Share
روی رود زمان

سوار قایق تن، روح، روی رود زمان شد

سوار قایق تن، روح، روی رود مکان شد

کمی ندیده گذر کرد و چشم‌بسته نظر ... و

همین که نور گذشت از دو پلکِ او نگران شد

شناسنامه گرفت و نشان منزل و ... یعنی

گزید اقامت و از جمله ساکنان جهان شد

به چشم غفلت خود اعتماد کرد، پس از آن

خودش نظاره‌گری ساکن و جهان گذران شد

"نفخت فیه من روح" و "کل شئی هالک"

نخواند عمری و مشغول صرف لقمۀ نان شد

به آفتاب اگر روی کرده بود چه می‌شد

چقدر بذر درونش جوانه زد که نهان شد...

کلمات کلیدی این مطلب :  فریبا یوسفی ، غزل ،
موضوعات :  عاشقانه و عارفانه ،

   تاریخ ارسال  :   1395/12/15 در ساعت : 11:52:30   |  تعداد مشاهده این شعر :  351

کسانی که این شعر را می پسندند :
ارسال نظر برای غیر اعضا





حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری است. طراح و برنامه‌نویس : علی‌رضارضایی