Share
نگران باش

 
 
چشم‌هاي اسفنديار مي‌سوخت. درد از كاسه سرش تير مي‌كشيد سويِ چشم‌ها. طوري كه مي‌خواست مردمك‌ها را از حدقه دربياورد و بگيرد كف دستش و با حفره خاليِ چشم‌ها، زل بزند جايي و براي چيزهايي كه تو سرش بودند لالايي بخواند. بخواند كه بخوابند و بخوابد!  
وقت وول خوردن‌شان نه بيدار مي‌ماند و نه مي‌خوابيد. حرف مي‌زد و چشم به تاريكي حياط مي‌دوخت و حرف مي‌زد؛ از خاكريز و خواب و خشم شب.
پيشاني‌اش را روی دست‌هايش گذاشته، چشم‌هايش را بسته بود به تلافي ديشب و شب‌هاي قبل. كمربند، كليد، پول خرد و موبايل را ريخته بود توي سبد و كتش را درآورده و خوان به خوان و باجه به باجه و ليست به ليست گشته و خسته و درمانده نشسته بود كنجي!
چهل پنجاه روز پيش هر كارواني از راه مي‌رسيد، بين‌شان چرخ مي‌زد و وقتي بوي آقاجان به بيني‌اش نمي‌خورد، برمي‌گشت. پرسيدن نداشت، نيامده‌ها زياد بودند و مانند او بسيار. هق‌هق بلند و كوتاه و بريده­بريده هم جاي برنگشته‌ را پر نمي‌كرد.
كت و شلوار نو، توي كاور نايلوني وا رفته بود روي صندلي. از بس با خودش آورده و برگردانده بود كه داشت چروك مي‌افتاد و تيزي خط اتويش به چشم نمي‌زد!
سرش را چرخاند سمت ساك‌هايِ بي‌صاحب رو نقاله. ديگر از بي‌سيمِ مامورهاي اطراف گيت هم خش­خشي به گوش نمي‌رسيد.
آقاجان نبود كه نبود؛ نه جنازه‌اي و نه خبري!
***
«عقيل» نشست رو تخته سنگ. لزجيِ خون را رو صورتش حس مي‌كرد و چكاچك شمشيرها را مي‌شنيد و نعره و گوپ­گوپ شمشير بر سپر. گفته بود سرش را سپر مي‌كند براي مصطفي. دست به تيردان مي‌برد و تير را در چله مي‌گذاشت و نشانه مي‌رفت.
جايي را نمي‌ديد. دست كشيد به سنگي كه رويش نشسته. دوست داشت انگشتش ساعت‌ها زبريِ چند ساله را  لمس كند ولي سوزشِ زخم نگذاشت و كف دست را زير چانه‌اش گرفت. لابد خونش چكه­چكه مي‌چكيد ردِ قطره‌هاي اشك «نسيبه» رو دشداشه!
از زورِ درد پناه برد به دست‌هاي حنايي نوعروسش نسيبه! نگاهش به آرامي مي‌لغزيد رو لبه تيز شمشير كه نسيبه برايش دشداشه نو آورد. پوشيد و سرش را از گردن دشداشه بيرون نياورده گفت: غربت نسيبه!... مي‌ترسم از مردن در غربت!...
نسيبه از روي دشداشه دست كشيد رو صورت عقيل و لبخند عقيل را نديد كه با بوي حناي انگشتانش، او را به رقص شمشيرها برد. صداي دُهلِ عروسي نيز در گوش نسيبه بود و خنده و كف زدن‌ها و هلهله!
درد خزيد تو گوديِ چشم عقيل. گُرگُر عرق ريخت و آرام مشت كوبيد رو سنگ. دشمن قبل از تير و نيزه، با پرتاب سنگ به ميدان آمد. عقيل سپر بالا برد و خود را به مصطفي رساند. سنگ‌ها كه آرام گرفتند، پريد روي بلندي و رو به آن سو، كف دست بر سينه‌اش كوبيد و رجز خواند. دست به تير برد و چله را تا بيخ چشمش عقب كشيد و قطره اشكش كه رو چله افتاد، دمِ پرِ تير گفت: الوداع!
***
كسي خيال وداع نداشت. سوله پر بود از تابوت و اطراف هر تابوتي شيون و زاري. روز قبل كه تو بلندگو اسامي جديد را خواندند، كسي از آنهايي كه به صندلي سالن انتظار منگنه شده و چشم‌شان به مونيتورِ اعلام پروازها بود و گوش‌شان به بلندگو، ديگر انتظار زنده برگشتن مسافر خود را نداشتند و مي‌خواستند جنازه تحويل بگيرند؛ چه با لباس احرام و چه عريان!
اسفنديار بين تابوت‌ها چرخيد. زمان چرخيد و موج جمعيت او را با خود برد و نپرسيد كجا مي‌روند. آزمايش DNAبود و صف طولاني آزمايش دهندگان.
نشست رو صندلي و تركش تو سرش را صدا زد. 
***
داغ بود همه جايش و با حسِ هُرمِ نفسي، سر بالا گرفت. آن كه آمد، روي پيشاني‌اش دست گذاشت. عقيل1 پينه‌هاي كف دست را مي‌شناخت. مصطفي بود و گفت: نبرد را چگونه ديدي؟
بغض به گلوي عقيل چنگ زد و گفت: ببخشيد كه نمي‌توانم گريه كنم.
پينه‌ها به سمت گونه‌اش راه كشيدند و گِزگِز را از زير پوست بيرون بردند: نوعروسي در خانه دارم و اگر با اين چشم‌ها...
گريه را كم داشت و مصطفي، مردمك بيرون افتاده را تو حدقه گذاشت و دعا كرد: اللهم اكسها جمالا!
 
***
شيلنگ آب را بالا آورد و دست نگه داشت. مردمك‌ها، شره شره خنك نشد. هنوز نمي‌دانست چگونه با آقاجان كنار بيايد. هفته‌ها مي‌شد با هم حرف نزنند و حالا در چشم مردم بايد برايش دلتنگي بكند و اين‌ور و آن‌ور آه بكشد و بغضش بشكند! خانه‌شان در همسايگي فرودگاه بود و تسويه قطعاتي از زمين‌هاي فرودگاه مانده بود كه بزنند به نام دولت و بقيه پولش را بگيرند. ديگر مهم نبود كدام‌شان در آن جر و بحث طولاني، مي‌خواست پول زمين‌ها را بگيرد و آن ديگري هكتارهكتار ببخشد، فقط دلش مي‌خواست ذره­ذره اين خاكِ موروثي، آقاجان را به خودشان بكشند.
سرِ شيلنگ را برگرداند پاي درختِ گردو و چمباتمه نشست. تنش را عقب و جلو تكان داد و مشتي خاك برداشت. مستاصل دراز كشيد و چشم به آبي دور دست‌ها دوخت؛ تكه ابري شبيه پرنده‌اي بزرگ، آن بالا همراه نرمه بادي به سمتي مي‌كشيد! هوس كرد تفنگ شكاري آقاجان را بردارد و دلِ پرنده را نشانه بگيرد و بنگ!
***
نسيبه پاي تپه نشسته و چشم از شتر برنمي‌داشت؛ پيشكشي شوهرش بود و افسارش در هوا چرخ مي‌خورد. عين دلِ خودش كه از آن بالا تا ديواره كعبه لنگر مي‌خورد و برمي‌گشت.
شتر مانند روزي كه بچه‌اش را گم كرده بود، بي‌قرار اين‌ور و آن‌ور مي‌دويد و پرصدا ناله مي‌كشيد. نسيبه هم كوچه‌هاي مكه را گشته و پابرهنه برگشته بود پيش زن‌هاي بي‌شوهر. كمي مانده به اذان صبح ريختند توي چادرها و كشتند و با شمشيرهاي خوني خزيدند توي تاريكي. سپيده، مصطفي بر كشته‌ها نماز خواند و شيون زن‌ها نخوابيد. پيكر يكي دو نفر نبود و اهالي مكه خون‌بها1 ندادند و نسيبه نشست كنار مزار خالي.
شرمش مي‌آمد قدم از قدم بردارد. طايفه برمي‌گشت از طواف و پايش نمي‌كشيد همراهشان برود بي‌عقيل. راه افتادني، گفته بود سايه‌ها پي‌اش مي‌آيند و اينجا و آنجا گفته‌اند چشم‌هايش را بايد در ميدان جنگ جا مي‌گذاشت و برمي‌گشت!
***
اسفنديار چنان فرمان تاكسي را در دست گرفت كه انگار شاخ غول است و با چرخشي بخواهد بشكندشان! دمي در همان حال ماند و دست به سوييچ برد. استارت زد و روشن نشد. دوباره و سه‌باره سوييچ را چرخاند و ماشين به خود تكاني نداد. زنجير گردن‌بند را انداخت دورِ آينه و آرام­آرام دستش را به زير زنجير برد و ول كرد. كعبه نقره‌اي تكان­تكان خورد! اتيكت را گذاشت بالاي فرمان. سمت راستِ اتيكت، بالايِ كلمه «مالك»، عكس آقاجان بود و سمت چپ، كادرِ «كمكي» خالي بود. تا آقاجان بود، نكرد عكسش را در آن كادر بچسباند و بنشيند صندلي جلو و هفت هشت كيلومتر پدر و پسري برانند اطراف درياچه شورابيل! هيچ‌وقت پشت فرمان تاكسي ننشست و دست به سوييچ اضافي لب تاقچه نزد. جاده بين خودش و آقاجان يك‌طرفه بود و پرِ چاله و بي‌چراغ و علامتي! رهگذرها و خيابان‌هاي شهر آقاجان را مي‌شناختند و حالا تاكسي به او پا نمي‌داد!
تا نگاهش را چرخاند سمت آينه، اشعه نوري چشمش را زد و دردي از كاسه سرش راه كشيد تا پشت مردمك‌ها. پيشاني‌اش را روي فرمان گذاشت و تسليم درد شد!
 
 
 

 


1 ـ در جنگ احد تيري به چشم «قَتاده بن نعمان» از صحابه پيامبر خورد و چشم‌هايش را از حدقه بيرون آورد. رسوا‌الله مردمك‌ها را در جاي خودش قرار داد و دعا كرد: اللهم اكسها جمالا. در اين داستان نعمان به عقيل تغيير نام داده شده. (منبع: كتاب «صحابه پيامبر» تهيه و تدوين عبدالرضا عسگري وادقاني)
1 ـ بعد از صلح حديبيه، خانداني از بني‌بكر شبانه به بني‌خراعه يورش مي‌برند و تعدادي از آن‌ها را مي‌كشند. پس از اين واقعه، محمد پيغامي به مكه فرستاد و در آن سه شرط را مشخص كرده بود و از اهل مكه ‌خواست يكي را بپذيرند. شروط اين بود كه اهالي مكه خون بهاي كساني را كه از قبيله بني‌ خزاعه كشته شده‌اند را بدهد. يا اتحادشان با بني‌بكر را برهم بزنند و يا پيمان حديبيه را منسوخ اعلام كنند. پاسخ مكه اين بود كه آن‌ها فقط شرط آخر را مي‌پذيرند.
 
کلمات کلیدی این مطلب :  خط سرخ منا ، محمود مهدوی ، داستان ،
موضوعات :  آیینی و مذهبی ،

   تاریخ ارسال  :   1395/7/3 در ساعت : 7:43:11   |  تعداد مشاهده این داستان :  737

کسانی که این داستان را می پسندند :
ارسال نظر





حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی