توسط انتشارات سوره مهر منتشر و روانه بازار کتاب شد
مجموعه رباعی این کوه سرش همیشه زیر برف است ازمحمد عالی‌زاده منتشر شد
باگردآوری و تنظیم خسرو باباخانی و رقیه‌سادات صفوی
مجموعه داستان بزرگسال روح مرطوب منتشرشد

آخرین مطالب



داستان کوتاه پسرننه کبری ازنویسنده یازده ساله آیناز رجبی   1398/4/4

آینازرجبی دختریازده ساله ای ازتهران است که ازخردسالی دغدغه نوشتن داشته است. «پسرننه کبری» عنوان داستانی ازوی است که دراختیار سایت ادب فارسی گذاشته که می خوانید. برق شادی ازچشمان پیرزن می‌بارید. آن روزقراربود تنهاپسرش از سربازی برگردد. باخودفکرمی کرد درحیاط سفره بزرگی ازغذاهای رنگارنگ پهن کرده، حیاط را با گل‌های رُزتزیین می‌کند. پیرزن یک‌دفعه به خود آمد و گفت:" با کدام پول؟ من که خرج خودم را به سختی درمی آورم؟!" خیال آمدن پسرش آنقدرشیرین بود که دوباره به فکرفرو رفت و با خود گفت:« برایش چه غذایی




آیناز رجبی دختریازده ساله ای ازتهران است که ازخردسالی دغدغه نوشتن داشته است. «پسرننه کبری» عنوان داستانی ازوی است که دراختیار سایت ادب فارسی گذاشته که می خوانید.
 
برق شادی ازچشمان پیرزن می‌بارید. آن روزقراربود تنهاپسرش از سربازی برگردد. باخودفکرمی کرد درحیاط سفره بزرگی ازغذاهای رنگارنگ پهن کرده، حیاط را با گل‌های رُزتزیین می‌کند. پیرزن یک‌دفعه به خود آمد و گفت:" با کدام پول؟ من که خرج خودم را به سختی درمی آورم؟!" 
خیال آمدن پسرش آنقدرشیرین بود که دوباره به فکرفرو رفت و با خود گفت:« برایش چه غذایی درست کنم؟ آش یا آبگوشت؟ قیمه یا قورمه؟ اصلاً بهتره براش فسنجان درست کنم ! »
دراین خیال بود که زنگ خانه به صدا درآمد.دختر همسایه بود. آمده بود ازپیرزن کبریت بگیرد.پیرزن کبریت را به دخترهمسایه داد و گفت به مادرش بگوید اگروقت کرد سری به او بزند. 
پیرزن رفت سمت یخچال و درفریزر را بازکرد. چیزی جزیخ آن تو نبود. رفت و کیف پولش را بازکرد.توی آن فقط یک عکس ازپسرش بود. پسرش توی عکس می‌خندید. لحظه‌‌ای لبخند روی لب‌هایش نشست ولی ناراحت و ناامیدرفت کنج خانه نشست. هنوزبه دیوارتکیه نداده بود که زنگ خانه به صدا درآمد. همسایه بود؛ مادرهمان دختر. پیرزن او را با روی خندان به خانه آورد.برایش گفت پسرش قراراست برگردد و او هیچ چیزدرخانه ندارد. همسایه پرسید پسرش کی می‌رسد؟ پیرزن جواب داد: « به گمانم شب می رسد.» 
همسایه گفت:"خدابزرگ است ننه کبری ، تا شب یک کاری می‌کنیم. بگو ببینم چقدر برنج داری؟"
پیرزن پاسخ داد:« یک سطل کناراجاق گاز دارم که توش برنج می‌ریزم ولی خیلی کم است.» 
مادرآن دختر گفت:"من هم یک نصف گونی درخانه دارم. با اینها می توانی یک مهمانی راه بیندازی." 
پیرزن خوشحال شد ولی گفت:" برنج خالی که نمی شود. پس خورشت چی؟" 
همسایه گفت:" توی یخچال چیزی داری؟"
ننه کبری با ناراحتی به عکس روی تاقچه پسرش نگاه کرد و گفت: "فقط کمی سیب‌زمینی و پیاز و لپه دارم، همین؟"
همسایه لبخندی زد و گفت:" پس اگر من فقط گوشت بیارم می توانیم قیمه درست کنیم."
پیرزن در چشم‌های همسایه نگاه کرد. امیدوارشد. ننه کبری گفت: "پس بسم الله، شروع کنیم." 
پیرزن داشت فکر می‌کرد چه کار کند، چه کار نکند که دخترِ زنِ همسایه آمد و به او گفت:" سلام ننه کبری. آقا اسماعیل گل‌فروش، می خواهد گل فروشی‌اش را جمع کند. اگر بخواهید می توانم گل های رُزش را براتون بیارم." 
پیرزن انگاردرخواب بود. اصلا باورنمی کرد.با خوشحالی گفت:" بله حتما این کار را بکن." 
زن همسایه وقتی این را شنید، یاد چیزی افتاد، گفت:" راستی ننه کبری، چراغ های عروسی پسرم را هنوزداریم، الان می روم و می آورم." 
 
حالاحیاط با گل های رز و چراغ های رنگارنگ تزیین شده بود. تقریبا غذا هم آماده بود. زنگ خانه به صدا درآمد. پیرزن رفت و با خوشحالی در را باز کرد. پسرش نبود. یکی ازهمسایه ها آش نذری آورده بود. 
پیرزن گفت:" می توانم بپرسم امروزچه مناسبتی است؟" 
همسایه گفت:" معلوم است. امروزولادت حضرت علی(ع) است."
پیرزن زیرلب گفت:«آه، علی جان، امروزچه روزقشنگی است.» و رفت تو فکر و خیال. فکرمی‌کرد پسرش آمده و با مهمان‌ها کنارسفره نشستند و با بگو و بخند، غذا می‌خورند. 
یک‌دفعه به خودش آمد و ازهمسایه به خاطر آش نذری تشکر کرد. رفت تا آش را توی یخچال بگذارد. دوباره زنگ دربه صدا درآمد. در را باز کرد. میهمانان بودنداما پسرش نبود. مهمان‌ها را راهنمایی کرد توی خانه و بعد خودش رفت بیرون و توی کوچه را سرک کشید. به دیوارتکیه داد. با خودش گفت:" یادش بخیر، ازپنجره علی را صدا می زدم تا بیاید ناهار بخورد. چقدرتند می دوید، چقدر زود به خانه می آمد. چقدراصرارمی کردم ناهارش را درخانه بخورد." 
لبخندی زد و گفت: "ولی کو گوش شنوا؟" 
در رویاهای خودش بود که دید یک نفر ساکش را انداخته روی شانه‌اش و داردمی آید. باورش نشد. چندبار پلک زد و چشم هایش را مالید. ولی نه، آن صحنه واقعی بود. 
ناگهان پیرزن دوید. به همان تندی که علی برای گرفتن ناهار به خانه می‌آمد.
کمی بعد، ازپشت دیوارخانه پیرزن، صدایش بلند و خوشحال شنیده می‌شد.

تصاویر پیوست شده به این مطلب :

تعداد بازدید :117  |   تاریخ ثبت : 1398/4/4
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی