Share

فاطمه زنده بودی

زندگی نامه و دفتر داستان

قد کشیدن از شاخه‌ها

 

لنگه‌ی در باز شده بود که لیلا پای لرزانش را کشیده بود بر آسفالت کوچه. باد از پشت سرش وزیدن گرفت و در را کوفت و موهای لیلا را تا کمر کوتاه کرد و سرید به سمت عمارت ویران، و میان شاخه‌های سبز کُنار وسط خرابه، کز کرد.
سه سال پیش که لیلا تازه عروس خانه‌ی رو به خرابه‌ی کُنار شد، شوهرش در یکی از بعدازظهرهایی که خورشید داشت فرو می‌رفت، پشت ساختمان کهنه‌ی عمارت، هم‌زمان با اشاره‌ی انگشتش سمت کُنار سبز، از لیلا پرسیده بود: «کُنار دوست داری؟»
لیلا قصه‌ی کُنار را از بر بود. مادربزرگش شب‌ها که ماه زیر فشار ابرها داشت کبود می‌شد، سر او را می‌گذاشت روی زانو و موهای سیاهش را نوازش می‌کرد، از پنجره‌ی اتاق چشم می‌دوخت به آسمان و قصه را شروع می‌کرد: «زنی بود که بچه‌دار نمی‌شد.» او خط نگاه مادربزرگش را دنبال می‌کرد تا سینه‌ی سیاه آسمان. نمی‌شد فهمید ابرها را می‌پاید یا ماه را.
لیلا به شوهرش گفته بود که سبزی کُنار را دوست دارد. غروب که می‌شد، خرابه او را می‌طلبید. می‌خواست در را باز کند و به سوی عمارت بدود و بنشیند کِنار کُنار. ولی صدای مادرش که در کودکی او را از رفتن به سمت هر درخت کُناری بر حذر می‌کرد، از دیوارهای خانه سرازیر می‌شد روی فرش و می‌خزید دور تنش و او را زمین‌گیر می‌کرد.
صبح‌ها که لیلا چشم باز می‌کرد، می‌رفت سمت روشویی. آب می‌پاشید به صورت سبزه‌اش و با لرزش قطرات آب بوی کُنار از پوستش بلند می‌شد و فضای خانه را رد می‌کرد، از پنجره می‌زد به حیاط و کوچه‌های اطراف را پر می‌کرد.
سکوت بین مادربزرگ و لیلا را فرا می‌گرفت. لیلا عمیق‌تر نفس می‌کشید. مادربزرگ چشم‌هایش را از آسمان‌گَردی بر می‌گرداند و رو به لیلا می‌گفت: «زن خیلی وقت بود که پا از خونه بیرون نذاشته بود، زن‌های همسایه که کوبه‌ی در را شکسته, شکسته می‌کوبیدند، او سرازیر می‌شد به زیرزمین. می‌رفت و تکیه می‌زد به دیوار نم‌کشیده‌اش تا چشمش نبیند که با یک بچه به بغل، یکی توی شکم و یکی چادرکشون می‌ریزند به حیاط.»
لیلا حیاط را جارو کشید و برگ‌های ریخته‌ی درخت‌ها را راند به گوشه‌ی دیوار. گرده‌های پخش شده‌ی کُنار در باد از بینی‌اش گذشت و ریخت به سینه‌اش.
با هر تپش قلب لیلا، خون از رگ‌های سبزش روان می‌شد به سوی انگشت‌های لاغر کشیده‌اش. گلویش به خشکی می‌کشید و چشم‌هایش به درخت که شاخه‌های سبزش کشیده می‌شد تا زمین. صدای خنده‌ی بچه‌ها از خانه‌ی لیلا بلند شد و آمیخته به باد ریخت به مو‌های سیاهش.
مادربزرگ انگشت‌هایش را سراند روی موهای لیلا. «پیرهن سبزش رو به تن کرد و توی یکی از غروب‌های دی ماه وقتی که همه‌ی درها چفت شده بودند و مردم داشتند به فیتیله‌ی چراغ‌ها کبریت می‌زدند، از خانه آمد بیرون و راه خاکی رو به کُنار پیر را پیش گرفت.»
آسمان که به خاکستری می‌رفت، درب خانه‌ها باز می‌شد و مادر‌ها با صدای بلند اسم بچه‌هایشان را صدا می‌زدند. بچه‌ها به سمت خانه‌ها می‌دویدند. به خرابه‌ی کُنار که نزدیک می‌شدند، سرشان را برمی‌گرداندند و قدم‌هایشان را تند‌تر می‌کردند. مادر‌ها در حیاط خانه بچه‌هایشان را به آغوش می‌کشیدند و لنگر در را می‌انداختد.
چشم‌های مادربزرگ درخشید. «زن کُنار را در آغوش کشید و نگاهش را دواند میان شاخه‌های سبز و خاردار درخت که تازه کُنار کرده بود. دخیل بست که ای کُنار سبز، اگر قبولم کنی و بچه‌دار بشم و بچه‌ام پسر باشه، می‌یارم به غلامیت، اگر دختر باشه می‌دم به کنیزیت.»
زن‌ها در اتاق کل می‌زدند. لیلا لباس سبز تنش بود و تور روی صورتش. مادر شوهرش لبخندزنان صورتش را بوسید. مادرش گوشه‌ی اتاق ایستاده بود و از پنجره‌ی باز به آسمان نگاه می‌کرد، گویی ماه را زیر قیر دفن می‌کردند.
ویرانه‌ی رو به خانه‌ی لیلا، کُنار را تنگ میان خود گرفته بود. باد سرد به پیراهنش می‌پیچید و بوی تنش را می‌کشاند تا درخت. خاک زیر کُنار از باران صبح خیس بود. لیلا اثری از باقی‌مانده‌ی سفره‌ی ناهار، که ظهر ریخته بود پای درخت، ندید.
مادربزرگ می‌گفت: «زن آبستن شد. آب زیر پوستش دویده بود. شب‌ها به پهلو می‌خوابید و صبح‌ها با بوی کنار بیدار می‌شد، دست می‌کشید به شکمش و آرام بلند می‌شد. زمان را کش می‌داد، دست به پهلو و آهسته در اتاق قدم می‌زد. رو به آیینه می‌ایستاد و موهایش را می‌بافت. شوهرش که به خانه برمی‌گشت، می‌دوید سمت باغچه و طوری عق می‌زد که صدایش قند شود زیر زبان شوهرش.»
لیلا تکیه زده بود به پشتی و با انگشت یخ‌های شناور در لیوان عرق کرده را فرو می‌داد زیر شربت. بچه‌های جاری‌اش می‌دویدند به اتاق. دست‌هایشان را باز می‌کردند، چرخی می‌زدند و به دنبال هم، قطار شده و از اتاق می‌رفتند و صدایشان را پشت سرشان پرواز می‌دادند. مادرشوهرش با چشم‌های سرمه‌کشیده بچه‌ها را بدرقه کرد و نگاهش را انداخت روی لیلا و گفت: «از جاری‌هات یاد بگیر، چند سال دیگه می‌خوای دست روی دست بزاری، یه صدایی بدوون توی خونه.»
مادربزرگ کلون در را انداخت و در اتاق‌ها را بست و پنجره‌ها را چفت کرد و پرده‌ها را کشید. آمد و کنار لیلا نشست و لحاف را روی سینه‌اش صاف کرد. لبخندی به صورتش رنگ پاشید. گفت: «نه ماهِ بارداری، زن تکیه می‌زد به مخده. فقط می‌خواست لب تر کند تا لیموشیرین را در گرمای مرداد ماه قاچ کرده بگذارند جلویش. زن‌های همسایه برایش لباس حاملگی با رنگ‌های تند عنابی می‌دوختند و فامیل و آشنایان هر روز با دست‌های پر به دیدنش می‌آمدند. شوهرش شب‌ها که ماه نقره‌ای، پر بود کنارش دراز می‌کشید و موهای بافته‌اش را باز می‌کرد و از خیالاتی که از سپیده‌دم تا سرخی خورشید برای بچه‌شان پرورانده بود، می‌گفت.»
لیلا از خانه‌اش دورتر می‌شد. باد به تنش می‌آمیخت و دامنش را می‌کشید سمت عمارت. کُنار شاخه‌هایش را افشان کرده بود در باد و گرم لیلا بود.
زن‌های همسایه بعد از مکث‌های طولانی جواب سلام لیلا را می‌دادند و بچه‌هایشان را پشت چادرشان قایم می‌کردند.
مادربزرگ لیلا را در آغوش خودش جا داد و گفت: «کُنار به زن یه دختر داد، دختری با موهای سیاه و پوستی سبزه. با قد کشیدن دختر هر روز زن رنگ پریده‌تر می‌شد. چشم از دخترش برنمی‌داشت که مبادا به نزدیکی کُنار پیر برود و کُنار با دیدن قد کشیده و پوست سبزه‌اش به یاد قرار خودش با زن بیفتد.»
صدای کل از خانه‌ی لیلا خیز برداشت سمت آسمان و ابرهای کیپ هم را آب کرد و باران را باراند و برگ‌های کُنار را شست و موهای لیلا را تر کرد و گِل سنگ‌های ریخته‌ی عمارت را رُفت و همه را فرو برد به سینه‌ی زمین.
در یکی از غروب‌های گرم که هوا دم کرده بود، لیلا از زمین بلند شد و صدای مادرش که پیچیده شده بود به تنش را باز کرد و رفت به کوچه و تکیه زد به در و چشم دوخت به کنار.
سینه‌ی لیلا بالا و پایین می‌رفت و نگاهش به کُنار می‌آمیخت. گرده‌های افشان کُنار در بدنش ریشه می‌دوانیدند. ریسمان نوری آسمان را شکافت و به دنبالش صدای رعد به برگ‌های ریز سبز کُنار تکان دیگری داد و لیلا را کشاند سمت درخت.
سفره‌ی ناهار را پاک نکرده تا زده بود، بلند شد. مادرشوهرش گفت: «تو یکی یه دونه بودی لیلا! به پسرم گفتم دختر که خودش با هزار نذر و نیاز به دنیا آمده باشه، ممکنه مثل مادرش دیر بچه‌اش بشه ولی تو اجاق کور از آب دراومدی؛ سه سال با از ما بهترون هم‌سفره شدی، اگه سی سال دیگه هم نون پای درخت بریزی، سبز نمی‌شی.»
سبزی موهای لیلا به برگ‌ها رفته بود. مادربزرگ بوسیده بود سرش را و گفته بود: «کنیز کنار.»
لیلا دست‌هایش را دور تنه کنار حلقه کرد و صورتش را چسباند به درخت. باد به دامنش می‌پیچید و باران از شاخه‌ها می‌چکید روی تنش. انگشت‌های دستش به رنگ چوب کشیده بود.
لیلا سفره را زیر بغل زده بود و آمده بود به حیاط. صدای مادرشوهرش از اتاق خزیده بود دنبالش که: «خودم دست بالا می‌زنم برای پسرم، عروس اجنه.»
صورت خیسش با پوسته درخت یکی شد. موهای لیلا پیچیده می‌شد به شاخه‌های کُنار. بوی کُنار آمیخته شد به باد و از عمارت وزید بیرون. انگشت‌های پایش که در گل فرو رفته بود، داشت کشیده می‌شد و همراه با ریشه‌ها به زمین فرو می‌رفت. درخت کنار زیر شُر شُر باران لیلا را تنگ گرفته بود به خودش. بند بند تنشان داشت به هم تندیده می‌شد که صدای کل درخت بلند شد.


کلمات کلیدی این مطلب :  فا طمه زنده بودی ، داستان ، دفاع مقدس ،
موضوعات : 

   تاریخ ارسال  :   1395/7/5 در ساعت : 9:51:6   |  تعداد مشاهده این داستان :  758

کسانی که این داستان را می پسندند :
ارسال نظر





حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی