Share
نظم نوين جنگلي


«شير»، از اين‌که مي‌ديد همه حيوانات فرمان او را اجرا کرده و براي گوش کردن به صحبت‌‌هايش آمد‌هاند، با غرور غرشي کرد وگفت: خلاصه دوستان! ما نسبت به انسان‌‌ها هم تنوع‌مان بيشتر است و هم زحمت بيشتري مي‌کشيم. آيا اين درست است که از آن‌‌ها کم‌تر باشيم؟  اگر آن‌‌ها براي خود حقوق بشر درست مي‌کنند، خب ما هم مي‌توانيم برای خود کلي حقوق و مزايا قائل شويم. تازه به ما حقوق بدي آب و هوا هم تعلق می‌گیرد. اگر به جنگ­هایشان مي‌نازند خب ما که بیست‌و‌چهار ساعته داريم به سر و کول هم‌ديگر مي‌پريم... (در همين لحظه دو تا از گرگ‌ها که داشتند هم‌ديگر را به‌خاطر يک اختلاف مالي جزئي لت و پار مي‌کردند، با زوزه بلندي حرف شير را تاييد کردند.)
شير- ادامه: بعله، اگر آن‌ها  مي‌توانند سر هم کلاه  بگذارند که بايد بگويم با همه حقه بازي‌هايشان يک بند انگشت روباه خودمان نمي‌شوند. ( روباه در حالي‌که رنگش پريد زير لب گفت: خاک بر سرت کنم  با این حرف زدنت!)
شير ادامه: بعله... اگر ادعاي  فهم و درايت‌شان مي‌شود که در اين مورد درست نيست بخواهم از خودم تعريف کنم. (پوزخند بعضي‌ها)...اگر به قدرت نطق و بيان‌شان مي‌نازند که... يک نفر آن طوطي را خفه کند. نا‌سلامتي دارم براي شما حرف مي‌زنم‌ها...، کجا بودم؟ .. آ‌ها... اگر به احترام نسبت به زن‌ها مي‌بالند که ... (غرش ماده شیر)...؛ بعله همان‌طور که مي‌بينيد، والده بچه‌هاي من در اين‌جا حاضرند و مي‌توانند شهادت بدهند که تمام کار‌هاي بيرون از خانه اعم از شکار و خوردن دشمنان و تلاش براي امرار معاش بر عهده ايشان است و من مثل مربی­ مهد کودک، بچه‌ها را نگه مي‌دارم. از اين هم بیشتر؟  فقط مانده که بچه‌ها را هم من  بزايم....، بچه‌ جان اين يال من را ول کن اسباب بازي که نيست که؟... ببخشيد از بس شير بي‌يال و اشکم ديده که فکر مي‌کند، يال من هم تقلبي است...
بعله، داشتم مي‌گفتم،  اگر آدم‌ها به زيبايي‌شان مي‌نازند که يک پر طاووس ....(صداي غرش همسر شير همراه با چشم غره)... بعله، داشتم عرض مي‌کردم، يک پر طاووس گم شده هر کي پيداش کرد، ببرد بگذارد سر جایش...؛ خلاصه من نمي‌دانم چرا آن‌ها آدم شدند و ما آدم نشديم؟
«روباه» پير گفت: جناب سلطان اگر به حرف من گوش کنيد؛ قول مي‌دهم قلمرو تحت فرمان‌تان آن‌قدر وسيع شود که خورشيد هيچ‌گاه در بيشه‌ی تحت امر شما غروب نکند...؛ به نظر من حالا که خيلي چيز‌هاي ما و آن‌ها شبيه به هم است، بهتر است  يا ما قاطي آن‌ها شويم و يا  کاري کنيم آن‌ها قاطي ما شوند.
«مرغ» گفت: آن‌ها که هر رقت دل‌شان بخواهد، به اندازه‌ی کافي قاطي ما مرغ‌ها مي‌شوند. بهتر است اين‌بار، ما برويم و قاطي آدم‌ها شويم.
همه‌ی حيوانات به تاييد حرف مرغ هورا کشيدند و کف زدند. حتي کرم خاکي هم که نمي‌توانست کف بزند، آن‌قدر به نشانه شادي،  موج مکزيکي رفت که د‌هانش کف کرد. خلاصه  قرار شد جانوران به‌طور ناشناس بروند قاطي آدم‌ها، تا ببينند نتيجه کار چه از آب در مي‌آيد و آيا مي‌توانند با قوانين آن‌ها زندگي کنند يا نه....

بعد از چند ماه...
دوتا از «بز‌ها»ي معلوم‌الحال که از ظاهر و  نحوه‌ی راه رفتنشان مشخص بود، شنگول و منگول هستند! در حالي‌که داشتند دنبال حبه‌ی انگور و دستگاه تقطير مي‌گشتند، توسط پليس بازداشت شدند.  «خر» که مي‌ترسيد، باز هم به بيگاري کشيده شود، در همه‌جا  خود را با آي‌-ديِ گور‌خر، معرفي کرده بود؛ اما با اولين باران، هويتش افشا شد. از آن‌جايي که بالاخره خر بايد يک جور  ثابت کند که خر است، به‌خاطر اين آبروريزي از طويله فرار کرد؛ اما  به دام  دو نفر از مسافر‌کش‌هاي غير مجاز که با گاري تردد مي‌کردند، افتاد. آن‌ها هم با چرب زباني او را اغفال نموده و قول دادند طوري ترتيب خروجش را از مرز‌ها بدهند که بتواند به عنوان يک اسب زيباي مسابقه، به معتبرترين تورنمنت‌هاي سوار‌کاري راه يابد. متاسفانه با همين وعده‌ی کذايي  او را  با گاري خود  به يک رستوران متروک و غير مجازي کشاندند  تا غذاي مسافرانِ از همه‌جا بي‌خبر را تامين کنند!
«قورباغه»، به جرم اين‌که زبانش را بيش از حد دراز کرده بود،  از برکه ممنوع الخروج،  و به کار اجباري  و تردد با  کِرالِ پشت محکوم شد. مورچه‌هاي کارگر که براي خود حزب تشکيل داده و قصد برگزاري ميتينگ داشتند، به بهانه‌ی احتکار گندم در انبار، جريمه و بازداشت شدند.  «زرافه» به دليل داشتن ارتفاع غير مجاز عمودي،  به پرداخت حق تراکم با نرخي سنگين محکوم شد. سيرابيِ گاو، به اتهام توزيع مواد غذايي دوبار مصرف براي هميشه  پلمپ شد.«لاک‌پشت» در هنگام مسابقه با خرگوش، قبل از اين‌که به خط پايان برسد، به دليل استفاده از مواد نيروزاي غير مجاز سکته کرد.  «کانگورو» که داشت دوران تحصيل خود را به‌طور جهشي  مي‌گذراند،  نسبت به سايرين پيشرفت قابل توجهي از خود نشان داد، اما وقتي از کيسه‌ی شکم  او مقادير معتنابهي تقلب و نمونه سوال‌هاي امتحاني کشف شد، مدرک او را لغو کردند. «گرگ» که براي گذران زندگي، به شرخري و وصول چک‌هاي برگشتي براي ديگران روي آورده بود، به‌خاطر کشيدن  زوزه‌ی بي‌مورد،  بازداشت و با آفتابه‌اي که از گردنش آويزان کرده بودند، در شهر چرخانده شد. «خرس» که قاط زده بود و نمي‌دانست اگر در تابستان زير کولر بخوابد آيا  باز هم خواب زمستاني محسوب مي‌شود، يا نه؛  به تيمارستان اعزام شد. «مار بوآ» هم که به‌خاطر اعتياد مانند نيِ قليان شده بود، چون بجاي فسفس، فش‌فش مي‌کرد و ديگر نمي‌توانست دشمنانش را بترساند، از شدت ضعف و گرسنگی و بدبختی، با تغییر کاربری به عنوان شیلنگ آب مورد استفاده قرار گرفت...
 تنها کسي که توانست بود به خوبي خود را با محيط جديد وفق دهد آفتاب‌پرست بود.

نتیجه‌ی اخلاقی: این داستان نه نتیجه اخلاقی دارد و نه نتیجه غیر اخلاقی. همین!
 

کلمات کلیدی این مطلب :  داستان ، طنز ،
موضوعات : 

   تاریخ ارسال  :   1395/9/14 در ساعت : 11:27:3   |  تعداد مشاهده این داستان :  641

کسانی که این داستان را می پسندند :
ارسال نظر





حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی