توسط انتشارات سوره مهر منتشر و روانه بازار کتاب شد
مجموعه رباعی این کوه سرش همیشه زیر برف است ازمحمد عالی‌زاده منتشر شد
باگردآوری و تنظیم خسرو باباخانی و رقیه‌سادات صفوی
مجموعه داستان بزرگسال روح مرطوب منتشرشد

آخرین مطالب



هنوز بی قرار نگاهت هستم / رفیع افتخار   1397/12/12

جشنواره داستان انقلاب به ایستگاه یازدهم رسیده است.بنا داریم داستان های برگزیده دوره های گذشته این جشنواره را روی سایت قرار دهیم.





چی می‌دونم، شاید آرزوهاشه برا من می‌دید، منو خیلی دوست داشت. شاید آقام یه روزی دلش می‌خواسته خودش بچۀ شاه باشه و نشده ،عقده کرده  مونده تو دلش، شاید.... حقیقتش، تا همین دقیقه‌اش هم نفهمیدم غرض اصلی‌اش چی بود و چی می‌خواست؟! یعنی، اون اول‌هاش هم به کبری و کوکب هم یه خورده گیر می‌داد و شاهدخت شاهدخت ‌می‌کرد، منتهای مراتبش زودی برید و ادامه‌‌ نداد. حالا چرا؟ لابد با خودش فکر ‌کرده دخترا به سلطنت نمی‌رسن! شاید....سرتو درد نیارم، خلاصه‌ش، کت رو انداخت رو دوش من که چی؟ که یکه و یالقوز براش ذکر مصیبت بخونم!
   یعنی، خداییش‌، همچی پاپیچم نمی‌شد که تشرم  بزنه یا بخواد بهزور قضیه رو تو کله‌ام فرو کنه،منتهاش هی گفت و گفت و تکرار کرد تا کم‌کم باورم شد که چی؟ که منم ولیعهد آقام. بسکه به هرکسی می‌رسید نشونم می‌داد و یه کله جار می‌زد: «این ولیعهده!» یه جورایی موضوع ولیعهدی چفت مخم شد. ننه هم که طفلی، تو کل زندگیش مطیع  آقام بود با دوتا آبجیام، اونام هم باهاش دمگرفتن و گلچین گلچین ولیعهد! ی رو بستن به نافمون.
خلاصه‌ش، سرتو درد نیارم، کار بالا گرفت و تو کوچه و خیابون، خونه و مدرسه، شدیم گاو پیشونی سفید و  عوض رضا رسموسنج همه بهم ‌‌می‌گفتند ولیعهد رضا رسموسنج!
    شباهت؟ نه بابا! شکلاَ و جسماَ، شباهتی تو کار نبود. منتهاش وقتی جلوی آیینه می‌ایستادم قضیه طور دیگه‌ای می‌شد. صورت و دهنم کش می‌اومد و کجوکوله می‌شد،  تروچسب می‌شدم ولیعهد، اون با من، من با اون. چه فرقی می‌کنه؟ بالاخره یکیمون شکل نفر دیگه می‌شد. موهامه هم به طرفی شونه می‌کردم که اون می‌کرد. اونقتش بود که به خودم می‌گفتم: «رضا، ولیعهد ببیندت می‌گه تو ولیعهدی نه من!»
بابا هم یه جفت کفش ورنی براق خوشگل برام خریده بود که با کت و شلوار سرمه‌ای و پیراهن سفید تترون تنم می‌کردم، سینه جلو می‌دادم و جولان می‌دادم. این‌طوریا  بیشتر می‌رفتم تو جلدش. تو کوچه می‌گفتند،بیا بازی، می‌گفتم اِ، من ولیعهدم، بیام قاتی شما بشم؟ می‌گفتند: «بیا درس!» شونه بالا می‌انداختم و از زیرش در می‌رفتم. تو خونه ننه می‌گفت برو نونوایی دو تا نون بخر،براش اخم می‌کردم؛کجای دنیا ولیعهد نون می‌خره که من بخرم؟"خلاصه، واسۀ خودم شده بودم یه پا ولیعهد و به پشت گرمی بابا واسۀ خودم بساطی راه انداخته بودم.
   عکسای ولیعهد را از اینور و اونور پیدا می‌کردم، می‌چسبوندم به درودیوار و با کبری و کوکب، سه تایی، دورشون روبان می‌بستیم و پونزکوب می‌کردیم. تو خونه چپ می‌چرخیدی ولیعهد بود، راست می‌چرخیدی ولیعهد بود. تو هر حالتی که بودی مواظبت بود و  نگاهت می‌کرد.
صبحا با صبح به خیر به عکسا می‌خوابیدم و شبا با شب به خیر بیدار می‌شدم.  شبا، خیلی خوابش را می‌دیدم. حرف می‌زدیم، بازی می‌کردیم و کیک خامه‌ای‌های چاق و گنده با هم می‌خوردیم. خوردنمون که تموم می‌شد،ولیعهد به راننده‌اش دستور می‌داد ببره تو شهر بگردونمون. می‌نشستیم اون عقب، بغل هم و تو شهر چرخ می‌زدیم. خیلی بهم کیف می‌داد. یه بار یادمه، وقتی توی ماشین بودیم از دهنم پرید و گفتم: «آقام می‌گه تو ولیعهدی، منم می‌خوام مثل تو بشم!» رانندهه شنید و زد زیر خنده. اما ولیعهد نخندید، عوضش مشکوک نیگام کرد و از من پرسید: «یعنی بیایی توی کاخ ما زندگی کنی؟»گفتم: «از خدامه!» و سرم رو محکم تکون دادم.
ولیعهد گفت: «به بابام می‌گم. اگه قبول کرد بیا. خونۀ ما خیلی جاداره.»
    از اون شب که من اون حرفو زدم ولیعهد دیگه نه شیرینی و نون خامه‌ای بهم داد و نه به راننده گفت ببره تو شهر چرخ بزنیم. من، هی می‌خواستم بپرسم اجازه‌ام رو از باباش گرفت اما حرف بیخ گلوم می‌چسبید و صدام بالا نمی‌اومد.
     یه روز، خبرش پیچید ولیعهد می‌خواد بیادش از شهر دیدن کنه. اولش، به جز آقام، همه فکر کردن ساختگیه، می‌گفتن شیش تا خیابون خاکی و چند تا بقالی  لاغر دیدنم داره؟ ولی آقام می‌گفت شانس در خونه‌مونه زده، ولیعهد که بیاد، شهر روح می‌گیره و رو میاد. تو مدرسه، ما همچی سخت تو هول‌وولا بودیم تا بالاخره آقای مدیر خبرش رو داد و گفت بهترین لباسامونه بپوشیم و شیک و پیک آمادۀ استقبال از ولیعهد باشیم. این‌جوری  باور تو چشای بچه‌ها رنگ گرفت و پیش خودمون گفتیم نه بابا، موضوع جدیه!
منو می‌گی، با این حرف مدیر کم مونده بود از خوشحالی بال دربیارم. دیگه از خوابام بیرون میومدم و می‌تونستم حی و حاضر جلوش ظاهر بشم. وقتی ولیعهد از ماشین پیاده می شد ،می‌دویدم می‌رفتم باهاش دست می‌دادم و خودمو معرفی می‌کردم:"منو یادتون میاد؟ همونم که هر شب باهاش نون خامه‌ای و دیگر شیرینی‌جات میل می‌کردین و باهاش می‌رفتین گردش..." و خفتش می‌کردم و تروچسب جوابمو ازش می گرفتم: "آخرش اجازه‌مو گرفتی؟"
   عمیق و اساسی رفته بودم تو فکر که ولیعهده منو به خاطر میاره؟ یا نمیاره؟ نمی‌شناسه؟ یا نمی شناسه؟ جلو همه ردم کنه بگه برو بابا تو رو یادم نمیاد و کنفتم کنه! ... و به خودم دلداری می‌دادم:" نه، شناختن تو شاخشه، حتم می شناسه و به جا میاره." به فکرم رسید دعوتش کنم خونه غبغب بگیرم و  به همه نشون بدم کلی وقته با هم ایاغیم! اگه قبول می‌کرد، یه دست گل کوچیک می زدیم و به آقام ثابت می کردم دست کمی از ولیعهد ندارم.
  اول صبحی، قیامت بود؛ زن و مرد، ریخته بودن تو خیابونا و صف بسته بودن واسه ولیعهد. به ما گفتن شوما نوگلا سر صف استقبال باشین، ریختنمون تو یه اتوبوس و آوردنمون خارج شهر. ما شلوغش کرده بودیم و تو اتوبوس دست می زدیم و سرودی که بلد بودیم با هم می خوندیم. وقتی رسیدیم،گفتن پیاده شین و صف ببندین. من سر صف ایستادم. می‌خواستم همچی که ولیعهد پیاده می شه صاف بیاد طرفم و نفر اولی باشم که باهام روبه‌رو می‌شه. یکی، یه شاخه گل هم دادن دستمون با دو تا پرچم کوچیک سه رنگ کاغذی که تکونش بدیم و ما هم تکون می‌دادیم.  یه لقمه نون و پنیر، زور چپون کرده  بودن تو جیبا که  قلمبه شده بود و زده بود بیرون.
   اون روز، روز گرمی بود. دو سه ساعتی سیخ ایستاده بودیم و فکر می کردیم الانه است که ولیعهده سر می رسه. شد ده، شد یازده، ازش خبری نشد. ما هم مشتی بچۀ ریز و درشت، حسابی حوصله ها سر رفته بود. آفتاب که پهن شد و عرق شره بست رو صورتمون، شل وول ایستادیم. نون و پنیرا رو درآوردیم و شروع کردیم به خوردن. مدیر دید و داد کشید این چه وضعیه؟ برگردونید تو جیباتون. نیم خورده برگردوندیم. حالا تشنه مون شده بود، آب نبود. تو بربیابون کجا آب پیدا میشد؟ له له می زدیم واسۀ یه چیکه آب.
   شددوازده ، شد یک، آفتاب صاف فرق سرمون می تابید. بچه ها طاقت نیاوردند و یکی یکی شروع کردن به نشستن رو زمین. تو اون وسط تنها من سرپا موندم که خب، معلومه چرا. مدیر برگشت و توپید به بچه ها اما کیه که گوش بده. همه بی حال بودن، گشنه و تشنه. فکر می کردن سرکاریه، سرشون کلاه گذاشتن. داشتن از هوش می رفتن. حقیقتش، منم دست کمی از بقیه نداشتم زنده زنده داشتم تو کت و شلوارم پخته می شدم، منتهاش حفظ ظاهر می کردم، یعنی می خواستم  نشون بدم که فرق دارم. تو این هیروویر، یهو صدای گوشخراشی اومد و همه سرها رو چرخوندن طرف صدا. حالا ساعت چنده؟ دو ظهر. صدا هی نزدیک می‌شد. نگاه ها بالا بود. صدا از  پره های پروانۀ هلی کوپتری بود که غرغرغر هوا رو جر می داد. هلیکوپتر رسید بالا سر ما و رد شد. صدای مدیر تو باد پیچید: «ولیعهد تو هلیکوپتره! داره واسمون دست تکون میده» موهاش افشون بود و باد تو کتش افتاده بود.
     یه لحظه همه خشکمون زد. باورشون نمی شد ولیعهد تو هلیکوپتر نشسته باشه و اون بالا باشه. صدای آقا مدیر دوباره اومدش، این دفعه ضعیفتر از دفعهی قبلی. می خواست یخمون بشکنه. یهو صف به هم ریخت و بچه ها از زمین کنده شدند. گذاشتن دنبال هلیکوپتر انگار که می تونن بهش  برسن. دست ها رو برده بودن بالا و  براش دست تکون می دادن و صداش می زدن. هلیکوپتر مثل نقطۀ سیاهی تو دل آسمون کوبیده شده بود و هی داشت دور می شد.
    منو میگی! دیگه دست و پاهام حس نداشت و از جام نمی‌تونستم تکون بخوردم. حوصلۀ هیچی نداشتم. شاخۀ گل پژمرده و بی بو و خاصیت و پرچما از دستام لیز خوردن و  تپی افتادن تو خاک. خم نشدم برشون دارم. یه جوری نیگاشون می‌کردم انگار تقصیر اوناست ولیعهد بد عهدی کرده.  بدجوری حالم گرفته بود. فکرش رو نمی‌کردم طرف اینقده بی‌معرفت باشه. نصف روز، نامرد، مثل چوب باقلا ما رو کاشت سر جاده، سر آخر گازشو گرفت و رفت. شهر رو واسش آب و جارو کردیم و خیابونا رو براش آذین بستیم، یه دقه نیومد بگه خرت به چند، اقلش دل من یکی رو شاد کنه.
      تو این فکر و خیالا بودم که یهو دیدم بچه ها برگشتن طرفم. نگاهشون دوستانه نبود، پر از خشم و کینه بود. ای داد و بیداد! به من چه؟ گناه من چی بود؟هاج و واج نیگاشون می کردم. خدایا حالا چی کار کنم. تا به خودم بیام خیز برداشته بودن طرفم. فرار کردم. می دویدند مثل چی! من بدو بچهها بدو. تعدادشون زیاد بود. رسیدند بهم و خفتم کردن. دستامه بالا آوردم و گذاشتم تو صورتم و گفتم غلط کردم من ولیعهد نیستم. اما کی که گوش کنه. می خواستن یه جوری دق دلیشون رو روی سر یکی خالی کنن. نشستم رو زمین، بلندم کردن و حمله ور شدن. آقا مدیر فکر کرد دعوا شده اومد سوامون کنه زورش نمی رسید. بچه ها نزدنم، جاش شروع کردن به درآوردن لباسام. کت و شلوار، کفش و پیراهن سفید تترون. همه رو از تنم درآوردن و پرت کردن تو خاکهای کنار جاده. حرصشون که وانشست، ولم کردن و کنار رفتند. با شورت و زیرپیرهن چمباتمه زده بودم روی زمین. نگاهم گشته بود به کت ولیعهدی!

کلمات کلیدی این مطلب : داستان ، داستان انقلاب ، حوزه هنری ، دهه فجر ، برگزیدگان ،
تعداد بازدید :214  |   تاریخ ثبت : 1397/12/12
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی