Share
جنگ نفس

                                                


 
مثل هر جمعه برفک تلویزیون بیشتر وقت‌مان را می‌گرفت. از قصه‌ی ظهر جمعه هم غافل می‌شدیم. پدر کنار باغچه به داد قناری‌اش می‌رسید. ارزن کف قفس قسمت یاکریم‌ها می‌شد. فضله‌های‌شان را مورچه‌ها خرت‌کش می‌کردند. پدر صوت می‌زد و قناری انگار که قلقلکش داده باشند بی‌قراری می‌کرد.
از وقتی داداش مثل پدر سر به‌ زیر مواد شد، حیاط بی‌روح شد. کسی حوصله ماهی‌ها را نداشت. تا داداش رفت جلبگ‌ها رشد کردند، انگار لحظه شماری می‌کردند.
اگر فحش و داد و بیداد مادر نبود، گرد خاکستر هنوز روی ریش پدر جا خوش می‌کرد. مادر بعد ترک، شد ناجی جنین پا‌گرفته‌اش. نگران بچه‌ی کوچک خانواده بود.
برادر کوچکم کمی از مفتش‌ها نداشت. سر به هر سوراخی می‌کرد. دفعه آخر که ذغال لبش را سوزاند، مادر بلند بلند می‌گفت «الهی درد بی‌درمون به جونت بیفته مرد، ببین لب بچه‌ام رو!»
پدر دست به سر ژولیده‌اش کشید و خندید. انگار درد بی‌درمانی که مادر می‌گفت را خوب می‌شناخت. پدر بعد رفتن داداش عکسش را بزرگ کرد و سر طاقچه جلوی چشم گذاشت.
جلوی عکس سرش را بلند می‌کرد و بعد مکث کوتاهی بغضش را سخت قورت می‌داد.
مادر از بعد رفتن داداش فقط می‌گفت «داداش رفته جنگ.»
داداش همان شبی رفت که حالش خوب نبود. رفتنش نه بوی اسپند داشت نه،شعار. خانه که گازدار شد مادر پیک‌نیکی را فروخت. پدر طوری به رفتن پیک‌نیک نگاه می‌کرد که گویی غم دنیا روی دوشش نشسته.
دایی اهل ورزش بود و زور بازو. داداش گوشش را داده بود، دست دایی. اصلا بعد آن‌شب که دایی حمله و جبهه را نشون داد، داداش غیرتی شد. مادر می‌گفت فکر خودت باش پسرم.
داداش توی تاریکی رفت جنگ. تاریکی که وسط کوچه نرسیده، غیب شد. انگاری آسمان دهن باز کرد و یکهو هلش داد پایین.
بعد داداش؛با کمک دایی کفترها را فروختیم. پاپری‌هایش را مادر نگهداشت. یه طوقی هم که کهنه کفترش بود ته قفس ماند. قناری را که حالا پدر دلبسته‌اش شده همان‌جا خریدیم.
پدر می‌گفت؛ نفهمیدم کی داداش هم قد من شد. می‌شد باور کرد چون همیشه سرش گرم خودش بود و اون...
از بعد معامله پدر با فری سیاه پدر خاکسترنشین شد. همسایه‌ها از گوش تیز کردن و سرک‌کشیدن، فهمیدن داداش رفته جنگ. فهمیدن و خود‌بخود با ما مهربان شدند.
مادر به همه می‌گفت: «فرستادم بچه‌ام رو جنگ تا پاسوز پدرش نشه.»
مادر هر روز قد یک آسمان می‌شست و می‌سابید. هر از گاهی بعد هر عملیات سراغ داداش را می‌گرفتند. مادر درست جواب نمی‌داد. پدر سرش را بلند می‌کرد. خط زیر چشم‌هایش را صاف می‌کرد و می‌گفت: «پسر منه پسر من.» وقتی از داداش می‌گفت، انگشت اشاره‌اش را روی سینه‌اش می‌کوبید.
وقتی جبهه را نشان می‌داد همه می‌گشتیم. مادر اشک می‌ریخت و زیر لب زمزمه می‌کرد. بعضی وقت‌ها همه شکل داداش بودند. اما بعضی وقت‌ها حس می‌کردیم داداش رو نمی‌شناسیم.
پدر چایی پررنگ‌اش را سر می‌کشید و می‌گفت: «جنگ جنگه زن، مهمه که مرد جنگ باشی.»
بی‌محلی مادر باعث می‌شد حرصش را سر سیگارش خالی کند. فندکش را آن‌قدر روشن نگه می‌داشت که تنباکو دادش در می‌آمد.
شهید که می‌آوردند خود بخود دل‌مان تنگ داداش می‌شد. صدای زنگ در، دل قناری را آشوب می‌کرد. دندان سر دلش نمی‌گرفت، یک بند خودش را به قفس می‌کوبید و بی‌قراری می‌کرد.
با زنگ کوچه پدر قفس را محکم چسبید. داداش زودتر به در رسیده بود. بلند شده بود، آن‌قدر که می‌توانست مردی کند و یاالله بگیرد. یاالله بگیرد، تا گیس‌های سفید مادر جوانی را سرزنش نکند.
صدای قژوقژ لولای زنگ زده در، سکوت حیاط را شکست. دایی وسط در ایستاد و به چشم‌های مادر خیره شد. مادر نگاه‌اش به دایی نبود، ماتش برده بود، وقتی ساک داداش را آویزان از دست دایی دید.
دایی سلام کرد، پدر حول کرد و از روی قفس رد شد، مادر جیغ کشید.
در حیاط را که باز می‌کردی باید سرت را بالا می‌گرفتی. حیاط خانه یک متر پایین‌تر از کف کوچه بود. فاضلاب همسایه که نه، آب جوب هم از زیر در داخل می‌شد.
صدای پای آدم‌های بیرون از کمر دیوار شنیده می‌شد. انگاری از روی ما راه می‌رفتند. مارش عملیات بعد رفتن دایی زبان قناری را باز کرد.
ساک داداش را برادر کوچکم خرت‌کش می‌کرد. درست مثل مورچه‌ها کوچک بود و توشه‌اش بزرگ
پدر به عکس خیره بود. مادر لباس‌های داداش را بو می‌کرد. برادر کوچکم دستش را روی شانه مادر گذاشت.
 همه به برادرم خیره شدیم. برادرم لبخندی زد. دندان‌های سفیدش مثال زدنی بودند.
 پدر هم لبخندی زد. برادر کنارشیشه حیاط ایستاد و گفت: «راستی بابا معتاد کیه؟»  پدر لباسش را صاف کرد و به مادر خیره شد.
 مادر لبخندی زد و برادرم دوباره گفت: «مگه معتادام میرن جنگ.»
پدر به عکس داداش خیره شد. سرفه امانش را بریده بود. مادر در آن شلوغی گلوی پدر خندید و گفت: «جنگ جنگه مادر، مهم اینه که مرد جنگ باشی.»

 
 
 
 
 

کلمات کلیدی این مطلب :  ،

   تاریخ ارسال  :   1395/12/1 در ساعت : 10:46:32   |  تعداد مشاهده این داستان :  450

کسانی که این داستان را می پسندند :
ارسال نظر





حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی