Share
مردی که خواب‌هایش را در جیبش گذاشته بود
ـ بیا پایین! 
کلمه‌ها مثل سنگ سخت بودند و به شیشه‌ها می‌خوردند. «راننده» صدا را می‌شنید. اما اگر می‌خواست هم نمی‌توانست پایین بیاید. بعد‌ِ این همه سال، چاق شده بود و ورم کرده بود و گوشت‌ها و چربی‌های تنش، لایه‌لایه روی هم تلنبار شده بود و سر‌ها و دست‌های بی‌شماری از بدنش بیرون روییده بود. 
ـ بیا پایین!
کلمه‌ها رنج بودند و به شیشه‌ها می‌خوردند و آویزه‌ای نمی‌یافتند و بر زمین می‌ریختند. راننده صدا را می‌شنید. اما اگر می‌توانست هم نمی‌خواست پایین بیاید. بعد‌ِ این همه سال، در اتوبوس چنبره زده بود و خوب خورده بود و ریخته بود و بزرگ‌تر شده بود. 
ـ بیا پایین!
اگر اولین صدا پر از تردید بود و خوب ادا نشده بود و زود ر‌ها شده بود، این یکی بلندتر بود و دامنه یافته بود و تا مغز‌ِ استخوان رخنه می‌کرد.... 
کلمات کلیدی این مطلب :  سرشار ، محمدرضا ، خواب ، رویا ، کابوس ،
موضوعات :  عاشقانه و عارفانه ،

   تاریخ ارسال  :   1395/5/26 در ساعت : 13:38:44   |  تعداد مشاهده این داستان :  674

کسانی که این داستان را می پسندند :
ارسال نظر





حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی