توسط انتشارات سوره مهر منتشر و روانه بازار کتاب شد
مجموعه رباعی این کوه سرش همیشه زیر برف است ازمحمد عالی‌زاده منتشر شد
باگردآوری و تنظیم خسرو باباخانی و رقیه‌سادات صفوی
مجموعه داستان بزرگسال روح مرطوب منتشرشد

آخرین مطالب



داستان یک پناهجوی سوری در آلمان در رمان «جادی، پسرک پناهنده»   1398/8/18

«جادی پسرک پناهنده» نوشته پیتر هرتلینگ کتابی است درباره یک پناهجوی سوری که ارزش‌هایی مثل امید، اعتماد، باور و انسانیت را زنده می‌کند، منتشر شد.




به گزارش پایگاه خبری ادب فارسی، این کتاب، ماجرای پسر ۱۱ ساله سوریه‌ای اهل حُمص است که به خاطر وقوع جنگ به تنهایی از سوریه به آلمان می‌رود و و پناهنده این کشور می‌شود. وی در یک آپارتمان قدیمی زندگی می‌کند و به واسطه این حضور و آشنایی با پیرزن بازنشسته‌ای که در همان ساختمان سکونت دارد، ماجرا‌های جالبی برایش روی می‌دهد.

«جادی پسرک پناهنده» روی کسانی که با عوام‌فریبی به اختلافات دامن می‌زنند و افرادی که از کشتن کودکان شرم نمی‌کنند، تاثیرگذار است و ارزش‌هایی مثل امید، اعتماد، باور و انسانیت را زنده می‌کند.

صدیقه وجدانی که ترجمه این کتاب را صورت داده درباره ویژگی‌های این کتاب اظهار داشت: از آنجا که در ایران جنگ را تجربه کرده‌ایم و با این پدیده خانمان‌سوز آشنایی داریم، همچنین با توجه اشتراکات مذهبی و فرهنگی ایران و سوریه و جنایت‌های میانمار انگیزه‌ای برای ترجمه این کتاب از زبان آلمانی به فارسی در من ایجاد شد.

در بخشی از این رمان آمده است:«دورته‌آ با ذوق و استعدادی که دارد، مثل همیشه دلیلی آورد:

الآن نزدیک به شش ماه است که جادی پیش ماست و ما هنوز جشن تولدی برایش نگرفته‌ایم.

یان حرف او را تکمیل کرد:

چون ما درباره او چیزی نمی‌دانستیم.

ولادی که بعد از بستری کوتاهش در کلینیک هنوز رنگ‌پریده و کمی هم لاغر شده بود، گفت: «از خود جادی می‌پرسیم.»

او بلافاصله سؤال کرد:

جادی! ما باید بدانیم تو دقیقاً چند سالته. چون باید در مدرسه ثبت نام کنی.

جادی چشم برگرداند و گفت: «من که قبلاً به شما گفته بودم!»

حالا یکبار دیگر هم بگو.

یازده سال.

می‌دانی یازده سال پیش در چه روزی به دنیا آمدی؟

او بعد از کمی مکث گفت: «شاید در ژانویه.»

چطور شد به این نتیجه رسیدی در ژانویه به دنیا آمدی؟

چون سال نو در آلمان از ژانویه شروع می‌شود.

و بعد چی می‌آید؟

جوابی که جادی داد همه را شگفت‌زده کرد:

عید پاک.

همه یک صدا گفتند: «عید پاک؟»

بله. آن یک جشن است.

ولادی پرسید: «تو با خانواده‌ات به کلیسا رفتی؟»

جادی با اشاره سر حرف آنها را تأیید کرد و اشک از چشمانش سرازیر شد.

در آنجا تو را غسل تعمید دادند؟

جادی در حالی که خودش را روی صندلی جمع کرده بود گفت: «من نمی‌دانم.»

اما آنجا کلیسا هست؟

بله برای مسیحیان.

او که از این سؤالات ناراحت شده بود، چمباتمه زد و دیگر جوابی نداد. انگار خیلی تحت فشار قرار گرفته بود. می‌خواست زود آنجا را ترک کند. در یازده سالگی برای این سوالات هنوز خیلی کوچک بود...»

کلمات کلیدی این مطلب : ،
تعداد بازدید :101  |   تاریخ ثبت : 1398/8/18
نظرات :

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد



حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی