Share
« سرزمین برف‌فام»

  
 
     سپیدی خاصی اطرافم را فراگرفته‌است. سپیدی که تنها سپید نیست، براق است و سرد مثل برف، اما چشم‌نواز و دل‌انگیز. احساس می‌کنم اینجا را قبلاً دیده‌ام، اینجا عجیب آشناست. مرا می‌برد تا سال‌های غریب پیش از تولدم! انگار اهل همین سرزمین برف‌فام هستم. و صدایی می‌آید، صدایی مأنوس، حزن‌آلود، غم‌بار اما پُر‌کشش.گوشم دیوانه‌وار صدا را می‌طلبد و دلم. این صدا هم آشناست. شاید یوما‌ست که دارد سه‌تار می‌نوازد. شادی کودکانه‌ای در دلم جوانه می‌زند و دلم سرشار می‌شود از شور و شوق آن روزها، که ناگاه پرتاب می‌شوم. مثل اینکه به چاهی عمیق هل داده‌باشندم. همه‌جا سیاه است، تمام وجودم درد می‌کند، مویه‌ی ضعیفی از سه‌تار به گوش می‌رسد که هر لحظه ضعیف‌تر هم می‌شود و دیگر خبری از سرزمین برف‌فام نیست.
     به زور چشمهام را باز می‌کنم. یوما را نیمه‌واضح می‌بینم که کنارم نشسته‌است، سرش رو به بالاست و زیر لب چیزهایی می‌گوید. یقین دارم که دارد با بی‌تایش حرف می‌زند، بی‌تای خودش. دیگر صدای سه‌تار هم قطع شده. باید به او چیزی بگویم: « یو...یو، یوما...»کلمات روی زبانم خشک می‌شوند، انگار لبهام را دوخته‌اند. اشک  از گوشه‌ی چشم‌‎های یوما جاری می‌شود و چشم‌های نیمه‌بازم را می‌بیند. لبخند می‌زند مثل همیشه، لبخندی غمناک، لبخندی تلخ اما سخت امیدوار. گوشش را می‌گذارد کنار لب‌هام و من بریده بریده می‌گویم:« س، س... سه‎‌تار، سه‌تار بزن یوما ».
 با کناره‌ی دست، اشکهاش را پاک می‌کند و می‌گوید:«همایونم، قسم خوردم، تو که می‌دونی ، بیست ساله دست به اون ساز نزدم». و من با چشمهام که تارتر از همیشه می‌بینند، التماس می‌کنم:«جان من یوما، جان من...».
   از کنار تخت بلند می‌شود و می‌رود بیرون. دلم می‌خواهد تمام اتاق را وارسی کنم. دوست دارم بایستم، محکم؛ بی‌لرزش؛ می‌خواهم لباس خوب بپوشم، عطر بزنم و تمام خانه را بدوم. مثل کودکی‌هام، آنقدر می‌دویدم که بابا    به نفس نفس می‌افتاد و من خسته نمی‌شدم، غصه ای نبود که خسته بشوم. من بودم و یوما که از ته دلش می‌خندید و بابا که دستش همیشه بوی رطب می‌داد. آن روزها هنوز جنگ شروع نشده بود، یوما می‌دانست بابا کجاست و بابا هم آدرس خانه را خوب بلد بود. نخل خانه‌ی ما از تمام نخل‌ها بلندتر بود و من آرزو داشتم که از نخل بالا بروم، آخر بابا خودش گفته بود:« وقتی مرد می‌شی که بتوونی از این نخل بالا بری، نه اینکه نامردونه بدوی و منو به     نفس نفس بندازی...
   پدر را در ذهنم نقاشی می‌کنم، تمام خطوط صورتش درهم و مغشوش‌اند. چقدر برایم غریبه است، می‌ترسم که نشناسمش، دست‌هام را دراز می‌کنم اما دور است خیلی دور...
- باید بدوم تا به نفس نفس بیفتی، تا صدای نفسهات را بشنوم، تا حتی اگر چشم‌هام مرده باشند، بویت بپیچد و من بشناسمت. اصلا می خواهی از نخل خانه بالا بروم تا ببینی که دیگر مرد شد‌ه‌ام؟؟ بابا! بابا! سه‌تار یوما کوک ندارد، دل من هم...
     یوما را مقابل در می‌بینم، لباس محلی پوشیده با لچکی پولک دار. مثل قدیم‌ها، زیبا... شاید هم زیباتر از آن روزها که می‌نشست لب تخت و سه‌تارش را به دست می‌گرفت و می‌نواخت. روزهایی که تا یوما سه‌تارش را        در همایون کوک می‌کرد ، بوی اسپند دود کرده‌ی بابا هم بلند می‌شد و بعد می‌آمد درست پایین پای یوما می‌نشست و زل می‌زد به چشمهاش‌، و یوما قطعه را تندتند می‌نواخت تا به او بگوید:«حسام جان این نگاهت باعث می‌شه من قاطی کنم». و بابا دست‌های یوما را غرق بوسه می‌کرد و می‌گفت:« تو؟! تو قاطی نمی‌کنی، تو منو  قاطی می‌کنی». و می‌خندیدند. من هم می‌خندیدم، از ته دل. بی آنکه بدانم قاطی یعنی چه.
    یوما پایین تختم می‌نشیند و می‌گوید: « چی بزنم؟؟» می‌گویم: « دلی...دلی بزن...»
ساز را در آغوش می‌گیرد، دست‌هاش می‌لرزند.زل‌می‌شوم به صورتش، خطوط صورتش درهم‌اند، درهم و مغشوش. می‌ترسم که نشناسمش! چانه‌اش می‌لرزد سه‌تار را به سمت لب می‌برد و می‎بوسد:« هنوز بوی حسامم رو می‌دی...». بی‌تاب می‌شوم، قلبم تندتر می‌زند، با چشم‌هام که همه‌چیز را درهم می‌بینند می‌گویم:« بزن یوما»  و می‌نوازد: شگفت؛ دیوانه‌وار؛ رهای رها... دشتی می‌زند و غمگنانه می‌خواند:
«  گریه کن که گر سیل خون گریی، ثمر ندارد
ناله‌ای که ناید زِ نایِ دل اثر ندارد
هرکسی که نیست اهل دل، زِ دل خبر ندارد
دل زِ دستِ غم مفر ندارد
دیده غیرِ اشکِ تر ندارد...»
اعماق دلم ریش می‌شود، انگار تلاطم دارد، تارهای سه‌تار می‌گریند و صدای مادر. چشم‌هام را می‌بندم، نیرویی من را می‌کشانَد و می‌بَرد، می‌برد تا کنار اروند. هر چقدر مقاومت می‌کنم نمی‌شود، اروند را دوست ندارم، آدم می‌بلعد، همیشه بوی نخل سوخته می‌دهد، نخل بلند خانه‌ی ما را هم او خورد! اروند سنگدل، اروند بی‌رحم...     باورم نمی‌شود تمام سطح آب پوشیده از جنازه است. جنازه‌هایی که برایم ترسناک نیستند و همه صورت‌هاشان رو به آسمان است، انگار دارند با بی‌تاشان حرف می‌زنند. هراسان دور و‌ برم را نگاه می‌کم،ستاره هم آنجاست. چشم دوخته به آب و لبخند می‌زند! لبم را کنار گوشش می‌برم و با تردید می‌پرسم:« ستاره! جنازه‌ها رو روی آب می‌بینی؟!» ستاره با چشم‌های گرد شده نگاهم می‌کند:« جنازه؟؟؟!!» دست در آب می‌برد و به صورتم می‌پاشد و می‌گوید:« باز دیوونه شدی همایون؟ اون چیزایی که روی آب می‌بینی قایق و جت‌اسکیه، اونام مردم هستن  که دارن کیف می‌کنن». سریع به آب نگاه می‌کنم، چشمهام دوتایی می‌بینند اما راست می‌گوید همه‌چیز آرام است، مردم با لباس‌های شاد؛ بعضی‌ها شنا می‌کنند، بعضی دیگر قلعه‌ی شنی می‌سازند. و دست هیچ بچه‌ای رها نیست، همه دارند کیف می‌کنند. قشنگ است، چشم‌ها برق می‌زنند مثل الماس. ستاره دستم را می‌گیرد و می‌گوید:« بیا ما هم کیف کنیم، من عاشق دویدن توی ساحلم بیا بدویم». و می‌کشد، دستم را می‌کشد و می‌دویم ، سریع؛ رها؛ بی‌رعشه...ستاره تندتر از من می‌دود مثل همیشه، چشم می‌دوزم به دویدنش، می‌رود، چابک؛ سریع. گلویم خشک شده، نفسم بالا نمی‌آید و پاهام گز‌گز می‌کنند. پشت سرم صدایی می‌شنوم، نغمه‌ای آشنا، شبیه نفس نفس زدن... صدای نفس‌های بابا... دور و بر را نگاه‌می‌کنم. به هر طرف که چشم می‌اندازم بابا را می‌بینم که دارد از اروند بیرون می‌آید. پیشانیش چروک‌افتاده‌، ریشش بلند و سپید است و قدش به بلندی قبل‌ترها نیست، انگار نخلی که         خمیده باشد. باید بایستم، پیرمرد دیگر نفس ندارد... ستاره هنوز می‌دود و می‌خندد:« تنبل خان خسته شدی؟ بیا دیگه...» و دور می‌شود، دور دور. مثل همان روزی که از او پرسیدم:« اگه منم برم و پیدام نشه چکار می‌کنی، مثل یوما منتظرم می‌مونی؟» و ستاره با لبخندی معنی‌دار گفته بود:« اگه دولت حقوق خوبی بهم بده، حتما...». همان روز بود که ستاره گفت دوست دارد قایق موتوری سوار شود و وقتی از او پرسیدم:« تو می‌دونیm.sچه جور مرضی‌یه؟» جواب داده‌بود: « بهتره بریم کشتی یونانی و غروب خورشیدو تماشا کنیم...»
 به یوما نگاه می‌کنم، لبخند آمده بر لبهاش و هنوز با چشمان بسته سه‌تار می‌زند. بابا نشسته پایین پایش و یوما قطعه را تندتند می‌نوازد، وقت بوسیدن دست‌های یوماست. آرام چشمهام را می‌بندم. بوی اسپند می‌آید و صدای ضعیفی از یک تصنیف که یوما خیلی آن را دوست داشت و وقتی حسابی دل‌کوک بود برای بابا می‌نواختش:
«اشک من هویدا شد/ دیده‌ام چو دریا شد
در میان اشک من/ سایه ی تو پیدا شد...»
چشم‌هام به اختیارم نیستند، باز می‌شوند. کنار پنجره یک کبوتر سپید نشسته و زل زده‌‌است به یوما. در دلم رِنگ عروسی می‌زنند.
- خدای من! یوما، سه‌تار، بابا، همایون....
کبوتر ریز‌نگاهیم می‌کند و می‌پرد، می‌پرد تا بالای نخل. پلک‌هام سنگین‌اند و خوابم می‌آید. سوار بر بال کبوتر سرزمین برف‌فام را می‌بینم، همه‌جا یکدست سپید است، سپید و سرد مثل برف. اما من سردم نیست...
 
 

کلمات کلیدی این مطلب :  طاهراه زارع ، برف ، داستان کوتاه ، گندم‌زار ،
موضوعات :  آیینی و مذهبی ،

   تاریخ ارسال  :   1395/6/1 در ساعت : 11:33:37   |  تعداد مشاهده این داستان :  813

کسانی که این داستان را می پسندند :
ارسال نظر





حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی