Share
شُنود


زمانی که بلیت‌فروش مسجد وکیل بودم، کار دیگری هم به عهده‌ام گذاشتند. از وقتی که کتیبه‌ی مسجد را دزدیدند، برای ستون‌ها میکروفون گذاشتند و هدفونی هم انداختند روی گوش من. کتیبه، پنج‌ضلعی بلندی بود از یشم تیره. مثلث کوچکی روی یک مستطیل بلند. انگار دیوار آجرریز را کنده بودند و کتیبه را جا داده بودند. دور تا دور قسمت مثلثی هم با چهارده تا آجر، طاق درست کرده بودند. روی کتیبه آیت‌الکرسی بود و فکر می‌کنم قل‌هوالله. دم دالان بود. دلگرمی ما بود؛ هرصبح می‌ایستادیم و آیت‌الکرسی‌مان را می‌خواندیم و دست می‌کشیدیم به پایین سنگ و بعد به سر و صورت‌مان. زیر نظر اداره‌ی اوقاف بودیم ولی بلیت‌ و توصیه‌نامه و این‌چیزها از میراث می‌آمد. دعوایی شد بین اوقاف و میراث که نگو. هر دو می‌زدند زیرش و می‌گفتند ربطی به ما ندارد. علیه هم مصاحبه‌ها کردند. میراث می‌گفت ما فقط ناظر فنی هستیم و متولی کس دیگری است. می‌گفت وقتی این جور بنای تاریخی نگهبان امنیتی ندارد و فقط یک نگهبان ساده و بی‌سلاح دارد، همین می‌شود. بچه‌ها می‌گفتند قبل انقلاب تُویِ مسجد نو بوده و یک‌بار دزدیده شده بوده و به خاطر همین انتقال داده بودند این‌جا که امن‌تر است. می‌گفتند دزدخورش خوب است.
 
   سیم‌های استراق سمع را آوردند و از سر ستون‌ها رد کردند. ستون‌ها از دور، آدم‌های غول‌پیکری بودند که به ترتیبِ قد، پشت سر هم ایستاده‌ بودند و انگار پاهایِ‌شان را باز کرده بودند تا پسربچه‌ها از بین آن‌ها بدو بدو کنند و قایم‌باشک‌بازی.
   از نزدیک اما، سنگ‌هایِ مارپیچِ ستون را می‌دیدی که انگار طره‌های گیس‌شده‌ی زنی بود که دور پای مردی پیچیده. زنی که زانو زده پای او و نمی‌گذارد برود، ولی مرد گیسوی او را گرفته و روی زمین می‌کشد و با خود می‌برد.
   پایین هر ستون هم علامتی بود که با بعدی فرق داشت. از قلب و آدمک گرفته تا شکل‌های انتزاعی و من‌درآوردی. ردشان را پای سنگفرش مسجد هم می‌شد پیدا کنی. وقتی که صحن را برای بازدید عید می‌شستیم معلوم می‌شدند. گاه روی یک سنگ دو علامت بود. می‌گفتند امضای معمارهاست. بعضی‌ها هم می‌گفتند رمزی الهی‌ست که شیخی در فلان سال روی تک تک آن‌ها حک کرده و هر کسی نمی‌تواند از آن باخبر شود. بعضی هم می‌گفتند کار خود کریم‌خان است و اگر همه‌ی علامت‌ها را کنار هم بگذاری، می‌شود یک کتیبه‌ی بزرگ.
 
    از وقتی کتیبه‌ی مسجد را دزدیدند، برای ستون‌ها میکروفون گذاشتند و هدفونی هم انداختند روی گوش من. هر پنج ستون یک میکروفون. همه هم وصل به یک هدفون. سرجمع فکر می‌کنم پنجاه‌تایی ستون داشت یا کم‌تر. گفتند باید لحظه به لحظه صحبت تک تک افراد را شنود کنی و شب هم که رفتی خانه دوباره مرور کنی. میکروفون بالای ستون‌ها کار گذاشته شده بود. آن‌جا که ستون‌، حلق باز می‌کند به سقف تا کم‌تر تُویِ چشم بیاید. صدا انگار دور ستون می‌پیچید و می‌چرخید و شکل عوض می‌کرد و می‌آمد بالا و مجعد و شلخته می‌رسید به کاسه‌ی میکروفون.
 
   بعد از مدتی فهمیدم حال و هوای هر ستون با بقیه فرق دارد. پای آن‌ها که پس و پنهان‌تر بود، حرف‌های عاشقانه رد و بدل می‌شد. ستون‌های سالم‌تر مال توریست‌ها بود که با راهنماهایِ‌شان انگلیسی بلغور می‌کردند. این یکی را باید شب چندبار گوش می‌دادم و پیاده می‌کردم و بعد کلمه به کلمه تُویِ دیکشنری پیدا می‌کردم و می‌چسباندم به‌هم و معنایی از آن بیرون می‌کشیدم. اگر کلمه‌ی بوداری نگفته بودند ریز نمی‌شدم و به معنای سردستی‌اش قناعت می‌کردم. اما ستون پای منبر مال سیاسی‌ها بود و باید بیش‌تر از همه حواسم می‌بود. آن‌هایی که اهل این حرف‌ها بودند تا منبر می‌دیدند، خود به خود نطق‌شان باز می‌شد. حالا یا به طرفداری یا به مخالفت. منبر چهارده پله داشت و از مرمری یک‌تکه تراشیده شده بود. هر که می‌آمد و پای آن می‌ایستاد، اظهارنظر می‌کرد. فقط وقتی ساکت می‌شدند که سرشان را می‌بردند بالا و میخِ مینا‌کاری‌های طاق می‌شدند و پیچ‌وتابِ رُخ‌بام‌ها. خیره که می‌شدی، سرت گیج می‌رفت و اگر همان لحظه به دیوار سفیدی نگاه می‌کردی و چندبار پلک می‌زدی، شکل‌های عجیب و غریبی در نگاهت جان می‌گرفتند.
   مسجد به جز روزهای عید و تابستان، زیاد شلوغ نبود. خصوصاً با آن داربستی که سرتاسر ورودی‌اش زده بودند و مردم فکر می‌کردند در حال ترمیم است. می‌آمدند کنار اتاقکم و سرک می‌کشیدند و می‌رفتند. ترمیم تمام شده بود، ولی سرِ کم و زیادِ کرایه‌ی داربست‌ها دعوا شده بود و داربندها هم لج کرده بودند و می‌گفتند باز نمی‌کنیم، هرقدر هم که به ضررمان باشد. آن‌هایی هم که مشتاق‌تر بودند، سر خم می‌کردند و از سوراخ بیضی شیشه‌ی کلفت و کدری که جلوی رویم بود، نگاه می‌کردند و می‌پرسیدند: «بلیت چنده؟» و از من می‌شنیدند: «آزاد دویست‌تومن، دانشجویی صدتومن، توریستی سه‌دلار.»
   صبح‌ها که پرنده پر نمی‌زد، هدفونم را در می‌آوردم و مفاتیح‌الجنان را باز می‌کردم. بعد که مسئول‌مان می‌رفت بازارچرخی، کتاب‌های تاریخی را که از پشت ارگ خریده بودم، درمی‌آوردم و می‌خواندم.
   خانواده مخالفِ کارم بودند. می‌گفتند به گوشَت آسیب می‌رسد. اما برای من یک فرصت بود. تنها سختی‌اش این بود که وقتی هدفون را می‌گذاشتم، ده ‌نفر هم‌زمان تُویِ گوشم با هم حرف می‌زدند. مثل موقع‌هایی که بعد از یک روز کاری، قایمکی سیگاری می‌کشی و سرت گیج می‌رود و هرچه را آن روز شنیده‌ای، یک ‌لحظه تُویِ کله‌ات می‌آورد. و من باید از بین آن‌ همه صدا، یکی را که احساس می‌کردم مهم‌تر است، جدا می‌کردم و ردش را می‌گرفتم و تا آخر گوش می‌دادم.
   گزارش‌ها را روی سربرگ‌های کوچک میراث فرهنگی می‌نوشتم که وقتی بلیت نبود آن‌ها را مهر می‌کردیم و می‌دادیم دست ملت. می‌دادم به متولی مسجد تا بدهد تایپ کنند و اداری‌نویسی شود و به بالا ارسال کند. تا آن ‌موقع دو مورد مشکوک دیده بودم. یک مورد امنیتی،‌ رونوشت به فرماندار و پلیس گذرنامه و یک مورد عاشقانه‌، رونوشت به اماکن.
 
گزارش شماره‌ی یک                                              
موضوع: امنیتی
چندوقتی‌ست توریستی پرتغالی به همراه دو مرد سیاه‌چرده‌ به این‌جا می‌آیند. از خلال گفتگوهایِ‌شان معلوم شد که سیاهان از اهالی روستای هکان جهرم هستند. همان‌طور که مستحضر هستید، نژاد این روستا برمی‌گردد به بردگان فراری کشتی پرتغالی که در جزیره‌ی هرمز پهلو گرفته بوده. زبان آن‌ها مخلوطی از جهرمی و پرتغالی و آفریقایی است و بنده نتوانستم به درستی به نیت‌شان پی ببرم. اما حضور فرد پرتغالی در کنار این دو، نخست این ظن را قوی می‌کند که این‌ها سرسپردگانی هستند که برای خوش‌خدمتی به نوه‌های ارباب در حال لو دادن ابنیه‌ای هستند که احتمال گنج در آن‌ها می‌رود. دوم این‌که ممکن است این بچه‌ارباب آمده دنبال برده‌های پدربزرگش و قصد استثمار دوباره دارد و از آن‌جا که بیش‌تر اهالی هکان از فقر علمی و سوادی رنج می‌برند، احتمال فریب‌شان دور از واقع نیست. سوم این‌که در خوش‌بینانه‌ترین حالت قصد تجارت تنباکوهای اعلای هکان را دارد که در این حال هم باز باید با هماهنگی مسئولان امر باشد. ذکر این نکته هم الزامی‌ست که گویا قصد سفر به هرمز را دارند. کوه‌هایی آن‌جا هست که زرد و سفید و قرمز است و جدیداً دکتری پیدا شده که با زن‌های بومی می‌نشیند به نقاشی‌کردن روی زمین. قالی رُسی؛ فعلاً تنها اسمی‌ست که می‌توانم رویش بگذارم. یک نمونه‌اش را که من دیده‌ام دوایر متحدالمرکز رنگارنگی‌ست پر از علامت‌ها و شکل‌های عجیب و غریب بومی که مردم همه دور تا دورش حلقه زده‌اند. فکر می‌کنم این علامت‌ها، رمزی، چیزی‌ست که هروقت در تلویزیون نشان می‌دهند، این پرتغالی‌ها سر و کله‌شان پیدا می‌شود. پارسال هم همین موقع‌ها چندتایِ‌شان را دیدم. فرضیه‌ی اشغال آرام و نامحسوس و دوباره‌ی این منطقه می‌تواند مورد توجه مسئولان رده‌بالا قرار گیرد.
   پ.ن: آخرین‌لحظه متوجه شدم که برنامه را عوض کرده‌اند و می‌خواهند برگردند به مینی‌بوس توریستی و با مردی مقدونیه‌ای بروند بازدیدِ تخت‌جمشید. گویا آن مرد، یک دوست مرودشتی پیدا کرده که می‌تواند او را شبانه به تخت جمشید ببرد. همان‌طور که می‌دانید مرودشتی‌ها تُویِ خانه‌ی هر کدام‌شان یک فلزیاب پیدا می‌شود و همه‌شان در کار عتیقه هستند و نیز نیاز به گفتن نیست که اسکندر هم مقدونیه‌ای بود.
 
 
گزارش شماره‌ی دو
موضوع: عاشقانه
پسر و دختری بیست‌وشش هفت‌ساله، برای چندمین بار پیاپی به این مکان مراجعه کرده‌اند. این‌طور که معلوم است، در دوران دانشجویی با همدیگر مراوداتی داشته‌اند و بر اثر حادثه‌ی نامشخصی از هم جدا افتاده‌اند و حالا بعد از سال‌ها دوباره همدیگر را پیدا کرده‌اند. دختر از گرج‌های فریدون‌شهر است. ولی پسر را نمی‌دانم. لهجه‌اش ترکیبی از جهرمی و شیرازی و اصفهانی و لکی و گرجستانی‌ست و فرانسه‌ای که تُویِ آموزشگاه بهار یاد گرفته و جیغ مردهای برهنه‌ی آفریقایی در فیلم‌های مستند. هرجا رفته و هرچه دیده لهجه‌شان را گرفته. انگار نقشه‌ی جهان. صدای همه‌ی مردمی را که از کنارش رد شده‌ بودند، از دهانش ‌شنیدم. صدای هر کسی که صدایش زده و او ادایِ‌شان در آورده. اما با توجه به سبزه‌رو بودنش، حدس این است که او هم نسبتی با هکانی‌ها دارد. اصلاً خودش همیشه یک ضرب‌المثل جهرمی را به زبان می‌آورد: مرگ می‌خواهی برو هکان. ظاهرا پسر یک‌پا دلقک است، اما دختر اخمو، جدی و مصمم است و تنها وقتی می‌خندد که می‌رود روی ردیف اول داربست‌ها و می‌پرد پایین و رو به پسر می‌گوید، پرشم بهتر شده‌ها. تا حالا ندیده‌ام که از آن‌جا بپرد تُویِ آغوش پسر. پسر هم تمایلی به این کار نشان نداده و در این مورد خودش را به بی‌خیالی زده و اشارات دختر را درک نمی‌کند.
    معمولاً بعد از کمی چرخ‌زدن پای یکی از ستون‌ها روزنامه پهن می‌کنند و شروع می‌کنند به حرف‌زدن. حرف که چه عرض کنم، شعرهای شاملو را به هم جواب می‌دهند و لابه‌لای آن هم حرف از یار و دیار. این‌جا استثنائاً مسئله‌ی حادی از دید بنده نبود، چون هیچ‌کدام از شعرهای سیاسی شاملو را نخواندند. اما فهمیدم که آن‌ها هم به علامت‌ها پی برده‌اند و سر این‌که کدام‌شان قلب باشد و کدام‌شان آدمک، دعوا کرده‌‌اند و بعد با دست و با استفاده از همان علامات روی سنگفرش‌ها نقشه‌‌ی جایی را کشیده‌‌اند. گاهی هم دور یکی از ستون‌ها دست‌هایِ‌شان را حلقه می‌کنند و به هم می‌رسانند. دقیقاً مثل همان حلقه‌ای که دور قالیِ رُسی می‌زنند. همه‌ی این‌ها به کنار، از هفته‌ی پیش حرف‌زدن‌هایِ‌شان را قطع کرده‌اند و تنها به لب‌خوانی قناعت می‌کنند. اوایل که از ستون همیشگی آن‌ها صدایی نمی‌آمد، فکر می‌کردم مشکل از میکروفون‌ است یا این‌که فعلاً در حالت قهر به سر می‌برند یا این‌که دوره‌ی گل و بلبلی را پشت سر گذاشته‌اند و حرف‌هایِ‌شان ته کشیده است. اما تا نزدیک نرفتم باورم نشد. لب‌هایِ‌شان را گرفته بودند روبه‌روی هم و لب‌خوانی می‌کردند. از همان موقع فهمیدم که جای میکروفون‌ها لو رفته و از همه‌چیز خبر دارند. برای حصول اطمینان از این‌که در این مدت در حادثه‌ی نامعلومی کر و لال نشده باشند، موقع خروج صدایِ‌شان زدم و هر دو سر برگرداندند.
    احتمال دارد کارشان به جاهای باریک و حرف‌های‌مگو کشیده شده باشد، اما به گمان بنده این‌ها در این مدت در هیئت زوجی عاشق‌پیشه، در حال جمع‌آوری اطلاعات و مختصات این بنا برای حمله‌ای تروریستی هستند و در رفتار و احوال‌شان رابطه‌ی معنا‌داری با گروهی که در گزارش پیشین آمده، دیده می‌شود. لذا بعد از تحقیق در صورت تأیید این فرضیه، مراتب را خود به مراجع مربوطه گزارش دهید. در صورت کوتاهی، عواقب آن به عهده‌ی خودتان خواهد بود.
 
 
   بعد از این گزارش بود که ارتقا یافتم. من را به واحد عملیاتی منتقل کردند. می‌گفتند تُویِ روز کسی کاری نمی‌کند و فقط نقشه می‌چیند. خرابکاری مال شب‌هاست. شب‌ها این‌جا بایست و حواست باشد که کسی یا چیزی نیاید. اگر یکی از این‌ها سر و کله‌شان پیدا شد، با ما در میان بگذار.
   خوب موقعی بود. گوش‌دردهایم شروع شده بود. پیش دکتر رفته بودم و نوار گوش گرفته بود و فهمیده بود آسیب دیده. گفت حتماً جایی که کار می‌کنی آلودگی صوتی زیاد است. گفتم اما از وقتی گوشم این‌طور شده، صداها را بهتر می‌شنوم.
 
   صداهایی را می‌شنوم که قبلاً باید خیلی دقت می‌کردم. مثلاً باید حتماً گوشم را روی سنگفرش‌ها می‌گذاشتم تا صدای سم اسب‌های پای ارگ یا صدای ماشین‌های خیابان طالقانی را بشنوم. الان همین‌طور ایستاده هم یک‌چیزهایی به گوشم می‌خورد.
   شب‌های مسجد ساکت است. مثل وقت‌هایی است که خانه‌تکانی کرده‌ای و هر حرفی، هر تکانی را بازتاب می‌‌دهد و باید کمی بگذرد تا دوباره خانه به وسیله‌ها عادت کند.هرچیزی، هر جانداری جنب بخورد، می‌شنوم. هیچ‌چیز خصوصی‌ای بین هیچ دو جنبنده‌ای معنا ندارد. هر حرکتی لو می‌رود و هر صدایی فی‌الفور به گوشم می‌رسد.فقط گربه‌ها کمی اذیتم می‌کنند که روی داربست‌ها بازی می‌کنند و جیغ می‌کشند و همدیگر را پرت می‌کنند پایین.
 
گزارش شماره‌ی سه
موضوع: سرّی
رونوشت به آتش‌نشانی
شب‌ها صداهایی از منبر می‌آید. احساس می‌کنم کسی با کم‌ترین وزن ممکن، پاکِشان پاکِشان می‌رود روی منبر. هنوز کلمه‌هایش برایم مشخص نیست، اما احتمالاً پیرمردی‌ست که در حال تهییج دیگران است. وقتی حرف می‌زند، انگار تمام جهان بر سرم آوار می‌شود. نمی‌دانم صدا از سنگ‌ مرمر بلند می‌شود و هرچه را تُویِ دلش بوده بیرون می‌ریزد یا از او که می‌رود بالای منبر. چون از این فاصله نمی‌توانم منبع صدا را تشخیص دهم. این‌وسط یک‌ سؤال ذهنم را مشغول کرده. راست است که کریم‌خان به گرج‌های فریدون‌شهر حمله کرده و نصف‌شان را سر بریده و زن‌ها را هم اسیر کرده بوده؟ بعد این زن‌هایِ‌شان چی؟ واقعاً خودشان را از هر بلندی و تپه‌ای‌ که می‌دیدند پرت می‌کرده‌اند پایین تا دست سربازها نیفتند؟ می‌خواهم بدانم ریش کریم‌خان چند سانتی‌متر بوده و وقتی کسی دست تُویِ ریشش می‌کند و می‌خاراند، چه صدایی می‌دهد. بعد راهی هست که بدون این‌که بنا آسیب ببیند، آتشی روشن کنیم تا این پیرمرد با مجیزگویانی که پای صحبتش می‌نشینند فرار کنند و بروند؟ لابد برده‌ها هم دور تا دورش را گرفته‌اند و ستون به ستون ایستاده‌اند. می‌دانید که اگر باشند، به این سادگی‌ها نمی‌روند. راستش کمی می‌ترسم وگرنه می‌رفتم جلو و یک‌جوری سر درمی‌آوردم که این رفت‌وآمدها و قایم‌باشک‌بازی‌ها زیر سر کیست. سعی می‌کنم زیاد به آن‌جا نگاه نکنم. خودم را سرگرم کرده‌ام و با دست روی سنگفرش نقاشی می‌کشم و از خاک‌هایی که رویش را گرفته، شکل‌های عجیب و غریب و من‌درآوردی در می‌آورم. بعد یک سؤال دیگر. آتش چقدر باید باشد تا طره‌های دور ستون‌ را جدا کند و چنددقیقه طول می‌کشد تا واحد آتش‌نشانی خودش را به این‌جا برساند؟ و آیا آتش از پس صداهای مزاحم هم برمی‌آید؟ می‌تواند آن‌ها را هم بسوزاند و از بین ببرد؟ می‌دانید که، این‌جا شب‌ها باد می‌آید. می‌پیچد میان پاها و طره‌ها. گاهی هم تُویِ حلق‌ها گیر می‌کند و زوزه می‌کشد و نمی‌گذارد درست بفهمم چه خبر است.
 
 
 
 
 
 
 
 
 

کلمات کلیدی این مطلب :  شنود ، داستان ، ابوذر قاسمیان ،
موضوعات :  آیینی و مذهبی ،

   تاریخ ارسال  :   1395/11/23 در ساعت : 10:41:49   |  تعداد مشاهده این داستان :  445

کسانی که این داستان را می پسندند :
ارسال نظر





حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی