توسط انتشارات سوره مهر منتشر و روانه بازار کتاب شد
مجموعه رباعی این کوه سرش همیشه زیر برف است ازمحمد عالی‌زاده منتشر شد
باگردآوری و تنظیم خسرو باباخانی و رقیه‌سادات صفوی
مجموعه داستان بزرگسال روح مرطوب منتشرشد

آخرین مطالب



آشیل، دیکنز و دیگران ... / داستانی از توحید معصومی   1398/3/8

بعد از چند هفته مطالعه‌‌ی فنون نویسندگی، آخر به این نتیجه رسیدم همه‌‌ی آن‌ها به درد عمه‌‌ام می‌‌خورَد. برای نوشتن باید از نوشتن شروع کرد. شب از نیمه گذشته. صدای خروپف ساکنین خانه، سکوت شب را می‌‌شکند. ساکنین که می‌‌گویم یعنی همسرم و «پسری». با نور گوشی‌‌ام خودم را پاورچین‌پاورچین به اتاق کارم می‌‌رسانم. پشت میزم می‌‌نشینم. چراغ مطالعه را روشن می‌‌کنم. خودکاری برای نوشتن روی میز نیست. همه جای میز را می‌‌گردم. هیچ وسیله‌‌ای برای نوشتن پیدا نمی‌‌کنم. حالا که ایده‌‌ای به ذهنم رسیده و مصمم به نوشتن ش




توحید معصومی

بعد ازچند هفته مطالعه‌‌ی فنون نویسندگی، آخر به این نتیجه رسیدم همه‌‌ی آن‌ها به درد عمه‌‌ام می‌‌خورَد. برای نوشتن باید از نوشتن شروع کرد. شب از نیمه گذشته. صدای خروپف ساکنین خانه، سکوت شب را می‌‌شکند. ساکنین که می‌‌گویم یعنی همسرم و «پسری». با نور گوشی‌‌ام خودم را پاورچین‌پاورچین به اتاق کارم می‌‌رسانم. پشت میزم می‌‌نشینم. چراغ مطالعه را روشن می‌‌کنم. خودکاری برای نوشتن روی میز نیست. همه جای میز را می‌‌گردم. هیچ وسیله‌‌ای برای نوشتن پیدا نمی‌‌کنم. حالا که ایده‌‌ای به ذهنم رسیده و مصمم به نوشتن شده‌‌ام خودکار و قلم پیدا نمی‌‌شود. دریغ از یک مداد کوچک. بلند شده طرف اتاق «پسری» می‌‌روم. نور ملایم چراغ‌خواب باب اسفنجی خط باریکی را روی میز مطالعه روشن کرده است. جامدادی «پسری» را از روی میز پیدا می‌‌کنم و خودکاری از آن بیرون می‌‌آورم. موقع برگشت به اتاق، نگاهم به پوستر نویسنده‌‌های روی دیوار می‌‌افتد. سلینجر و ویکتور هوگو به هم خیره شده‌‌اند. هیچکاک آن طرف با پیپش مشغول است. عالیجناب چارلز دیکنز زُل زده به چشم‌‌هایم و لبخند ملایمی بر لب دارد. شاید با خودش می‌‌گوید این وقت شب دنبال چه هستم! برایش دست تکان می‌‌دهم و توی دلم می‌‌گویم «مخلص آقای دیکنز» و می‌‌روم سمت میز. چند سطری ننوشته‌‌ام که صدایی می‌‌شنوم. احساس می‌‌کنم برخورد باد با شیشه‌ی پنجره است. با دقت که گوش می‌‌دهم ترس وجودم را فرا می‌‌گیرد. یکی دارد به پنجره می‌‌کوبد. خودم را دلداری می‌‌دهم: «زده به سرت! خیالاتی شدی حتماً!» آب دهانم را با صدا قورت می‌‌دهم و نگاهی به ساعت می‌‌اندازم. دو نصف شب است. به سمت پنجره می‌‌روم. پرده را کنار می‌‌زنم. از تعجب خشکم می‌‌زند. آشیل، گربه‌ی همسایه‌مان، نسرین‌خانم، است که در طبقه‌ی سوم زندگی می‌‌کند. روی هره‌ی پنجره نشسته و صورتش را چسبانده به شیشه و با لبخند مرموزی زل زده به چشم‌‌‌‌هایم. آپارتمان ما طبقه‌ی پنجم است. آشیل این وقت شب جلوِ پنجره‌‌ی ما چه می‌‌کند، نمی‌‌‌‌دانم؟ مانده‌‌ام چه کنم! پنجره را باز کنم بیاید تو یا همان جا رهایش کنم؟ اگر بیاید تو، فردا جواب نسرین‌خانم را چه بدهم؟ قبل از او جواب همسرم را؟ نمی‌گویند آشیل شبانه در منزل ما چه کار داشته؟! بی‌‌خیالش هم بشوم، در این سرمای سوزان دی‌ماه تا صبح، آن بیرون، خشکش می‌زند. ناگهان صدایی می‌‌شنوم و از جا می‌‌پرم.
ـ خدا قوت مرد. تبریک‌ می‌‌گم. بالاخره نوشتن را شروع کردی!
مو بر اندامم سیخ می‌‌شود. حالت صورتم را خیلی واضح می‌‌توانم تصور کنم. دهان کاملاً باز، چشم های گِردِ ازحدقه‌درآمده و صورتِ مثل گچ سفید. این آشیل است که با من حرف می‌‌زند. به‌زحمت خودم را جمع‌وجور می‌‌کنم. نگاهی به اطراف می‌‌اندازم. شاید اشتباه کرده‌‌ام!
ـ موفق باشی. من رفتم. خداحافظ.
همان صداست. سریع برمی‌‌گردم سمت پنجره. آشیل رفته است. پرده را می‌اندازم. پشت میز می‌‌نشینم. با دستمال کاغذی روی میز عرق صورتم را خشک می‌‌کنم. با این تصور که خیالاتی شده‌‌ام قلم را برمی‌‌دارم و نوکش را مماس می‌‌کنم با کاغذ. آشیل تمرکزم را به هم زده. قلم همین‌طور روی کاغذ سُر می‌‌خورد و یک خط سینوسی می‌‌سازد. کلمه شکل نمی‌‌گیرد. نفس عمیق می‌‌کشم تا تمرکزم را برگردانم. دهانم خشک شده. احساس تشنگی می‌‌کنم. بلند می‌‌شوم و به آشپزخانه می‌‌روم. در مسیر، دوباره چشمم به تصویر سِر چارلز دیکنز می‌افتد. همان لبخند رضایت را بر لب دارد. با احترام از جلویش رد می‌‌شوم. در یخچال را باز می‌‌کنم و بطری آب را برمی‌‌دارم. ظرف‌‌های شب گذشته کثیف و نَشُسته روی هم تلنبار شده‌‌اند. حوصله‌ی پیداکردن لیوان تمیز را ندارم. بطری را سر می‌‌کشم. تشنگی‌‌ام رفع می‌شود ولی سردی آب باعث می‌شود سرمای بیرون را بیشتر حس کنم. سوز ملایمی از درز پنجره‌ی آشپزخانه به داخل می‌‌آید. صدای تکان‌خوردن درختان و سایه‌‌ای که در پرده‌‌ی توری پنجره افتاده، منظره‌ی عجیبی را جلوِ چشمانم تصویر می‌کند. سایه‌‌ی پرنده‌‌ی بزرگی را می‌‌بینم نشسته روی شاخه‌ی درخت، که با لرزش پرده وحشتناک‌‌تر به نظر می‌‌رسد. بطری آب در دست به طرف پنجره می‌‌روم و پرده را کنار می‌‌زنم. جغدی تنومند روی شاخه نشسته و دو چشم گرد و بزرگش را به چشم‌‌هایم دوخته است. یاد بچگی‌‌ها و حرف‌‌های مادربزرگم می‌‌افتم که همیشه می‌‌گفت «بایقوش» پرنده‌‌ی نحسی است و اگر روی درخت حیاط خانه‌‌ای بنشیند، کسی از اهل خانه می‌‌میرد. ترسی عجیب وجودم را فرا می‌‌گیرد. پرده را می‌‌اندازم و برمی‌‌گردم سمت آشپزخانه. هوهوی جغد بلند می‌‌شود. خشکی دهانم را حس می‌‌کنم. باقی‌‌مانده‌ی آب بطری را سر می‌‌کشم و از شیرظرفشویی پُرش می‌‌کنم. در یخچال را باز می‌‌کنم برای گذاشتن بطری و ازآنچه می‌‌بینم خشکم می‌‌زند. باورکردنی نیست! نای حرکت ندارم. نفسم بند آمده. ناگهان صدای زنانه‌‌ای ازداخل یخچال بلند می‌‌شود و ترسم را دوچندان می‌‌کند.
ـ خدا قوت مرد. خوشحالم که نوشتن را شروع کردی!
کم مانده بیهوش شوم. سر قطع‌شده‌ی جغد منحوس را می‌بینم روی یک سینی گِرد، که اطرافش با سبزیجاتی عجیب تزیین‌شده. منقار پهن و فرسوده‌اش روی سینی تکان می‌‌خورد و صدای زیر زنانه‌‌ای از آن بیرون می‌‌آید. حس می‌‌کنم پاهایم خیس شده. مایعی می‌‌ریزد روی زانوی چپم و سُر می‌‌خورد پایین. شلوار راحتی‌‌ام خیس شده. نای حرکت ندارم. نور ملایم چراغ یخچال افتاده روی کله‌‌ی جغد و تصویر عجیبی ایجاد کرده است. مرتب پلک می‌‌زند و سعی می‌‌کند با مهربانی نگاهم کند، اما کار از کار گذشته و من از ترس خودم را خیس کرده‌‌ام. فقط مانده‌‌ام چرا ادرارم به‌جای اینکه گرم باشد سرد و خنک است! اصلاً امشب همه‌چیز عجیب است. به خود نهیب می‌‌زنم و در یخچال را محکم می‌‌بندم. بطری آب را می‌‌بینم که خالی است! تازه می¬فهمم آب بطری را روی شلوارم ریخته¬ام. نفس راحتی می‌کشم. آب بطری است که خیسم کرده نه خودم. بطری را روی پیشخان آشپزخانه می‌گذارم، شلوارم را همان جا درمی‌آورم و سمت اتاق‌خواب برمی‌‌گردم. در میانه‌ی راه «پسری» را می‌‌بینم که در آستانه‌ی در اتاقش ایستاده و با تعجب مرا نگاه می‌‌کند. از طرز نگاهش متوجه می‌‌شوم که نباید بدون شلوار در خانه بچرخم! در سکوت به سمت اتاق‌خواب می‌‌روم. حرفی برای گفتن ندارم. از جلوِ «پسری» که رد می‌‌شوم آرام در گوشم نجوا می‌‌کند:
ـ خدا قوت بابا. بالاخره شروع کردی!
بی‌اختیار خنده‌‌ام می‌‌گیرد. انگار دارم دیوانه می‌‌شوم. با صدای بلند می‌‌خندم. «پسری» هم با من می‌‌خندد. صدای خنده‌‌هایمان همسرم را بیدار می‌‌کند. او هم شروع می‌‌کند به خندیدن. خنده‌‌ها بیشتر می‌‌شوند. نویسندگان محترم از داخل پوسترهای روی دیوار قهقهه سر داده‌‌اند. ویکتور هوگو، دیکنز، داستایفسکی، برنارد شاو، مارکز و صادق هدایت خودمان. حال عجیبی در خانه حکمفرماست. انفجار خنده پرده‌ی پنجره‌‌ها را به رقص درآورده. آشیل و جغد عجیب را می‌‌بینم که از خنده روده‌بر شده‌‌اند. عضلات بدنم از شدت خنده درد گرفته‌‌اند. خنده‌ها رفته‌رفته بلندتر می‌‌شوند. از شدت خنده نمی‌‌توانم خودم را سرپا نگه دارم. ولو می‌‌شوم روی تخت‌خواب. «پسری» خنده‌‌کنان به طرف اتاق خودش می‌‌رود. همسرم همچنان روی تخت‌خواب نشسته و می‌‌خندد. خنده‌‌ی نویسنده‌‌های روی دیوار هنوز به گوش می‌‌رسد. هم احساس خوشحالی دارم و هم حقارت. از اینکه مورد تمسخر قرار گرفته‌‌ام ناراحتم. با خودم می‌‌گویم «اِشکالی ندارد مرد، آن‌هایی که به تو می‌‌خندند کم‌آدمی‌هایی نیستند!»
مشغول دلداری خودم هستم که صدایی ممتد رشته‌ی افکارم را قطع می¬کند. خنده‌‌ها متوقف می‌‌شوند. همه‌چیز می‌‌ایستد. به خودم می‌‌آیم. آرام پلک‌‌هایم باز می‌شود. نور آفتاب صبحگاهی می‌‌لغزد داخل چشم‌‌هایم. از خواب می‌‌پرم. همسرم در کنارم، عمیق، خوابیده. از زیر لحاف دست می‌‌برم به سمت پاهایم. زیرشلواری‌‌ام را لمس می‌‌کنم. خدا را شکر لُخت نیستم. صدای ممتد ساعت دوباره بلند می‌‌شود. می‌‌غلتم به پهلوی چپ و زنگ ساعت را خفه می‌‌کنم. چشمم به کتاب کنار ساعت رومیزی می‌‌افتد؛ «نویسندگی خلاق». آن را برمی‌‌دارم و، آرام، زیر تخت‌خواب سُرَش می‌‌دهم. بدنم درد می‌‌کند. انگار چند نفر با چوب گردوخاکم را تکانده‌‌اند. حالِ رفتن به سر کار را ندارم. صداهایی مبهم از ساختمان به گوش می‌رسد. مثل ناله و شیونی که بالای سر مُرده سر می‌دهند. صدای لرزان نسرین خانم را می‌شنوم:
ـ آشیل‌ام ... آشیل‌ام را کشتند...
یاد حرف مادر‌بزرگم درباره‌ی جغد می‌افتم. ترس به سراغم می‌آید. خدایا مگر من خواب نمی-‌دیدم؟! لحاف را روی سرم می‌‌کشم. زمزمه‌‌ای زیر لحاف می‌‌پیچد:
ـ خدا قوت مرد. خوشحالم که بالاخره نوشتن را شروع کردی!

تصاویر پیوست شده به این مطلب :

تعداد بازدید :200  |   تاریخ ثبت : 1398/3/8
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی