: «اوه، اوه. گاوت زایید!» تازه فهمیدم راستی، راستی باید بندازمش. حالا این وسط دستم هم خارش گرفته بود، هم می‌سوخت، هم بازی درمی‌آورد. هی می‌کردمش تو جیبم، هی درمی‌آوردم. هی گوشم رو می‌خاروندم، هی پولام رو دست می‌مالیدم. این راهِ کوچه مرغیا تا گود عربا رو همیشه نیم ساعته می‌آم. دیشب که شُل کرده بودم، دو دیقه‌ای رسیدیم. کریم سلطنت، کرکره رو تا نصفه داده بود پایین. اکرم تو نیومد. گفت: «وایمیستم اینجا.» من رفتم تو. تنگمم گرفته بود. کریم داشت ساطورشو داغ می‌کرد. گفت: «پیرهنت رو درآر. بخواب رو سنگ.» یه تیکه سنگ مرمر دراز ته مغازش بود. یه بطری گذاشت کنار دستم و گفت: «برو بالا چیزی حالیت نشه.» آقا ما رو می‌گی، هول برمون داشته بود عین سگ. دیگه خدا و پیغمبری نبود که بهش التماس نکرده باشیم. ما رو خوابوند رو سنگه. تخته قصابیش هم گذاشت زیر مچِ دستم. درِ دوا گُلی رو وا کرد و ریخت روش. کف قصابی سرخ، سرخ شد. انگار بیست تا گوسفند زده باشی زمین. بعد ساطور رو گذاشت رو پیک‌نیک. من کلاً سه تا امام رفتم تو عمرم. امام رضای مشهد و حضرت معصومه قم. یه بارم تو بچگی رفته بودیم شیراز. آقای خدا بیامرزمم بود. ننه‌ام بردمون زیارت. هی اسم اینا رو می‌آوردم. هی می‌گفتم یا امام هشتم. یا حضرت معصومه، اسم اون یکی امام رو یادم رفته بود. چند بار گفتم یا امام شیرازی. کریم لبه ساطور رو گذاشت رو مچ دستم. حسابی داغ بود. جز زدم. گفت: «نفست رو بده تو. یه لحظه‌اس فقط.» از پشت در صدای اکرم می‌اومد که داشت دعایی، چیزی می‌خوند. یهو اسم امام شیرازی یادم افتاد. نعره زدم: -‌ «یا شاه چراغ، به فریادم برس.» کریم ساطور رو برد بالا. منم خودم رو ول کردم و همونجا شاشیدم. دیدم صدای کرکره می‌آد. اکرم دوید تو. گفت: «نزن.» دستم رو گرفت و بلندم کرد. گفت: «حضرت به دادت رسید جاوید. بده چراغ رو پشت اینا خالکوبی کنن.» حالا هم روم سیاهه. می‌دونم. گه خوردم اصلاً. ببین. اکرم هم دم در وایستاده. همونی که چادرش رو کشیده دور دماغش. چشاش مشکیه. گفته بهت بگم شاه رو که خودت خال زدی، چراغ رو هم بزن تنگش. قشنگم می¬شه: «جاوید شاه چراغ.» منم جم نمی‌خورم. فقط همون تابلوئه رو نیگاه می‌کنم که یارو چاق رو گذاشته تو خرتناق بچه‌اش. بیار دیگه اون سوزن و دوات رو. جلو ناموسمون ضایمون نکن. خدا هیچ بنده‌ای رو ناامید نکنه....

کلمات کلیدی این مطلب : داستان ، داستان انقلاب ، حوزه هنری ، دهه فجر ، برگزیدگان ،
تعداد بازدید :202  |   تاریخ ثبت : 1397/12/6
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی