Share

سید علیرضا مهرداد

زندگی نامه و دفتر داستان

تمام شهیدان تو را می‌شناسند (روایت شهیدی که به زیارت آمد)


 
تلفن همراهم زنگ می‌زند. قبل از پاسخ دادن، به صفحه‌اش نگاه می‌کنم. پیش شمارة 0912 است. از سلام و احوال‌پرسی‌اش می‌فهمم که باید اهل علم باشد. خودش هم این را تأیید می‌کند: «سید حسن منتظریان هستم از حوزه‌ی علمیه‌ی قم.» می‌گویم: «بفرمایید!» می‌گوید: «می‌خواهم شما را ببینم». بدون این‌که بپرسم برای چی، می‌گویم: «ما در خدمتیم. کی و کجا؟» قرار می‌گذاریم مسجد گوهرشاد، ساعت پنج بعد از ظهر. قبل از این‌که قطع کند، می‌گوید: «شما مرا نمی‌شناسید. حرم هم شلوغ است. لباس روحانی دارم و یک عصا.» می‌خندم و خداحافظی می‌کنم. در طول مسیر، همه‌اش به این فکر می‌کنم کسی با این خصوصیات با من چه کار دارد. مسلماً خارج از حوزه‌ی ادبیات و دفاع مقدس نمی‌تواند باشد.
وقتی می‌بینمش، متوجه می‌شوم صدایش از خودش جوان‌تر بوده. روحانی میان‌سالی که تعدادی موی سفید در میان ریش نه چندان بلندش خودنمایی می‌کند. می‌خندد و گرم می‌پرسد. کتاب «آخرین پرواز» مرا نشانم می‌دهد و می‌گوید: «این کتاب را شما نوشته‌ای؟» می‌گویم: «با اجازه‌ی شما! زندگی‌نامه‌ی داستانی شهید کلاته‌ای، نماینده‌ی مردم بجنورد در مجلس شورای اسلامی است.»
می‌گوید: «مشکل من، همین داستانی بودن است. به کتاب‌هایی از این دست، اعتماد ندارم.» هنوز به‌روشنی نمی‌دانم موضوع چیست که خودش می‌گوید: «چند سال پیش، روزی از حرم امام رضا (ع) بیرون می‌آمدم. هنگام خداحافظی، از آقا خواستم توفیقی عنایت فرمایند تا کاری تحقیقی درباره‌ی ارتباط و توسل شهدا با ایشان انجام دهم. الآن بحمدالله از سراسر کشور مواردی را جمع‌آوری کرده‌ام.»
تازه متوجه می‌شوم باید حکایت خداحافظی شهید کلاته‌ای با امام رضا (ع) باشد. می‌گویم: «حالا من این وسط چه‌کاره‌ام؟» می‌گوید: «تمامی موارد را رفته‌ام، راوی و نویسنده را از نزدیک دیده‌ام و مسئله را از خود آن‌ها شنیده‌ام. چون کتاب‌ها داستان‌پردازی کرده‌اند، راست و دروغش قاتی شده.» کتاب دیگری را نشانم می‌دهد. کتاب «از جنس آسمان» است، نوشته‌ی فاطمه جهان‌گشته. می‌گوید: «ماجرایی که شما در» آخرین پرواز آورده‌اید، در این کتاب هم آمده. می‌گویم: «این کتاب مستندتر است. اسم راوی را هم آورده است.»
کتاب را می‌گیرم و باز می‌کنم. در صفحه‌ی 78 کتاب، خاطره‌ای با عنوان «جنازه‌ی گم شده» دیده می‌شود. از قول همسر شهید، آمده است: «محمد علاقه‌ی شدیدی به امام رضا (ع) داشت و از هر فرصتی برای زیارت استفاده می‌کرد. اصلاً ممکن نبود از تهران به بجنورد بیاید، ولی به زیارت آقا نرود.» یاد خاطره‌ای می‌افتم که پدر شهید کلاته‌ای تعریف می‌کرد. می‌گفت: «محمد همیشه شهادت امام رضا (ع)، با هیئت می‌آمد مشهد و نوحه می‌خواند. سالی که نماینده‌ی مجلس شده بود، آمد وسط هیئت ایستاد و بلندگو را به دست گرفت. یک نفر آمد دَم گوشَش گفت: »حاج آقا! شما حالا نماینده‌ی مجلسید. درست نیست مداحی کنید. محمد گفت: «من افتخارم مداحی آقا امام رضا (ع) ست» و شروع کرد به مداحی.
دوباره روی صفحه‌ی 78 کتاب متمرکز شدم: «محمد چشم‌هایش را از گنبد امام رضا (ع) برداشت، به صورت همسرش نگریست و گفت: »خانم! هر وقت من شهید شدم، مرا برای زیارت آقا به مشهد بیاورید... روزی که به شهادت رسیده بود، رفتیم تهران. هرچه اصرار کردم طبق وصیت، او را ببرید زیارت امام رضا (ع)، توجهی نکردند. می‌گفتند: «جنازه از شمال به طرف بجنورد برده می‌شود تا مورد استقبال منتظران قرار بگیرد و امکان آن نیست که به مشهد برده شود.» حریفشان نشدم. وقتی رسیدیم بجنورد، گفتند جنازه گم شده است. گفتم مگر می‌شود جنازه‌ی شهید گم شود. بعد از جست‌وجو و تماس‌های زیاد، خبر آوردند که ظاهراً جنازه با شهید دیگری اشتباه شده و رفته مشهد. ایستادیم به گریه کردن. فهمیدیم محمد کار خودش را کرده است و تنهایی به زیارت امام رضا (ع) رفته است. زیر خاطره، نوشته شده: «راوی: همسر شهید محمد کلاته‌ای.» کتاب را می‌بندم و به عالِم سید نگاه می‌کنم. می‌گوید: «خودتان این خاطره را از همسر شهید شنیدید؟» می‌گویم: «بله! می‌خواهید شماره تلفن ایشان را بدهم خودتان صحبت کنید؟» می‌گوید: «همین را می‌خواستم. بله!»
بعد از تشکر فراوان، با ایشان خداحافظی می‌کنم. وقت بیرون آمدن از حرم، نگاهی به گنبد طلا می‌کنم و می‌گویم: «هم تو گل‌های این باغ را می‌شناسی هم تمام شهیـدان تو را می‌شناسند.»

کلمات کلیدی این مطلب :  شهید ، داستان ، زیارت ، سید علیرضا مهرداد ،

   تاریخ ارسال  :   1395/6/28 در ساعت : 12:47:49   |  تعداد مشاهده این داستان :  901

کسانی که این داستان را می پسندند :
ارسال نظر





حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی