Share
آرایشگاه فرح



ملي خانم صبح علي‌الطلوع فرستاد پي‌ام. پيغام داد كه عروس دارد و بروم ور دستش.
آقاجان قوزك پا را با روغن ارده چرب مي‌كرد. مامان، نان را پيچيد، لقمه درست كرد و داد دست پروانه. بوي آب‌گوشت مي‌آمد. مامان خرده‌هاي نان و پنير كنار سفره را جمع كرد و پرسيد: «ناهار مي‌آي؟»
چادر را از سر ديوار برداشتم و گفتم: «شايد طايفه‌ي داماد غذا فرستادند براي آرايشگاه.»
آقاجان روغن را سر تاقچه گذاشت. راديو را برداشت و چرخانك موج را پيچاند. همان‌جور كه گوشش را يك‌بري چسبانده بود به راديو، گفت «والاهه مردم مخ‌شان عيب كرده، تو همچنين وقتي عروسي‌شان گرفته.»
ملي خانم تنها آرايشگر محله بود؛ صاحب آرايشگاه فرح. بيش‌تر عروس‌هاي محل را او بزك مي‌كرد. هر عروسي كه بزك مي‌كرد، 350 تومان مي‌گرفت. هر وقت كه عروس داشت، مي‌فرستاد دنبالم بروم ور دستش. بند مي‌انداختم، ناخن‌هاي عروس را لاك مي‌زدم، توي پيچيدن بيگودي‌ها كمكش مي‌كردم و اگر هم عروس همراهي داشت، من بزكش مي‌كردم. دست آخر ملي خانم 40 تومان مي‌داد به من؛ گاهي هم از طايفه‌ي داماد برايم انعام مي‌گرفت.
سر كوچه كمپرسي پشت ديوار، آجر خالي كرده بود و كارگري آب گرفته بود توي ملاط؛ پيچيدم توي خيابان. چند تا جيپ پر از سرباز رد شد. يكي يك بلندگوي قرمز روي جيپ‌ها بود. بناها و عمله‌ها نشسته بودند سر خيابان و با نگاه‌شان رد جيپ‌ها را دنبال مي‌كردند.
راست پياده‌رو را گرفتم رو به پايين. شاگرد كبابي دو تا سيخ گذاشت روي زغال. روي كيوسك تلفن نوشته بود: مرگ بر ساواكي بي‌ناموس.
منوچ سبيل بساطش را پهن كرده بود گوشه‌ي پياده‌رو. ايستادم و قدري وسايلش را نگاه كردم؛ روغن چرخ‌خياطي، قندشكن، سنجاق‌قفلي، مدادرنگي و ...
راه افتادم. آرايشگاه چهار تا كوچه بالاتر بود. ملي‌خانم داشت شيشه‌ي آرايشگاه را مي‌سابيد. پا تند كردم. ديدم تابلوی «آرايشگاه فرح» را زده‌اند، شكسته‌اند. روي شيشه هم كنار «فرح» نوشته بودند «مرگ بر». شده بود «مرگ بر فرح». يك نقاشي ناشيانه از فرح هم كنارش كشيده بودند كه ملي‌خانم نصفش را پاك كرده بود و نصفش مانده بود.
سلام ملي‌خانم.
سلام جونم. اومدي؟ ببين تو رو خدا چي كار كردن، بي‌سر و پاهاي دهاتي!
و تند تند تينر را ماليد به شيشه. تو نخ تابلوی بالاي آرايشگاه بودم كه بي‌چاره ملي‌خانم 50 تومان داده بود و تازه عوضش كرده بود.
برو تو جونم، برو عروس رو آماده كن، تا بيام.
رفتم تو. عروس ايستاده بود كنار چراغ و دستش را گرفته بود روش. من را كه ديد، نشست روي صندلي جلوی آينه. قدش كوتاه بود و پاهاش با زور به زمين مي‌رسيد؛ اما خوش آب و گل بود. از آن عروس‌هايي كه بزك كردن‌شان براي ملي‌خانم زحمت زيادي نمي‌برد. موهايش فر خدايي بود.
پيش‌بند و گيره‌سر و سنجاق‌ها را از كشو درآوردم و چيدم جلو آينه. عروس گفت: «تو دختر ملي‌خانمي؟»
گفتم: «نه!»
«فاميلشي؟»
با بي‌اعتنايي سر تكان دادم كه نه.
ملي‌خانم غرولند كنان آمد تو:
ذليل بشن الهي، آخر بگو گناه من چيه، جونم؟ پس اسم آرايشگامو مي‌ذاشتم چي مثلاً، ياردان‌قلي خوبه؟
عروس پقي زد زير خنده. ملي‌خانم دستمال را انداخت گوشه‌ي ديوار.
«والله به خدا!»
بعد دستش را گرفت روي چراغ و گفت: «قربون دستت پوري جون، يه چايي بريز، يخ كردم.»
استكان را آب گرداندم و چاي را جلوش گذاشتم. داغ‌داغ چاي را سر كشيد و رفت سروقت عروس. چونه‌ي عروس را گرفت و كمي صورتش را برانداز كرد. اين عادت ملي‌خانم بود. به قول خودش اول مهندسي چهره‌شناسي مي‌كرد تا ببيند چه مدلي به عروس مي‌آيد.
به قيافه‌ات مدل فرحي مي‌آد جونم ... فرحي درستت مي‌كنم.
بعد موچين را برداشت و گذاشت سر تاج ابرو:
«بسم‌الله ... مباركه!»
«سلامت باشيد.»
«چند سالته؟»
«چهارده سال.»
«واه واه چه عجله‌اي داشتي، جونم!»
عروس خنده‌ي نمكيني كرد و سرخ و سفيد شد. بيگودي‌ها را داخل آب جوش انداختم. كرم پودر و وسايل ديگر را از قفسه درآوردم.
ماتيك چه رنگي بيارم، ملي‌خانم؟
«قرمز بيار، جونم!»
وسايل را چيدم روي ميز توالت. ملي‌خانم يكي از ابروها را برداشته بود كه قمرخانم آمد. ملي‌خانم زير لب گفت: «دده‌ام واي!»
قمرخانم حصير را كنار زد و وارد شد:
«وووي، چه سرده!»
قمرخانم از قديمي‌هاي محله بود. گاهي كه عروس مي‌آمد، قمرخانم سري به آرايشگاه مي‌زد كه ببيند كي با كي وصلت كرده و چي به چي است و كلاً دنيا دست كي است. اگر هم شنگول بود، آوازهاي كوچه بازاري مي‌خواند و بشكن مي‌زند.
قمرخانم چادرش را آويزان گل ميخ ديوار كرد:
«تابلوت چي شده، ملي‌خانم؟»
«چی بگم والله! آدم می‌آد نفرین کنه، جوونن ... خدا رو خوش نمی‌آد. آخه بگو با شاه و فرح مشکل دارین، به تابلوی من چه‌کار دارین؟ حالا فکر کردن من اسم آرایشگام فرحه، خودم هم از دار و دسته‌ی علیا حضرتم ... بابا جون هر کی خره ما پالونیم، هر کی دره ما دالونیم!»
و موچین را تند تند رو ابروهای عروس حرکت داد.
قمرخانم نشست کنار چراغ. دستمالش را از جیبش درآورد و فین کرد توش.
قرصی، حبی، چیزی دارین به من بدین. حالم خوش نیست.
«آره جونم، قرص دو رنگ دارم ... تو کشوئه پوری جون.»
قرص را در آوردم و دادم دست قمر خانم.
«دستت برسه به ضریح کربلا ... کلاس چندی؟»
گفتم: «کلاس نهم»
«بارک‌الله، عروس بشی...»
قمرخانم قرص را با یک لیوان چای سرکشید. ملی خانم نیم چرخی زد تا قیچی ابرو را بردارد. عروس خواست بلند شود و توی آینه را نگاه کند. ملی خانم نگذاشت:
«آخر سر نگاه می‌کنی، جونم!»
این هم یکی دیگر از عادت‌های ملی‌خانم بود. تا لحظه‌ی آخر اجازه نمی‌داد عروس توی آینه خودش را نگاه کند. اما، خوب... عروس‌هایی بودند که از یک لحظه غفلت ملی‌خانم استفاده می‌کردند و ولو یک ثانیه هم که شده، خودشان را توی آینه برانداز می‌کردند.
«چیه قمرخانم! سر کیف نیستی جونم؟!»
قمر خانم دماغش را بالا کشید و گفت: «جیگرم از دست این منیجه خونه!»
«واه، چرا خونم؟»
«نور از قبرشون بباره، بزرگ‌ترها می‌گفتند: آدم اگه مار بزاد، بهتره تا دختر بزاد. ماها که سر به گریبون بودیم و اگه ده تا سرمون می‌زدند، صدامون در نمی‌اومد. کاشکه سر از گور در می‌آوردن و دخترهای این عهد رو تماشا می‌کردن که با ماها هزار فرسخ تفاوت دارند.»
بیگودی‌ها را از توی آب درآوردم. ملی‌خانم شروع کرد موها را بیگودی پیچیدن و من هم سنجاق‌ها را می‌دادم دستش.
«چرا جونم، منیژه خانم ماشاالله یک پارچه خانومه!»
قمرخانم درآمد که: «بهش می‌گم دختر می‌باس معقول و متین باشه... که چی بشه کتانی و شلوار جین می‌پوشید، راه می‌افتید خیابون پهلوی جولان می‌دید، شعار می‌دید، میتینگ می‌ذارید و کوفت و زهرمار می‌ذارین؟ می‌گه: تکلیفه. مي‌گم عدل واسه تو یه نفره؟می‌گه: این قطره‌ها دریا می‌شن. حرفایی می‌زنه که تو دکون هیچ عطاری پیدا نمی‌شه. دروغ می‌گم، ملی خانم تف کن صورتم!»
ملی خانم سنجاقی را که با دندانش نگه داشته بود، درآورد و فرو کرد توی بیگودی:
«چی بگم والله. جوونن دیگه! سرشون باد داره.»
«ما جوون نبودیم، ما آدم نبودیم؟ ما رو پشت دیوار سگ زاییده بود؟»
ملی‌خانم دسته‌ی مو را دور بیگودی پیچاند و گفت: «دور از جون قمرخانم ... منظور این که دوره عوض شده، خودشون تحصیل کرده‌ان می‌دونن چی به چیه. مثل ما که بی‌سواد نیستند.»
چه درسی، چه کشکی خواهر... صد بار بهش گفتم برو یه رشته‌ی درست و درمون بخون، برو قابلگی بخون که اقل‌کم به درد زن‌های مردم بخوری. رفت دانشگاه پولی‌تکنیک. آخه دختر رو چه به مهندسی، دختر می‌باس خونه‌داری بلد باشه، دوخت و دوز بلد باشه، وصله پینه بلد باشه... پس فردا که بردن خونه‌ی شوور، بابای من ره فحش ندن این چه دختریه پس انداختی ... آخ‌خ که ملی‌خانم از هر چی بدم اومد سرم اومد.»
ملی‌خانم گفت: «ناشکری نکن، قمرخانم. مردم آرزوشونه یه زنی مثل منیژه خانم داشته باشن، باسواد نیست، که هست؛ بر و رو نداره، که داره؛ با فهم و کمالات نیست، که هست...»
قمرخانم زد روی ران‌هایش و گفت: «آخ که آدم سگ باشه، مادر نباشه... بهش می‌گم دختر زمونه بده، آدم به پیرهنش هم نمی‌تونه اعتماد کنه... می‌خواهی بگیرن چوب تو آستین‌ات کنن؟!  همین زنه که سر چهارراه اسبند دود می‌کرد، کاشف به عمل اومد ساواکی بوده...»
ملی‌خانم زد رو گونه‌هایش: «نه بابا؟!»
«والاهه ... همین چند وقت پیش ریختن خونه‌ی کلثوم‌ننه پسرش رو بردن. همسایه‌ها می‌گن درز تشک‌های کلثوم‌ننه رو شکافتن و از توش اعلامیه در آوردن ... حالا پیرزن آخر عمری بره کجا پی پسرش بگرده ... بهش می‌گم حالا اون که پسره، باکیش نیست، تو دختری اگه ببرن زندان هزار جور حرف و حدیث پشت سرت می‌آد... اون وخ چه خاکی تو سرم بریزم... نمی‌دانم تقاص چه گناهی را پس می‌دم...»
قمرخانم این را گفت و استکانش را زیر لوله‌ی سماور گرفت: «چای می‌خوری برات بریزم؟»
«نه جونم، پیش پات خوردم یه دونه.»
«دخترا، شما چی، می‌خورید؟»
و قبل از این که جواب بدهیم، گفت: «خوب به خاطرم هست وقتی لباس‌های عروسی من ره تهیه می‌کردند، به مادرم گفتم کاشکه تافته‌ی گلی نبود. مثل دهاتی‌ها می‌مونه. خدا رحمتش کنه، خاک به‌اش خبر نبر، چنان زد توی صورتم که یکی از اون خوردم، یکی از دیوار که: ذلیل شده دختر معنی نداره که خودش را داخل همه جا کند... اگه حالا ره می‌دید چه رفتار می‌کرد.»
بعد، چای‌اش را توی نعلبکی ریخت و فوت کرد. ملی‌خانم کمرش را با دست گرفت و نشست روی صندلی: «جانم، اون سرخاب رو بده!»
سرخاب را دادم دستش. ملی خانم همان‌طور که سرخاب را به فرچه می‌زد، گفت: «این قدر حرص نخور قمرخانم... دخترها دیگه روشن‌فکر شدن... مثل ما نیستن که وقتی می‌فرستادن خونه‌ي شوهر، می‌گفتن هر وقت هاون حرف زد، زن هم حرف می‌زنه...»
قمرخانم گفت: «بهش می‌گم دخترجان تو هنوز این چیزها درست حالی‌ات نمی‌شود، فکر کردید از شما جوجه‌فکلی‌ها می‌ترسن؟ این کارا که شما می‌کنید بخیه به آب‌دوغ زدنه... می‌گه تو مو بینی و من پیچش مو، تو ابرو من اشارت‌های ابرو. خانمی که شاید باشید همین چند ماه پیش، عید تولد حضرت، خانم باجی‌ام شال و انگشتر و آیینه آورد تا منیجه رو نومزد پسرش کنه... فکر می‌کنی چی شد... زل‌زل نگاه کرد تو چشمای پیرزن گیس سفید، گفت همسر آینده‌ام باید مثل خودم باشه... هم فکر من باشه...»
قمرخانم به این جا رسید، زد به پیشانی‌اش و گفت: «آخ بسوزی شانس.»
ملی‌خانم گفت: «این قدر به دلت بد نیار قمرخانم!»
«چه جوری به دلم بد نیارم، ملی‌خانم... من با یتیمی این دختره بزرگ کردم... این جوری نگام نکن... جوون بودم، بر و رو داشتم، هزار تا خواستگار و خاطر خواه داشتم؛ اما موندم و پاسوز این ورپریده شدم ... آخ که یتیمی درد بی‌درمان، یتیمی خواری دوران...»
ملی‌خانم، یک تار از موهایش که روی پیشانی ریخته بود را داد پشت گوش و گفت: «همه‌اش به شانسه، قمر خانم... مگه همین علیا حضرت یتیم نبود... مادرش یه خیاط ساده بود... حالا شده ملکه‌ی ایران...»
قمرخانم گفت: «کسی از دل کسی خبر نداره... اونم یه جور بدبخته... می‌گن اعلی‌حضرت عاشق یه هنرپیشه‌ی خارجی شده، داده لپ‌های ملکه را جراحی کنن، شبیه اون بشه...»
ملی‌خانم گفت: «تو رو خدا؟!»
گفتم: «راست می‌گه، قمرخانم، اسم بازیگره صوفیائه...»
قمرخانم گفت: «آره، آره... صوفینا که گفتی... ولی خوب علیا‌حضرت چه کار می‌کنه... شوهرش رو روی انگشتش می‌رقصونه... زن می‌باس با سیاست باشه... از قدیم گفتن دستی را که نمی‌تونی گاز بگیری، ببوس...»
القصه، هنوز حرف‌های قمرخانم تمام نشده بود، که چند تا زن از طایفه‌ی داماد، لباس عروس را با یک قابلمه‌ی غذا آوردند. کل کشیدند، نقل پاشیدند و لباس را باز کردند. لباس، از ساتن سفید بود و بوی صابون می‌داد. یک ردیف ملیله‌دوزی نامنظم از دور یقه‌اش تا روی ناف پایین آمده بود. ملی‌خانم رو به قمرخانم کرد و گفت یک آوازی، چیزی بخواند. قمرخانم اولش نه و نو کرد و دست آخر با اصرار ما، قبول کرد. شلوار چیت‌اش را با دقت توی ساق جوراب‌های مشکی‌اش فرو برد و شروع کرد:
«گولی گولی تومانی، بالام نای، گولوم نای، سکینه دای قیزی نای نای...
گولی گولی تومانی، بالام نای، گولوم نای، سکینه دای قیزی نای نای...
نا نا نا نا، نا نای نا نای، نای نا نای، نای نای...»
مادر داماد هم با قمرخانم دم گرفت. وقتی می‌خندید، دندان‌های طلایی‌اش از لای لب‌هایش برق می‌زند...

کلمات کلیدی این مطلب :  داستان انقلاب ، زهرا حیدری ،

   تاریخ ارسال  :   1395/11/17 در ساعت : 9:5:27   |  تعداد مشاهده این داستان :  529

کسانی که این داستان را می پسندند :
ارسال نظر





حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی