رمضانعلی اسماعیل زاده متین آبادی
برف و باران نمی بارد-داستان کوتاه

آخرین مطالب



انوش داستانی از مرضیه فعله‌گری   1397/12/8

جشنواره داستان انقلاب به ایستگاه یازدهم رسیده است.بنا داریم داستان های برگزیده دوره های گذشته این جشنواره را روی سایت قرار دهیم.





مُرده بودم. کلاغ‌ها دوره‌ام کرده، چندتایی هم روی سر و سینه‌ام نشسته بودند. یکی‌شان نوک زد و چشم‌هایم را درآورد. ناگهان بقیه‌شان هم به طرفم حمله کردند. دو هفته بود این خواب را می‌دیدم.

دم دمای صبح، تازه چشمم گرم شده بود که با داد و بی‌داد بابا از خواب پریدم. خانه را گذاشته بود روی سرش که لنگ ظهر شد و آخرش همه‌چیزمان خوراک کلاغ‌ها می‌شود و از این‌جور چیزها. مادرم آمد بالای سرم. دست برد لای موهایم. وقتی فهمید بیدارم، توی گوشم گفت: «پاشو مرد کوچک!» بعد هم رفت بقچه‌ی صبحانه را آورد داد دستم.
چهره‌ی حشمت‌خان هنوز هم جلوِ چشمم است. من بیرون خانه‌ی اربابی، کنار درخت‌های چنار ایستاده بودم. منتظر بهروز نامرد بودم، درست مثل حالا که اینجا، توی حیاط پسرعمو رسول، منتظرش هستم. خان و برادرهایش از جیپ پیاده شدند. هیچ‌وقت آن‌طور ندیده بودمش. همیشه تا بچه‌ها را می‌دید چشم‌غره می‌رفت و با تعلیمی‌اش برایمان خط و نشان می‌کشید که: «بی‌صاحب‌مانده‌ها!... اینجا چه کار می‌کنید؟ بروید ردّ کارتان.»
آن ‌روز تا ماشین‌شان را دیدم که گرد و خاک راه انداخته و دارد می‌آید، خودم را توی کوچه‌ی بغلی قایم کردم. یدالله‌خان و نصرت خان، برادرهای خان، مدام بد و بیراه می‌گفتند. حشمت‌خان ولی ساکت بود، با شانه‌های افتاده جلوجلو می‌رفت. نصرت‌خان خط و نشان می‌کشید، برای کی؟ نمی‌دانم.
بهروز می‌گفت مش جعفر گفته باز هم دست از پا درازتر برگشته‌اند. بابای بهروز، نوکرِ خان است. بابایم می‌گوید: «نگو نوکر، مش جعفر، پیشکار است، همه کاره‌ی خان است.»
همه ولی می‌گویند: «جعفر نوکر».
بهروز داشت ادای خان را درمی‌آورد. لپ‌های تپل‌اش را قلمبه می‌کرد و بعد که بادش را خالی می‌کرد، ما می‌خندیدیم.
-‌ دیروز این‌طوری.
لپش را باد کرد:
-‌ امروز این‌طوری.
لپش را خالی کرد و شانه‌هایش را رها کرد. شُل‌شل راه می‌رفت و ابروهایش را آویزان می‌کرد.
یک تکه از پپکه اش را ‌کند و داد به من. نگرفتم. اصرار کرد:
-‌ «نترس... ننه‌ام پخته.»
باز هم دیر کرده، با این‌که خانه‌شان از ما نزدیک‌تر است ولی معلوم نیست کدام گوری رفته. به هر حال چهار تا چشم بهتر از دو تا چشم کار می‌کند. پشت می‌دهیم به پشت هم و تخمه می‌شکنیم و کلاغ‌ها هم جرأت پایین آمدن ندارند. حرف می‌زنیم و بازی می‌کنیم. کلاغ‌ها هم این‌ روزها باهوش‌تر شده‌اند، مگر گول می‌خورند؟ کلی باید بجنبی و ادا درآوری تا ازت بترسند.
شروع می‌کنم به شکستن تخمه‌، کار دیگری ندارم، سر پله‌ها می‌نشینم و مشغول می‌شوم. این روزها فقط این می‌چسبد، تازه است و خوشمزه. وسط‌های هر گل آفتابگردان را که هنوز نرسیده‌ و پوکند، فشار می‌دهم و یکی‌یکی می‌ریزم‌شان. هرچه به کناره نزدیک‌تر می‌شود، درشت‌تر است.
امروز صبح مردهای روستا، کله‌ی سحر سوار خاور ابراهیم شده و رفته‌اند خسروآباد، مثلن برای کارگری. مادرم می‌گوید چاره‌ دیگری ندارند که! یا زیر علمِ خان باید سینه بزنند یا بروند کارگری.
بابا این روزها بداخلاق شده. تا چیزی می‌گویی، یا بلندبلند بخت و اقبال خودش را نفرین می‌کند یا زیر لب اعلیحضرت و شهبانو و ایل و تبارش را می‌شوید می‌گذارد کنار. کاش لااقل می‌گذاشت صبح کمی بیشتر بخوابم تا حالا این قدر کسل و بی‌حوصله نباشم. بابا می‌گوید: «کلاغ‌ها که منتظر نمی‌شوند جناب‌عالی از خواب بیدار شوی! آن‌ها کار خودشان را می‌کنند، ماییم و همین محصول.»
حیاط‌مان کوچک است، وگرنه همان‌جا پهن‌شان می‌کردیم و مجبور نبودم یک ‌لنگه‌پا توی حیاط مردم بایستم. صبح مادرم یک لقمه داد دستم. کفش‌هایم را انداختم سر پا و بقچه به بغل راه افتادم. اینجا همه زود از خواب بیدار می‌شوند. تا خانه‌ی پسرعموی بابایم راه زیادی نیست. در حیاط باز بود، رفتم تو. هنوز آفتاب نزده بود ولی چند کلاغ و گنجشک ریخته بودند روی آفتابگردان‌ها و مغزشان را درمی‌آوردند. تا این‌ها خشک شوند، فکر کنم چیزی ازشان نماند که بتکانیم. کلاغ‌ها را کیش کردم و یک گوشه ایستادم. آقارسول آمد لقمه به دهان گیوه‌ها را پا کرد. سلامش دادم. تازه مرا دید، سرش را تکان داد. با این‌که تازگی‌ها حال زنش بهتر شده ولی بابا می‌گوید: «خانه‌ی بی‌زن، خرابه است... چه کار کند، زمان می‌برد حوصله‌اش برگردد سر جاش.»
زنش را گذاشته خانه‌ی مادرش توی روستای آب‌باریک. دستی به سرم کشید و رفت.
صبح هرچه به مادرم گفتم: «چقدر من بروم؟ یک‌بار هم مریم را بفرست»، ابروهایش توی هم رفت و لبش را گزید:‌
-‌ «بنازم به غیرتت. یک دختر تنها؟ همین‌مان مانده حرف برایمان درست کنند. حالا اگر زنش خانه بود یک چیزی. اگر این حرفت به گوش بابایت برسد همه‌مان را با هم آتش می‌زند. شر درست نکن!»
سرم را انداختم پایین و دوباره برگشتم. صدای بابا می‌آمد. می‌گفت: «باز چه می‌گوید این نوری؟»
مادر آرام هلم داد سمت در:‌
-‌ «چیزی نیست، دارد می‌رود.»
از در آمدم بیرون. لگد محکمی به دیوار خانه کوبیدم. آمدم پیش آفتابگردان‌ها. مثل نگهبان‌ها از این سر حیاط می‌روم آن‌ور، می‌آیم این‌ور. کلوخ‌ها را هم جمع کرده‌ام دور و برم، تا کلاغی، گنجشکی، گربه‌ای و جنبده‌ای از روی هره‌ی دیوار یا خانه‌ی همسایه‌ها خیز برمی‌دارد سمت حیاط، پرت می‌کنم سمت‌شان. جیغ و ویغ‌کنان فرار می‌کنند. از خانه‌ی خان هم خبری نیست، یعنی مثل همیشه نیست. خانه‌شان سر همین کوچه است. گاهی می‌روم جلو در و نگاهِ ته کوچه می‌کنم. انگار خاک مرده پاشیده‌اند. گاهی بچه‌ای با مادرش از کوچه رد می‌شود، تا از من دور می‌شوند، بچه برمی‌گردد و شکلک یا زبان برایم درمی‌آورد. محل‌شان نمی‌گذارم.
دسته‌ی کلاغ‌ها و گنجشک‌ها از روی تک درخت چنار ته کوچه به هوا بلند می‌شوند، دوری می‌زنند دوباره برمی‌گردند و توی صدای عرعر خر یا ماغ گاوی که معلوم نیست از کجاست، گم می‌شوند. دیروز با بهروز کارمان شده بود بگردیم دنبال صدا. هر کس زودتر می‌فهمید صدا از خانه‌ی چه کسی است، برنده بود. امروز ساکت‌تر از دیروز است. بهروز می‌گفت: «فردا خان همه‌ی مردها را سوار مینی‌بوس می‌کند می‌برد شهر.»
مش جعفر رفته بود مسجد و به همه گفته بود فردا اول وقت دمِ جاده باشند و چه و چه. مشتش را پر از تخمه کردم:
-‌ «می‌خواهد همه را ببرد سینما یا پیشواز؟»
وقتی دید گل‌درشت‌ها را ریخته‌ام کف دستش، گل از گلش شکفت:
-‌ «هه... عجب تیاتری شود فردا!»
نشستم زانو به زانویش و او تعریف کرد قرار است بریزند شهربانی کرمانشاه به عز و التماس، بلکه بتوانند کاری کنند.
اولش فکر کردم اتفاقی برای افسانه‌خانم افتاده. خان هر هفته پنج‌شنبه‌ها خودش می‌رفت شهر دنبالش. خوب، برایشان افت دارد سوار مینی‌بوس قراضه‌ی روستا شوند؛ رعیت که نیستند. خدا کند افسانه این‌بار هم که می‌آید آن لباس‌های سیاه و سفیدش را پوشیده باشد، یک چیز سفیدی هم می‌زند توی موهای بورش که فقط به خودش می‌آید و بس. فکر کنم شهری‌ها همه‌شان لباس یک‌جور می‌پوشند. این را معلم‌مان می‌گفت. افسانه اینجا که بود هر دفعه یک لباس می‌پوشید. به ما که محل نمی‌داد، حتی به من که هم‌کلاسی‌اش بودم و این‌همه هوایش را داشتم. روی یک نیمکت تنها می‌نشست. هیچ دختری هم که نبود پیشش بنشیند. شش سال توی یک کلاس بودیم ولی انگار نه انگار. حالا دو سال است رفته شهر. بابا می‌گوید: «همین اندازه بس است. همین که بتوانی بخوانی و بنویسی کافی است. ما که پشت میزنشین نمی‌خواهیم. خودمان هزار جور گرفتاری داریم.»
چقدر اصرار کردم بگذارد بروم سنقر درسم را ادامه بدهم. کشاورزی و کار را بهانه کرد و نگذاشت، ولی می‌دانم بیشتر به خاطر خرجِ برو و بیایش بود. یک‌جورهایی حق هم دارد. از کجا بیاورد؟ شکم‌مان را به زور سیر می‌کند. افسانه خان‌زاده است. ولی درس هم نخوانم که کسی نمی‌شوم برای خودم! شاید حق دارد محلم نمی‌گذارد. خودم هم می‌دانم بی‌فایده است. اسم‌شان هم چقدر قشنگ است؛ دخترش افسانه، پسرش انوش. مادرم می‌گوید برای این اسمش را گذاشته‌اند انوش که وقتی خان شد بگویند «انوش خان». من چی؟ نورالدین. آخر نورالدین هم شد اسم؟ همه می‌گویند: «نوری».
انوش گاهی که به روستا می‌آمد، سری هم به مدرسه می‌زد. ما که از مدرسه می‌رفتیم، توی حیاط با معلم‌هایمان یک گوشه ‌آرام حرف می‌زدند. خیلی دوست داشتم ببینم چه می‌گویند. بعضی وقت‌ها به بهانه‌های مختلف تا نزدیک‌شان هم می‌‌رفتم اما چیزی دستگیرم نمی‌شد. حتی افسانه که خواهرش هم بود، پیششان نمی‌رفت. فکر کنم راهش نمی‌دادند.
وقتی هم «نوبت غذا»ی افسانه می‌شد، انوش هم می‌آمد. چه لباس‌های خوشگلی می‌پوشید! ما بیرون مدرسه می‌ایستادیم به انتظار که مجمعه‌های غذا را بشماریم. برای دو نفر پنج یا شش مجمعه غذا می‌آمد. بیشتر وقت‌ها هم دعوتشان می‌کردند خانه. ولی خدا نکند نوبت غذای من بشود. آن‌قدر گریه می‌کردم تا مادرم به دو تا تخم مرغ و دو پیاله ماست و یک پیاز راضی می‌شد. هر چه می‌گفتم چهار تا تخم مرغ بزن، نفری دو تا، به خرجش نمی‌رفت. می‌گفت: «همین هم از سرشان زیادی است. مگر چه یاد تو می‌دهند؟»
بیچاره انوش! بهروز می‌گفت هفته‌ی پیش، زنِ خان، زمین و زمان را به فحش گرفته و دست آخر چنگ انداخته سمت خان که: «پسرم را، جگرگوشه‌ام را از تو می‌خواهم.»
خان ساکت بوده، مثل دیروز که لام تا کام با کسی حرف نزده. زن خان به سینه زده و «انوش، انوش» کرده و گفته: «آن‌قدر دست روی دست بگذار که نعشش را برایمان بیاوردند... خب یک کاری بکن مرد!»
یک ماه است انوش را گرفته‌اند، حالا هر چند روز یک‌بار خان و اهل و عیالش می‌روند کرمانشاه. به هر دری زده‌اند، آزادش نکرده‌اند.
محمدعلی با زنش از دور دیده می‌شوند. خودش سوار الاغ شده. از این دور آدم فکر می‌کند پاهایش روی زمین کشیده می‌شود. خوب، محمدعلی دراز است. زنش با روسری سر و رویش را پوشانده و با گرد و خاک است که می‌روند. این روزها همه کار دارند. از کاه‌گل کردن پشت بام گرفته تا جمع‌کردن محصول‌ها. ولی عوضش زمستان حسابی بیکارند و آن‌قدر زیر کرسی می‌خوابند تا باد کنند.
بهروز هم از این‌طرف کوچه، سلانه‌سلانه می‌آید. موقع راه ‌رفتن مثل مرغ این‌ور و آن‌ور می‌شود، بس که دنبه گرفته. دهانش می‌جنبد. می‌روم توی حیاط و پشت به در، خودم را سرگرم می‌کنم. سایه‌اش که توی چارچوب در ایستاده، می‌افتد توی حیاط؛ بعد صدایش می‌آید:
-‌ «حالا قهر نکن نوری جان... ببین چه خبرها که برات نیاورده‌ام.»
با شیطنت می‌گوید. می‌داند همه‌اش دنبال خبر تازه از انوش و افسانه‌ام. محلش نمی‌دهم و الکی کلوخ پرت می‌کنم این‌طرف آن‌طرف حیاط، که یعنی دارم کلاغ‌ها و گنجشک‌ها را فراری می‌دهم.
-‌ بابا کُشتی‌شان... بس کن!
خنده‌ام می‌گیرد. می‌آید جلویم و خودش را مثل کلاغ می‌کند و شروع می‌کند به قارقار کردن. کلوخ پرت می‌کنم و او جا خالی می‌دهد. آشتی می‌کنیم و بقچه‌ی صبحانه‌ام را باز می‌کنم و شروع می‌کنیم به خوردن. حسابی گرسنه‌ام. می‌گوید: «چرا بابات نیامد دمِ جاده؟»
می‌گویم:‌ «به تو چه؟»
همیشه دوست دارد مثل کسی که از خیلی چیزها خبر دارد و آدم مهمی است، حرف بزند.
-‌ بابام می‌گفت کفرِ برادرهای خان حسابی درآمده بود، نصف مینی‌بوس خالی بود.
گفتم: «خوب‌شان شد.»
مردهای روستا برای این‌که با خان نروند کرمانشاه، کارگری را بهانه کرده‌ و رفته‌اند خسروآباد. بعد تعریف کرد از دیروز که برگشته‌اند، خان مثل یک بچه کم‌حرف و سر به‌ زیر شده. عوضش یدالله خان و نصرت‌خان یا به خان می‌گویند که تقصیر توست که لی‌لی به لالایشان می‌گذاری و از این حرف‌ها یا بدون ترس شهربانی را تهدید می‌کنند. گاهی هم به زن خان چیزی می‌گویند که چرا جلوِ انوش را نگرفته و گذاشته بروند دنبال این کارها!
زن خان هم کولی‌بازی درآورده و حرصش را سر خان خالی کرده که چقدر گفتم کم براشان کار کن مرد، این‌ها لیاقت ندارند! مگر به خرجت رفت. بعد هم «انوش، انوش» از زبانش نیفتاده تا از حال رفته.
پارسال که فرح آمده بود قروه، خان چند تا مینی‌بوس گرفت و همه را برد پیشواز. چه کارها که نکرد، سروان نادری را کنار دست خودش این‌طرف آن‌طرف می‌برد و شهبانو، شهبانو می‌کرد و عکس‌های شاه و فرح را پخش می‌کرد و جلو همه راه می‌رفت و «جاوید شاه» می‌گفت بلندبلند و خودش کِل می‌کشید مثل زن‌ها. همه می‌زدند زیر خنده. بابایم می‌گوید همین خان انتقالی سروان نادری را از سنقر به کرمانشاه گرفته. آن‌قدر رفته تهران که درجه‌ی سرگردی‌اش را گرفته و این روزهاست که خبرش از تهران بیاید؛ خلاصه آن‌قدر به سروان نادری خورانده که از چشم‌هایش زده بیرون.
مش جعفر بعدها برای بابایم تعریف کرده بود که چقدر خان، سبیل سروان نادری و شهربانی کرمانشاه را چرب کرده که شهبانو بیاید برای افتتاح خانه‌ی بهداشت روستا که حد ندارد. اول‌ها زیر بار نمی‌رفتند و می‌گفتند شهبانو برای این‌چیزها نمی‌آید و نمی‌شود. بعد که دیده‌اند خان از خر شیطان پایین نیامده، گفته‌اند به شهبانو گفته‌اند و خیلی هم خوشحال شده و قرار است اول بیاید قروه و فردایش روستای شما. یک ماه تمام، همه‌ی روستا را آب و جارو کردیم و چقدر گل و بوته آوردیم، دیوارها را رنگ کردیم و کوچه‌ها را تا درِ خانه‌ی بهداشت فرش انداختیم. آن روز صبح همه آمده بودند دم جاده. زن‌ها و بچه‌ها مانده بودند روی پشت بام‌ها. بچه‌های مدرسه سرود خوش‌آمدگویی آماده کرده بودند. از اذان صبح رفتیم دم جاده تا اذان مغرب. از همه خبر آمد جز شهبانو. خان از عصبانیت اول شروع کرد به کتک زدن نوکرها بعد هم هر که دم دستش می‌آمد. همه فرار کردیم آمدیم خانه‌هایمان.
بهروز می‌گوید دیروز حالِ خان بدتر از خانه‌ی بهداشت بود، ولی این‌بار ساکت ساکت، کاری به کار کسی نداشت. لب به غذا نمی‌زد. دیروز که رفته‌اند سروان نادری را ببینند، راه‌شان نداده‌اند. نگهبان دم در، هل‌شان داده. وقتی خان آمده چیزی بگوید، نگهبان محکم خوابانده توی گوش خان و جد و آبادش را کشیده به فحش. هیچ‌کس چیزی نتوانسته بگوید. یکی از نگهبان‌ها گفته: «پدر همه‌تان را درمی‌آوریم، شوخی که نیست.»
آن یکی گفته: «جسد انوش جان‌تان را هم نمی‌دهیم.»
یکی دیگر تف انداخته سمت‌شان که: «شما دهاتی‌ها را چه به کارِ سیاسی! گورتان را گم کنید پدرسوخته‌ها.»
سروان نادری هم از پشت شیشه داشته نگاه‌شان می‌کرده و پوزخند می‌زده.
دلم برای افسانه می‌سوزد. می‌پرسم: «افسانه هم آنجا بود؟»
شانه بالا می‌اندازد. یک لحظه دنیا دور سرم می‌چرخد. افسانه را تصور می‌کنم که دارد برای پدرش گریه می‌کند. بعد می‌بینمش که با لباس سیاه شانه‌های مادرش را می‌مالد که از حال رفته. بعد زن‌ها یکی‌یکی از جلویم رد می‌شوند با صورت‌های خراشیده و کنده شده.
بلند می‌شوم و هرچه کلوخ دارم سمت کلاغ‌ها پرت می‌کنم و فحش‌شان می‌دهم. کلاغ‌ها از توی حیاط، روی دیوار، روی پشت‌بام و لای شاخه‌ی درخت‌ها پرواز می‌کنند و قارقاری راه می‌اندازند که حد و حساب ندارد. پا می‌کوبم و فراری‌شان می‌دهم. بهروز گیج و ویج نگاهم می‌کند. می‌خواهد آرامم کند، هلش می‌دهم. آفتابگردان‌ها نباید دست کلاغ‌ها بیفتند. این‌ها همه مال ما هستند.

کلمات کلیدی این مطلب : داستان ، داستان انقلاب ، حوزه هنری ، دهه فجر ، برگزیدگان ،
تعداد بازدید :34  |   تاریخ ثبت : 1397/12/8
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی