Share
عکس‌ها



امروز صبح من و خاله‌معصومه و ساناز بیرون بودیم. رسیدیم به یک جایی به‌اسم پایگاه بسیج. یک‌لیست از اسرای تازه‌آزادشده ایران را پشت شیشه زده بودند. خاله دوان دوان خودش را رساند پشت شیشه و در حالی‌که اسامی را از بالا به‌پایین نگاه می‌کرد، زیر لب گفت: جمشید طاهرکرد... جمشید طاهرکرد...
   وقتی خاله داشت دنبال اسم تو می‌گشت، من خودم را رساندم به جدول‌های رنگ‌ورفته پیاده‌رو و شروع کردم به راه‌رفتن روی آن‌ها.
    دیوار اتاقت پر از عکس است، عکس‌های خودت در ژست‌های مختلف، همیشه به مامان می‌گویم: دایی چه ژست‌های قشنگی می‌گرفته .
   مامان هم همیشه بعد از این جمله می‌خندد و دستی روی موهای من می‌کشد. می‌دانم این‌طور وقت‌ها حواسش به من نیست. من بیش‌تر از همه آن عکسی را دوست دارم که آر پی چی روی شانه‌هایت است. یک لباس جنگی سبز پوشیدی که خیلی به‌رنگ میشی چشمانت می‌آید. می‌دانم وقتی تو شهید شدی، اولیننفر من بودم که فهمیدم. این را ساناز برایم تعریف کرد که وقتی من هنوز در شکم مامان بودم یک شب که آژیر قرمز زده‌اند و بابا هم خانه نبوده، مامان و ساناز دوان دوان به  زیر زمین رفته‌اند. اما عزیزجون مثل همیشه از جایش تکان نخورده. ساناز دستش را دور شکم مامان که من در آن بودم، حلقه کرده تا مواظب من باشد و من هم محکم به‌شکم مامان لگد زده‌ام. همان‌موقع صدای انفجار بلندی شنیده شده و زمین کمی لرزیده. مامان آرام گفته: زدند.                                                    
    می‌توانم تصور کنم با همان غم و اندوهی که هنوز در صدایش است این جمله را گفته، همین‌طور آرام، غمگین، تلخ و کشدار گفته: زدند...                                                                       
   فردای آن روز معلوم می‌شود فلکه‌ی احمدآباد را با‌موشک زده‌اند. یعنی درست سر خیابانی که کوچه‌ی ما در آن قرار دارد. همین کوچه‌ای که اسمش شد کوچه شهید جمشید طاهرکرد و فلکه‌ی احمدآباد که الان یک فلکه‌ی بزرگ و خیلی قشنگ شده که تُورفتگی بزرگی دارد، یک میدان بزرگ و سرسبز پر از گل‌های ریز قرمز  و صورتی. همان‌شب تو شهید شدی.
   کنار عکس‌های جبهه چندتایی هم عکس از دوران کودکی‌ات است. چندتا عکس با خاله‌معصومه، یک عکس با مامان و چندتا عکس با عزیزجون و بابابزرگ و یک عکس هم در دبیرستان. هرروز دو یا سه ساعت روبه‌روی این دیوارهای پر از عکس می‌ایستم، متوجه‌ی گذر زمان نمی‌شوم، زل می‌زنم به این‌همه عکس که مثل نمایشگاه عکاسی است. به‌صورت معصومت نگاه می‌کنم، به لب‌های خندانت، بینی عقابی‌ات و دست‌های بزرگ و مردانه‌ات. باصدای عزیزجون به خودم می‌آیم .
   _ داری چکار می‌کنی؟
   و من تند جواب می‌دهم: هیچی عزیزجون!
   خیلی وسواسی شده. روزی یک‌بار آشپزخانه را می‌شوید. یک‌بار بهش  گفتم: چرا سنگ‌های آشپزخونه همیشه خیسه؟ این‌جا بوی نم می‌ده عزیزجون.
   جواب داد: دخالت نکن بچه‌جون!!
   اگر بی‌اجازه وارد آشپزخانه شوم و سر یخچال بروم، جیغ می‌زند و گوشم را می‌تاباند و باصدای بلند می‌گوید: برا چی با دست نجست به یخچال دست زدی؟
   من بغض می‌کنم و می‌گویم: ببخشید عزیزجون!
   بعد همه‌ی یخچال را خالی می‌کند و داخل آن را می‌شوید. در این خانه همه‌ی خوراکی‌ها خیس است، کابینت‌ها هم زنگ‌زده و شیر آب همیشه برای شستشو باز است.
   یک نقاشی بزرگ از تو روی دیوار است، تابلو دو برابر قد من است. عزیزجون یک روکش پلاستیکی بزرگ روی آن کشیده که خراب نشود، ولی باز هم صورت خندانت پیداست. چه خوب شد روکش پلاستیکی روی این نقاشی‌ست، وگرنه ممکن بود عزیزجون فکر کند نقاشی کثیف شده و بخواهد آن‌ را آب بکشد.


   هفته‌ی دیگر عروسی خاله‌معصومه است و من خیلی خوشحالم. حیاط خانه را پوش زده‌اند. درخت انگور هم تازه شکوفه زده. دور تا دور حیاط  چراغانی شده.    
   وقتی به عزیزجون می‌گویم: پس چراغارو کی روشن می‌کنیم؟                       عزیز‌جون می‌خندد و می‌گوید: چندروز دیگه.
   این‌موقع‌ها عزیزجون را دوست دارم. لبخند می‌زند و درست جوابم را می‌دهد.
   اول قرار بود شب عروسی شام زرشک‌پلو و مرغ بپزند که من خیلی دوست دارم، ولی به‌خاطر عزیزجون که لب به‌مرغ نمی‌زند، قرار شد شام  چلوگوشت باشد.
   وقتی ازش پرسیدم: عزیزجون! تو چرا هیچ‌وقت مرغ نمی‌خوری؟
   پیش خودم گفتم، الان می‌گوید: تو دخالت نکن بچه‌جون!
   ولی بعد جوری که انگار دارد قصه تعریف می‌کند، جواب داد:
   دایی‌جمشیدت و خاله‌معصومه یه مرغ داشتند، همیشه بهش غذا می‌دادند و خیلی دوستش داشتند ولی مرغه خیلی حیاطو کثیف می‌کرد ماهم گفتیم سر می‌بریمش. یه روز که این دوتا مدرسه بودند تا برگشتند خونه دیدند مرغه غذای اون‌روزه. از اون روز به‌بعد جمشید هیچ‌وقت هیچ‌جا مرغ نخورد. وقتی‌ام از جبهه اومد مرخصی، مرغ که درست می‌کردم، نمی‌خورد. از من اصرار از اونم انکار که نه!... من دیگه مرغ  نمی‌خورم. همین شد که منم نه مرغ پختم، نه مرغ خوردم.
   سرم رو پای عزیزجون بود و به‌مرغ تو فکر می‌کردم. عزیزجون آرام موهایم را نوازش می‌کرد، ولی انگار اصلا حواسش به من نبود. من پیش خودم فکر کردم: آخه مرغ که خیلی خوشمزه‌س، تو چطور دلت نمی‌خواست بخوری؟
   نیم‌ساعت بعد بلند شدم و دویدم داخل اتاق و سه‌تا عکسی که قایم کرده بودم را برداشتم؛ سه‌تا عکسی که بابا از لای  یکی از کتاب‌های مامان پیدا کرد و قایمش کرد و بعد هم من پیدا کردم و برشان داشتم.
مامان نمی‌داند من آن‌ها را دیده‌ام. بابا هم نمی‌داند.
   در عکس‌ها تو را می‌بینم. یک ترکش درست وسط پیشانی‌ات خورده و یکی هم زیر گلویت.
   پایم از روی جدول لیز خورد و افتادم. دوباره آمدم روی جدول برگشتم، و به‌خاله معصومه نگاه کردم. هنوز ایستاده بود دم پایگاه و تند تند لابه‌لای اسم‌ها دنبال اسم تو می‌گشت. پیش خودم فکرکردم: چرا خاله باور نمی‌کنه تو رفتی؟
 

کلمات کلیدی این مطلب :  سمیرا غلامی ، داستان ، عکس‌ها ،

   تاریخ ارسال  :   1395/11/23 در ساعت : 10:47:40   |  تعداد مشاهده این داستان :  488

کسانی که این داستان را می پسندند :
ارسال نظر





حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی