Share

منصور علیمرادی

زندگی نامه و دفتر داستان

از سری ماجراهای ولایت چغوک آباد تاریخ جهانگشای چغوک‌آبادی


به نازنین خودم مهدی محبی کرمانی
 
 
ذکر واقعه‌ی الاغ «رحیمو »
هفتم ربیع الاول –سنه‌ی یک‌هزاروسی‌صدوپنج ...
صدای جیغ و فریاد کسی از حیاط باغ عمارت اربابی برخاست. به ایوان شدیم. دیدیم کربلایی‌رجب خودمان است. بر سر و سینه می‌کوبد و پیش می‌آید. سکینه –کلفت‌مان–را پرسیدیم: این پدرسوخته چرا اول صبحی هم‌چین می‌کند؟ گفت‌: چُم!
صدا زدیم: پدر سوخته مگر تو را چه کرده‌اند که علی‌الطلوع بنای کولی‌بازی گذاشته‌ای‌؟ تو مگر خودت خواهر و مادر نداری که خواب دم صبح ما را آشفته می‌کنی‌؟
عرض کرد: قربان‌تان گردم دودمان فلک بر باد رفت. فرمودیم: قومِ غُز شبیخون کرده؟ عرض کرد: بدتر... پرسیدیم: بلشویخ‌ها شورش کرده‌اند؟ عرض کرد: نُچ. . . فرمودیم: اعلیحضرت همایونی جنت مکان شده‌اند؟ جواب داد: تصدق‌تان گردم، این الاغ «رحیمو» دیشب به مزرعه‌ی خشخشاش شبیخون کرده و خسارات به بار آورده که رحمت به اردوی سفاک مغول، فی‌الحال حرکاتی می‌کند و سکناتی در می‌آورد به غایت نامعمول. هم‌چین زده است، زیر عرعر که انگار بابایش را به عروسی می‌برند. پلک‌هایش را خمار می‌کند و بنای عرعر می‌گذارد و جفتک پرانیی می‌نماید عین حرکات موزون رعایای بلاد فرنگ. مدام پوزه‌اش را به دهان زن‌های اهالی می‌مالاند.
سخت در غضب شده، اجازه دادیم خون به شقیقه‌های مبارک‌مان بدود. دست به «موزر» بردیم که سکینه پادرمیانی کرد. امر کردیم فی الفور ادوات فلک را مهیا کنند و الاغ را به باغ بیاورند. آوردند. فراشان دست و پای الاغ را گرفته به دست مبارک خودمان ادبش کردیم. تا عبرتی شود برای سایر جوندگان.
بعد بر ایوان ایستادیم و لطف کرده قدری سیاحت نمودیم، حکم کردیم این واقعه‌ی به غایت رعالیزم جادویی، فی الیوم در کتاب وزین « تاریخ جهاگشا» توسط ملا دادعباس کاتب، ذکر گردد، تا آیندگان بدانند در ولایت جناب ما، الاغ جماعت هم از اجرای عدالت بر کناره نمی‌باشند. مصمیم صاحب الاغ را به یکصد‌و‌شصت جوجه‌ی محلی جریمه کنیم.
ذکر محاصره‌ی ولایت« کُت کُتو»
چهاردهم جمادی الاول سنه‌ی‌یک‌هزاروسی‌صدوپنج
رعایا راپورت دادند که اهالی " کُت‌کُتو " شبانه از مصب رودخانه، آب دزدی می‌کنند. فی‌الفور قشونی از سرتاسر ولایت چغوک‌آباد، مرکب از هفت مرد زبده‌ی جنگی پرداخته، به صوب« کُت کُتو» عزیمت نمودیم. خودمان پیشاپیش لشکر بر اسب نشسته می‌تازاندیم و در جوارمان هم «ملا دادعباس مباشر» با الاغ ریقویش. خروس‌خوان « کُت کُتو» را محاصره نموده، امر کردیم:
بروید و بزنید و بسوزید و ببرید و بیاورید.
رفتند و سوختند و زدند و بریدند و بردند و آوردند.
حکم کردیم: ببرید یلان را همه پا و دست...
ملا دادعباس عرض کرد: کدام یلان را تصدق‌تان گردم؟
اشاره فرمودیم به افراسیاب قامتان در حواشی آبادی. ملا دادعباس با کمال وقاحت عرض کرد: قربان‌تان گردم این‌ها که درخت شه گزند. در غضب شدیم که پدرسوخته! وقتی ما می‌فرماییم تو فقط عرض کن چشم.
در برگشت باید فکری به حال این ملا دادعباس کاتب بفرماییم، تازگی‌ها زِر زیادی می‌زند.
بخش مهم غنائم از این قرار است:
1-سه گاو شیرده
2- هفتاد‌و‌پنج راس جوجه‌ی محلی
3- پانزده عدد لحاف اعلای رعیتی
4- چهار جوال گندم و جو
5-چند جفت گوشواره‌ی زنانه
یادمان باشد بسپاریم شکوه این واقعه‌ی فرخنده را که کم از نبرد چالدران و فتح قندهار ندارد در «تاریخ جهانگشا» درج نمایند. هم‌چنین بفرستیم از قصبه‌ی « بن‌گلو » شاعر بیاورند بر حسب شاهنامه این فتح‌الفتوح را شعر کنند.
ذکر فلک کردن رعایا در عمارت اربابی
ایضا یک‌هزار و سیصد‌و‌اندی...
دستگیرمان گردید که رعایای بلاد فرنگستان دست به تحرکاتی زده، خان قصبه‌ی «روس‌آباد » –نیکلاه‌نامی–را باز نوبچه شهیدکرده‌اند. سخت در غضب شده حکم کردیم جمیع زعیم و زارع و نواکر و دهاقین را از سرتا‌سر ولایت چغوک‌آباد در عمارت اربابی گرد آورده، فلک کنند. بی‌پدر‌ها جمله بنای لابه گذاشته، تقاضای عفو کردند. غریدیم: پدرسوخته‌ها! خان‌کشی راه می‌اندازید؟
یادمان باشد به ملا دادعباس امر کنیم، این واقعه را که از امهات وقایع چغوک‌آباد است در تاریخ جهانگشا ذکر کند تا خدای ناکرده «بلشویغ بازی» به کله‌ی رعیت جماعت ما خطور نکند و به سرشان نزند که در چغوک‌آباد هندوانه‌ی زیادی بخورند.
 

کلمات کلیدی این مطلب :  ،
موضوعات : 

   تاریخ ارسال  :   1395/9/14 در ساعت : 11:25:39   |  تعداد مشاهده این داستان :  544

کسانی که این داستان را می پسندند :
ارسال نظر





حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی